تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

امر فراموش شده ی تاریخنگاری هنر در ایران : توکا ملکی

 

چندی پیش فیلم‌های مستندی را که یکی از شبکه‌های تلویزیونی خارجی تهیه کرده است، می‌دیدم. این فیلم‌ها با عنوان «زندگی خصوصی یک شاهکار هنری»، درباره معرفی و بررسی یک اثر هنری است. در این مستندهای یک ساعته، مثلاً فلان نقاشی رمبرانت معرفی می‌شود؛ و موضوع آن، نحوه پدید آمدنش، زندگی‌ای که از زمان خلق اثر تاکنون بر آن گذشته، و اتفاقاتی که پیرامون آن اثر افتاده، مورد بررسی قرار می‌گیرد. برای هر مورد، سؤالات و نظریه‌هایی طرح می‌شود، حدس و گمان‌ها مطرح می‌شود و بعد به وسیله محققان و کارشناسان، به اثبات می‌رسد یا رد می‌شود. با خودم فکر می‌کردم، چقدر خوب بود اگر ما هم فیلم‌هایی این‌چنین درباره آثار نگارگری‌مان می‌ساختیم. هرچه بالا و پایین کردم دیدم این کار اصلاً درباره آثار هنرهای تجسمی ایران ممکن نیست. به عنوان مثال ما چه اطلاعات مکتوبی درباره نگاره «معراج» سلطان محمد یا نگاره «گریز یوسف از زلیخا»ی کمال الدین بهزاد داریم؟ چه مستنداتی درباره سرگذشت این آثار در طول سده‌ها داریم؟ همه اطلاعات ما از شخصی به اسم رضا عباسی که ظاهراً خیلی هم مقبول شاه صفوی بوده، بیشتر از چند خط نیست. حتی هنوز بعد از چند صد سال مطمئن نیستیم، رضا و آقا رضا و رضا عباسی یک نفر هستند یا سه نفر؟

در همایش نمایشگاه معظم «شاهکارهای نگارگری» که در سال 83 به همت رییس وقت موزه، در موزه هنرهای معاصر تهران برگزار شد، آقای دکترِ محقق ایرانی در سخنرانی‌‌اش، نگاره «نزاع شتران» کمال الدین بهزاد را با مفاهیم عرفانی تفسیر می‌کرد و برای اثبات نظریاتش، می‌گفت: «بهزاد حتی کناره تصویر را به رنگی کمی تیره‌تر از زمینه رنگ‌آمیزی کرده که مفهوم نور و ظلمت را نشان دهد». از بد حادثه، همان زمان اصل اثر به دیوار موزه بود. اگر کمی به اثر نزدیک می‌شدی، حتی بدون ذره‌بین‌هایی که در ورودی موزه در ازای تحویل کارت شناسایی معتبر، به بازدیدکنندگان امانت می‌دادند، می‌توانستی ببینی که حاشیه تشعیر شده نگاره «نزاع شتران» بعداً به آن اضافه شده و سبب پررنگ‌تر شدن رنگ کناره تصویر، روی هم آمدن دو تکه کاغذ و احیاناً چسبی است که آنها را به هم چسبانده! با خودم فکر می‌کردم ما ایرانی‌ها حتی برای تفسیر یک اثر هنری نمی‌توانیم از نزدیک به آن نگاه کنیم، چه برسد به اینکه مثل موزه‌های خارجی آن را زیر اشعه قرار دهیم و جنس اثر را در آزمایشگاه آنالیز کنیم.

بسیار خوب! اگر نمی‌توانیم راجع به نگارگری سده‌های پیشین که روی آنها عنوان «شاهکارهای هنری» نیز گذاشته‌ایم، چنین تحقیقاتی انجام دهیم و فیلم بسازیم و کتاب بنویسیم، درباره نقاشی جلیل ضیاپور که کمتر از 70 سال از عمر آن گذشته که می‌توانیم چنین کاری انجام دهیم. سؤال اول: اثر جلیل ضیاپور را کجا پیدا کنیم؟ سؤال دوم: آیا مسؤولان گنجینه موزه اجازه تماشای اثر را از نزدیک به محقق می‌دهند؟ سوال سوم: اگر نه، آیا خودشان اطلاعات و اسناد دقیقی از این اثر، چگونگی خریداری و ورود آن به موزه، فهرست نمایشگاه‌هایی که این اثر در آن به نمایش درآمده و افراد مرتبط با آن اثر دارند؟ سؤال چهارم: آیا دستخطی، نامه‌ای از ضیاپور درباره این اثر وجود دارد یا کسانی از دوستان و نزدیکان همعصر او، چیزی درباره لحظه پدید آمدن اثر می‌دانند؟ سؤال پنجم: چند نقد، گزارش، تفسیر، تصویر از این اثر از زمان پیدایش آن تاکنون در کتابخانه‌ها و مرکز اسناد موجود است؟ سؤال ششم: ....

