تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

نامه منتشر نشده ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

 

شنبه 21 دسامبر 1991

نادر ابراهيمي گرامي

احمدرضا كه آمد نامه ترا براي من آورد، چيزي كه پيش بيني آن از خيال نگذشته بود، تا آن روز. ازآن روز زيرو رو ميكردم آيا بايد يك چند كلمه پاسخي بنويسم، كه اگربنويسم بايد ازفقط براي سپاس ازمحبتت باشد، يا پاسخ به خواهشت يا واكنش به حرفهاي توي آن نامه. درهرحال باز از خيال هرگز نميگذشت كه من بنشينم، يك روز، و نامه‌اي براي تو بنويسم. حالا چيزهائي كه هرگزازخيال نگذشته بوده‌اند در هر زمينه اتفاق ميافتد. پايان دوره هزاره است و حادثات زيرورو كننده پيش ميآيند. اين هم يكيش. چه بايد كرد؟

نامه توبا، اولا، خطاب حضرت وخان به من شروع ميشود كه يك اداي قديميپسندي است و من هرگز به آنها نه براي خودم و نه براي هيچ كس ديگر موافق نبوده‌ام وهرگز آنهارا به كار نبرده‌ام و ازآنها مبرا و مصفا هستم، و ثانيا با يك شعرپرازحسرت ازگذشته شروع ميشود كه ميگوئي «ياد باد آن روزگاران ياد باد / گرچه غيراز درد سوغاتي نداشت.» كه اين پرسش را پيش ميآورد كه اگرجز درد سوغاتي ازآن روزگار نگرفته‌اي چرا حسرت آن را داري؟ و بهر حال چرا حسرت گذشته را داري، و بهرحال درد سوغاتي كدام است و كجاست؟

آن وقت شروع ميكني به گفتن اينكه نميتواني بفهمي و حس كني – و "هرگز هم نخواهم توانست" – كه چگونه ممكن است درآنجا كه ميهن فرهنگي، عاطفي و تاريخي انسان نيست، به انسان خوش بگذرد. دشواري سر نفهميدن است البته، و نفهميدن، يا دستكم معين نكردن اينكه ميهن فرهنگي وعاطفي و تاريخي انسان كجاست و چگونه خوشي به انسان دست ميدهد بيرون از اين مدارها. اين نكته‌ها را بنشين يا بنشينيم و بسنجيم و ببينيم لولهنگ اين نكته‌ها چقدر آب ميگيرد. از خوشي شروع كنيم.

پرتغال خوردن، بيماري را شفا دادنِ، [...]، به صفاي ذهن و با صفاي ذهن نماز خواندن، [...]، خوابيدن، خواب ديدن، دويدن به قصد ورزيدن و بهتر نفس كشيدن، حافظ و سعدي و رومي و شكسپير را خواندن، بهار "بوتيچلي" و "عذراي صخره" لئوناردو و"تعميد" دلا فرانچسكا و" تازيانه خوران" دلافرانچسكا را و رامبراندت‌ها وسلطان محمدها و رضا عباسي‌ها و دوهررها و كاراواجوها و سزان‌ها و ماتيس‌ها و پيكاسوها را ديدن، جان فوردها و ويسكونتي‌ها و رنوارهاي اصلي را تماشا كردن، و صداي ضبط شده جيلي، قمر، پاوارتي، عبدالعلي وزيري، كالاس، كابايه را شنيدن و مبهوت و بيصدا و پاك و خلص و خالص شدن درپيش كارهاي موتسارت و باخ و بتهوون، ديدن غروب و برف و آسمان و طلوع و شكوفه و درياي آبي مرجاني – و هي بگويم وبنويسم هرچند شايد كه فكر كني دارم برايت معلومات پشت هم قطار ميكنم، تمامي اينها كجايشان به يك مكان براي درك خوشي بستگي دارند؟

وقتي كه جدول ضربي به كار ميبري، يا اصول هندسه‌اي كه اقليدس ساخت، يا نجوم بابلي‌ها را يا فيزيك نيوتن و بعد اينشتين را، طب بقراطي و كشف گردش خون بيش از دو تا هزاره بعد از او، پاستور را، جيمزوات را اينها را كه فرهنگ‌اند ميخواني يا ورق ميزني آيا جزئي ازفرهنگ "خويش" ميداني؟ بختيشوع ازيوناني وسرياني به يك زبان كه زبان قادرفرهنگي بود ترجمه ميكرد آيا او را كه آسوري يا كلداني بود، يا آن زبان‌هاي اصلي را يا آن زبان كه اينها به آن ترجمه ميشد، اينها را جزئي از فرهنگ خويش ميداني؟ بختيشوع را ايراني بخوان كه مختاري. اما بود؟

تاريخ تو كدامش هست؟ آنهائي را كه هرودت و گزنفون برايت به يادگار گذاشتند تا بيست و چند قرن بعد كه حسن پيرنيائي بيايد و آنها را برايت به ترجمه درآورد يا آنهائي كه دبيران ساساني به جعل نوشتند و بعد‌ها حكيم ابوالقاسم فردوسي كه من نميدانم اين حكيمي وحكمت در كجايش بود آنها را به نظم درآورده است؟ از دويستسال بعد ازتاريخ جعلي و بي‌كوچكترين سند ازتولد مشكوك "حضرت عيسي" تا هفتادسال پيش ازهمين امروزاين اجداد پرافتخارحضرتعالي را هيچيك ازافراد ميهن مقدس ما نشناخت، ونام يا نشاني از آنان برزبان نميآورد. و من نميدانم پيش از به روي كارآمدن اردشير ساساني، و حذف كاركرد پنج قرني اشكانيان آيا آن دوران "پرشكوه طلائي" را در قلمرو پارتي‌ها كسي به جاي ميآورد يا نميآورد. از آن اثر يا اطلاع نداريم، يا من نميدانم. يا اشكانيان چگونه كورش و دارا را به ياد ميآوردند، اگر ميآوردند. هيچ اطلاعي از اين امور در اختيار حضرتعالي نيست، با كمال تاسف.

حالا بگو كه فردوسي تاريخ و همچنان زبان برايت به مرده ريگ گذاشته است، مختاري. اما اين چه جور تاريخ است يا حتي چه جور اسطوره است؟ اسطوره‌اي كه جهان پهلوان آيت مردانگيش سر نوجوان بيگناه كلاه ميگذارد تا با خنجر جگر اورا بدراند بعد مينشيند به گريه سردادن. يا كاوه‌اش تحمل كرد بيش از بيست فرزندش را خوراك ماربسازند، و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست و چندمين فرزند آنوقت پاشد علم برداشت. از قصه‌هاي كودكانه فقط مغزهاي كودكانه راضي‌اند. بدتر، از قصه‌هاي كودكانه مغزها كودكانه ميمانند. كه مانده است و ميبينيم.

 

تازه، اين "ما" كيست؟ آيا "بني طرف" و "شادلو"، "هزاره"، "شاهسون"، "ممسني"، "كهگيلويهاي"، "تالشي"، كوهستاننشين دامن البرز، گيلك، لر، چهارلنگه، شيباني و قشقائي، و هي بشمار... اين‌ها تمام از يك نژاد و يك خوناند؟ اصلا نژاد و خون در جائي كه چهارراه رفت و آمد هرايل و ايلغار بوده است مطرح يا قابل قبولاند؟ حالا بگذر از اين كه تجربه‌هاي دقيق علمي اين ادعاها را ميتكاند و ميپاشاند، يك نگاه بينداز به شكل و قد و قواره و رنگ و زبان ولهجه و آداب وخورد و خوراك و لباس مردمي كه دراين بازماندۀ خاكي كه ازشكست‌هاي فتحعليشاهي به اسم ايران ماند زندگي دارند، اين "ما"، حالابگو كه نه از روي قصد لذت گرفتن از حوادث بيرون از حدود عادي و امثال جيمزباند يا حسين كرد ودارتانيان، از اين "سوپرمن"‌هاي امروزي تا گردان ميز گرد آرتورشاه، و گيو و توس و اشكبوس و رستم و اسفنديار، نه، به حسب "مليت"، به حسب "همخوني" چه جور آن كس كه دركرانه درياي فارس بر رسم زنگبار "زار" ميگيرد، يا دركردستان پاي برهنه روي آتش خلواره ميگذارد و آرام ازآن گذر ميكند، يا در بلوچستان فعلا فراري بي‌پاسپورت را ميرساند به پاكستان و ازآن جاهروئين قاچاق ميآورد براي "هم ميهن" در "سرزمين اجدادي" اينها چگونه رستم را به صورت اجداد "ملي" خود بايد بستايند درمشاركت به آنكه فرارش داد يا هروئين برايش آورد، يا در پيچ گردنه لختش كرد؟ و يا تو حق ميدهي به يك چنين ستودن همخوني و "اصالت ملي" و"وحدت قومي" بي‌آنكه شيشكي براي خودت ول دهي؟ آيا نميخواهي يكبارهم از ابزاري كه ترا ازديگر آفريده‌ها ممتاز ميسازد - يا ميگوئي كه ميسازد - استفاده‌اي ببري تابه نيروي آن بينديشي كه اين قاطيغورياس‌هاي ارثي كه مثل لهجه‌هاي محلي درتو رشد كرده‌اند تا چه اندازه ارزشي دارند. بيش از دوازده قرن دراين زبان فارسي–دري كه درواقع تنها پايه‌اي براي خاص كردن اين فرهنگ است اسمي ورسمي از "وطن"، "ميهن" وحتي "ايران" برايت نيست، و هيچ شاعر و گوينده‌اي ازآن به صورت يك قطعه خاك مشخص مركب از زادگاه‌هاي گوناگون شاعران گوناگون كه گوينده دراين زبان هستند به هيچ وجه ذكر و نشانه‌اي نداده است، جز همين حكيم فردوسي، آن هم براي دوره گذشته اسطوري آن هم بي‌جا دادن بلوچستان، خوزستان، كردستان، محال خمسه و غيره درآن. آن هم درقبال آنچه سعدي و رومي و حافظ و خيام گفته‌اند – كه جمله ناقض اين برداشت، ناقض اين فكراند. اجداد تو در اين هزار و سيصد سال – يا بگير دويست – "ميهن" نداشتند؟ تا وقتي كه از شكست احمقانه قاجاري اين چهارگوش گربهشكل شد ايران. و اقتضاي اقتصادي، و دراين ميانه آمدن تلگراف و راه وحمل و نقل موتورداراين تكه‌هاي بازمانده را به هم چسباند، و باز از اقتضاي يك چنين چسبي ميهن، آن هم همپالكي با خدا و شاه، كه البته شاه رضاشاه مقصود اصل كاري بود، پيدا شد؟ آن وقت مرحوم كسروي شروع كرد به دشنام بر ضد سعدي و رومي، و گوينده افسانه‌هاي "اساطيري" شد پرچمدار "ميهن" موجود و "خاك" و "خون" و "افتخارهاي باستاني".

 

اماميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بي‌گفت‌وگوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"‌اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد. يك جا ميگوئيم ماهمه ايراني فلان و فلان هستيم، اما به هركسي كه دراين قطعه خاك، كه گفتم، با آن زبان كه از بچگي فقط با آن نفس كشيده، زر زده، انديشيده، خنديده، گريه كرده – با آن زبان سخن بگويد كه اين طبيعي و درحد قدرت او هست، و اين زبان "تركي" هست، [...]اما همان زبان را "لهجه" ميخوانيم. "ميگوئيم لهجه محلي آذري". امااين لهجه محلي درفارس هم هست. و بعد با كمال پرروئي ميخواهي همچنان با تو يكي باشد. بعد هم قيقاج ميزني، و نادرشاه را كه ترك بوده و حوصله مهملات ترا هم نداشت ميستائي چون رفت هند غارت كرد، ميستائي هرچند بر حسب آن سنت او را نبايد داراي هوش و فكر بداني. بهترين اشعار رزمي وبزمي را برايت مردي از گنجه آورده است. حالا بگو كه اين زبان تركي چندصدسالي بعد از اورسيد به گنجه يا تبريز. [...] دستوردار از اين نارو. دست ورداريم ازاين فريب به خود دادن. تقسيمبندي جغرافيائي، زباني، خوني، نژادي را بريز دور. عرب هم ترا "عجم" خوانده است. يعني گنگ. ما گنگيم، پرحرفترين مردمها؟ گنگ چون وقتي كه زيرپرچم اسلام با حرف برادري و يكساني اما با حرص غارت و تاراج، يك ضربه آمد نظام ورشكسته ساساني را فرو پاشيد، عينا مانند همين اتفاق همين چند سال پيش، ازهرحيث زبانت را نميفهميد و تو هم زبانش را نميفهميدي، البته. اما آيا تو گنگ و بي‌زبان بودي، و هنوز هم هستي؟ صدام هم كه ترا رسما امروز با پشه و مگس دريك رديف ميداند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از اين حيث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزديك خود را نديدن و نزديك خود نديدنِِ اين‌ها اما انتساب اين صفات به همسايه، بي‌لطفيست. انتخاب اين كه چه كس قوم و خويش توست نيز با بي‌لطفي زياد اتفاق ميافتد. عينا مانند بذل محبت به هركسي كه فكر ميكني با توهمراه است. تعريف‌ها وتحسين‌ها، بزرگداشت‌ها و كرنش‌ها وقتي كه يك نتيجه از اندازهگيري عيني نيست، وقتي كه روي پيشداوريها هست در حد هيچ هم نميارزد. خطرناك هم هست. اگر طلا بيفتد درچاه مستراح همچنان طلاي بي‌زنگ است [...] ازقاب و حلقه طلا سنده چيز ديگري نميتواند شد. جنس از زور قاب هرگز عوض نخواهد شد. لابد اين زبان كه من به كار بردم از ادب دور است دراين حساب‌هاي ظاهرساز [...]. راستي و راست ازاين ادب دور است. انسان به اين ادب احتياج ندارد. آدم يعني صريح، ساده، راست، بي‌پرده، پاك، روشن، و جستجوكننده درستي و پاكي. رنج درست و رنج درستي را درست فهميدن شرط اساسي رفع شكنجه و درد پليدي است، چيزي كه از زيور به خود بستن به دست نميآيد، چيزي كه از تخيل بي‌سنجش به دست نميآيد، چيزي كه ازادعا به دست نميآيد. اين جور ادعا و خطاهاي توخالي تنها پناهگاه بي‌پاهاست، يك جورعصا و سنگر"مظلومي" و بي‌زوري است.

بگذار برگردم به اين درازگوئي درباره "ملت". اين "ملت بازي" منحصر به ما‌ها نيست چون ضعف آدم‌ها منحصر به خون و نژاد وازاين چيزها نيست. يك امربيشتر فرهنگي است و اكتسابي ازآب و هواي انساني، از اقليم انساني. افغان‌ها ترا قبول ندارند ميگويند اين زبان تو ازآنهاست، و غزنه بود كه قدرت به اين زبان "دري" داد. همسايه‌هاي آن وري، عربها، هم، اما عرب هم خودش حرفي ست، ها. درسراسر دنيا زباني كمتر به اين قرابت و هم ريشه بودن عربي با عبري سراغ نميتواني كرد. وقتي عمر به فلسطين رفت يك عده را مسلمان كرد. اين‌ها شدند عرب، مابقي يهودي ماند. ازآن طرف بربرهاي شمال آفريقا، كارتاژيها كه همان قرطاجنه‌اي باشند، قبطي، سوداني، فينيقي، تمام به زبان عرب درآمدند چون اقتضاي دين و حكومت، كه واحد بود، اينچنين ميشد. حالا اين‌ها تمام ميگويند ماعرب هستيم. اما يهودي يهود ماند، نه فلسطيني. [...] مسيحي لبناني خدا را "الله" ميگويد چون در زبان او لغت براي خدا همين الله است. [...] پس اين اختلاف ربطي ندارد به مذهب و آئين. اما ما كه خود را مسلمان ميدانيم با فلسطين عرب موافقيم و با يهودي نه، درحاليكه از لحاظ مذهبي كه به آن غرهايم ما با يهود نزديكيم و از عيسوي واقعا به كلي دور، چون عيساي عيسوي با عيساي قرآني اصلا نميخواند. عيساي عيسوي فرزند و " گوشتمندي" خداست كه اين بيگمان شرك است. هفدهبار درهرروز درنماز بايد خواند "بگوئيد كه خدا يكتاست... زائيده نشد و نزائيد... " اما هرچه را كه قانون موسوي است پذيرفتهايم، (ومن به حد كوچك حساس خود وقتي ميرسم به جائي كه ميگويد "پس كفشت را درآر كه در دشت پاك طوي هستي" ازاين زيبائي صريح تر، و ازاين جلال در مقابله جنبانندهتر، سادهتر نمي‌بينم، درهيچ چيز.) حالا اينها را كنار بگذار و نگاهي بكن به يهودي، كه همين بامبول را به جور ديگري درآورده ست ميگويد اين ارض موعود است و هديه خداست به قومي كه برگزيده او هست. حالا چرا خدا يك قوم را انتخاب بفرمايد – اين در استدلالشان نميآيد، از حد استدلال بيرون است.

از سوي ديگر ميبيني "مراكشي - مغربي - بربر"، "كارتاژي - تونسي"، "قبطي - يوناني - مصري"، "ايلامي- كلداني- آسوري"، "دروز- كرد- فينيقي" تمامشان از بيخ عرب گشته‌اند با رنگ و قامت هرچه قاطي و درهم. و بازباني كه نحوش را سيبويه ساخت، مردي كه گورش همسايه است باخانه‌اي كه درآن من تشريف آورده‌ام به اين دنيا، و اولين يادهايم ازآن جاهست، در محله سنگ سياه درشيراز. [...] اين اقوامي كه من شمردم اگر بايد به ضرب زبان عرب، عرب باشند، امروزه هندي‌ها، استراليائي‌ها و نيوزيلندي‌ها، و كليه كسان از هرطرف رسيده به آمريكا را بايد "انگليسي" خواند؟ يا از سكوتوره تا مردم جزائر آنتيل را اعقاب "ورسن ژتوريكس" و شارل مارتل و ديگر بزرگمردان اهل "هكساگون" كه فرانسه است؟ اين مهملگوئيها منحصر به منطقه جغرافيائي واحد نيست. نافهمي حدود و مرزندارد. درهرجاي اين دنيا اگر قدم بگذاري به كافه‌اي كه صاحبش از حدود يونان است بپا كه "قهوه ترك" نخواهي اگر نميخواهي گيرنده آنيترين فحش‌ها، اگرنه ضربه چاقو، قراربگيري چون با انتساب قهوه به تركيه بايد انتقام پنج قرن سلطه عثماني بر يونان را پس بدهي، آنا، جا درجا. حالا بگو بابا قهوه ازاصل تركي نيست. بيفايده ست. يوناني عقيده دارد كه "كفتاديس" خوراك ملي است و از زمان همربوده است و سقراط آن را ميخورانده است به افلاطون، و قسعلي ذلك، بي‌آنكه ازهمر يا ازسقراط و افلاطون چيزي بداند، اما مباد بگوئي كه "كفتاديس" همان "كوفته" است كه درتركيه گفته‌اند "كفته" وازآنجا دراين پانصدسال راه پيدا كرده است به يونان. تركها هم كه افتخار ميكنند ازيك طرف به اينكه سلطان محمد بيزانس را مالاند درعين حال ميگويند چون ما امروزدراين شبهجزيره آناتولي هستيم پس حتي هيتي‌ها درهزاره دوم قبل از مسيح، وهمچنين تمام آن تمدن يوناني – مسيحي – ارمني – درآسياي كوچك، تمام ترك بوده‌اند ونشانه قديم بودن تاريخ ترك. كردهاشان هم كه "تركهاي كوهي"‌اند، البته. و البته داستان بلزن ومايدانك و داخاو و آشويتز و بوخنوالد راهم كه ميداني. امروز هم تيترهاي خبرهاي روز جنگ در يوگوسلاوي است.

اينها هستند حاصل وبرآمد اين حرف‌هاي حامل جرثومه‌هاي هول، اين‌ها هستند حاصل و برآمد ازياد بردن خود انسان وبعد درجعبه آينه‌هاي هزارپيشه‌اي ازآن قبيل كه فرموده‌اي قراردادن اين دسته دسته كردن وتقسيم انساني، يا درواقع غيرانساني – اگر كه آدميت باشد آن كه سعدي گفت. بهتراست بگوئيم تقسيمبندي انسان به وجه غيرانساني. نه. نه، دوست من نادر. ما نيستيم. ما ازاين قماش نخواستيم و نمي‌خواهيم. گرماي انساني، خوش بودن ازمحبت و ازمهر وپاكي و صراحت و انديشه ميآيد نه از تقلب و حسد و جعل و نافهمي، نه ازدسته بندي و از مافيابازي. دردسته بندي ناپاك‌ها نرفتن و با خيلي احمق‌ها نجوشيدن مردمگريزي نيست. مليتبازي و توجه به اين دستهبندي‌ها خواه موذيانه باشد خواه معصوم يا نفهميده، در هرحال، تبديل ميشود به تصادم، راه پيدا ميكند به تجاوز، نقب ميزند به كار و نيروي انساني را به خدمت حرص شروردرآوردن، به خركردن براي تجاوز، و خر شدن در آرزوي تجاوز. اين انديشه روي پايه تملك است كه پيدا شده است، و جانبداري ازآن به روي همين پايه است كه مرسوم است. وقتي براي پس زدن اين چنين شرارت مغفول فكري دليل ميگوئي ميگويند آقا، آخر حتي حيوانات هم از بيشه و مكان و لانه‌اي كه درآن زندگي دارند پاس ميدارند. اين بي‌آنكه خود ملتفت باشند در واقع چه ميگويند يعني بيا به پائين تا حد حيوانات، تا حد غازكه كنراد لورنزميل تجاوزآن را مطالعه كرده است. بيچاره تازگي‌ها مرد. غاز نه، كنراد لورنز البته. اين‌ها نمي‌بينند اين دفاع تنها مقابله‌اي با تهاجم است. تهاجم را كه برداري "دفاع" لازم نخواهد ماند. بي‌اين جور انديشه‌ها انسان بهتري هستي، انساني. انسان اگر باشي عضوي مفيدتربراي مردم و همسايه‌هاي خود هستي. تاريخ ميگويد، و يك نگاه به هر روز و دوروبرهايت نشان ميدهد وسيعترين تهاجم‌ها يك امر روزانه، يك واقعيت مداوم لاينقطع بوده است – نه از سوي "خارجي" و بيگانه‌هاي برونمرزي، نه گاهگاه و ادواري، نه، بلكه پيوسته از سوي آن "خودي" كه آدميت معيوب داشته ست، كه زور ميگفته. هجوم‌هاي ايلي و"قومي" هيچ‌اند درقياس با تهاجم هرروزي مداوم همگاني، ازخوني كه هردقيقه قطره قطره ازتن هركس مكيده ميشود، زهري كه هردقيقه قطرهقطره ميدهند به خون وبه فكريكديگر، از خانهات بگيرتاخودت، هر روز. ازآجدان بگير تا افسرراهنمائي، از مامور تامينات تا مامور ماليات، تا تاجر، تا درس معلم و دشنام "آي نفسكش" بگوي كوچه‌هاي سيداسماعيل يا گودهاي پشت خيابان شوش يا روي تپه‌هاي حصارك. هركس به حد خود از روي حرص خود دنبال ديد تنگ دودهگرفته لجنبسته پيوسته زور ميگويد، زهر ميپاشد – ميگفته است و پاشيده است. و از هرهزاربار نهصد ونود و نه بار دور از چيزي كه "عاطفه" ميخوانيش، اما به ضرب يا به اسم آنچه در رديف يا ازانواع عاطفه‌ها هستند. اسم گذاشتن به روي هرچيز آسان است. سيسال پيش در گفتار يك فيلم اين جمله بود كه "خودكامه‌اي فريفت و برحرص خويش نام نجيب پاكي پوكي زد." چقدر از اين نام‌هاي نجيب و پاك امٌِا پوك به خورد ما دادهاند؟ اين‌ها را شعار ميگويند. شعار آسان است. شعاردادن برحسب پيشداوري، غريزه، عادتها. وقتي شعار مكرر شد ميشود عادت، ميشود باور، ميشود سنت، ميشود ارثي. گاهي هم "با ذوق"ها آن را ميآرايند – گاهي براي خودنمائي و گفتن كه با ذوقيم، گاهي براي مزد با چشم پوشيدن از شعور و شرافت، گاهي به گمراهي، گاهي چون خود دست دركاراند. اين، درجاي باز كردن واصلش رادرست ترديدن برشاخ و برگ ميافزايند. حتي اصل گاهي ميشود بهانه براي همان شاخ و برگ كشيدن‌ها، براي زورآزمائي حرفي، براي كرسي نهم آسمان به زيرپاي الب ارسلان گذاشتن‌ها. اين‌ها براي روي شرارت لعاب رنگي شيرين كشاندن است. لعاب آب ميشود شرارت اثر ميكند آدمي ميشود ناخوش. اگر كه حتي قصدت چنين نبوده باشد در اصل. از روي يك نفهمي دنبال رسم رفتهاي، و آنچه به ذهنت نشانده‌اي تكرار كرده‌اي – به صورت معصوم – هرچند هوش را به كار نبردن گناه كبيره است و ذنب لايغفر. قانون پاولف ترا كشيده است به بدكاري هرچند ميخواستي شيرين بكاري و حرفهاي گنده گنده بگوئي، يادست خودت نبود و فقط رسم روز بود. دراين ميانه هم يك دسته فرمولساز ميشوند براي جنبه‌هاي جوربجور همان اعمال، اما خود ازتمام بي‌بخارتر، ولي پرگوي بيجاتر ولي پرازجنجال، از جاي خود نجنبنده پشت ميز كافه نشينِ عرقخورِ دودي-سوزني، داراي ادعاي روشنائي چيزي كه هيچ نزدشان نميبيني. دنياي تنگشان را به وسعت دنياي واقعي، حتي به وسعت كيهان بي‌حساب ميانگارند. خود را روشنفكر ميخوانند بي‌آنكه نزدشان اصلا فكري يا فكركي باشد چه بكر چه آلوده. شعر ميگويند، فيلم ميسازند، نقاداند، و همچنين به ترجمه رو ميكنند بي‌دانستن زبان اولي يا زبان خود، حتي؛ و مافياي مفنگي كه با همانند‌هاي خود دارند تضمين ادعاشان است كه مانند پمپ با باد يكديگر را پروار مينمايانند، يكديگررا بهم حقنه ميكنند. به ناحقِ.

بايد فرمان ايست به خود داد، مطلب‌هاي سپرده به ذهن وگرفته به عادت را زيروروئي كرد تا حالا كه آنقدر شعور و شرف‌داري كه به ديگران ميانديشي راهي كه راه باشد بيابي و بيهوده دور ورنداري تا تنگ چشم و بي‌حساب بيفتي به كوره راه يا در مانداب درمانده ولجن گرفته بماني. اينست كارروشنفكر نه ساختن يا تكرار حرفهاي مثل ورد سحر فريبنده – چيزهائي كه متكي به سنت است نه برعقل. حرفت بايد از حساب و تجربه باشد، از محك زدن به سنت‌ها نه از اطاعت آنها، نه ازعادت. اين هارا براي تو ميگويم اما، از تو نيست كه ميگويم اين‌ها را درجواب تو ميگويم اما درباره تو نيست كه ميگويم. حرفت مرا به حرف آورده، و حرفت بايد تاحدي كه ميتواني نه به حسب حساب‌هاي شخصي و محدود ودمدمي باشد بلكه با جا دادن درمتن منظره روزگار – نه يك روز– كامل بگوئي و چيزي از جا نيندازي. اينست انگيزه اين صفحه‌ها سياه كردن من از براي تو.

با ارادت بسيار و با آرزوي روشن شدن

 

به نقل از هفته نامه شهروند امروز -شماره ۵۰- یک شنبه ۲۶    خرداد ۸۷

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

ما چون دو دریچه رو به روی هم : منصور ملکی

 

 با یاد « نادر ابراهیمی »

چقدر نزديک بوديم، گاه از پنجره يکديگر را صدا مي کرديم. چقدر دور شديم، از هم دور شديم. گهگاه به تصادف به هم برخورد مي کرديم. اگر حوصله داشتيم. يادي از گذشته ها مي کرديم.

چقدر دور شديم، اصلاً همديگر را نمي ديديم.

براي خودش «نامي» بود و «يلي» بود در کاري که مي کرد و من « يل بودنش» را در مقداري که مي نوشت مي ديدم. در حيطه قصه کودکان که اول خوش درخشيد، نامي بود، در سينما نامي بود، در ميان صدها نام.

اين آشنايي و قضاوتي بود که در آن سال هاي دور از او داشتم؛ سال هاي خيابان « اميرآباد شمالي»، خيابان« گردآفريد».

خانه هامان روبه روي هم بود. رفت و آمدمان بيشتر بود. در حقيقت او بود که وقتش را هدر مي داد. همسرش خانم معلم بود. با هم درباره مدرسه و بچه ها حرف مي زديم و با او درباره قصه ها.

به او مي گفتم که سر کلاس سه تا از قصه هاي او را خوانده ام، قصه هاي آن مرد که عاشق و شيفته ورزشکاران بود. قصه انشاهاي يک شاگرد مدرسه که بسيار حزن آور بود، وقتي مي خواندم گهگاه بغض گلويم را مي گرفت و قصه گستاخانه از زن و شوهري که زن حامله بود و مي دانستند بچه مشکل به دنيا مي آيد و مرد به اصرار اطرافيان گوش نمي داد که به دعا متوسل شود. قصه هاي ديگر او را مي خواندم، کار تلويزيوني اش را دنبال مي کردم، ميان آن همه يل و نامي در سينما او تنها بود. او به دنبال سينمايي بود که دست نيافتني بود. از بلد نبودن سينما نبود، از بلد نبودن ساخت«فيلمفارسي» بود.

روزگار مي چرخيد، رفت و آمد داشت. هيچ گاه نديدم که به من بگويد دارم قصه يي تازه مي نويسم و بخواهد قسمتي از قصه اش را بخواند. هيچ گاه کتاب هاي منتشرشده اش را به من تقديم نمي کرد. من خودم آنها را تهيه مي کردم. گويي روال زندگي جدا از روابط بود.

به نظرم ساده و پاک مي آمد. آنقدر ساده که حرف هايش منطقي نبود. هنوز از خيزش مردم خبري نبود، زندگي روال گذشته اش را داشت. روزي به او گفتم؛«نادر، اگر روزي جنگ بشود چه کنيم؟» گفت؛ « اين طرف کوچه و آن طرف کوچه را با گوني هاي پر از شن مي بنديم. واقعاً به همين سادگي،»

من در تمام مدت جنگ تحميلي او را نديدم. ما از خانه اميرآباد رفته بوديم و آنها هم رفته بودند.

چقدر نزديک بوديم و نمي دانم چرا اينقدر دور شديم.

اين سال ها چقدر آدم ها را از دست داد م. به قولي آشنايان آن طرف بيشتر از آشنايان اين طرف هستند.

وقتي به ياد مي آورم که بعد از انقلاب ظاهراً معاون وزير کار شده بود در شگفت بودم. عکس را به ديوار اتاقش زده بود که بيلي در دست داشت و عنوانش(معاون وزير کار) را نوشته بود.

پس با انقلاب همراه شده بود.

به ياد آوردم سال هزار و سيصد و پنجاه را روزي که او را به مدرسه ام دعوت کردم تا براي شاگردانم از ادبيات حرف بزند. از او خواسته شد درباره آخرين کارش که کار عاشقانه يي بود حرف بزند. در ميان جمع شاگردان، پسرک جسوري بود. وقتي نادر از زيبايي هاي کوچه هاي اوين و درکه حرف مي زد آن شاگرد وسط حرفش پريد و گفت در آنجاها.( * )

نادر مدت ها ساکت ماند، در سکوت او خواندم هزاران حرف دارد، اما ترجيح داد در لفافه حرف بزند.

چقدر دور شده ايم...

چقدر نزديک بوديم...

کم کم دور شديم

و براي هميشه دور شديم.
 
 
* روزنامه اعتماد به من زنگ می زند و از من نوشته ای درباره ی نادر ابراهیمی می خواهد . می نویسم و آن را فاکس می کنم . وقتی روزنامه در روز پنج شنبه ۲۳ خرداد ۸۷منتشر می شود . متوجه می شوم قسمتی از آن حذف شده .
البته حذف قسمتی از نوشته در نشریات چیز تازه ای نیست ولی حذف نوشته من کمی خنده دار می آید :
من نوشته بودم :

به  ياد آوردم سال هزار و سيصد و پنجاه را روزي که او را به مدرسه ام دعوت کردم تا براي شاگردانم از ادبيات حرف بزند. از او خواسته شد درباره آخرين کارش که کار عاشقانه يي بود حرف بزند. در ميان جمع شاگردان، پسرک جسوري بود. وقتي نادر از زيبايي هاي کوچه هاي اوين و درکه حرف مي زد آن شاگرد وسط حرفش پريد و گفت در آنجاها بوی گوشت سوخته نشنیدید ؟

 

آنچه آن پسرک در سال ۱۳۵۰ می گوید اشاره به شکنجه های دوران پهلوی است در زندان اوین . برای من این پرسش پیش می آید که روزنامه اعتماد انتقاد یا اعتراض (حتی درحد غلو  شاعرانه و در ایهام و استعاره« بوی گوشت سوخته  نشنیدید ؟ »را برای رژیم ستمشاهی سانسور می کند ؟

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

حوصله فردا ندارم : توکا ملکی

 

 

گفت‏و‏گو با هومن مرتضوی، به مناسبت نمایشگاه «جعبه‏ها»، گالری اثر، 3 تا 13 خرداد 1387

 

 

 

 

گل شازده کوچولو، فقط یک گل سرخ نیست. گل او با همه گل‏های سرخی که در باغ زمین دیده بود فرق می‏کند. روباه به شازده کوچولو می‏گوید گل او در دنیا یگانه است چون شازده کوچولو آن را اهلی کرده است و او، شازده کوچولو را. شازده کوچولو به گل‏های سرخ داخل باغ زمین می‏گوید: «شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‏توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می‏ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‏ام، فقط او را زیر حباب بلورین گذاشته‏ام، فقط او را پشت تجیر پناه داده‏ام، فقط کرم‏های او را کشته‏ام، چون فقط به شکوه و شکایت او، به خودستایی او، و گاه نیز به سکوت او گوش داده‏ام. زیرا او گل سرخ من است».

همه آن خرده ریزهایی که هومن مرتضوی در جعبه‏هایش جمع کرده‏است، شاید برای یک رهگذر عادی، بی‏ارزش و نامربوط به نظر برسند، اما اینها، قصه‏ها، روایت‏ها و احساس‏های اوست (و شاید بسیاری از ما) که برای او که آنها را اهلی کرده و آنها هم هومن مرتضوی را، چیزی بیشتر از مشتی خنزر پنزر هستند. او می‏گوید: «عین داستانی است که از تعریف یک ماجرا یا کلام یا برخورد در لحظه اول داری. مثل فلان عشق زندگی‏ات یا فلان دشمنت. اول در لحظه برایشان یک تعریف دارم. هفته دیگر، هم موضوع و هم تعریف آن کهنه شده‏است و هم نظرم عوض شده و هم اهمیت ماجرا کمرنگ شده‏است. فقط طرح گنگ و محوی باقی می‏ماند. مثلاً اگر بخواهی تولد چهار سالگی‏ات را تعریف کنی، فقط یکسری تک فریم‏ها، بوها، صداها و حس‏هایی جمع می‏شوند که به کلمه در نمی‏آیند. اگر بخواهی به کلمه بیان کنی فقط می‏شود: «تولد چهار سالگی خیلی خوش گذشت. تولد را خیلی دوست داشتم». آن «خیلی» جای تعریف‏های دقیق، حس‏ها یا جملاتی را که در همان لحظه اول می‏توانستی بیان کنی می‏گیرد».

*

هومن مرتضوی را نسل جوان گرافیست‏ها شاید نشناسند، همان‏هایی که خودشان را «نسل پنجم» می‏نامند. این به خاطر سن و سال هومن مرتضوی نیست که چندان هم پیر نیست. امیدوارم به علت کم دانشی نسل جوان هم نباشد که بیشتر به سبب فراموش‏کاری این نسل است. اما آدم‏های همسن و سال من یعنی هم نسل مرتضوی، روی جلدهای مجله‏های آدینه، مفید، فیلم، صنعت حمل و نقل و بهکام را با نقاشی‏های عجیب و غریب او به خاطر دارند. همیشه تصویر یک کارت دعوت نمایشگاه در ذهن من مانده بود که تعدادی کبریت‏های سوخته را نشان می‏داد. فکر می‏کردم، کبریت‏های سوخته هم مگر ارزش نقاشی کردن دارد اما شاید هومن مرتضوی و تعدادی از دوستان نقاشش این نگاه دقیق به اطراف را از کلاس‏های آیدین آغداشلو یاد گرفته باشند.

در معرفی هومن مرتضوی نمی‏دانم باید بنویسم: نقاش، گرافیست، کاریکاتوریست، مجسمه ساز؟ شاید همه اینها یکی است. صورت ظاهری از اندیشه‏ها، باورها، تجربه‏ها و زندگی یک هنرمند.

فقط بگویم که نمایشگاه او در گالری اثر، دوازدهمین نمایشگاه انفرادی او از سال 1366 تا کنون است.

*

نکته آخر: پیاده کردن گفت‏و‏گوی هومن مرتضوی کار مشکلی بود. چون این گفت‏و گو مثل خود جعبه‏های او، همراه با ساوند افکت و اکشن است!

 

آقای مرتضوی! در جایی گفته‏اید، جعبه‏های این نمایشگاه طی دوازده سال گذشته کار شده‏اند. این جعبه‏ها با جعبه‏های نمایشگاه‏های قبلی چه تفاوتی دارند؟

فرق زیادی نمی‏کنند، دنباله آنها هستند.

 

یعنی هیچ کدام پیشتر به نمایش درنیامده بودند؟

چرا. یکی یا دو تای آنها. تفاوت اساسی اینها با جعبه‏های قبلی در مکانیسمی است که در آنها به کار رفته‏است. جعبه‏های قبلی خیلی استاتیک و ساکن بودند و یا حداکثر لایه‏ای داشتند. گاهی لازم بود بیننده به آن دست بزند. ولی بیشتر ویژوال بودند. جعبه‏های جدید بیشتر مکانیکال هستند، کوک می‏شوند، آهن ربا دارند، خنزر پنزر دارند.

 

اصلاً چطور شد که شروع به ساختن جعبه‏ها کردید؟

از بد روزگار! مجموعه‏ای از عوامل سبب شد. شرایط آن سال‏های جنگ بود. امکانات تقریباً صفر بود و همه چیز مهم‏تر از این کارهایی بود که ما می‏کردیم. دوستی داشتیم به اسم شاهرخ غیاثی، رفیق دیوانه جوب‏گَرد. نقاش بود و سر صحنه بازی در یک فیلم سینمایی در اثر حادثه مرد. او می‏رفت بیرون از خانه و مثلاً با استخوان کله پاچه بر می‏گشت تو و آن را می‏گذاشت روی تاقچه‏اش. ساعت‏ها مجبور بودی آن را نگاه کنی. در زمانی که ارزش‏گذاری ما داشت تعریف می‏شد، یکسری آت و آشغال‏ها برایمان جذابیت پیدا کرد. عکس پاره، دستخط مچاله شده، کارهای شلخته و نه البته بدون حساب و کتاب ولی بدون در نظر گرفتن مقدماتی که برای کار هنری لازم است. مثل این که رنگ مرغوب باشد، بوم فلان جنس یا این قلم‏مو بهتر از آن یکی است. که آن موقع هیچ کدام از اینها نبود. موجودی آن سال‏ها برای نقاش‏ها، رنگ پلاستیک در و دیوار بود و قلم‏موی چینی نامرغوب و کاغذ کاهی. نفس کار کردن، بدون وابستگی به متریال، اتفاقی است که برای نسل ما به اجبار افتاد.

 

دیگر چه عواملی در ساختن جعبه‏ها مؤثر بود؟

من به طور اتفاقی از کلاس آیدین آغداشلو سر در آوردم. در موقعی که هیچ خبری در جامعه هنری نبود و دانشگاه‏ها هم تعطیل بود، آیدین کلاس تاریخ هنر برایمان می‏گذاشت. بلد بود چیزی که بتواند یاد بدهد؛ استاد خوبی هست به کنار. احمدرضا احمدی که با آیدین رفاقت و رفت‏و‏آمد داشت، یکی از بهانه‏های این جور کارهای من شد. قرار شده‏بود تعدادی از شعرهایش را تصویرسازی کنم تا از آن چیزهایی که در کلاس آیدین یاد گرفته بودم هم به نحوی استفاده شود. در آن سال‏ها کار تصویرسازی می‏کردم و نقاشی برایم کاری شخصی و جانبی بود. کار برای احمدرضا به سرانجام نرسید اما خواندن شعرهای او باعث شد تا من فکر کنم در نقاشی هم می‏شود تصاویر و المان‏های ظاهراً بی ربط به یکدیگر را در کنار هم قرار داد. یکی دیگر از چیزهایی که آن سال‏ها خیلی توجه مرا جلب کرد، ویترین‏های بهشت زهرا بود. اولین بار که آنها را دیدم تا مدت‏ها هاج و واج مانده بودم. چیزهای بسیار زیبایی است که فقط یک امضا پای آنها کم است تا تبدیل به یک اثر هنری شوند.

 

این المان‏های کوچک که معمولاً اشیای پیش‏پا‏افتاده و بی‏ارزش هستند، در نقاشی‏ها و تصویرسازی‏هایتان هم دیده می‏شوند مثل کبریت، تیغ، استخوان، پر، نخ، پای شکسته عروسک. چرا برای انتقال معنا از این المان‏ها به جای اشیای تثبیت و تعریف‏شده و با ارزش که نمادهای آنها مشخص است، استفاده می‏کنید؟

این خاصیت ذهن معناگرای ایرانی است که همیشه غیرمستقیم حرف می‏زند. جزو برتری‏های توست اگر بتوانی یک حرف شش‏گوش بزنی که چند معنا داشته‏باشد. این ویژگی در کار تصویرسازی مطبوعاتی جزو فنون اصلی است و اگر بلد نباشی، اولین کامیونی که رد شود، زیرت می‏کند! خیلی از همدوره‏ای‏های من بودند که کامیون از رویشان رد شده. من شانس آوردم که به ماجرا مسلط‏تر بودم. اینکه چی را کجا می‏گذاری و از آن چه معنایی مستفاد می‏شود و المان‏ها در کنار هم چه معنای کلی را می‏توانند القا کنند، زود یاد گرفتم. قسمت سختش این بود که چه طور اینها را فراموش کنم.

 

چه احساس‏هایی سبب پدید آمدن این جعبه‏ها شده‏است؟

مجموعه همه احساس‏ها مثل ناامنی، خشونت، عشق، وسوسه، سردرگمی. اینکه می‏گویم این جعبه‏ها تفاوت چندانی با کارهای ده سال پیش ندارد به این خاطر است که من، نهایتاً کمی کچل‏تر و پر چین و چروک‏تر، اما همان آدم سال‏های پیش هستم، با همان درگیری‏ها و مشغولیت‏ها و چاله‏هایی که هر دفعه در آن می‏افتم، مثل هرکس دیگری. ولی تعریفم از آن احساس‏ها متفاوت شده یا انگار دارد کمی جا می‏افتد. اگر الان بخواهم درباره «سردرگمی» کاری بکنم با کاری که بیست سال پیش کار می‏کردم، خیلی فرق خواهد داشت. آنقدر ادبی و معناگرا نخواهد بود.

 

همانطور که خودتان هم گفتید برای ما ایرانی‏ها اشیا دارای معانی پیدا و پنهان هستند. اگر از ترس یا تهدید حرف می‏زنیم، آن را می‏توانیم با المان‏های متشخص‏تر هم نشان بدهیم، مثلاً یک خنجر. چنانچه خیلی از نقاشان هم از همین عناصر استفاده می‏کنند.

ببینید! هر هنرمندی لغتنامه مخصوص به خودش را دارد. فندک بیک یک بار مصرفی که ته کشو افتاده معنای دیگری به جز شلختگی دارد. شاید یک شب خاطره خوبی از آن فندک داشته‏ای. شاید موقعی که خریده‏ای با کسی بودی که آن را برایت با ارزش کرده. همه، کلکسیونی از این آت و آشغال‏ها داریم: عکس یادگاری، دستنویس کسی، اسکناسی که روی آن چیزی نوشته شده‏است. همه چیزهای بی‏ارزشی است که فقط برای ما معنا دارد. وگرنه اسکناس سمبل و نشانه چیز دیگری است. ته جیب هر کس ده، بیست تا از آن هست اما هیچ کدام آن اسکناس صد تومانی که عمویت رویش چیزی برای تو نوشته، نمی‏شود.

مثلاً در خیلی از کارهای من «سوزن» استفاده شده‏است. ته هر کشویی را نگاه کنی، یک مشت سوزن ریخته، اما این سوزن برای من یک سوزن دیگری است. با تعریف استاندارد آن کاری ندارم. حتی اگر منظور من از «تیغ»، تیزی و برندگی باشد، آن تیزی و برندگی برای هرکس فرق می‏کند. یکی ممکن است رگ‏زن حرفه‏ای باشد، یا کوکائینی باشد، تیغ معنای متفاوتی برای هرکدام دارد یا ممکن است کسی هر روز ریش درآورد و مجبور باشد از این تیغ استفاده کند. ممکن است تیغ رفته باشد توی پایش، پس یک معنای دیگری می‏دهد. معنا و مفهوم و قصه‏ای که من برای تیغ دارم، هم چندان مهم نیست. تنها فرقی که با شما دارم این است که موقعی که آن اثر هنری ساخته می‏شده، من هنرمند پشت آن بوده‏ام. از شعر حافظ هرکس برداشت خودش را می‏کند. او پنجاه تا کلمه را پشت سر هم جوری ردیف کرده‏است (خوب هم ردیف کرده، بماند!) که برای خودش یک معنایی بدهد ولی برای من که چند صد سال بعد آن را می‏خوانم، به کلی فرق می‏کند. کلمات، اصوات، وزن‏ها و ریتم‏ها، یک مدارهایی را در مغز من راه می‏اندازد که با دیگری فرق می‏کند. حتی برای خود من هم تیغی که الآن در جعبه‏ای به کار می‏گیرم با همان تیغی که شش ماه پیش در جعبه دیگری چسبانده بودم، فرق می‏کند. اصلاً مسئله تعریف شی نیست، مهم ترکیب کلی آنهاست که چه حس بی‏کلامی را بر می‏انگیزد.

 

هنرمندان دیگری هم هستند که دست به ساختن جعبه‏ها زده‏اند. مثلاً در بین هنرمندان ایرانی، منیر فرمانفرماییان یک سری جعبه دارد. جعبه‏های او جعبه‏های زنی است که همه خاطرات، دلبستگی‏ها و یادگارهایش را در آنها جمع و مخفی کرده‏‏است. اینها به کلی با جعبه‏های شما فرق می‏کنند. به نظرم جعبه‏ها برگرفته از احساس‏ها و تجربه‏های شخصی هنرمند هستند. شما هم در کارت دعوتتان اشاره کرده‏اید که اینها کارهایی «به شدت شخصی»اند. پس نمی‏توان دریافت آنها را صرفاً به برداشت بیننده واگذار کرد.

من زیاد اهل نوستالژی و سانتی‏مانتالیسم نیستم. رمانتیک بودن به نظرم ایرادی ندارد. اگر دست خودم باشد، ترجیح می‏دهم، الان، در لحظه زندگی کنم. حوصله فردا را هم ندارم.

 

بالاخره اینها جعبه‏های نوستالژیک شما هستند. چیزهایی را در آنها ذخیره می‏کنیدتا فردا به آن رجوع کنید و تصویر دقیق‏تر یک رویداد یا لحظه را در آنها پیدا کنید.

مثل خاطرات و گذشته‏ات می‏ماند.

 

پس نوستالژیک است!

نه! مثلاً پای عروسک نوستالژیک نیست. من در نوجوانی در خیابان جمهوری زندگی می‏کردم. بارها دست و پای شکسته عروسکی را توی آشغال‏هایی که در پیاده‏رو ریخته شده بود، دیده‏ام و اینها جزو حافظه تصویری من شده‏اند. پای عروسک، فقط نشانه «فلج پیشرفته» یا «کودکی از دست‏رفته» نیست. نوستالژی اسباب‏بازی بچگی‏هایم هم در آن نیست. من با این اشیاء بزرگ شده‏ام. اگر توی یک جعبه پای عروسک آویزان است، بلاتکلیف است و به چپ و راست می‏لرزد، می‏تواند نشانه‏ای از «التهابِ رفتن» باشد. این اثر مربوط به موقعی است که بعد از یک عمر اینجا زندگی کردن، در بهترین روزهایم، رفتم خارج از کشور. حالا پس از گذشت زمان، می‏توانم درباره‏اش حرف بزنم که آن التهاب را موقع رفتن از ایران داشتم. 

 

در کتابی که از این جعبه‏ها منتشر کرده‏اید، در کنار هر اثر فلش‏هایی کشیده‏اید که جزییات یک جعبه با آنها معرفی شده‏است، مثلاً فلش زده‏‏اید که این قسمت از جعبه یک عنکبوت است، آن یک پیچ یا آن دیگری نخ دوردوزی. برای من بیننده چه اهمیتی دارد که این برجستگی که زیر لایه چسب مدفون شده یک عنکبوت است؟ اگر شرحی کنار آن می‏نویسید، پس دارید تأکید می‏کنید که این شیء بخصوص، یک علتی دارد که اینجا آمده‏است. می‏شد به جای عنکبوت، یک گلوله نخ باشد.

بیشتر به وسواس خودم برمی‏گردد. وقتی یک کاری را نگاه می‏کنم دوست دارم بدانم، نقاش، رنگ روغن را با موم کار کرده یا تربانتین؛ کاغذ بدون اسید استفاده کرده یا نه. اما درست می‏گویید، به هر حال انتخاب آن شیء بخصوص بی‏تأثیر نیست. البته به هر حال، این کتاب نسبت به خود جعبه‏ها که نیاز به لمس کردن دارند، الکن است. پس این اطلاعات می‏تواند کمی کمک کند که حال و هوای اصلی کار قرار است چه طوری باشد.

 

مخاطب باید چه طور با این جعبه‏ها ارتباط برقرار کند؟ آیا اثر به مشارکت بیننده احتیاج دارد؟

همیشه از این که پشت یک نوار بایستی و از راه دور به تابلوی روی دیوار نگاه کنی، بدم آمده است. انگار که تو کمتری و کار یا در واقع هنرمند اثر دارد از بالا به تو نگاه می‏کند. البته من خودم هم نقاشی می‏کنم و آن هم یکی از مدیوم‏هاست. ولی خودمانی نیست. مثل یک مهمانی رسمی است که باید با لباس رسمی در آن حاضر شوی، مراقب باشی که کفشت صدا ندهد، بلند نخندی، زیاد نزدیک نشوی و دست نزنی. اما چرا نباید به مجسمه دست زد؟ یکی از جذابیت‏های کار «هنری مور» در این است که به آن دست بزنی. این فقط در ایران است که کار «هنری مور» را انداخته‏اند ته باغ که دست هیچکس به آن نرسد. معبدهای هندی را نگاه کنید که از زمین تا نوک آن مجسمه و شکل و تصویر است و می‏توان به آنها دست زد. البته که آداب دارد. اگر با احترام با اثر هنری برخورد کردی می‏توانی به آن دست هم بزنی.

 

می‏خواهید مثل جعبه‏های شعبده بازی، بیننده را از اتفاقی که درون جعبه می‏افتد، هیجان زده کنید؟

آن هم هست. اما قضیه «کشف» است. همه ما این کار را کرده‏ایم، جایی مهمان بوده‏ایم، یک کشوی نیمه باز آنجا بوده. تا صاحبخانه از اتاق بیرون می‏رود، کشو را می‏کشیم بیرون، به داخل آن نگاهی می‏اندازیم و در آن را می‏بندیم. لای دفترچه‏ای یک خودکار گذاشته‏اند، آن صفحه را باز می‏کنیم، نگاه می‏کنیم و می‏بندیم. فقط قضیه کنجکاوی است واصلاً ربطی به فضولی یا دخالت ندارد. به همان دلیلی که در بچگی همه دستمان را به آتش زده‏ایم و بعد فهمیده‏ایم که نباید به آن دست بزنیم. در جعبه را باز می‏کنیم، چیزهایی را می‏بینیم که در نگاه اول نمی‏فهمیم چه اتفاقی دارد می‏افتد. بعداً سعی می‏کنیم برای آن جملاتی پیدا کنیم که در آخر توجیه همان حس و نگاه اولیه است.

در یکی از جعبه‏هایم، دو تا قورباغه است که کوک می‏شوند و دست و پایشان تکان می‏خورد. یک گوی فلزی هم در وسط قرار دارد که زیرش آهن رباست. هرچه قورباغه‏ها دست و پا می‏زنند، گوی فقط تکان می‏خورد و هیچ وقت از مرکز خارج نمی‏شود. در نگاه اول ممکن چیز عجیب و غریبی به نظر بیاید. دو تصویر چندش‏آور که رو به‏روی هم ایستاده‏اند مثل یک نوع «تقابل». وقتی کوک می‏شوند و به حرکت در می‏آیند، معنای دیگری هم ممکن است پیدا کند مثل یک جور «کَل کَل کردن» آدم‏ها با یکدیگر. اگر بخواهم برای «کل کل کردن» تصویرسازی کنم و از سمبل‏های مستقیم استفاده کنم، خب روی یک کاغذ این عبارت را می‏نویسم و خلاص. دیگر جعبه ساختن نمی‏خواهد.

 

جعبه‏ها را باید بیننده کشف کند یا دستورالعمل دارند؟

نه. دقیقاً برداشت شخصی است. برای اولین جعبه‏هایی که می‏ساختم، قصه‏هایی داشتم و سعی می‏کردم مردم قصه‏هایش را حدس بزنند. اما بعدتر دیدم داستان‏هایی که مردم برای این جعبه‏ها می‏سازند، نه تنها از قصه‏های من کم ندارد، بلکه بهتر هم هست.

 

نه. منظورم این است که برای به حرکت درآوردن آنها احتیاج به یک دفترچه راهنما هست یا شما بالای اثر ایستاده‏اید که اگر بیننده پیدا نکرد که چه چیزی حرکت می‏کند یا کدام قسمت باز می‏شود، به او نشان دهید؟

ممکن است در نمایشگاه چنین کاری را بکنم اما اصولاً من تا آخر عمر بالای سر اینها نخواهم بود.

 

خیلی سال پیش یکی از هنرآموزان یک جعبه آبرنگ خارجی دست دوم خریده بود. وقتی خواست با آن کار کند، متوجه شد که جعبه آبرنگ دو طبقه است و رنگ‏های طبقه زیرین دست نخورده‏اند. صاحب اصلی متوجه نشده بود که لایه دیگری وجود دارد. شما جعبه‏هایی چند لایه دارید. اگر هرگز مخاطب یا خریدار نفهمد که آن زیر چه خبر است و درِ دومی را برای همیشه برنداشت، چه؟

بهش تخفیف می‏دهیم! نه. اصلاً مسئله همین است. نقاشی هم همین طور است. شعر هم که می‏خوانیم. ممکن است جنبه‏ها و لایه‏هایی از مفهوم را از دست بدهیم و نفهمیم. ایرادی هم ندارد. من بابت کارم نمی‏خواهم توضیحی بدهم. این جعبه‏ها این امکان را به تو می‏دهد تا آن کنجکاوی را به خرج بدهی. اگر چیزی پیدا کردی نوش جانت. اگر نه، شاید دفعه بعد که به آن نگاه می‏کنی. شاید هم هیچ وقت طبقه دوم جعبه آبرنگ را کشف نکردی.

 

جعبه‏ها به هفت مجموعه تقسیم شده‏اند. مجموعه‏های آمیب‏ها، محراب، کاغذ سمباده، بچ معروف، غریب، لایه‏ها و سوزن‏ها. درباره این عناوین توضیح دهید.

کارها به طور جداگانه اسمی ندارند و به نظر من یک مجموعه منسجم هستند. اینها موضوعاتی‏اند که در دوران مختلف دلمشغولی‏های خودم بوده‏اند.

«آمیب‏ها» درباره تک سلولی‏هاست. رفتار فردی در جامعه هفتاد میلیونی ما، رفتاری آمیبی است. خودمان هستیم و حداکثر، داداش‏مان و بعد بقیه می‏شوند غریبه. آن وقت برای دفاع از خودت یکسری سیستم و ابزار فراهم می‏کنی.

«کاغذ سمباده»ها بیشتر زبری‏های روح ماست. نگرانی‏های مزمن که همیشه با تو هستند. پدر و مادرم همیشه نگران من هستند. حتی اگر بزرگترین جایزه گرافیک دنیا را هم ببرم باز نگران هستند که شام دارم یا نه؟! من هم همانطور همیشه نگران آنها هستم. چیزی هم نباشد من چیزی پیدا می‏کنم که نگران آنها باشم. زمان از دست رفته، عمر تلف شده، کارهای احمقانه‏ای که در زندگی مرتب تکرار می‏کنی همه در قالب مجموعه «کاغذ سمباده» پدیدار شده‏اند.

«محراب» سری قدیمی‏تر است. همان ویترین‏های بهشت زهرا است. اینها محراب‏های فردی‏ هستند. همه آنها کار زن‏ها بوده که برای عزیز از دست رفته‏شان ساخته‏اند. پدر، برادر، شوهر یا پسرشان. اینها بهترین آثار هنری زنان پس از انقلاب است. هنر بعد از انقلاب آن هنر فرمایشی و رسمی نیست. اینها هنر خودجوش، معنادار و ریشه‏دار است. سازندگان آنها همان زنانی هستند که گبه و گلیم را می‏بافند. در این محراب‏ها یا جعبه‏ها، اشیای بسیار شخصی خودشان را به دید عموم می‏گذارد. با دارایی‏شان یک مراسم بزرگداشت نیمه دائمی درست کرده‏اند. در نقاشی‏های دیواری از شهدا کنار یک چهره تعدادی عدد نوشته‏شده‏است: نام، سال تولد، تاریخ شهادت، محل شهادت، نحوه شهادت. در آنجا آن شهید فقط به یکسری آمار و ارقام تبدیل شده‏است اما در جعبه‏ آینه‏ها او مجموعه‏ای از معناست.

«غریب» سری کارهایی است درباره مهاجرت. چندین سال پیش بدون این که کسی از من خواسته باشد، مهاجرتی اجباری کردم یا همان تبعید خود‏خواسته. غریب و غربتی بودن چیزی است که آنجا همیشه همراه توست. سال‏هایی که آنجا زندگی کردم، بد نبود. همه چیز هم به خوبی پیش رفت. اما حداقل دو نسل طول می‏کشد تا مال آن محیط بشوی و رفرنس‏های فرهنگی‏اش را بفهمی. بهترین تخم درخت پرتقال را اگر داشته باشی، هفته دیگر نمی‏توانی از آن درخت، پرتقال بخوری. باید صبر کرد. اینها یا تجربه‏های خودم است یا از تماشای تجربه و زندگی دیگران حاصل شده‏است.

 

جدیدترین مجموعه کدام است؟

«بچ معروف» جدیدترین کارهایم است. با تغییر بافت شهری، آدم‏ها عوض شده‏اند. آدم‏هایی در این شهر هستند که پایشان به آسفالت خیابان نمی‏خورد. حداکثر از دم ماشین تا دم مغازه یا درِ خانه دوستان یا لب گمرک فرودگاه. آدم‏هایی هستند که ساعت هفت میلیون تومانی به مچ دستشان بسته‏اند. با این رقم می‏توان خورد و خوراک یک ماه خانواده‏ای را جور کرد یا دو تا بچه را به مدرسه فرستاد. در حالی که ساعت هزار و دویست تومانی هم همان کار را می‏کند. یک نسلی از اینها آدم‏های تک سلولی‏ای هستند که در کلونی‏های خودشان قرار گرفته‏اند و بده بستان‏های عجیب و غریبی دارند.

همه این مجموعه‏ها به نظر خودم پیوسته است و حتی به نظرم چندان فرقی با نقاشی‏ها، تصویرسازی‏ها، انیمیشن‏ها و کاریکاتورهایم ندارند. همه خروجی‏های یک آدم است.

 

ولی آن طنزی که در کاریکاتورهایتان هست (گیرم طنز  گزنده) در تصویرسازی‏ها و نقاشی‏ها و حتی جعبه‏ها دیده نمی‏شود.

به نظرم همه دارند. اما نوع و محل ارائه‏شان فرق می‏کند. فکر می‏کنم مدیوم‏ها هستند که نوع کار را تعریف می‏کنند. سال‏ها پیش روی جلد مجله «مفید» تصویر چند سوسک را روی صورت فرخی یزدی کشیده بودم. از محمدعلی سپانلو که مطلب را نوشته بود و گفت اگر این روی جلد را لوله کنی مثل قوطی پیف پاف می‏شود، بگیر تا انجمن یزدی‏های مقیم تهران تا سلطنت طلب‏ها تا جامعه فرهنگی داخلی همه عصبانی شده بودند. آن زمان جوان بودم و حرف گنده زدن برایم جذابیت داشت ولی الآن به نظرم لازم نیست. لازم نیست به صراحت یک عمو سام بکشم، با دندان‏های دراکولا که از آنها خون می‏چکد و تازه روی آستینش هم بنویسم «آمریکا» که مبادا کسی نفهمد. می‏توانم یک ذره دست پختم را از املت پیچیده‏تر کنم. اگر فسنجان شد، ممکن است کسانی هم پیدا شوند که آن را دوست نداشته باشند. کار هنری همین طوری است.

 

یعنی فکر می‏کنید آن کاری که چند لایه و پیچیده‏تر است، ارزشمندتر باشد؟

نه.

 

یعنی کمتر مورد داوری قرار می‏گیرید؟

بحث داوری هم نیست. مسئله این است، چقدر روی حرفی که می‏خواهی بزنی، فکر کرده‏ای، چقدر مسئله خودت است و از چند وجه می‏توانی به آن نگاه کنی. جذابیت کار چند لایه شاید بیشتر باشد. تصویر من از «مادر» آن مجسمه‏ای نیست که زنی را بچه به بغل نشان داده. مادر را به عنوان یک آدم می‏بینم و به عنوان یک زن، به عنوان مادر خودم، همسر پدرم، مادر خواهرم، آدمی با دوستانش. اینها همه وجوه مختلف از یک موضوع است که اگر فقط بخواهم یکی از آن نقش‏ها را نشان بدهم، حق مطلب ادا نمی‏شود و فقط به بخش ظاهری آن بسنده کرده‏ام. مثل پوسته روی پیاز. در نگاه اول یک چیز کثیف خشک به نظر می‏آید اما نمی‏دانی اگر آن را خرد کنی با چلو کباب بخوری یا در املت بریزی چه چیز لذیذی می‏شود! کارهایی که غیر مستقیم است، معمولاً، احتمالاً، انشاءالله جاافتاده‏ترند.

 

این جعبه‏ها مهندسی دقیقی دارند؟

نه. ایده‏های زیادی دارم که دلم می‏خواست کسی فنی‏تر بود و می‏توانست در اجرای آنها به من کمک کند.

 

مکانیزم آنها حین کار درمی‏آید یا پیشتر برای آنها طراحی می‏کنید؟

هیچ وقت آنقدر حساب شده نبوده‏است، یک دوره‏ای بیشتر طراحی می‏کردم. اما من که اهل آت و آشغال جمع کردنم بر اساس موجودی‏هایم کار می‏کنم. هر بار به مغازه می‏روم می‏گویم: آقا سه تا پاکت سیگار بدهید، دو تا لُپ لپ! فروشنده چپ چپ مرا نگاه می‏کند و نمی‏داند که من محتویات لپ لپ را اوراق می‏کنم تا با آنها جعبه بسازم. مدت‏هاست که کارهایم در یک نشست تمام نمی‏شوند. جعبه‏هایی دارم که هنوز تمام نشده‏اند. با من به امریکا آمده و برگشته‏اند. این جعبه‏ها نهایتاً در یک تاریخی واگذار می‏شوند ولی هیچ وقت تمام نمی‏شوند.

 

به همراه کتاب یک سی‏دی هم از کارها منتشر شده‏است. در این باره توضیح دهید.

اسناد یک نمایشگاه همیشه برایم خیلی مهم است. به نظرم از نمایشگاه فقط همان‏ها می‏ماند. این بار از تجربیات کار گرافیک استفاده کردم و غیر از کتاب، یک سی‏دی مولتی مدیا هم تهیه کردم. چون همان طور که گفتم کتاب الکن است و خصوصیات کارها را به روشنی نشان نمی‏دهد. سعی کردم در سی‏دی به آنچه خود آثار هستند، نزدیک شوم. این سی‏دی مثل خود جعبه‏ها یکسری آدابی دارد. می‏توان روی یک جعبه کلیک کرد و اجزا و حرکات آن را دید. سعی شده تا جای ممکن شما را به حال و هوای آن جعبه نزدیک کند. اما در هر صورت خودِ اثر نیست. خلاصه هر کس خود نمایشگاه را ندیده‏، از دستش رفته است!

 

اما توی کارت دعوتتان نوشته بودید «اگر هم نیامدید مهم نیست».

شکسته نفسی هم حدی دارد! جعبه‏ها را باید از نزدیک ببینید. اما وقتی دیدید متوجه می‏شوید شما هم از این قصه‏ها در ذهنتان دارید.

 

شماره ۱۲۵ - مجله « تندیس » : ۱۶ خرداد ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

با خودم نجوا می کردم : توکا ملکی

 

 

گفت وگو با يحيي فيوضي، معمار و نقاش

يحيي فيوضي، متولد 1316، معمار و نقاش است. دکتراي خود را در سال 1345 از دانشگاه تهران دريافت کرد و در اين سال ها معماري و طراحي مجموعه هاي بسياري را برعهده داشته، که آشناترين آنها سالن اجلاس سران در تهران است. وي همچنين در نمايشگاه هاي متعدد نقاشي و معماري در ايران، ايتاليا و امريکا شرکت داشته است. يحيي فيوضي همچنين عضو هيات داوران ششمين دوسالانه نقاشي معاصر تهران بود. از 27 ارديبهشت تا 10 خردادماه نمايشگاهي از نقاشي ها و نگاره هاي او با عنوان «فراتر از اعداد و مربعات خيال» در فرهنگسراي نياوران برپا شده است. نگاره هاي او يادآور طلسم هاي ايراني است که در آنها به طرزي اسرارآميز، مجموعه يي از اعداد و حروف را مي نوشتند. البته در پس اين تصوير رنگين رازآميز، نظمي از جهان رياضي نهفته بود. يحيي فيوضي خود اشاره مي کند که ديدن يکي از همين طلسم ها، اولين کنجکاوي ها را در او برانگيخت. از آنجا که او معمار است و با اعداد و ارقام به همان اندازه سر و کار دارد که با خط و رنگ، پس توأمان به جست وجوي کشف منطق رياضي و زيبايي شناسي بصري اين جداول رفت. حاصل اين جست وجوي 30ساله، نقاشي هايي علمي يا علمي نقاشانه است. گرچه او خود معتقد است، رياضيات همچون هنر سرزميني خيال انگيز دارد. به مناسبت برپايي نمايشگاهش، با گريز به مقوله معماري با او گفت وگو کرده ايم.



- معماران معمولاً به نوعي نقاشي گرايش دارند که بيشتر به طراحي نزديک است، ولي کمتر اين جلوه هاي نقاشانه ذهن شان را به نمايش مي گذارند. چطور شد که شما به نقاشي پرداختيد؟

هنرمندان هنرهاي تجسمي مثل نقاشان و مجسمه سازان، يک فکر و پروژه را در هيئت و هيبتي فيزيکي ظاهر مي کنند. معماري هم به عنوان يکي از فرم هاي هنري همين کار را مي کند. معماران بايد با اصول طراحي، آناتومي، نقاشي و احجام معماري دست و پنجه نرم کنند. کشف جوهر اين نوع مواد جزء تمرين ها و آموزش هاي اوليه براي معماران است. در طول زندگي حرفه يي هيچ وقت اين جست وجو و کنکاش قطع نمي شود. به همين دليل بعد از تحصيلات آکادميک، اين نوع هنرمندان رنسانسي در آتليه هاي خودشان به تجربه زواياي مختلف هنر مي پردازند. خلاصه آنکه هنرمند رنسانسي بايد يک نوع آگاهي و اشراف به مسائل مختلف داشته باشد.

- منظورتان از هنرمند رنسانسي چيست؟

هنرمند رنسانسي هنرمندي تحت تعليمات قديمه است که با هنرها و علوم مختلف آشنايي دارد. اين نوع نگاه در دوران رنسانس است که شکوفا مي شود. به عنوان مثال اگر معمار يا مجسمه ساز است، موسيقي هم مي فهمد يا رياضي هم مي داند. نمونه بارز آن داوينچي يا ميکل آنژ است. هم اکنون مي توان «رنزو پيانو» -يکي از معماران معاصر که آتليه يي در ميلان دارد- را هنرمندي رنسانسي برشمرد. در آتليه او معمارها، آهنگري، سنگ تراشي و نجاري هم مي دانند. خب، اين طريق با آنچه امروزه در آموزه هاي آکادميک مي بينيم، خيلي تفاوت دارد.

- به نوعي هنرمند جامع الاطراف.

بله. و او حکمت هر چيزي را بايد ياد بگيرد. مثلاً مبدع جدول اعداد 3در3 که ابتدايي ترين و کوچک ترين نوع از اين جداول است، امپراتوري چيني است که مي گويند مهندس آبياري يا همان هيدروليک بوده است. شما در اصفهان نگاه کنيد. آب زاينده رود در قسمتي از اصفهان از کوه ها سرچشمه مي گيرد، سپس آب با ميزان معيني سرازير مي شود، در يک ملک آب تازه يي از زمين مي جوشد (به همين دليل به آن زاينده رود مي گويند) و بعد به ملک بعدي مي آيد که متعلق به يک کشاورز است و باغي دارد و گندمي مي کارد. تعيين قدر و سهم هر کس از اين آب از نظر رياضي فوق العاده پيچيده است. عجيب ترين رياضيات و انتگرال و معادلات خيلي پيچيده را مي خواهد. «شيخ بهاء» اين مساله را به صورت قانون با علم و درايتي که داشت، حل مي کند. او همان کسي است که ساعت آفتابي و حمام معروفي را که با يک شمع گرم مي شود، ساخته است. او کسي است که به جوهر انرژي وارد است. اگر بخواهيد مساله زاينده رود و قدر و سهم کشاورزان از آن را با کامپيوترهاي امروزي محاسبه کنيد، زماني بسيار طولاني را مي طلبد. ولي «شيخ بهاء» از راه و روش هاي محدود خودش به جوهر اينها پي برد. اين همان ديدگاه علمي و تجزيه تحليلي داشتن است که به عقيده من اصولاً هنرمند با اين ديدگاه کار مي کند. هنرمند حتي اگر خيلي عاشقانه و احساسي هم کار کند باز خميرمايه و جوهره آن عشق همان کنجکاوي هاست. به اين دليل است که من فکر مي کنم آثار هنري خيلي والا و برجسته فقط يک بعد
ندارند بلکه ابعاد فراواني روي هم انباشته شده و از لابه لاي آن اثر هنري خودش را نشان مي دهد.

- توجه هنرمندان به دستاوردهاي علمي زمان خودشان را پيشتر در تاريخ هنر ديده ايم. توجه امپرسيونيست ها به بحث نور و رنگ که در علم مطرح مي شود، از آن جمله است. اينکه اينها کنکاش خود هنرمند در مسائل علمي است يا برگرفته از دستاوردهاي علمي زمان خود، بحث ديگري است. مي خواهم بدانم کجاست که يک اثر هنري از اثري علمي جدا مي شود؟ کدام اثر پيامد يک تفحص علمي مي تواند باشد و از کجا به وادي هنر وارد مي شود؟

سوال فوق العاده يي است. ببينيد، مرز خيلي خطرناکي است. آرنولد شونبرگ و بيشتر موسيقيداناني که ديدگاه علمي شان را ادامه مي دهند، به يکباره اثرشان بي روح و خاکستري مي شود. زياد به دنبال علم رفتن سبب مي شود هنر از آن چاشني و نمک ديوانگي ها عاري شود. براي مثال به آخرين کارهاي «پيکاسو» يا «ميرو» که به غايت کودکانه است، اشاره مي کنم. دنياي علم، دنياي نامتناهي و سرگرداني در فضايي پر از پارامترهاي ناشناخته است. هيچ وقت کشفيات علمي به پايان نمي رسند و ما هيچ وقت به کشف تمام رازهاي جهان غالب نخواهيم شد. در يکي از کارهايي که شما در اين نمايشگاه مي بينيد، من سعي کردم همين کار را دنبال کنم. به اين معني که جدولي 4در 4 را ترسيم کردم و سعي کردم گزينه هاي مختلف آن را به وجود آورم و شروع کردم به کار کردن روي آن. بر اساس يک منطق رياضي کار کردم. مي خواستم تا بي نهايت ادامه بدهم که به رنگ خاکستري منتهي مي شد. از يک بي نهايت محدود به يک بي نهايت نامحدود. خب مي دانيد خاکستري شدن، نماد سوختن است. ققنوس با سوختن جان دوباره مي گيرد. اما همان طور که گفتم در آن صورت اثر هنري ديگر از آن ويژگي خود عاري مي شود. اينشتين در يادداشت هايش جست وجوهاي خيلي زياد خودش را به يک سرگرداني و بي نتيجگي مطلق تعبير مي کند و از کاري که مي کند خيلي خوشحال نيست. از سوي ديگر والاترين و زيباترين نقاشي ها، خط نوشته ها، نگاره ها و معماري که شما در اهرام اقوام مايا يا اهرام مصر مي بينيد، فلسفه، مذهب يا يک ايدئولوژي بهانه به وجود آمدن آنها بوده است. البته وقتي تم و انگيزه يي براي کنجکاوي هاي هنرمند وجود داشته باشد او تا جايي مي رود که آن را به انتها برساند و نتيجه اش را ببيند. مثلاً نقاشي هاي فيگوراتيو و کلاسيک «مارک روتکو» درجه يک است. زماني مي رسد که به خاطر جدا شدن از سرزمين مادري مي بيند، تنها فرم و فيگور پاسخگويش نيست و به دنبال اثر شيميايي رنگ، بوي رنگ و حس رنگ مي رود و از آنجا آثار آخرش شکل مي گيرد. اينجاست که من علمي بودن قضايا را تا حدي مي پذيرم و همچنين احتياج دارم که از اين کلاف سردرگمي که هست، بيرون بيايم و نگاهي راحت تر و خاکي تر داشته باشم.

- چطور به اين جداول اعداد علاقه مند شديد؟

حدود سي و پنج سال پيش وقتي تالارهاي موسيقي تهران را طراحي مي کردم برايم شناخت موسيقي کلاسيک و علمي لازم بود و البته از جواني هم به آن علاقه خاصي داشتم. همان موقع با مکتب توليد سريال يا مجموعه موسيقي که آرنولد شونبرگ از پيشگامانش بود، آشنا شدم. سريال ها معمولاً دنباله گيري يک تم خاص و کنکاش و غور در آن است، به طوري که بتواني جوهر آن کمپوزيسيون ها را کشف کني. در نقاشان هم مي بينيم بعضي ها يکسري نقاشي با تمي واحد دارند، مثلاً زنده رودي يا تناولي واريته ها و گزينه هاي مختلف يک موضوع را کار کرده اند. در توليد سريال ها بايد يک تم و ايده، محور فکري و مرکز تفکر باشد تا از تکرار آن ايده هايي را بتوان گسترش داد. هميشه به کار کردن روي تم ها علاقه مند بوده ام. مثلاً يک سري نقاشي با موضوع حمام دارم. نحوه ورود نور به حمام ها، جريان آب و نسبت آن با بدن آدمي برايم جالب بود. يک سري نقاشي هم درباره سازهاي ايراني دارم. آلات موسيقي ايراني که در بغل گرفته و نواخته مي شود، نزديکي تن با ساز و فرم آنها برايم جالب بود. سال 1351 در سفري به کوير و شهر يزد در يک سمساري قطعه پارچه مندرس و تا شده اي توجه مرا جلب کرد. اين پارچه نازک جدولي از ده هزار عدد بود. مربعي تقسيم شده به 100در100 خانه، اعداد با نظم خاصي با مرکب سياه و قرمز در داخل جداول قرار داشت. من مبناي کاربرد اين جداول و نمرات را نمي دانستم اما دريافتم که وقتي اعداد رديف هاي افقي و عمودي را جمع مي کنم عددي ثابت مي شود. اين جدول سال ها فکر مرا مشغول کرد و فرصت اينکه عميقاً روي آن وقت بگذارم پديد نيامد. بعد از هفت سال يک روز در پاريس با حسين زنده رودي و فرهاد مشکوه قدم مي زدم که صحبت اين جداول شد. به دنبال جداول اعداد و علوم غريبه و معاني آنها رفتم. وقتي با اين ايده سر و کار پيدا کردم 5 ، 6 بوم گرفتم و به يک باره با همه آنها شروع کردم به کار کردن. يک بوم تنها پاسخ من نبود و براي اينکه ايده ها فرار نکنند همزمان روي چند جدول کار مي کردم. يک جاهايي به بن بست مي رسيدم، آن تابلو را نگه مي داشتم و يکي ديگر را ادامه مي دادم. براي من خط و نقاشي خط جالب بود و پيشتر پدرم به دنبال اين کار رفته بود.

- آيدين آغداشلو از پدرتان در کتاب «زميني و آسماني» ياد مي کند که نوشته هاي رنگيني را روي کاغذهاي کوچک، پياپي و روي هم مي نوشته است.

پدرم، محمد صابر فيوضي تنها به زيبايي حروف در نوشتن اکتفا نکرد. با اضافه يا کم کردن چيزهايي به کلمات، آنها را به صورت نجواهايي در آورد که ذکر مطلق اند. از حروف، جملات پديد مي آيند و از جملات ادبيات و شعر. عدد هم همان ن
ïت موسيقي، همان حرف است. از اعداد، معادلات و از معادلات، رياضيات پديد مي آيد و ادامه رياضيات به کشف کهکشان ها و فضا مي انجامد. «لوکور بوزيه» در عين حال که معمار خيلي برجسته يي بود، با اعداد هم سر و کار داشت و البته نقاشي هاي فوق العاده يي هم دارد. او اصولاً يکي از کساني است که فراتر از فرم هندسي و فرم هاي کوبيک مي رود. «جاسپر جونز» نقاشي هايي با محتواي يک عدد دارد که آنها را به شکل فيزيکي بيان کرده است. براي من هم اعداد، يک عدد به تنهايي نبود. وقتي جداول اعداد را پيدا کردم، ديدم عجب دنياي وسيعي است. اينها تنها يک عدد نيستند و محتوايي دارند و وقتي آنها را کنار هم مي گذاريم، جملات و معادلاتي پديد مي آيد که معرف يک فضاست.

- وقتي مجموعه کارهايتان را مي ديدم اول فکر کردم شما اعداد را به رنگ ها برگردان کرده ايد. يعني براي هر عدد معادلي از رنگ پيدا کرده ايد که وقتي کنار همديگر قرار مي گيرند يک ملودي و هارموني رنگي را مي سازند اما بعد ديدم، شما اين تجربه را با وارياسيون هاي مختلف انجام داده ايد. در اين باره بيشتر توضيح بدهيد.

واقعيت قضيه اين است که وقتي اين آثار را شروع کردم، سال هاي جنگ ايران و عراق بود. من بايد براي ادامه تحصيل دخترم به خارج مي رفتم. کارهاي معماري هم ديگر تعطيل شده بود. علاوه بر اين من که دکترايم را در ايران گرفته بودم، دلم مي خواست تجربه هايم را با کار در کشورهاي ديگر گسترده تر کنم. به اين دليل رفتم پاريس. دوراني بود که خيلي احتياج داشتم در خلوت خودم باشم. خيلي آسيب پذير شده بودم. مثل انگشت هاي دست که وقتي پوست نداشته باشد، به هرچه مي خورد درد مي کشد. من هم خيلي در رنج بودم و احتياج به مداوا داشتم. يادم هست که آن زمان شب ها در خلوت نقاشي مي کردم و روزها را با دوستان نويسنده و شاعرم سپري مي کردم. آن خلوت شبانه جوري بود که نمي توانستم فقط به دنبال نقاشي مطلق بروم. براي من کار با جداول مثل يک نوع دارو و مسکن بود. با خودم نجوا مي کردم. اول فکر کردم اگر رنگ ها را عوض کنم چه مي شود. اين امتحان هاي بازيگوشانه ناگهان گستره عظيمي را رو به روي من قرار داد.

- نام نمايشگاهتان را «مربعات خيال» گذاشته ايد. انتظار آدم از «خيال» سرزميني رويايي، آرماني يا باورنکردني است اما «اعداد» تصويري از يک سرزمين حساب شده و منطقي به دست مي دهد.

من تا سال ها با ترجمه
Magic Squares به «جداول جادويي» خيلي راحت نبودم. چند سال پيش کتاب Magic Lantern اينگمار برگمن فيلمساز سوئدي را ديدم که با عنوان «فانوس خيال» ترجمه شده بود که منظور همان دوربين فيلمبرداري است. به نظرم ترجمه قشنگي بود و بنابراين آن را تبديل کردم به «جداول خيال». خيال از جادو قشنگ تر است. در جادو کمي شعبده بازي و حقه بازي است که ايرادي هم ندارد اما خيال زيباتر است. ولي درباره اعداد هم که گفتيد خيلي منطق رياضي دارند، من اشاره اي مي کنم به سراي خرد يا همان دارالحکمه بغداد. اولين سده امپراتوري اسلام که با رهاوردهاي علمي بزرگي رو به رو بود. متون فلسفي و علمي از لاتين ترجمه شد و دانشمندان ايراني و مسلمان آنها را با ساختار تفکر اسلامي تطبيق دادند. اين دوران بسيار پرشکوهي در تاريخ است که حاصل آن آثار بي نظير معماري، نقاشي، موسيقي، ادبيات و خوشنويسي است. همچنين مهم ترين اکتشافات رياضي در اين دوران پديد مي آيد. مضرب مشترک، توان و توان منفي که همان ريشه راديکال هاست توسط خوارزمي در اين زمان استقرار يافت. در اين دوران است که قاضي اعظم سمرقند از خيام مي خواهد حالا که ابوعلي سينا رساله معروف خودش را نوشته، تو هم رساله اي قوي تر پديد بياور. خيام رباعياتش را جلوي قاضي مي گذارد. قاضي مي گويد اينها شعر است، علمي نيست. خيام مي گويد اما اينها شعرهايي جاوداني اند. اينها معادلات رياضي جاودانه هستند. به هر حال دربار حکومت سمرقند نکته خيام را نمي فهمد و خيام رساله يي در جبر و مقابله مي نويسد و چند مساله لاينحل را هم مطرح مي کند.

- برگرديم به اعداد.

اعداد به اعتقاد من محتواي عميقي دارند که به باورهاي مردم ربط دارد. در دارالحکمه بغداد، مأمون از دانشمندان خواست تا به تقويم ها و اعداد در تلفيق با حروف و معاني کلمات و جست وجوي راز گردش زمين، خورشيد و ستارگان بپردازند. حوادث آسماني را با اتفاقات زميني و بشري پيش بيني کرده، باورهاي عيني و غريزي از طول روز و شب، فصول چهارگانه و تقويم هاي شمسي و قمري را به تاريخ هاي معين، اعداد و راز اعداد مرتبط سازند. اعداد به خودي خود يک چيز خشکي است اما وقتي با اعتقادات مردم، زندگي روزمره و تجربه هايشان تلفيق پيدا مي کند، در فرهنگ ها و اقليم هاي مختلف، باورهاي مختلف را به وجود مي آورد. من پيشتر نمي دانستم که ريشه حروف ابجد به مصر برمي گردد. فکر مي کردم ابداع فرهنگ اسلامي است. در کتاب «فرهنگ غرائب» ترجمه خانم فضايلي نوشته شده که اينها ريشه در مصر دارد. حروف ابجد تاريخ ها و اسماي نيک خدا را به اعداد تبديل مي کند. اين بازي و حرکت و در هم تلفيق شدن اين دو با يکديگر برآمده از باورهاي مردم است. هنرمندان در خلوت خودشان خواسته اند به راز اينها پي ببرند. مي بينيد که سرزمين فوق العاده جذابي است. حاصل آن مثلاً همان پيراهن هاي طلسماني است که جنگاوران مسلمان مي پوشيدند و به جنگ مي رفتند. معتقدم خيلي از آنها خرافات نيست بلکه واقعيت هايي است که با ساختارهاي فيزيکي و طبيعي ما تبيين شده است.


- مي دانيد که در ايران برخي هنرمندان معاصر پيشتر اين تجربه ها را به نوعي ديگر انجام داده اند، مثل حسين زنده رودي. شايد در جامعه هنري اين نوع برخورد با اعداد و حروف به نام آنها ثبت شده باشد. شما نگران نيستيد که در اين نمايشگاه شما را به شيوه کاري آنها منسوب کنند؟ يا عنواني مثل سقاخانه يي را روي آثار شما بگذارند؟

اصلاً کاري که من کرده ام به کلي متفاوت با کاري است که زنده رودي کرده است. من همه آن دوستان را از نزديک مي شناسم. من در نگاره هايي که به وجود آورده ام، يک انگيزه کنجکاوي خيلي قوي داشتم. در جايي خوانده بودم که اين جداول اعداد، پلان آسمان هستند. اين يک بحث رياضي علمي است. هيچ کدام از هنرمندان ما دنبال اين قضيه نرفته اند. کارهاي آنها از نظر من فوق العاده است اما هيچ کدام از زاويه آکوستيک، رياضي، هندسه تجريدي يا موسيقي به دنبال آن نرفته اند. تمام آثاري که در اين نمايشگاه مي بينيد، پايه و استخوان بندي محکم رياضي دارند؛ مثل موسيقي باخ، بتهوون يا برامس. من به دنبال اين سوال، بعد از سيزده سال جست وجو و با زحمت فراوان اين صفحه دو بعدي کاغذ را به يک نظم فضايي مبدل و آن را در امريکا ثبت کردم. من توانسته ام از راه بافت و رنگ به جدول هاي بي نهايت برسم که فوق العاده مشکل بود. نقوش و ريتم آنها که در کاشي هاي ايراني هم مي بينيد، پيامد همين نظم رياضي است. قلمرو نقوش که در کاشي ها، بافته ها و معماري ايراني مي بينيد، بازي وحشتناک زيبايي است که هنرمند ايراني جايگزين ممنوعيت تصويرسازي پس از اسلام مي کند. خاطرم است با يک وکيل و فيزيکدان در شهر سنت آنتونيوي تگزاس درباره اين جداول صحبت مي کردم. او گفت تو بايد اين سطوح را به شکل سه بعدي درآوري. من چند ماهي شب ها نشستم تا اين را کشف کنم. بعد از چهل و پنج روز که در دفترچه يادداشتم طرح زده بودم، يک نيمه شب به نتيجه رسيدم. بالاخره موفق شدم صفحه يي پيدا کنم که تعدادي از اين اعداد را بالا و تعدادي را پايين ببرم و صفحه به حجم تبديل شد. بعد نقطه مرکزي اش را پيدا کردم که مي تواند تعبير مدار حرکت باشد. رسيد به جايي که توانستم ثابت کنم ادعاي گذشتگان ما که اين اعداد پلان و جغرافياي آسمان است، درست بوده. علت اينکه هم موزه هاي هنر و هم موزه هاي علوم اسپانسر اين نمايشگاه شده اند همين است که اين آثار يک بعد رياضي هم دارند.
ï

- آيا براي اين آثار از تکنولوژي چاپ استفاده کرده ايد؟

در اين نمايشگاه من از امکانات تکنولوژي استفاده کرده ام و يک چيزي مرا نگران مي کند. در تفکر مملکت ما يک چيزي هنوز جا نيفتاده است. نقاشي با رنگ و روغن و بوم هنوز معناي اثر هنري اصيل را دارد. اينستاليشن آرت هنوز خيلي به عنوان هنر پذيرفته شده نيست و اگر هم هست، کسي خريدارش نيست. همچنين با آثار سريالي هم رابطه يي ندارند. با چاپ و تکنولوژي معاصر هنوز فاصله دارند. نقاشي هايي که آن زمان کشيدم، گزينه ها و واريته هايش آنقدر زياد نبود چرا که خود رنگ هاي اکريليک يا مرکب هاي رنگي محدوديت هايي دارند ولي امروز با کامپيوتر و صنعت ديجيتال توانسته ام به کارهاي تازه يي برسم. وقتي اين ايده ها را در آتليه «داچ کالر» که تجربه کار با «رائوشنبرگ» و «جيم داين» دارند مطرح کردم، يک دفعه متوجه شدم براي بسط دادن اين ايده ها حتماً بايد امکانات جديد را به کار گرفت. کارهايي که در اين نمايشگاه مي بينيد، اصلاً امکان چاپشان در ايران نبود. هر اثري که در اين نمايشگاه مي بينيد داراي يک تاييديه است که موسسه «داچ کالر» امضا کرده که اين اثر نسخه دومي ندارد و توليد اين کار گران تر از کاري است که من مي خواستم با رنگ روي بوم انجام دهم. من مي خواهم ذهنيت بينندگان اين نمايشگاه با آن آشنا باشد. امکاناتي که تکنولوژي ديجيتال به من داد را هيچ وقت نمي توانستم با اجراي دستي به دست آورم. من جزء آن دسته از نقاشاني هستم که فناوري جديد را خيلي مي پذيرم و برايم جالب است که از آنها استفاده کنم. بدين طريق مي توانم روياهاي کودکانه ام را هم دنبال کنم. کارهايي که شما در اين نمايشگاه مي بينيد خيلي هم علمي نيستند. اين نمايشگاه شروع يک مجموعه جديد است. حتماً در پنج نمايشگاه ديگر، صدها تابلو خلق خواهم کرد که هر کدام براي خودشان يک نسخه کاملند.

- اين نمايشگاه قرار است در کشورهاي ديگر هم به نمايش درآيد؟

هرچه در اين نمايشگاه ارائه شده نسخه دومي ندارد؛ چون دامنه اين تفکر خيلي وسيع است، من براي نمايشگاه هاي آينده که از اواخر سال ميلادي برگزار خواهد شد، برنامه ريزي کرده ام تا در آنجا آثار تازه يي را به نمايش بگذارم. همچنين تعدادي ماکت سه بعدي در آنجا به نمايش در خواهد آمد که اينجا فرصت و امکان انجام دادن آنها نبود. دوبي و «انستيتو جهان عرب» در پاريس هم پيشنهادهايي براي برگزاري اين نمايشگاه داده اند که براي من خيلي جذاب است، چون مردم کشورهاي عربي و سرزمين هاي صحرا، خيلي به گفت وگو با ستارگان اعتقاد دارند. سرنوشت آنها با آسمان رقم زده شده است. سرزمين هاي اسلامي، سرزمين تخيل هاي شبانه اند. داستان هاي هزار و يک شب، گفت وگوي با ستارگان و نظير اينها. براي امريکا، روي انتقال اين مفاهيم به کودکان خيلي کار کرده اند. بچه هاي امروزي حتي جدول ضرب هم بلد نيستند و همه با ماشين حساب کار مي کنند. برخورد نقاط مختلف دنيا با اين آثار برايم جالب است.

روزنامه اعتماد ۸ و ۹ خرداد ۱۳۸۷

(رسم الخط این نوشته از آن گفت و گو کننده است)

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

کلاس زبان فارسی : منصور ملکی

 

من  تصمیم دارم در کارت دعوت ها، بروشورها ، کاتالوگ ها و سایت های خبرگزاری ها سرک بکشم و با شلاق با غلط های املایی و نگارشی برخورد کنم .

 

قبلا هم چنین کرده ام، اما از کسی اسم نبردم و با نام بردن از«موزه هنرهای معاصر تهران » ) در یادداشت قبلی ) شلاق به دست گرفتم تا از خودمان  شروع کنم . از جایی که من در آن کار می کنم و فکر می کنم یک مرکز فرهنگی است !

 

 مخاطب من همه ی کسانی هستند که دلشان به حال زبان فارسی می سوزد، اما در حقیقت امیدوارم مخاطب اصلی ( صاحب اصلی اثر )  یک نسخه در دست داشته باشد و با آن چه من می گویم مقایسه و مطابقه دهد .

 سه دیگر شما یک مرکز فرهنگی هستید .  به مخاطبان خود توهین می کنید ، بنابر این کلوخ انداز را پاداش سنگ است .

شاید اعتقاد داشته باشید هر کسی رسم الخطی دارد . قبول . به شرط این که در همه ی متن رعایت شود . در یک متن هم « آنها » و هم « آن ها » رسم الخط نیست . زبان برای خود قواعدی دارد که باید رعایت شود .شاید بگویید : « در نوشته ی بسیاری از بزرگان چنین هست ». باید گفت : « بسیاری از بزرگان هم غلط های زیادی می  کنند و تربیت بزرگان لازم و ضروری است » .

و بالاخره بگویید کار را سپردم دست فلانی . این بی حرمتی به خودتان هم هست ، چون امضای شما پای نوشته آمده است .

 

1 : بروشور « مراسم یادمان ثمین باغچه بان ،  « خانه ی موسیقی »

 

 

الف : تکلیف خودتان را با « ب » حرف اضافه، نه « ب » پیشوند روشن کنید . « ب » حرف اضافه به کلمه نمی چسبد . پس در نوشته  به امضای آقای محمد سریر،« بوجود آورده است » ، « بعنوان » ، « بویژه » ، « بیادگار » ، « بطوری » ،  « بعلت » و « بکار» ( این جا « کار » فعل امر نیست) غلط است .

ب : « می » ، همیشه جدا از فعل گذشته ی استمراری و مضارع اخباری نوشته می شود . پس : « میدانند » ،« میسازد » غلط است .

ج : سعی کنید کلمه های عربی را با نشانه های فارسی جمع ببندید . به جای « مخاطبین » بنویسید : مخاطبان . جالب است در همین نوشته هر دو جورش را می بینیم .

د : بهتر است « ها » ی علامت جمع جدا نوشته شود : « سالها ، آنها، فعالیتها، ارزشها» را مانند همه ی آن ها که جدا نوشته اید ، جدا بنویسید.

ه : « مطرح نموده » ، « تلاش نموده است »، « قدردانی نماید » .( کاربرد نادرست « نمودن » و مشتقات فعلی اش مرا کشتند!!  . بابا ! « نمودن » به معنای « نمایش ، نشان دادن» است  و به جای «کردن » نیست .

و : « اولین » درست است یا « ئولین » ؟ هر دو شکل در بروشورآمده است .

ز : ما، شاعر و نمایشنامه نویسی به نام « نظام حکمت » نداریم . شاید منظورتان « ناظم حکمت » است .

ح : ارکستر کر جوانان پارس به سرپرستی ناصر نظر و رهبری حسین پیشکاربه نوشته ی بروشور قرار بود سه قطعه اجرا کنند ، اما قطعه ی چهارم ( گرنگ بلا ) را یادشان رفته بود در بروشور بنویسند .

 

 

2 : کارت دعوت نگارخانه ی ماه و مهر، نمایشگاه آثار احمد نادعلیان 

 

الف : صفحه ی 2 : من اگر بودم به جای «افتتاحیه » می نوشتم :« گشایش » .

ب : همان صفحه : من اگر بودم می نوشتم : ساعت : 16 تا 20

ج : همان صفحه : من اگر بودم می نوشتم : ساعت بازدید : 10 تا 19

د : همان صفحه :« بازدید نمایند » ، ( کشتید مرا !! ) . مراجعه کنید به توضیح « ه » در نوشته ی بالا .

ه : همان صفحه : نوشتن « احمد نادعلیان در غا لب یک کارگاه ....» ، عرق شرم به چهره می نشاند، منظورتان « قا لب » است ؟

و : صفحه ی 3 : منظورتان از « کاشناسی ارشد و دکترا » ، کارشناسی ارشد و... می باشد ؟

ز : صفحه ی 4 : من اگر بودم «آنها» را « آن ها » می نوشتم .

ح : نوشتن « ارجاء » غلط است ، درست آن همان « ارجاع » است که در صفحه ی پنج نوشته اید . در ضمن من اگر بودم می نوشتم : آن ها

( اصلا قبل از  چاپ،  کسی یک بار این چهار خط مطلب را می خواند تا متوجه شود یک کلمه را به دو صورت ( غلط و درست ) نوشته شده است ؟ ).

ط : صفحه ی 6 : شرم آورترین غلط این صفحه ، نوشتن « قلطاندم » به جای « غلتاندم » است .

( فهم این نکته به ویراستار شما کار سختی است  انشاء الله در کلاس دوم اکابر! ) .

ی : همان صفحه : من اگر بودم « آنها » و « طرحها » را جدا می نوشتم .

ک : صفحه ی 9  : من اگر بودم « آنها » را جدا می نوشتم .

ل : همان صفحه : من اگر بودم « میشوند » را « می شوند » و « بواسطه » را « به واسطه » می نوشتم .

 صفحه ی 10 : یک بار دیگر می گویم ، « را»ی مفعولی ، باید بعد از مفعول بیاید . به جای « من سنگهایم که دارای نقش خیالی ماهی هستند را به داخل رود خانه ها .......» باید نوشت : « من سنگ هایم را که دارای نقش خیالی ماهی هستند به داخل رودخانه ها ....» در ضمن « سنگهایم » را هم درست کردم .

صفحه ی آخر : من اگر بودم « روبروی » را روبه روی » می نوشتم .

 

 

 3 :کارت دعوت نمایشگاه نقاشی علی نصیر – گالری خارک

 

گالری خاک با احترام از شما دعوت می نماید تادر افتتاحیه نقاشی علی نصیر شرکت فرمایید

 و......

 

من اگر بودم می نوشتم :

با احترام

گالری خاک از شما دعوت می کند تا در گشایش نمایشگاه نقاشی علی نصیر شرکت فرمایید

گشایش : جمعه ، 27 اردیبهشت 1387 ، ساعت 5 تا 9 بعد از ظهر .

 

 

در ضمن در بخش برگزیده سخنرانی دکتر اورزلا پرنس :

الف : « استیک » غلط است و درست آن « استتیک » است .

ب : بهتر است  به جای « رنگها » ، « آنها »  نوشته می شد : « رنگ ها » ، « آن ها » .

ج : سطر نهم آمده است : « می نهد » ، در این باره  حرف هایم را زده ام .

د : بهتر است به جای « سئوا ال »، نوشته شود : « سؤا ل » .

ه : بهتر است به جای « بعنوان » نوشته شود : « به عنوان » .

 

۴ : خبرگزاری مهر : ۱/۳/۸۷

 

درپی کشف عاملان انفجارشیراز؛


کاردار سوئیس حفاظ منافع آمریکا در تهران به وزارت خارجه احضار شد

 

منظورتان : حافظ منافع آمریکاست ؟

 

۵ : یک سوزن هم به بلاگفا !

درصفحه ی میز کار :

بهتر است آنرا را بنویسید : آن را . 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1387ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی