امر فراموش شده ی تاریخنگاری هنر در ایران : توکا ملکی
چندی پیش فیلمهای مستندی را که یکی از شبکههای تلویزیونی خارجی تهیه کرده است، میدیدم. این فیلمها با عنوان «زندگی خصوصی یک شاهکار هنری»، درباره معرفی و بررسی یک اثر هنری است. در این مستندهای یک ساعته، مثلاً فلان نقاشی رمبرانت معرفی میشود؛ و موضوع آن، نحوه پدید آمدنش، زندگیای که از زمان خلق اثر تاکنون بر آن گذشته، و اتفاقاتی که پیرامون آن اثر افتاده، مورد بررسی قرار میگیرد. برای هر مورد، سؤالات و نظریههایی طرح میشود، حدس و گمانها مطرح میشود و بعد به وسیله محققان و کارشناسان، به اثبات میرسد یا رد میشود. با خودم فکر میکردم، چقدر خوب بود اگر ما هم فیلمهایی اینچنین درباره آثار نگارگریمان میساختیم. هرچه بالا و پایین کردم دیدم این کار اصلاً درباره آثار هنرهای تجسمی ایران ممکن نیست. به عنوان مثال ما چه اطلاعات مکتوبی درباره نگاره «معراج» سلطان محمد یا نگاره «گریز یوسف از زلیخا»ی کمال الدین بهزاد داریم؟ چه مستنداتی درباره سرگذشت این آثار در طول سدهها داریم؟ همه اطلاعات ما از شخصی به اسم رضا عباسی که ظاهراً خیلی هم مقبول شاه صفوی بوده، بیشتر از چند خط نیست. حتی هنوز بعد از چند صد سال مطمئن نیستیم، رضا و آقا رضا و رضا عباسی یک نفر هستند یا سه نفر؟
در همایش نمایشگاه معظم «شاهکارهای نگارگری» که در سال 83 به همت رییس وقت موزه، در موزه هنرهای معاصر تهران برگزار شد، آقای دکترِ محقق ایرانی در سخنرانیاش، نگاره «نزاع شتران» کمال الدین بهزاد را با مفاهیم عرفانی تفسیر میکرد و برای اثبات نظریاتش، میگفت: «بهزاد حتی کناره تصویر را به رنگی کمی تیرهتر از زمینه رنگآمیزی کرده که مفهوم نور و ظلمت را نشان دهد». از بد حادثه، همان زمان اصل اثر به دیوار موزه بود. اگر کمی به اثر نزدیک میشدی، حتی بدون ذرهبینهایی که در ورودی موزه در ازای تحویل کارت شناسایی معتبر، به بازدیدکنندگان امانت میدادند، میتوانستی ببینی که حاشیه تشعیر شده نگاره «نزاع شتران» بعداً به آن اضافه شده و سبب پررنگتر شدن رنگ کناره تصویر، روی هم آمدن دو تکه کاغذ و احیاناً چسبی است که آنها را به هم چسبانده! با خودم فکر میکردم ما ایرانیها حتی برای تفسیر یک اثر هنری نمیتوانیم از نزدیک به آن نگاه کنیم، چه برسد به اینکه مثل موزههای خارجی آن را زیر اشعه قرار دهیم و جنس اثر را در آزمایشگاه آنالیز کنیم.
بسیار خوب! اگر نمیتوانیم راجع به نگارگری سدههای پیشین که روی آنها عنوان «شاهکارهای هنری» نیز گذاشتهایم، چنین تحقیقاتی انجام دهیم و فیلم بسازیم و کتاب بنویسیم، درباره نقاشی جلیل ضیاپور که کمتر از 70 سال از عمر آن گذشته که میتوانیم چنین کاری انجام دهیم. سؤال اول: اثر جلیل ضیاپور را کجا پیدا کنیم؟ سؤال دوم: آیا مسؤولان گنجینه موزه اجازه تماشای اثر را از نزدیک به محقق میدهند؟ سوال سوم: اگر نه، آیا خودشان اطلاعات و اسناد دقیقی از این اثر، چگونگی خریداری و ورود آن به موزه، فهرست نمایشگاههایی که این اثر در آن به نمایش درآمده و افراد مرتبط با آن اثر دارند؟ سؤال چهارم: آیا دستخطی، نامهای از ضیاپور درباره این اثر وجود دارد یا کسانی از دوستان و نزدیکان همعصر او، چیزی درباره لحظه پدید آمدن اثر میدانند؟ سؤال پنجم: چند نقد، گزارش، تفسیر، تصویر از این اثر از زمان پیدایش آن تاکنون در کتابخانهها و مرکز اسناد موجود است؟ سؤال ششم: ....
ما حتی درباره آثار هنری معاصر خودمان هم نمیتوانیم تحقیق و پژوهشی جدی، عمیق و مستند داشته باشیم.
ثبت تاریخ هرگز برای انسان ایرانی اهمیت نداشته است. همین است که میگویند: «ایرانی، حافظه تاریخی ندارد». تا زمانی که رویدادهای تاریخی ثبت و ضبط نشده باشند و نگاههای کاوشگرانهای در آنها کنکاش نکرده باشد، حرَجی هم نیست اگر که ما حافظه تاریخی نداشته باشیم. نقاش معاصر ایرانی حتی سال نمایشگاههایش و عنوان آنها را به خاطر ندارد و کارت دعوت آن نمایشگاه را جایی در میان این همه خرت و پرت زندگی نگه نداشته است. بماند که میل و کشش عجیبی هم در هنرمندان ما برای جعل تاریخ، در نشان دادن سابقه کاریشان وجود دارد! شگفت است که همه هنرمندان از کودکی نقاشی میکردند و پیش از همه هنرمندان دیگر همعصرشان، به فلان دریافت و کشف تکنیکی رسیدهاند!
من این فرصت گرانبها را داشتهام که در چند سال گذشته نزد رویین پاکباز به مشق و آموختن شیوه پژوهش در زمینه هنر، به ویژه هنر معاصر ایران بپردازم. واقعیت این است که رشته پژوهش هنر را در دانشگاه به این نیت خواندم که راه و چاه علمی پژوهش را بیاموزم، اما آنچه از تجربه کارآموزی در کنار رویین پاکباز آموختم، بسیار بیشتر از تعلیمات ناقص دانشگاهی بود. در این یادداشت، میخواستم درباره تاریخنگاری و پژوهش هنری در ایران، نوشتهای «محققانه» بنویسم، اما نوشتن از شیوههای پژوهشهای تاریخنگارانه در هنر، در حد دانش من نیست. بنابراین سعی میکنم به تجربیات عملی خودم و مواردی که آموختهام بسنده کنم، میتوانید اسمش را بگذارید: «ذکر مصایب».
فقر منابع اطلاعاتی شاید مهمترین مشکل پژوهشهای تاریخشناسانه هنری در ایران باشد. این فقر از عدم احساس ضرورت به گردآوری منابع به وجود آمده است. نکته مهم دیگر عدم تعهد نویسندگان به مستند بودن نوشتهها و گفتههایشان است. بسیاری از نویسندگان هنری، نوشتههای خود را تنها به گفتههای خود هنرمند مستند میسازند که عموماً با اشتباهات تاریخی در رویدادهای فرهنگی روبهروست. تفاوت یک مصاحبه مطبوعاتی با پژوهش تاریخی در این است که در مصاحبههای مطبوعاتی عموماً مسؤولیت گفتههای گفتگوشونده به عهده خود اوست. تازه در آن گفتگوها هم، پرسشگر آگاه باید در طرح سؤالات خود این اشتباهات را تصحیح کند و یادآور شود.
یکی از مواردی که از رویین پاکباز آموختهام این است که یک پژوهشگر ملزم به گردآوری منظم مدارک و اسناد تحقیقاتی است که به شیوهای درست ساماندهی شوند. در جامعهای که هیچ کتابخانه و نهاد فرهنگی و هنری خود را ملزم به گردآوری و نگهداری این مدارک نمیسازد و برای یافتن و امانت گرفتن یک کتاب یا نشریه باید با کفشی آهنین تمامی شهر را درنوردید، بهتر است کتابها و اسناد و مدارک لازم برای یک کار پژوهشی را خود پژوهشگر جمعآوری و نگهداری کند.
چند سال پیش طرحی به واحد پژوهش موزه هنرهای معاصر تهران (که امروزه دیگر چنین واحدی در آن مرکز وجود ندارد) داده شد تا یک بانک اطلاعاتی درباره هنرمندانی که آثارشان در گنجینه موزه وجود دارد، تهیه شود. این کار میتوانست برای دانشجویان و پژوهشگرانی که درباره این هنرمندان تحقیق میکنند، مفید باشد. مهمتر آنکه کیوریتورهای رنگ و وارنگ نمایشگاههای موزه میتوانستند پیش از برگزاری هر نمایشگاه به اطلاعات مربوط به آن هنرمند مراجعه کنند. نتیجه این میشد که نقاشی یک هنرمند، در هر یک از کتابهای موزه با یک عنوان، اندازه، سال پدیدآمدن اثر، و تکنیک مختلف چاپ نمیشد. کافی است فقط چند کتاب موزه را ورق بزنید، مشخصات یک اثر واحد در هر کدام به شکلی متفاوت ثبت شده است! فایده دیگر این بانک اطلاعاتی این بود که هر بار برگزارکنندگان نمایشگاهها دست به دامن کارمندان موزه نمیشدند تا چهار خط بیوگرافی ناقص از آن هنرمند پیدا کنند و بنویسند. مهمترین مزیت این بانک اطلاعاتی میتوانست این باشد که مدیران تازه موزه که مرتب عوض میشوند، به این وسیله با هنرمندان هنرهای تجسمی کشور آشنا شوند. به هرحال این طرح پژوهشی ظاهراً بعد از چندی از طرف مسؤولان «غیرضروری» تشخیص داده شد و بساط تحقیقات انجام شده جمعآوری و در خوشبینانهترین حالت در چند گونی به انبار موزه منتقل شد.
در گذشته، نویسندگان هنرهای تجسمی ما، همه از عرصه ادبیات آمده بودند. این نگاه ادبی که فارغ از اطلاعات فنی درباره هنرهای تجسمی بود، باعث شد تا آثار هنری و جریانهای فرهنگی در عرصه هنرهای تجسمی به دور از نگاههای جامع بررسی شود. کمتر کسی را داریم که در بررسیهای هنرهای تجسمی ایران به زمینههای تاریخی و اجتماعی پدید آمدن آن اثر نگاه کرده و مسائل فنی را نیز مد نظر قرار داده باشد. خوشبختانه در سالهای اخیر پژوهشگران و نویسندگان این عرصه از میان فارغالتحصلان هنرهای تجسمی یا خود هنرمندان بودهاند، اما متأسفانه بسیاری از آنان برای تفسیر یک اثر هنری بیشتر به تئوریهای نویسندگان و نظریهپردازان خارجی استناد میکنند، بیآنکه چیزی از تجربههای تاریخی در سرزمین خودمان بدانند. این چنین میشود که در بوق و کرنا میکنیم که چند سال پیش برای «اولین بار» در تاریخ هنرهای تجسمی این سرزمین در بیینال ونیز شرکت کردهایم، یا «اولین» اکسپوی ایرانی را برقرار ساختهایم و یا کانسپچوآل آرت و اینستالیشن و پرفورمنس را برای «نخستین بار» در ایران تجربه کردهایم؛ حال آنکه کافی است که بدانیم تاریخ جهان، پیش از زمان پیدایش ما، شروع شده است.
چاپ شده در نشریه ی تندیس - شماره ۱۵۴ - ۶ مرداد ماه 1388