ما حتی درباره آثار هنری معاصر خودمان هم نمی‌توانیم تحقیق و پژوهشی جدی، عمیق و مستند داشته باشیم.

ثبت تاریخ هرگز برای انسان ایرانی اهمیت نداشته است. همین است که می‌گویند: «ایرانی، حافظه تاریخی ندارد». تا زمانی که رویدادهای تاریخی ثبت و ضبط نشده باشند و نگاه‌های کاوشگرانه‌ای در آنها کنکاش نکرده باشد، حرَجی هم نیست اگر که ما حافظه تاریخی نداشته باشیم. نقاش معاصر ایرانی حتی سال نمایشگاه‌هایش و عنوان آنها را به خاطر ندارد و کارت دعوت آن نمایشگاه را جایی در میان این همه خرت و پرت زندگی نگه نداشته است. بماند که میل و کشش عجیبی هم در هنرمندان ما برای جعل تاریخ، در نشان دادن سابقه کاری‌شان وجود دارد! شگفت است که همه هنرمندان از کودکی نقاشی می‌کردند و پیش از همه هنرمندان دیگر همعصرشان، به فلان دریافت و کشف تکنیکی رسیده‌اند!

من این فرصت گرانبها را داشته‌ام که در چند سال گذشته نزد رویین پاکباز به مشق و آموختن شیوه پژوهش در زمینه هنر، به ویژه هنر معاصر ایران بپردازم. واقعیت این است که رشته پژوهش هنر را در دانشگاه به این نیت خواندم که راه و چاه علمی پژوهش را بیاموزم، اما آنچه از تجربه کارآموزی در کنار رویین پاکباز آموختم، بسیار بیشتر از تعلیمات ناقص دانشگاهی بود. در این یادداشت، می‌خواستم درباره تاریخنگاری و پژوهش هنری در ایران، نوشته‌ای «محققانه» بنویسم، اما نوشتن از شیوه‌های پژوهش‌های تاریخنگارانه در هنر، در حد دانش من نیست. بنابراین سعی می‌کنم به تجربیات عملی خودم و مواردی که آموخته‌ام بسنده کنم، می‌توانید اسمش را بگذارید: «ذکر مصایب».

فقر منابع اطلاعاتی شاید مهمترین مشکل پژوهش‌های تاریخشناسانه هنری در ایران باشد. این فقر از عدم احساس ضرورت به گردآوری منابع به وجود آمده است. نکته مهم دیگر عدم تعهد نویسندگان به مستند بودن نوشته‌ها و گفته‌هایشان است. بسیاری از نویسندگان هنری، نوشته‌های خود را تنها به گفته‌های خود هنرمند مستند می‌سازند که عموماً با اشتباهات تاریخی در رویدادهای فرهنگی روبه‌روست. تفاوت یک مصاحبه مطبوعاتی با پژوهش تاریخی در این است که در مصاحبه‌های مطبوعاتی عموماً مسؤولیت گفته‌های گفتگوشونده به عهده خود اوست. تازه در آن گفتگوها هم، پرسشگر آگاه باید در طرح سؤالات خود این اشتباهات را تصحیح کند و یادآور شود.

یکی از مواردی که از رویین پاکباز آموخته‌ام این است که یک پژوهشگر ملزم به گردآوری منظم مدارک و اسناد تحقیقاتی است که به شیوه‌ای درست ساماندهی شوند. در جامعه‌ای که هیچ کتابخانه و نهاد فرهنگی و هنری خود را ملزم به گردآوری و نگهداری این مدارک نمی‌سازد و برای یافتن و امانت گرفتن یک کتاب یا نشریه باید با کفشی آهنین تمامی شهر را درنوردید، بهتر است کتاب‌ها و اسناد و مدارک لازم برای یک کار پژوهشی را خود پژوهشگر جمع‌آوری و نگهداری کند.

چند سال پیش طرحی به واحد پژوهش موزه هنرهای معاصر تهران (که امروزه دیگر چنین واحدی در آن مرکز وجود ندارد) داده شد تا یک بانک اطلاعاتی درباره هنرمندانی که آثارشان در گنجینه موزه وجود دارد، تهیه شود. این کار می‌توانست برای دانشجویان و پژوهشگرانی که درباره این هنرمندان تحقیق می‌کنند، مفید باشد. مهم‌تر آنکه کیوریتورهای رنگ و وارنگ نمایشگاه‌های موزه می‌توانستند پیش از برگزاری هر نمایشگاه به اطلاعات مربوط به آن هنرمند مراجعه کنند. نتیجه این می‌شد که نقاشی یک هنرمند، در هر یک از کتاب‌های موزه با یک عنوان، اندازه، سال پدیدآمدن اثر، و تکنیک مختلف چاپ نمی‌شد. کافی است فقط چند کتاب موزه را ورق بزنید، مشخصات یک اثر واحد در هر کدام به شکلی متفاوت ثبت شده است! فایده دیگر این بانک اطلاعاتی این بود که هر بار برگزارکنندگان نمایشگاه‌ها دست به دامن کارمندان موزه نمی‌شدند تا چهار خط بیوگرافی ناقص از آن هنرمند پیدا کنند و بنویسند. مهم‌ترین مزیت این بانک اطلاعاتی می‌توانست این باشد که مدیران تازه موزه که مرتب عوض می‌شوند، به این وسیله با هنرمندان هنرهای تجسمی کشور آشنا شوند. به هرحال این طرح پژوهشی ظاهراً بعد از چندی از طرف مسؤولان «غیرضروری» تشخیص داده شد و بساط تحقیقات انجام شده جمع‌آوری و در خوشبینانه‌ترین حالت در چند گونی به انبار موزه منتقل شد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌در گذشته، نویسندگان هنرهای تجسمی ما، همه از عرصه ادبیات آمده بودند. این نگاه ادبی که فارغ از اطلاعات فنی درباره هنرهای تجسمی بود، باعث شد تا آثار هنری و جریان‌های فرهنگی در عرصه هنرهای تجسمی به دور از نگاه‌های جامع بررسی شود. کمتر کسی را داریم که در بررسی‌های هنرهای تجسمی ایران به زمینه‌های تاریخی و اجتماعی پدید آمدن آن اثر نگاه کرده و مسائل فنی را نیز مد نظر قرار داده باشد. خوشبختانه در سال‌های اخیر پژوهشگران و نویسندگان این عرصه از میان فارغ‌التحصلان هنرهای تجسمی یا خود هنرمندان بوده‌اند، اما متأسفانه بسیاری از آنان برای تفسیر یک اثر هنری بیشتر به تئوری‌های نویسندگان و نظریه‌پردازان خارجی استناد می‌کنند، بی‌آنکه چیزی از تجربه‌های تاریخی در سرزمین خودمان بدانند. این چنین می‌شود که در بوق و کرنا می‌کنیم که چند سال پیش برای «اولین بار» در تاریخ هنرهای تجسمی این سرزمین در بی‌ینال ونیز شرکت کرده‌ایم، یا «اولین» اکسپوی ایرانی را برقرار ساخته‌ایم و یا کانسپچوآل آرت و اینستالیشن و پرفورمنس را برای «نخستین بار» در ایران تجربه کرده‌ایم؛ حال آنکه کافی است که بدانیم تاریخ جهان، پیش از زمان پیدایش ما، شروع شده است.


چاپ شده در نشریه ی تندیس - شماره ۱۵۴ - ۶ مرداد ماه 1388

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

گفت و گو با پری ملکی : محمود توسلیان

وجودم لبريز از موسيقى است

 


 

 موسيقى بانوان اگرچه در طول اين ساليان همواره زير ذره‌بين اهرم‌هاى فرهنگى دولت‌هاى مختلف بوده است،  اما با اين وجود قد برافراشته و توانسته است پا در مسيرى بگذارد که حاصلش لااقل براى جامعه بانوان خوشايند  خواهد بود. اگر در يک طبقه‌بندى کلى موسيقى‌سازى و موسيقى‌آوازى را از هم جدا کنيد و عملکرد زنان اهل موسيقى را در اين چارچوب‌ها بررسى کنيد بى‌شک به يک حضور پررنگ و درعين حال توانا خواهيد رسيد. کافى است در هر رشته نوازندگان و خوانندگان درجه يک را به ياد بياوريد و دريابيد که در ليست شما حتما چند زن هم حضور خواهد داشت. اگر تاکيد فراوان و گاه بيش از حد به اين مقوله مى‌شود دليلش چيزى نيست جز همان فاصله‌‌گذارى‌ها و ديوارکشى‌هاى رايج که لااقل در عرصه هنر چندان معنايى ندارد. پرى ملکى يکى از خوانندگانى است که به‌رغم همه محدوديت ها در اوايل دهه هفتاد گروه خنيا را تشکيل داده است و توانسته با پشتکارى مثال‌زدنى حضور اين گروه در موسيقى ايران را استمرار ببخشد. او تقريبا هر سال يک کنسرت موفق را پشت‌سر گذاشته و توانسته است محدوده مخاطبانش را گسترش دهد. او که کارش را با همراهى چند خانم شروع کرده است حالا مرزهاى محدود جنسيت را پشت‌سر گذاشته و چند نوازنده مرد در گروهش دارد. گروه خنيا دارد خودش را براى کنسرت «روح سرخ ماه» آماده مى‌کند. وقتى سر تمرين اين گروه شاداب حاضر مى‌شوم آنها تمام قطعات را به خوبى تمرين کرده‌اند و تقريبا به مرز اجراى سرصحنه رسيده‌اند.

 

ناگزيريم که براى يادآورى گروه خنيا و فعاليت‌هايش مرورى بر گذشته داشته باشيم. اين گروه در چه سالى و چگونه تشکيل شد؟

 

گروه خنيا از سال 1373 تشکيل شد و اولين اعضايش همگى خانم بودند. در آن سال‌ها شرايط به گونه‌اى بود که پيدا کردن نوازنده خوب زن خيلى مشکل بود. با اين وجود گروه خنيا از همان ابتدا کارش را با قوت آغاز کرد و گروه خوبى بود. در شروع کارمان فقط براى خانم‌ها و در سالن‌هاى کو‌چک خصوصى موسيقى اجرا مى‌کرديم. به جرات مى‌توانم بگويم اولين زنى که پس از انقلاب به طور رسمى در کشور توانست بخواند؛ من بودم. لااقل تا اوايل سال 1376 ما در زيرزمين‌ها و سالن‌هاى کوچک خصوصى برنامه داشتيم. بعد از آن فعاليت‌هايم را به سالن‌هاى اجتماعات کشاندم ازجمله سالن اجتماعات کوى نويسندگان يا سالن اجتماعات اسکان. درواقع با اين حرکت موسيقى بانوان يک مقدار عمومى‌تر شد و فضاهاى جديدى به وجود آمد.

 

در شرايطى که شما توصيف مى‌کنيد، کار کردن بسيار سخت است. انگيزه شما براى ادامه فعاليت‌هاى موسيقايى‌تان چه بود؟

 

فقط در يک کلمه بايد بگويم «عشق». تمام وجودم لبريز از موسيقى و عشق به موسيقى است.


دليل پرسشم اين بود که ديگر نمى‌شود با چنين انگيزه‌اى به فعاليت پرداخت؟


جالب است که بگويم اين عشق و اميدوارى همچنان در وجود من شعله مى‌کشد و من عاشقانه اين حرفه را دنبال مى‌کنم. به هر حال روزگار سختى را پشت‌سر گذاشتم تا توانستم گروه خنيا را سر پا نگه دارم و بى‌شک اين استمرار حاصل همان عشقى بود که گفتم. خيلى از روزها وقتى از ارشاد مى‌آمدم بيرون با گريه مى‌آمدم و در راه از خودم مدام مى‌پرسيدم چرا بايد اين اتفاق‌ها بيفتد. اما مجددا به خودم مى‌گفتم نبايد نااميد شد بايد ادامه داد. تا زمانى که آقاى خاتمى رئيس‌جمهور شدند. در آن سال براى اولين بار پس از انقلاب در جشنواره موسيقى بخش بانوان هم لحاظ شد. آن دوره من چهارشب برنامه داشتم. دو شب با گروه خودم و دو شب با گروه خانم مليحه سعيدي. باورتان نمى‌شود يک جمعيت باورنکردنى و از آن مهم‌تر استقبال باشکوه و فوق‌العاده اتفاق افتاد که هيچ وقت از خاطرم بيرون نمى‌رود. آن برنامه‌ها در سالن هنر پشت استاديوم شيرودى برگزار مى‌شد و در آن چهار شب موسيقى بانوان شب‌هاى بسيار خوبى را پشت‌سر مى‌گذاشت.بعد از آن شب‌ها موسيقى بانوان رسمى‌تر شد و سالن‌‌هاى بهترى به گروه‌هاى بانوان اختصاص داده شد تا اينکه تالار وحدت هم جزو همان سالن‌ها قرار گرفت. تا سال 1378 من همچنان با گروه بانوان برنامه اجرا مى‌کردم. در سال 1379 اولين برنامه مختلط توسط گروه خنيا در کاخ نياوران اجرا شد.

 

شما که فعاليت‌تان را در عرصه موسيقى بانوان آغاز کرديد و گروه‌تان يک گروه کامل زنانه بود. چرا با همان گروه ادامه نداديد؟

 

با خانم‌ها گاهى به مناسبت‌هاى مختلف کارم را ادامه مى‌دادم يا حتى وقتى در شهرستان‌ها کنسرت مى‌دادم. البته من هنوز گروه بانوان را دارم. اما ترجيح مى‌دهم کمتر برنامه مختص بانوان اجرا کنم.

 

چرا مگر چه ايرادى داشت که شما برنامه‌هايى مختص بانوان اجرا مى‌کرديد؟

 

به نظرم دوره اين مشکل از برخورد با موسيقى تمام شده است. ما اين دوره را پشت‌سر گذاشتيم. درواقع چيزى که من را بر آن داشت تا ديگر دست به اين کار نزنم اين بود که نمى‌توانستم اين مرزبندى را قبول کنم. ببينيد وقتى موسيقى فقط مختص به بانوان مى‌شود محدوديت‌هايى به بار مى‌آورد يعنى آهنگسازى صورت نمى‌‌گيرد و کارهاى تازه‌اى اتفاق نمى‌افتد.

 

اين موضوع خواست تماشاگران است؟ يا به فضاى موجود بازمى‌گردد؟

 

هم تماشاگر، هم فضاى حاکم بر روح زنانگى در ايران. بدترين اتفاقى که براى کنسرت‌‌هاى مخصوص بانوان مى‌افتد اين است که تمام زحمت‌هاى يک گروه همانجا و در همان سالن کنسرت به دست فراموشى سپرده مى‌شود. متاسفانه وقتى در يک چنين شرايطى موسيقى اجرا مى‌شود به دليل همان محدوديت‌ها بايد بازتابى نداشته باشد، آن وقت است که من نوعى از خودم مى‌پرسم چرا بايد کارى بکنم که به جاى ماندگاري، فراموش شود؟ اين کار، يک کار بى‌حاصل است. از طرفى ديگر در کنسرت‌هاى بانوان فضاى سالن اجرا فضاى دوست داشتنى‌اى نيست. من آن فضا را دوست ندارم. موسيقى براى من جايگاه ديگرى دارد. ضمن اينکه وقتى شما گستره مخاطبانت گسترش پيدا مى‌کند، علاوه بر اينکه موسيقى‌ات بيشتر موردتوجه قرار مى‌گيرد، مى‌توانى آن اهداف متعالى را بهتر به نتيجه برساني. درواقع موسيقى جدى آنجا معنا پيدا مى‌کند. پس مى‌بينيد که بهتر است يک برنامه عموميت داشته باشد. حاصل اين تفکر، فعاليت مستمرى شد که در يک دوره از جشنواره موسيقى يک جايزه نصيب ما کرد.

 

به‌رغم اين همه فعاليت و کنسرت چرا آلبوم کار نکرديد؟

 

آلبوم بايد قطعا به شکل همخوانى باشد که در اين حالت خواننده به يک ابزار تبديل مى‌شود.

 

يعنى شما دوست داريد صدايتان به شکل مستقل شنيده شود؟

 

به هر حال نه خيلى مستقل. من دوست دارم رنگ صداى آقايان هم درکنار صداى خانم‌ها شنيده شود که خيلى هم زيباست. اما اينکه صداى من بين چندين صدا، خيلى کمرنگ شنيده شود را دوست ندارم. در چنين شرايطى بهتر است آلبوم کار نکنم. از ويژگى‌هاى گروه خنيا يکى اين است که هميشه نوازنده‌هاى جوان در آن حضور داشته‌اند و من مايلم که با جوان‌ها کارکنم. خلاقيت و جسارت جوان‌ها مثال زدنى است و درعرصه موسيقى خيلى خوب تربيت شده‌اند. بايد آنها را باور کنيم. چيزى که نزد اساتيد پيشکسوت ما خيلى رايج نبوده و نيست. اين طرز تفکر راه پيشرفت موسيقى ما را سد مى‌کند. وقتى يک جوان مى‌تواند آثار زيبا و ماندگار خلق کند، چرا بايد جلوى پيشرفتش را بگيريم. حقيقت امروز جامعه موسيقى ما، جوانانى هستند که با دانايى و توانايى کافى پا به عرصه فعاليت گذاشته‌اند و نيروى زيادى براى کار کردن دارند. علاوه بر آن نبايد فراموش کرد که اين عزيزان آينده موسيقى‌مان را رقم خواهند زد.

 

يکى از کارهاى جالبى که شما در کنسرت‌هايتان انجام مى‌دهيد، نامگذارى آنهاست. اما معتقدم اين نامگذارى بايد ضرورتى داشته باشد و صرفا يک اتفاق نمايشى نباشد. اين بار اسم کنسرت شما «روح سرخ ماه» است. دليل اين کار شما چيست يا چه ضرورتى دارد؟

 

هر کنسرتى يک هويت دارد و هيچ‌کدام از کنسرت‌هاى من شبيه ديگرى نبوده است. يعنى نخواستم اين اتفاق بيفتد. اين کار زحمت زيادى دارد که هر دفعه يک رپرتوار جديد ارائه دهيد. من سالى يک بار کنسرت مى‌دهم و تمام تلاشم را مى‌کنم که به هيچ‌وجه برنامه تکرارى نباشد. پس بايد هويت تازه‌اى داشته باشد. براى مثال، چند سال پيش کنسرتى داشتم به نام «تهران 1330» در آن کنسرت کارهايى را ارائه داديم که مختص دهه 30 تهران بود با يک ويرايش موسيقى تازه. البته اين سال خاص، سال تولد خودم هست. منظورم اين بود که آن هويت و ضرورت در آن کنسرت و آن آثار وجود داشت.

 

اين دفعه چطور؟


«روح سرخ ماه» برگرفته از يکى از تصنيف‌هاى ماست. اين تصنيف حس عجيبى به من داد و به نظرم چکيده خوبى از کليت حاکم بر رپرتوار است. هميشه اعتقاد داشتم که بايد مدام حرکت کرد. اصلا بزرگ‌ترين لطمه‌اى که يک انسان مى‌تواند به خودش وارد کند، سکون و رکود است. اين اتفاق آدم را به يک مردار تبديل مى‌کند.

 

بى‌شک يکى از ويژگى‌هاى رپرتوار‌هاى اخير گروه خنيا، تکيه بر ريتم‌هاى مختلف است. اين افزايش گرايش به ريتم در آثار معاصر - ازجمله آثار گروه شما- با چه هدفى پى گرفته مى‌شود؟

 

براى اينکه خيلى مهم است. اين گرايش، بى‌شک برگرفته از اجتماع است. برگرفته از زندگي. موسيقى به‌رغم اينکه خيلى فردى و انتزاعى است، شديدا تحت تاثير پيرامون خودش است. يعنى هر آنچه در اجتماع و پيرامون ما اتفاق مى‌افتد، روى فرد تاثير مى‌گذارد و به تبع آن فرد هنرمند- در اينجا موزيسين- هنگام بازتاب خودش، ناخواسته اجتماع را هم بازتاب مى‌دهد. خب! در شرايطى که روزمرگى آدم‌ها به شتاب و پرسرعت مى‌گذرد، طبيعى است که موسيقى هم سرعت مى‌گيرد و در اين حالت ريتم‌هاى مختلف از موسيقى سربر مى‌آورد. ازسوى ديگر، اعضاى گروه خنيا به اتفاق، همه جوانند و روح جوان يک روح متحرک و ريتميک است. درواقع ريتم در وجود آنها جريان دارد. من هم با وجود اينکه سنى را پشت سر گذاشته‌ام، اما به دليل حضور همين جوان‌ها، احساس جوانى دارم. اين ريتم‌هاى گوناگون ما را زنده نگه مى‌دارد و ما نبايد فراموش کنيم که سراسر زندگى پر از ريتم است. نمى‌توان ريتم را ناديده گرفت و الان نمى‌توان با آن ريتم‌هاى کند قديمى روزگار گذراند. ما با ريتم‌هاى کند گذشته نمى‌توانيم در دنياى پرسرعت امروز زندگى کنيم، اگر بخواهيم چنين کارى کنيم، دچار يک تناقض عجيب و وحشتناک خواهيم شد که حاصلش چيزى جز رنجورى نخواهد بود.

 

آيا در اين رپرتوار که به لحاظ موسيقايى و فنى يک سير منطقى و قانع‌کننده دارد، مفهوم هم اين سير را پشت سر مى‌گذارد و شما يک سير منطقى درنظر گرفته‌ايد؟

 

اگر غير از اين باشد، شک نکنيد که موسيقى گروه خنيا ادامه پيدا نخواهد کرد. به نظرم هر رپرتوارى بايد يک سير منظم فرمى و محتوايى را پشت سر بگذارد. حفظ اين تلورانس از مهم‌ترين ويژگى‌هاى گروه خنياست که در طول اين سال‌ها سعى کرده هميشه به درستى انجام دهد.

 

مفهوم و معناى موجود در رپرتوار «روح سرخ ماه» چيست؟

 

فکر مى‌کنم، تفکر غالب در اين رپرتوار حرکت و شادمانى است. براى اينکه فکر مى‌کنم حرکت و شادمانى مايه حيات روح آدمى است. زندگى زيباست و آدم سالم نمى‌تواند با غم و اندوه آن را سپرى کند.

 

موسيقى ايرانى در ذات خودش امر فرهيخته‌اى است که با پيش‌نياز آگاهى به گذشته بخصوص احاطه به ادبيات کلاسيک درک مى‌شود. در شرايطى که بسيارى از امور در سطح هستى حرکت مى‌کنند و اصولا دنياى معاصر، دنياى چندان عميقى نيست، موسيقى ايرانى دچار يک آسيب شديد شده است که همانا ريزش مخاطب باشد. فکر مى‌کنم يکى از راه‌هاى جبران اين آسيب رفتن به سمت استفاده از شعر معاصر است که بتواند مخاطب را مجاب کند. ديدم که در رپرتوار اخير شما تا حدودى اين مسئله لحاظ شده است. اين تصميم چقدر با آگاهى صورت گرفته است؟

 

فکر م‌کنم در ذات ادبيات ما يک روح رونده و روينده وجود دارد که مى‌تواند همسو با جهان معاصر حرکت کند و پاسخ بسيارى از نيازهاى ما را بدهد. بى‌شک استفاده از اشعار شعراى متقدم کلاسيک ما يک افتخار است، اما نبايد فراموش کنيم که آن اشعار احتياج به دانايى و سود فراوان دارد. طبيعى است که هر قشرى با هر سن و سالى نمى‌تواند آن را درک کند. پس بايد به سمتى رفت که درکنار استفاده از آن اشعار، پاى شعر معاصر را به موسيقى بازکرد و به تدريج يک همگونى به وجود آورد. در طول سال‌هاى اخير خوشبختانه حرکت‌هايى صورت گرفته که اگر استمرار پيدا کند به نهايت زيبايى خواهد رسيد. در ميان خواننده‌هاى قديم که به اين مقوله خيلى توجه مى‌کرد، زنده‌ياد بنان را داريم. گوهرى که هيچ وقت مشابهش نخواهد آمد. انتخاب اشعار ايشان نمونه بسيار خوبى براى پيگيرى است. ادبيات معاصر ما گستردگى زيبايى دارد که مى‌تواند به جاى خودش به خوبى مورد استفاده قرار بگيرد. نکته قابل توجه در اين ميان وامدارى قالب‌هاى شعرى است که همچنان به يک زنجيرگى متناسب به حيات خود ادامه داده است. غزل ازجمله اين قالب‌هاست. شعر نو هم، اين پيوستگى را به شکل زيرکانه‌اى حفظ کرده است. در بسيارى از شعرهاى نو، وزن و ريتم به شکلى حضور دارد که شما مى‌توانيد حتى در آوازخوانى از آنها سود ببريد. اگر به نمونه‌هايى که وجود دارد توجه کنيد درمى‌يابيد که ريتم و وزن درون فرهنگ نظم ما نهادينه است و موزيسين باهوش به موقع مى‌تواند از آنها استفاده کند.

 

بحث ديگرم، شيوه ارائه آواز ازسوى شما و خوانندگان ديگر است. حالى به وجود آمده است که ديگر خوانندگان چندان تمايلى به ارائه آواز و قالب سنتى خود ندارند. يعنى اغلب خوانندگان ترجيح مى‌دهند روى يک فضاى ايجاد شده توسط گروه آواز خود را ارائه بدهند. اين شکل ازسوى شما هم مقبول افتاده است. دليل اين استقبال چيست؟

 

اين مقوله هم، مثل مقوله ريتم تحت تاثير زندگى است. اگر دقت کرده باشيد به کنسرت‌هايى که در آنها آواز قديمى اجرا مى‌شود، مردم يا خميازه مى‌کشند، يا مدام حرکت مى‌کنند، يا با يکديگر حرف مى‌زنند. وقتى تصنيف شروع مى‌شود، مردم دوباره به کنسرت بازمى‌گردند و با دقت تمام گوش مى‌دهند. انسان‌ها دوران پرتلاشى را پشت سرمى‌گذارند و زندگى به سمت تلاطم و ناآرامى پيش مى‌رود. اگر دقت کنيد، مى‌فهميد که مردم فرصت چندان زيادى براى شنيدن موسيقى ندارند. طرف شب خسته و کوفته به خانه بازمى‌گردد و يکى دو لقمه خورده و نخورده، چند دقيقه پاى تلويزيون مى‌نشيند و بعد همانجا خوابش مى‌برد. حالا اگر همين فرد فرصت کوتاهى پيدا مى‌کند که به کنسرت بيايد، ما بايد تلاش کنيم ضمن حفظ اصالت‌ها موسيقى ايراني، او را راضى به خانه‌اش بازگردانيم. ما مى‌خواهيم مردم را با موسيقى آشتى دهيم نه اينکه آنها را از موسيقى دور کنيم. پس بايد آواز را با ترفند به گوش مردم برسانيم.

 

معمولا طرح‌هاى آوازى‌تان را چگونه مى‌زنيد؟ انفرادى يا با مشورت نوازنده‌ها؟

 

من اغلب متناسب با روح رپرتوار دست به انتخاب شعر و طرح آواز مى‌زنم. ترکيب آوازى را آن ملودى نزديک به آواز به من مى‌دهد. سه سال پيش من کنسرتى داشتم به نام «قصه‌هاى از ياد رفته» که موسيقى‌اش برگرفته از موسيقى عصر قاجار بود. منتها تمرکز من روى آثارى از آن دوره بود که يا توسط خانم‌ها ساخته شده بود يا براى خانم‌ها. بنابراين بايد آن برنامه را براى خانم‌ها اجرا مى‌کردم. تمام شعرهايى که انتخاب کردم از شاعرهاى بود به نام مهستى گنجه‌اى از قرن چهارم هجرى قمري. خيلى گشتم تا توانستم آن فضا را ايجاد کنم. انتخاب شعر و تلفيق آن با يک موسيقى متناسب، مهم‌ترين عنصر يکدستى هر رپرتوارى است و من تلاش مى‌کنم در آوازهايم علاوه بر انتخاب يک شعر خوب، طرح آوازم را طورى بزنم که با آن کليت سازگار باشد.

 

يکى از آسيب‌هايى که امروز موجب دورى مخاطب از آواز ايرانى مى‌شود، اصرار بيش از حد خواننده‌ها بر اجراى کامل يک غزل يا يک شعر نو است. نظر شما در اين باره چيست؟

 

با شما موافقم. ضرورتى ندارد يک خواننده در آواز بخواهد يک شعر را از اول تا آخر بخواند. دو بيت، سه بيت بخواند، اما خوب بخواند.

 

اسم شما به عنوان سرپرست گروه خنيا در بروشور اين کنسرت و کنسرت‌هاى قبلى‌تان وجود داشته و دارد. مفهوم اين سرپرستى در گروهى که آهنگسازهاى مختلفى دارد؛ چيست؟

 

من خيلى مخالفم با اينکه چند قطعه آماده کنم و بعدش از اعضاى گروه بخواهم آنها را بزنند. معتقدم در يک گروه، همه با هم نقش ايفا مى‌کنند. اما همه مسئوليت‌هاى اجرايى گروه با من است. از باى بسم‌الله تا تاى تمت. از مجوز و چاپ تا فروش بليت. اما در بحث انتخاب شعر مستقيما دخالت مى‌کنم. اشعار آوازها را خودم انتخاب مى‌کنم و در اشعار تصنيف‌ها اگر خللى وجود داشته باشد، سعى مى‌کنم با مشورت آهنگساز آن را عوض مى‌کنيم.

 

شما در عرصه آموزش و اجراى موسيقى بسيار فعال هستيد. ازسوى ديگر يک مادر و همسر هم هستيد. اين دو مسئوليت درکنار هم بسيار سنگين است. چگونه ازعهده اين دو برمى‌آييد؟

 

اگر حمل بر تعريف و خودستايى نباشد من در اين زمينه يک فرد استثنايى هستم. ساعت پنج و نيم صبح هر روز بيدار مى‌شوم و يک ربع مانده به شش در پارکم. تا هفت و نيم ورزش مى‌کنم. برمى‌گردم خانه و تا ساعت 9 صبح افزون بر صبحانه، ‌ناهار را هم حاضر مى‌کنم. از 9 صبح شاگردها مى‌آيند تا ساعت 12. از آن به بعد تا ساعت يک و نيم زمان استراحت و ناهار است. از ساعت يک و نيم دوباره شاگردها مى‌آيند تا شش و هفت بعدازظهر. هميشه غذا به موقع آماده است. خانه مرتب است و اگر مسئوليت‌هاى ديگرى اضافه شود با جان و دل قبول مى‌کنم. فکر مى‌کنم همه چيز به مديريت و برنامه‌ريزى نياز دارد.

 

نظرتان راجع به قيمت بليت‌ها چيست؟

 

اصولا قيمت بليت در کشور ما گران است. شايد اين حرف من خيلى‌ها را ناراحت بکند و بگويند اجازه بدهيد مردم ياد بگيرند و براى موسيقى خرج بکنند. اما اين موضوع سبب مى‌شود بسيارى از مردم عادى که موسيقى را دوست دارند، از شنيدن آن محروم بشوند، وقتى قيمت بليت 30 هزار تومان مى‌شود براى يک خانواده چهار نفرى خيلى سخت است که به کنسرت بيايند و من معتقدم نبايد چنين اتفاقى بيفتد. بايد هنرمندها رعايت حال مردم را بکنند. چون درصورتى که قيمت بليت مناسب باشد عده بيشترى مى‌توانند به تماشاى کنسرت بروند


   چاپ شده در روزنامه ی حیات نو - شنبه 10 مرداد 1388

 

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی