تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

از تالار رودکی تا دل کویر : توکا ملکی

 

 


يادي از فاخره صبا ، خوانندة اپرا

روز بيست‌وچهارم تير، خبرگزاري‌ها خبر درگذشت فاخره صبا را مخابره کردند، از دو سه روزنامه‌اي که هر روز تورقشان مي‌كنم يکي دوتايي هم اين خبر را به نقل از خبرگزاري‌ها به چاپ رساندند. در اين خبرها از او به‌عنوان بانوي نيکنامي ياد شده بود که به همراه همسرش، مرحوم مهندس عليرضا افضلي‌پور، از بانيان و بنيانگذاران دانشگاه شهيد باهنر كرمان، بوده است. اهالي شهر کرمان، وزارت علوم، تحقيقات و فناوري و وزير آن و جامعة دانشگاهيان، تلاش و کوشش او را در کارهاي خير و نيز بنيانگذاري دانشگاه کرمان ـ در مقام يار و ياوري همسرش ـ ستودند. شبکة خبر دانشجو نوشت: «وزير علوم درگذشت همسر بنيانگذار دانشگاه شهيد باهنر كرمان را تسليت گفت. دكتر محمدمهدي زاهدي، وزير علوم، تحقيقات و فناوري با ارسال پيام تسليتي درگذشت فاخره صبا، همسر مهندس عليرضا افضلي‌‌پور، بنيانگذار دانشگاه شهيد باهنر كرمان را تسليت گفت. به گزارش شبکة خبر دانشجو به نقل از روابط عمومي وزارت علوم، فاخره صبا از نوادگان فتحعلي‌خان ‌صبا ملقب به ملک‌‌الشعرا بود كه در سال 1304 شمسي در تهران به دنيا آمد و دكتراي موسيقي از كشور فرانسه داشت. وي بعد از ازدواج با مهندس افضلي‌‌پور در كارهاي خير يار و ياور او بود و سال‌ها در كنار مردي زيست كه كَرمش شامل حال ديار كريمان شد. يادآور مي‌شود دانشگاه شهيد باهنر كرمان، يادگار ارزندة اين دو خَير آموزش عالي است.»1 تورق‌کنندگان روزنامه‌ها، اگر سن و سالي داشته باشند، از جملة «دكتراي موسيقي از كشور فرانسه داشت» اين خبرگزاري بلافاصله به‌ياد مي‌آورند که فاخره صبا همان خوانندة اپراي تهران بود، همان‌گونه که خبرنگار يا خبرنويس خبرگزاري مهر مي‌دانست: «خوانندة اپراي تهران درگذشت. فاخره صبا، خوانندة اپراي تهران، در 82 سالگي درگذشت. به گزارش خبرنگار مهر، فاخره صبا، خوانندة اپرا (متسو سوپرانو) و مدرس آواز، متولد سال 1304 بود که در هنرستان‌هاي موسيقي قبل از انقلاب تدريس مي‌کرد. اين خواننده که نسبت دوري با استاد ابوالحسن صبا داشت در ميانسالي با افضلي‌پور ازدواج و بعدها تمامي ثروت خانوادگي خود را وقف ساخت دانشگاه کرمان کرد و به همراه همسرش سال‌هاي متمادي در اين دانشگاه به تدريس مشغول بود. فاخره صبا ازجمله عموزاده‌هاي استاد صبا بود که بسياري از خواننده‌ها ازجمله محمد نوري از شاگردان او بودند. وي دو روز پيش بر اثر عارضة قلبي در 82 سالگي در تهران درگذشت.»2 با حضور جمعي از مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ازجمله محمدحسين ايماني (معاون امور هنري)، حسين احمدي (رئيس دفتر موسيقي و شعر)، به همراه محمدمهدي زاهدي (وزير علوم، تحقيقات و فناوري)، و هنرمنداني چند، پيکر فاخره از خانة ايام جواني‌اش، تالار رودکي (وحدت)، به سوي قطعة هنرمندان بدرقه شد تا بعدها به ياد کساني که از قطعة هنرمندان بهشت زهرا ديدار مي‌کنند، بيايد که اگرچه فاخره صبا سي سال پاياني عمر خود را دور از هنر و در راه علم گذراند اما خاطر و خاطرة جمعي ايران او را به‌عنوان هنرمند به‌ياد خواهد سپرد. درست شامگاه 19 سال پيش از روزي که من به دنيا بيايم، بانوي آوازخواني آثار موسيقيدانان کلاسيک اروپايي را روي صحنه اجرا مي‌كرد. بانويي که در سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم با اندوخته‌اي از آموخته‌هاي موسيقي به پاريس سفر کرد تا خواندن را، خواندني از جنسي ديگر را، بياموزد. بانويي که دو دهه بر صحنه‌هاي اپراهاي ايران و جهان درخشيد و شاگردان بسياري را پرورش داد. شايد امروزه براي بسياري از جوانان عجيب به‌نظر بيايد که آنچه به نام «اپرا» در جهان شناخته مي‌شود، روزي روزگاري در ايران نيز وجود داشته است. از آغاز دورة مشروطيت، فکر ايجاد نمايشنامه‌هاي موزيکال به‌وجود آمد و عارف قزويني، شاعر و ترانه‌سرا، که با موسيقي نيز آشنا بود، نوشتن چند «اپرت» را تجربه کرد. به‌تدريج کلمة اپرا و اپرت وارد زبان‌ها شد و بعضي از شاعران ايراني، ازجمله ميرزاده عشقي، نمايشنامه‌هايي به نام اپرا نوشتند. اما اپرا، اپرت در موسيقي ايران، به‌طور جدي‌تر با آمدن علينقي وزيري، نوجويي‌ها و تلاش‌هاي وي براي دگرگوني موسيقي، در ايران آغاز شد و اپرت گلرخ، ساختة وزيري، ايرانيان را با نوعي ديگر از موسيقي‌ـ‌نمايش آشنا کرد. حکومت وقت به تقليد از کشور ترکيه تصميم گرفت در رقابت با همساية خود، اپرا بسازد. ساختن اولين ساختمان اپراي تهران در 1315 آغاز شد. ساختماني که به‌دليل مشکلات فني هرگز به سرانجام نرسيد. در جريان جنگ جهاني دوم، يکي از آوازخوانان اروپايي به نام ليلي بارا، به ايران سفر کرد. او که از خوانندگان سابق اپراي وين بود، با اجراي چند رسيتال آواز در تهران، توجه محافل هنري آن زمان را به خود جلب کرد. همين اتفاق سبب شد در ايران بماند و به تدريس در هنرستان موسيقي بپردازد. يکي از نخستين هنرجويان رشتة آواز هنرستان فاخره صبا بود. مهدي فروغ، پژوهشگر و موسيقي‌شناس، در مجلة موسيقي نوشت: «فاخره صبا نخستين زن هنرمند ايراني است که تحصيلات خود را در آواز در کنسرواتوار پاريس انجام داده است.»3 فاخره صبا در 1304 به دنيا آمد. او فرزند فرخ صبا و از خانوادة بزرگ صبا بود. ابوالحسن صبا، موسيقيدان برجسته، پسرعموي پدرش بود. فاخره دوازده‌ساله بود که، به تشويق پدر، براي آموختن آواز به مدرسة کلنل وزيري رفت و نزد عبدالعلي وزيري تحصيل كرد و بعد از مدتي نواختن پيانو را نيز فرا گرفت. عبدالله دوامي، موسيقيدان و رديف‌دان برجسته و استاد بسياري از اهل موسيقي، در چندين مصاحبه به اين نکته اشاره کرده است که، در مدرسة موسيقي، فاخره صبا ازجمله شاگردان وي بوده است. او درعين‌حال که به تحصيل موسيقي ايراني اشتغال داشت از وجود مادام سابارسکي و بعد کُنت مونت فورت براي فراگيري موسيقي کلاسيک بهره برد. پس از آن، نزد مشير همايون شهردار، نوازندة مشهور پيانو، آموخته‌هايش را در نواختن پيانو تكميل كرد. در همين ايام، با خانمي به نام نوردين که شوهري سوئدي داشت، آشنا شد و تا زماني که اين زوج در ايران بودند، از او براي فراگيري آواز بهره برد. پس از مسافرت آنان به سوئد، فاخره صبا که تازه دوران دبيرستان را تمام کرده بود، نزد ليلي بارا به تحصيل موسيقي در رشتة آواز ادامه داد و کنسرت‌هايي به اتفاق ليلي بارا يا به‌تنهايي در کلوب ارامنه اجرا کرد. در 1326، پس از پايان جنگ جهاني دوم، به فرانسه رفت و در آزمون ورودي کنسرواتوار پاريس شرکت کرد. از ميان بيش از 300 داوطلب آن سال تحصيلي، 20 نفر برگزيده شدند که فاخره يکي از آنان بود. به مدت پنج سال در کنسرواتوار دولتي فرانسه تحصيل كرد و جايزة اول و دوم را در اپرا و کميک اپرا دريافت کرد. محمدرضا درويشي، پژوهشگر و موسيقي‌شناس، در کتاب نگاه به غرب مي‌نويسد: «نسرين محيط، فاخره صبا و فرح عافيت‌پور از کساني بودند که در سال‌هاي 1325 تا 1330 درس آواز در هنرستان موسيقي براي خواندن اپرا گرفتند.»4 اين دوره از اولين دوره‌هاي فعاليت‌هاي اپرايي در ايران بود. مجله‌هاي موسيقي در دهة 30 اخبار بسياري از کنسرت‌ها و رسيتال‌هاي آواز فاخره صبا را منتشر كردند و موفقيت‌هاي او را ستودند. مجلة موزيک ايران از رسيتال‌هاي آواز فاخره صبا به همراهي پيانوي کارمن اوسوريو در باشگاه ارامنه در روز 13 ارديبهشت 1333، و روز يکشنبه بيست‌وسوم آبان همان سال در تالار فرهنگ و اسفند 1335 با اجراي آثاري از آهنگسازان فرانسوي، شومان و ديگران خبر مي‌دهد. گروه آوازهاي جمعي هنرهاي زيباي کشور، در پاييز 1336، به سرپرستي پروفسور هايمو تويبر، رهبر ارکستر سمفونيک تهران، و با شرکت 50 خواننده تشکيل شد و در اسفند همان سال رکوييم، اثر موتسارت، را با همکاري ارکستر سمفونيک تهران، اجرا کرد. يکي از تك‌خوان‌هاي اين اجرا فاخره صبا بود. در آخرين کنسرت گروه آوازهاي جمعي که در 1339 و با شرکت ارکستر مجلسي، منتخب از ارکستر سمفونيک تهران، در تالار فرهنگ برگزار شد، کانتات شمارة 106، اثر باخ، و قسمت‌هايي از اوراتوريوي مسيح، اثر هندل، اجرا شد که قطعات تك‌خواني را فاخره صبا، هاگينت وارطانيان و ناصر ناتان خواندند. در پاييز 1339، شوراي فني اپراي تهران وابسته به هنرهاي زيباي کشور آغاز به کار کرد. اعضاي شورا عبارت بودند از: فاخره صبا، اِولين باغچه‌بان، امانوئل مليک اصلانيان، حشمت سنجري، غلامحسين غريب و حسن شيرواني. در اسفند همان سال، تعدادي از هنرجويان آواز که آن زمان در اروپا تحصيل مي‌کردند، به تهران دعوت شدند و جشنوارة شش‌روزة آواز در تهران اجرا شد. پس از چند سال وقفه در فعاليت‌هاي اپرايي، در 1343، خوانندگان ايراني اپراي ارفه و اوريديس را به روي صحنه بردند. در اين اپرا که منير وکيلي آن را کارگرداني كرده بود و طراحي دکور و لباس آن را فريده گوهري و رهبري ارکستر سمفونيک تهران را حشمت سنجري بر عهده داشت، فاخره صبا نيز شرکت داشت. پس از اين اجرا، قسمت‌هايي از اپراهاي ورتر، اثر ژول ماسنه، و تراوياتا، اثر جوزپه وردي، به‌کارگرداني و طراحي منير وکيلي در انجمن ايران و امريکا اجرا شد که در آن فاخره صبا را، حسين سرشار، وحيده فتوره‌چي و منير وکيلي همراهي مي‌کردند. کوشش‌هاي اوليه براي تأسيس اپرا تا 1346 طول کشيد و در اين سال بود که نخستين اپراي کلاسيک به نام کوزي فان توته، اثر موتسارت، به‌طور کامل در تالار وزارت فرهنگ و هنر به روي صحنه رفت. فاخره صبا نيز در نقش دورابلا، در اين اپرا شرکت داشت. فکر ايجاد تالار رودکي مختص موسيقي، اپرا و باله در 1336 ايجاد شد. اين تالار در 1346 افتتاح شد. از اولين اپراهايي که در اين تالار اجرا شد، مي‌توان از اپراي، دلاور سهند، اثر سعدي حسني، موسيقي احمد پژمان و به رهبري حسين سنجري و با خوانندگي حسين سرشار، سودابه تاج‌بخش، آلک ملکونيان، روبن آقا بگيانس و فاخره صبا ياد کرد که در 1347 بر صحنه رفت و فاخره در نقش آذر بازي کرد. در 1349، اپراي خسرو و شيرين، اثر احمد دانشور، ساختة حسين دهلوي، به رهبري حسين سنجري و خوانندگي حسين سرشار، سودابه صفاييه، عنايت‌الله رضايي، آلک ملکونيان، وحيده فتوره‌چي، دانيل گوژوين، روبن آقابگيان، اسماعيل واثقي و فاخره صبا در تالار رودکي اجرا شد که فاخره در آن نقش مريم را بازي مي‌کرد و مي‌خواند. فاخره صبا چه در ايام همکاري با گروه آواز جمعي هنرهاي زيباي کشور و چه در ايام فعاليت در تالار رودکي اپراهاي ديگري نيز اجرا کرد که از آن جمله‌ است: اپراي مادام باترفلاي، ساختة پوچيني، حدود 1346 (در نقش سوسوکي، نديمه مادام باترفلاي)، هلندي سرگردان، ساختة واگنر، حدود 1349 (در نقش ماري)، عروسي فيگارو، اثر موتسارت، در 1350، و جميله، ساختة ژرژ بيزه (در نقش جميله). فاخره صبا سال‌هايي را در هنرستان موسيقي تدريس كرد که منصوره قصري، محمد نوري، شهلا ميلاني و بسياري ديگر از شاگردان او هستند. مهدي فروغ در توصيف صدا و شيوة خوانندگي صبا در مجلة موسيقي نوشته بود: «خانم صبا با صداي لطيف و گرم و تسلط و مهارت در تکنيک آواز و ادب و احترام و حسن سلوکي که با مردم و همکاران خود دارد، مقام و محبوبيتي براي خود تحصيل کرده است. او به اعتبار تکنيک صحيح و سبک و شيوة عالي، علاقه‌مندان و طرفداراني پيدا کرده است. صدايش گرم و مطبوع است و بدون تکلف مي‌خواند.»5 در جايي ديگر، دربارة نحوة خواندن او آمده است: «او معني و مفهوم شعرهاي ترانه‌هايي چون "به نامزدم" و "همچو گلي" (ساخته‌هاي شومان) را با حالات و وسايل موسيقي، چنان زنده و محسوس مي‌ساخت که حتي براي شنوندگاني که به زبان آلماني آشنايي نداشتند، به صورت کم‌وبيش دقيقي، قابل درک و احساس مي‌گشت. اين‌چنين قدرت و سهولتي را در همة هنرمندان سراغ نمي‌توان گرفت.»6 «ادب و احترام و حسن سلوکي» که مهدي فروغ از آن ياد مي‌کند همان چيزي است که نام فاخره صبا را نه‌تنها به‌عنوان خوانندة سال‌هاي دور که به‌عنوان فردي فرهنگي جاودانه کرده است. او در حدود سال‌هاي 1349 و 1350 به اتفاق همسرش، مهندس عليرضا افضلي‌پور، اقدام به ساخت و بنيانگذاري دانشگاهي در کرمان کرد. در مراسم خاکسپاري اين هنرمند، رياست دانشگاه شهيد باهنر گفت: «خانوادة‌ بزرگ دانشگاهيان امروز عزادار اين بانوست. مهندس افضلي‌‌پور و همسرش، فاخره صبا، در دل كوير خدمتي به فرهنگ كردند كه امروز دانشگاه كرمان با 16هزار دانشجو فرزندان معنوي اين دو تن هستند.»7 اين زوج گرچه فرزندي نداشتند اما بسياري از دانش‌آموختگان اين دانشگاه و شايد بسياري از خوانندگان به‌نام اين سرزمين را بايد فرزندان آنان به‌حساب آورد. فاخره صبا، علاوه بر هنر آوازخواني، از توانايي نويسندگي نيز بهره برده بود. او نويسندة مقالات متعددي در دايره‌المعارف مصاحب بود. در 21 ارديبهشت 1359، سازمان اپرا و باله و ژونس موزيکال (جوانان دوستدار موسيقي) منحل اعلام شد. سال‌هايي گذشت تا فاخره صبا هم به سراي مرگ شتافت و باز کلمه‌هايي چون اپرا و اپرت را در خاطره‌ها آورد. فاخره به جمع ياراني که در آن سوي دارد، پيوست. به جمع منير وکيلي که در خارج از ايران بر اثر تصادف درگذشت، به منصوره قصري که در غربت در پي بيماري درگذشت، به حسين سرشار که دچار فراموشي شد و در همان زمان بيماري تنها جايي را که به‌خاطر داشت تالار رودکي بود و سرانجام در نقطه‌اي دوردست در اين خاک درگذشت، به...

پي‌نوشت‌ها 1) شبكة خبر دانشجو، 24/4/1386 2) همان‌جا 3) مهدي فروغ، «به مناسبت رسيتال فاخره صبا»، موسيقي، شمارة 34، تير 1338 4) محمدرضا درويشي، نگاه به غرب، تهران: انتشارات ماهور، چاپ اول، 1373، ص 167. 5) همان‌جا 6) «رسيتال آواز فاخره صبا»، موسيقي، شمارة 80، فروردين 1336. 7) خبرگزاري دانشجويان ايران، 24/4/1386

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1386ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

خواب دیدم عروسک هایم پرواز می کنند : توکا ملکی

گفت‌وگويي با مريم رضايي،

 به مناسبت نمايشگاه عروسک‌هايش در گالري آريا

«يه روز قبل از شروع مدارس، مامانم رفته بود خريد. از خريد که برگشت، ديدم يه بسته مدادرنگي بيست و چهارتايي خريده. ولي من که منتظر کفش و هله هوله بودم، مدادرنگي‌ها رو برداشتم و با عصبانيت تموم شکوندم و همه رو با سنگ خرد کردم. بعد که حالم خوب شد، ديدم عجب رنگ‌هاي قشنگي دارن.» مريم رضايي داستان خودش را اين‌جوري شروع مي‌کند. او چندي پيش عروسک‌هاي دست‌ساخته‌اش را در گالري آريا به نمايش گذاشت. عروسک‌هايي سرشار از زندگي، نشاط و طنز. با ديدن عروسک‌ها فکر کردم دختري که آنها را ساخته بايد به همان سرزندگي و طراوت عروسک‌ها باشد. پس با او قراري براي مصاحبه گذاشتم. فکر مي‌کنم عروسک ساختن چيزي است نزديك به دنياي زنان، يعني احساس خلق يک موجود که در وجود هر زني هست و هر هنرمندي ـ اگر بپذيريم که هنر و آفرينش هنري از بخش زنانة وجود هر انسان برمي‌آيد. مادران براي دخترانشان عروسک مي‌سازند تا به آنها ساختن را بياموزند و دختربچه‌ها براي خودشان عروسک مي‌سازند تا دنيايي را بيافرينند. حيف که اين روزها بچه‌ها ديگر عروسک‌هايشان را خودشان نمي‌سازند. از مريم رضايي مي‌خواهم دربارة عروسک‌هايي که مي‌سازد صحبت کند تا ما را هم در شيريني و جذبة اين خلق كردن سهيم کند.

 دنبالة داستان مدادرنگي‌ها به کجا رسيد؟

○ در طول دوران تحصيل، هميشه آرزو داشتم دوباره يک جعبة بيست و چهارتايي مدادرنگي داشته باشم. هميشه به تمام مغازه‌ها مي‌رفتم و مدادرنگي‌ها را قيمت مي‌کردم ولي هيچ‌وقت نتوانستم يکي از آنها را بخرم تا اينکه در دورة کنکور بالاخره توانستم به آرزويم برسم. من عاشق نقاشي شده بودم. بچه‌تر که بودم، نمي‌دانستم رشته‌اي به اسم نقاشي وجود دارد تا اينکه در رشتة نقاشي دانشگاه يزد قبول شدم.

  چه سالي و در کجا به دنيا آمده‌اي؟

 ○ متولد ارديبهشت 1357 در شهر احمدآباد اردکان هستم. در يزد دانشگاهم را تمام کردم و سه سال است به تهران آمده‌ام.

  عروسک‌ها از کجا آمدند؟

 ○ از همان بچگي، هميشه عاشق عروسک بودم. يعني هم عاشق نقاشي بودم و هم عاشق عروسک، گل و بچه‌گربه‌ها. بعدش عاشق موسيقي و سينما و معماري شدم، يعني عاشق همه‌چيز. بچه که بودم، با چوب و پارچه عروسک مي‌ساختم و با آنها بازي مي‌کردم. براي اينکه بتوانم ساعات طولاني روزهاي تابستان را پُر کنم، گِل‌بازي مي‌کردم و تمام خانه پر مي‌شد از کاسه‌ و کوزه و مجسمه‌هاي گلي و نقش و نگارهايشان. تا اينکه اوايل دورة دانشگاه، براي کادوي تولد دوستم، اولين عروسک بافتني متولد شد. بعدش چند تا خواب ديدم که يک عالمه عروسک ساخته‌ام. همه تبديل به پرنده‌هاي رنگي شده بودند و اطرافم به پرواز درآمده بودند.

  چه شد که سراغ بافتني رفتي و از اين تکنيک براي ساختن عروسک استفاده کردي؟

 ○ چون کارها في‌البداهه و شخصي بود، از ابزاري استفاده کردم که دم‌دست بود. احساس کردم اين جنس با نوع کارها هماهنگي دارد.

  دربارة تکنيک کارهايت بگو.

 ○ چيزي مي‌خواستم که حجم عروسک با آن دربيايد. در 1374 از هنرستان حرفه‌اي شهرستان اردکان در رشتة خياطي فارغ‌التحصيل شده بودم. بنابراين با نخ و پارچه و دوخت و دوز آشنا بودم. اول از نخ قالي استفاده کردم. نخ را تا آنجا که مي‌شد کلفت گرفتم و با قلاب شروع به بافتن کردم. از پارچه و وسايل تزئيني هم در بعضي کارها استفاده کردم. در اسکلت‌بندي چند کار هم از مفتول استفاده کرده‌ام که بشود عروسك‌ها را مثل عروسک‌هاي انيميشن حرکت داد.

  موادي كه به‌كار مي‌بري در شخصيت عروسک‌هايي که درست مي‌کني تأثير دارد؟

○ بله، انعطاف‌پذيري‌شان را دوست دارم و مثلاً جنس موهايشان به موي واقعي خيلي نزديک است. همين‌طور حالت آويزان بودنشان را هم دوست دارم.

  چرا براي عروسک‌ها اسم انتخاب کردي؟ مريم، کيوان، عصمت، شبنم يا اکرم؟

 ○ به‌نظرم رسيد شخصيت هر عروسک به اسمي که برايش انتخاب کرده‌ام مي‌خورد. بعضي‌هايشان شخصيت‌هاي واقعي هستند. مثلاً دوستانم هستند و شخصيت بعضي‌ها بعد از ساخت پيدا شد. احساس مي‌کنم بيننده با ديدن اسم‌ها زودتر مي‌تواند با آنها ارتباط برقرار کند، و زنده‌تر و تأثيرگذارتر مي‌شوند.

  چرا شخصيت و قيافة بعضي از عروسک‌هاي نمايشگاه مثل افريقايي‌ها بود ولي اسم ايراني داشتند؟

 ○ هر چهره‌اي مي‌تواند هر اسمي داشته باشد. من افريقا را خيلي دوست دارم. همه‌چيز در آن زنده است، پر از رنگ و فرم.

  هيچ‌وقت در مورد تاريخچة عروسک‌هاي ايران مطالعه کرده‌اي؟ آيا آنها در کار تو تأثير داشته‌اند؟

○ نه، اصلاً. کارهايم همه شخصي و في‌البداهه است. آن چيزي است که در درونم بوده است. هميشه آن‌قدر ايده توي ذهنم بوده که وقت نکرده‌ام سراغ چيزهاي ديگر بروم.

 براي کارهايت اتود مي‌زني؟

○ نه، همه‌شان ذهني هستند. اگر اتود بزني، نتيجه چيز متفاوتي خواهد شد. براي من، همه‌چيز در لحظه اتفاق مي‌افتد.

  پيش آمده که عروسکي را ساخته باشي، بعد فکر کني بخشي از آن خوب از آب درنيامده است؟

○ براي من خوب و بد معنا ندارد. نه، هيچ‌وقت نشده. هرچه از ذهنم آمده، تبديل به عروسک شده و فکر مي‌کنم کامل هم هست.

  اين مجموعه را در چه مدت کار کردي؟

 ○ ده بيست‌تا از کارهاي قبلي است و هشتادتاي ديگر را حدوداً در مدت يک ماه و نيم درست كردم.

  مرزي بين مجسمه و عروسک قائل هستي؟ چرا اسم اينها را عروسک گذاشتي؟

 ○ خودم هم نمي‌دانم اين کارها مجسمه است يا عروسک. اصلاً نمي‌توانم اسمي برايشان بگذارم. به‌نظر من، هيچ فرقي بين نقاشي و مجسمه و معماري و موسيقي وجود ندارد، فقط ظاهرشان با هم فرق مي‌کند.

  عروسک هميشه با «بازي» همراه است. درحالي‌که در تعريف کلاسيک، مجسمه چنين کاربردي نداشته است. در دورة معاصر گروهي معتقدند مجسمه اثري است که با حضور مخاطب تکميل مي‌شود. آيا وجه بازي در آثارت هست؟

 ○ احساس مي‌کنم بازي در همه‌چيز هست. همة لحظات زندگي نقش است و بازي.

  در کارهايت يک‌جور طنز هم ديده مي‌شود.

 ○ درست است. به‌نظر من، طنز از دل زندگي برمي‌آيد. از زندگي سرچشمه مي‌گيرد.

  نگاهت به زندگي همين‌قدر ساده و طنزآلود است؟

○ زندگي براي من خيلي مهم است و به‌نظرم همة کارهايي که مي‌کنيم ابزاري است براي رسيدن به تعادل.

 اين ابزار براي ادامة زندگي است يا ايجاد ارتباط؟

○ هر دو. وسيله‌اي است براي رسيدن به آنجايي که بايد باشي.

  آنجا کجا بايد باشد؟

○ کجا بايد باشد؟ آنجايي که قبلاً بوده. انسان بايد به اصلش برگردد.

  الان مهم‌ترين چيز برايت چيست؟

○ اينکه جاي خودم را پيدا کنم. آن چيزي را که بايد باشم پيدا کنم.

  قرار است چي باشي؟

○ يک انسان آزاده و رها. اينکه از خودم احساس رضايت کنم. سرخورده نباشم.

  به‌نظرت اين سرخوردگي از اجتماع حاصل مي‌شود يا از درون؟

 ○ از اجتماع، چون شايد به خواسته‌هايت نرسي. هرجا هستي، زياد بايد «نه» بشنوي. مانع زياد وجود دارد. بايد همه‌شان را رد کني تا به آن چيزي که مي‌خواهي برسي. شايد در اين راه گاهي هم سقوط کني اما دوباره بايد بيرون بيايي و ادامه بدهي. از دل همة اين چيزها بايد زندگي را ياد گرفت. زندگي بالا و پايين زياد دارد تا به آن معرفت برسي.

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

شکستن آینه ها و انعکاس تکه های اشیا در آن : توکا ملکی

 

گفت‌وگو با شيرين اتحاديه، به مناسبت انتشار کتاب منتخب آثار

شيرين اتحاديه نام و شخصيتي بااعتبار و بسيار نزديک به تو که علاقه‌مند به هنرهاي تجسمي هستي و بسيار دور از تو که هيچ‌کس را به خلوت خود نمي‌پذيرد، مگر آنکه مطمئن شود با او همزبان و همدلي. کتابفروشي كتاب آزاد در خيابان وصال، که از ده ‌بار رفتن به آنجا، به‌تصادف ده ‌بار بسته است و تو در حسرت و کنجکاوي مي‌سوزي که پشت اين در بسته چه مي‌گذرد. از سال‌هاي دور، آنچه از اين کتابفروشي به‌ياد مي‌آورم پوستر بزرگي از يک فيلم موزيکال (به‌نظرم) است، به روزگاري که نمي‌دانستم پوستر يعني چه. در يکي دوبار امکان ديدار از اين کتابفروشي آنجا را محيطي روشنفکرانه و صميمانه مي‌يافتي. مدت‌ها گذشت تا فهميدم اين کتابفروشي را شيرين اتحاديه اداره مي‌کند. نقاش و هنرمندي که به‌عمد پنجره‌هاي ارتباطي‌اش را بسته است، چرا که مي‌خواهد دور از جنجال فضاهاي روشنفکرانه يا رسانه‌ها سر خويش گيرد و به‌قدر همت و فرصت خود به جهان معنا دهد. اما از آنجا كه «پري‌رو تاب مستوري ندارد» در شگفتي و با مهرباني و تواضع با من نشست و از خود و آثارش و هنرهاي تجسمي گفت. شيرين اتحاديه در رشتة طراحي و معماري داخلي از دانشگاه پلي‌تکنيک ساوت بانک لندن در 1352 فارغ‌التحصيل شد. ليسانسية اجتماع هنرمندان و طراحان صنعتي لندن است، همچنين دورة تاريخ طراحي و هنر را در مدرسه لوور پاريس گذرانده است (1360 تا 1362). در 1358، کتابفروشي كتاب آزاد را تأسيس کرد و از آن پس، علاوه بر برگزاري نمايشگاه آثارش در آنجا، نمايشگاه‌هايي در ايران و فرانسه برپا کرده است. نقاشي‌هاي او در نمايشگاه‌هاي گروهي متعددي در ايران و ديگر کشورها به تماشا درآمده است. نخستين نقاشي‌هاي شيرين اتحاديه از اشياي آشنا و معمولي اطراف ما مثل گلدان‌ها و گياه‌هاي معمولي کنار باغچه، حوض، درخت، ديوار، انار و باغ يادآور خاطرات ازدست‌رفته‌اي است که تکرار آن مضامين هرگز از تازگي‌شان نمي‌کاهد. در آثار سال‌هاي اخير، دلبستگي‌اش را به طبيعت حفظ کرده، گرچه در قالبي انتزاعي. به مناسبت انتشار کتاب منتخب آثارش از 1359 تا 1386، به همت انتشارات ماه‌ريز، با او در محل «کتاب آزاد» به گفت‌وگو نشستم.

 خانم اتحاديه، در بيوگرافي شما آمده است: «ليسانسية اجتماع هنرمندان و طراحان صنعتي لندن». اين عنوان به چه معناست؟

○ من در رشتة معماري داخلي تحصيل مي‌کردم. در پايان دورة تحصيلي، هنرجويان کارهايشان را در يک نمايشگاه به معرض امتحان و قضاوت مي‌گذاشتند. علاوه بر اين گروهي از متخصصان از اجتماع هنرمندان و طراحان صنعتي (Society of Artists and Designers) لندن مي‌آمدند و از بين فارغ‌التحصيلان چند نفري را به‌عنوان عضو انتخاب مي‌کردند.

 پس يک انجمن است، اما برخلاف انجمن نقاشان در ايران، هر کسي امکان عضويت ندارد؟

○ بله. آنها افرادي كه به قضاوت خودشان صلاحيت دارند به عضويت مي‌پذيرند.

 پيش از سال 1359 که اثري هم از شما در اين کتاب نمي‌بينيم، شما کجا بوديد و چه مي‌کرديد؟

○ من بعد از پايان تحصيلاتم در انگليس، به ايران آمدم. طولي نکشيد که با آقاي فيروز شيروانلو در خانة يکي از دوستان آشنا شدم. گفتم که معماري داخلي خوانده‌ام. از آنجا که تحصيل در رشتة معماري داخلي در پلي‌تکنيک ساوت بانک لندن، به معناي آشنايي با گرافيک و طراحي هنري نيز هست، شيروانلو به من گفت نمونه‌کارهايم را ببرم تا ببيند و از من خواست با آنها در فرهنگسراي نياوران که براي افتتاح آماده مي‌شد، همکاري کنم.

  يعني در سال 1356؟

○ بله. شش، هفت‌ماه پيش از افتتاح فرهنگسرا.

 از اين همکاري بگوييد.

○ من شناخت قبلي از او نداشتم و در حين کار با او آشنا شدم. که از انگليس آمده بودم، ياد گرفته بودم براي هر پروژه تعدادي سؤال و ‌جواب مطرح كنم و تجزيه‌ و تحليل انجام دهم و اينجا اصلاً اين‌جوري نبود. به همين علت، بعد از مدتي کارم را رها کردم.

 کار گرافيک را بعداً ادامه نداديد؟

○ نه. اما به‌هرحال گرافيک در بسياري از امور هنري و حتي زندگي روزمره کاربرد دارد. زيبايي‌شناختي و آشنايي با تکنيک‌هاي آن بعدتر به‌کارم آمد.

 در دانشگاهي که تحصيل کرديد، معماري داخلي چه تعريفي داشت؟ آنچه آموختيد در ايرانِ آن زمان به کارتان آمد؟

○ همان‌طور که گفتم، ما ياد گرفته بوديم با تجزيه و تحليل عميق از پروژه‌اي که به ما واگذار مي‌شد، کار کنيم. از طراحي کشتي‌ـ‌خانه‌هايي بر روي رودخانه تا فضاي داخل بيمارستان يا فضاهاي شخصي. پس از اينکه کارفرما احتياجاتش را مطرح مي‌کرد، وظيفة طراح اين بود كه با کمترين هزينه، بهترين کار را ارائه دهد. وقتي به ايران آمدم، متوجه شدم افرادي که دارند اين کار را مي‌کنند کمترين توجهي به اين موضوع ندارند، اينکه چطور زيباترين و بهترين سرويس را با حداقل قيمت ارائه دهند. اينجا متوجه شدم عده‌اي مشغول به‌کارند که شايد اصلاً تحصيلات اين رشته را ندارند. مثلاً آن زمان رايج بود که نصف خانه را با آينه و نصف ديگر را با چوب‌هاي براق تزئين کنند. اينکه اصلاً آنجا آينه کاربرد داشت يا نه، مهم نبود. اين بررسي‌هاي تحقيقاتي را نه مشتري به دنبالش بود و نه ايده‌پرداز. من کم‌کم از اين کار هم کناره گرفتم، بجز چند پروژة معدود که با دوستم انجام دادم.

 و ديگر هيچ‌وقت نخواستيد به اين حرفه برگرديد؟ بخصوص که در سال‌هاي اخير دوباره به اين رشته توجه شده.

○ اخيراً بهتر شده، اما من به دنبال دنياي ديگري رفتم که به‌کلي متفاوت بود.

 نمايشگاه گروهي زنان هنرمند در موزة هنرهاي معاصر تهران در 1363 اولين حضور شما به‌عنوان نقاش در عرصة هنر بود؟

○ قاسم حاجي‌زاده، نقاش، به کتابفروشي آزاد رفت‌وآمد داشت. کارهاي مرا که از حياط‌خانه کشيده بودم، ديد. آن زمان گالري‌ها تعطيل بودند. او مرا تشويق کرد که مجموعة ‌اين نقاشي‌ها را در همين آتلية پشت کتابفروشي به نمايش بگذارم. بعداً يکي از آن کارها در موزه به نمايش درآمد.

 همان‌طور که خودتان اشاره کرديد، اولين آثارتان نقاشي‌هايي است که از گل‌ها و منظرة همين حياط کوچک کشيده ايد. آيا شرايط اجتماعي و محدوديت فعاليت هنرمندان نقاش سبب شده بود اين دنياي کوچک اطرافتان را نقاشي کنيد؟

○ نه. آن زمان اصلاً به اين چيزها فکر نمي‌کردم. براي دل خودم کار کردم.

 چرا سراغ اين مضامين رفتيد؟

○ دوست داشتم طراحي کنم. پيش‌تر، در زمان تحصيل، يک استاد مجسمه‌ساز داشتيم که به ما پيشنهاد کرد هرکس هر پروژه‌اي را که دوست دارد در مدت سه ماه اجرا کند. هرکس مختار بود هر تجربه‌اي بکند مثلاً ممکن بود يک نفر ردّ مورچه‌ها را بر روي زمين بررسي و يادداشت کند. من تصميم گرفتم از مدل زنده طراحي کنم. بعداً در ايران، فقط براي اينکه طراحي کنم، شروع کردم به کشيدن چيزهاي دوروبرم. به فکر برگزاري نمايشگاه هم نبودم. بعداً که تعداد قابل توجهي شد، قاسم حاجي‌زاده گفت اينها مي‌توانند در يک نمايشگاه عرضه شوند.

 چرا طراحي از محيط کوچک و بستة حياط را انتخاب کرديد؟

○ نزديک‌ترين، آسان‌ترين و خلوت‌ترين محيطي بود که مي‌شناختم. من در محيط عمومي يا با کسان ديگر آن آزادي را حس نمي‌کنم. از نشستن و نقاشي کردن در يک محيط وسيع هم احساس امنيت نمي‌کنم. دوستان نقاشي داشتم که به طبيعت مي‌رفتند و به من هم پشنهاد مي‌کردند براي نقاشي با آنها همراه شوم. اما پشت ديوارهاي حياطم امنيت و خلوت خوبي بود براي اينکه بتوانم کار کنم. امکاناتي که اين محيط کوچک مي‌داد شامل همين چند گلدان و حوض کوچک و ديوارها بود.

 پس از مدتي فکر نکرديد که اين دنيا ديگر کوچک شده و بايد به دنياهاي بزرگ‌تري پا بگذاريد؟

○ چرا، اما به شيوة ديگري با دنياي بيرون از اين چارديواري ارتباط برقرار کردم. کنار خانة من يک مدرسه بود. از آنجا که يکي از علايقم کشيدن پرتره بود، شروع کردم به نقاشي از شاگردان مدرسه، باغبان و کارگر و سرايدار مدرسه. مثلاً دو تومان به آنها مي‌دادم تا مدلم بشوند. بعضي‌ها هم مجاني مدل نقاشي‌هايم مي‌شدند. بعدتر، آينه مرا برد به فضاي ديگري. شروع کردم به نگاه کردن به آدم‌ها و اشيا در آينه. ترجيح دادم دنياي توي آينه را بکشم.

 به‌نظرم مجموعه‌اي که با موضوع آينه‌ها نقاشي کرده‌ايد، خود به دو گروه تقسيم مي‌شوند. آنهايي که منعکس‌کنندة سطوح شکستة اشياي ديگر در آينه هستند و تعدادي ديگر که يک پرتره در آنها بازتاب پيدا کرده است. اصلاً موضوع آينه از کجا در نقاشي‌هايتان پيدا شد؟

○ خيلي اتفاقي به سمت آينه کشيده شدم. يک بار به همراه يکي از بستگانم رفته بوديم تا قزوين. در بازار آنجا يک قاب آينه خريدم به قيمت صد تومان. آن را آوردم و گذاشتم کنار پنجره. مدتي اشيا و خودم را در آينه مي‌ديدم و نقاشي مي‌کردم. يک بار باد زد و آينه افتاد و شکست. شکسته‌هاي آينه به من ديد ديگري داد، چون اشيا در آن تکه‌تکه مي‌شد و اين به‌نظرم خيلي شاعرانه بود. من از آن اتفاق استفاده کردم. اتفاق در کار من اهميت زيادي دارد. اول چيزهايي را که اتفاقي مي‌ديدم يا رويدادهايي که اتفاقي سر راهم قرار مي‌گرفتند موضوع نقاشي‌هايم مي‌شدند. بعداً هم ياد گرفتم که در تغيير مادة نقاشي‌هايم اتفاق را به‌کار بگيرم.

 قبل از اينکه به مسئلة تغيير مادة کارتان برسيم، دلم مي‌خواهد کمي دربارة دورة مدادرنگي‌ها و پاستل‌هايتان صحبت کنيد. اين گرايش از کجا به‌وجود آمد؟

○ باز هم خيلي خالصانه و در نزديکي با خودم. من اصولاً هر چيزي را که در برخورد با سطح، اثر و حرکتي ايجاد کند مي‌پسندم. هرگز با آبرنگ کار نکرده‌ام، چون در اجراي آن بايد با ظرافت کار کرد. مثلاً نبايد قلم‌مو را به صفحه نزديک کرد. ولي مدادرنگي و پاستل رنگ‌ماده‌هاي آماده‌اي هستند و من چون سريع کار مي‌کردم، استفاده از آنها به کارم سرعت مي‌بخشيد.

 گرايش غالبي که بعد از انقلاب در کار با مدادرنگي و پاستل، بخصوص بين زنان نقاش، به‌وجود آمد، نوعي برخورد ساخت‌وسازگرايانه با طبيعت و طبيعت بي‌جان بود. اين برخورد در کار شما نيست، گرچه شما هم طبيعت بي‌جان و طبيعت را دستماية نقاشي‌هايتان قرار داده‌ايد.

○ درست است. من با آن شيوة کار به کلي مخالفم. از تکرار گريزانم و حتي در به‌کارگيري وسايل و رنگ‌ماده‌ها هم دنبال راه‌هاي تازه مي‌گردم. من به دنبال کشف جهان ناشناختة خلاقيت بودم.

 و در جست‌وجوي اين جهان ناشناخته دست به چه تجربه‌هايي زديد؟

○ شايد در جست‌وجوي همين امر ناشناخته بود كه متوجة مسئلة «انعكاس» شدم. موضوع انعكاس نخست به صورت نقاشي ساية درخت‌ها در آب يا بر ديوار بود. و بعدتر انعكاس اشيا در آينه برايم جذاب شد، بعدتر سعي كردم خودِ ايدة انعكاس را مطرح كنم. مثلاً وقتي پرترة مردي را در حال آواز خواندن كشيدم در پي اين بودم كه انعكاس صداي او را منتقل كنم ايدة انعكاس بعد از سال‌ها بار ديگر مطرح شد كه حاصل آن در نمايشگاهي كه در سال 1382 در گالري برگ برگزار شد به نمايش درآمد. عنوان نمايشگاه «انعكاس» بود و از اين شعر مولانا هم استفاده كرده بودم كه: از درون خويش اين آوازها /منع كن تا كشف گردد رازها.

 چطور شد از سطوح کلاژ‌شده به‌جاي نقاشي روي سطح کاغذ استفاده کرديد؟

○ بله. به دنبال جهان‌هاي ديگري مي‌گشتم. تور و شيشه يک نوع شفافيت دارد و دنبال راه عملي به‌کارگيري اين شفافيت مي‌گشتم. شروع کردم به کلاژ تور و کاغذهاي پوستي تا عملاً اين حس شفافيت را در کارهايم پياده کنم. همة اين تغييرات از روي کنجکاوي و براي کشف زواياي ديگري از خلاقيت بود.

 از کي شروع کرديد به کار کردن روي بوم پارچه‌اي؟

○ اوايل احساس مي‌کردم بوم مرا محدود مي‌کند، چون آن‌قدرها کار با رنگ و روغن را بلد نبودم و فکر مي‌کردم بوم حرام مي‌شود، پس با رنگ و روغن روي کاغذ کار مي‌کردم. کم‌کم از بوم هم استفاده کردم و چيزهايي را روي آن کلاژ کردم.

 به‌نظرم شما جزو آن دسته از نقاشاني هستيد که دغدغه و مسئلة اصلي‏شان طبيعت است و با وجود اينکه در کارهاي دوره‌هاي اخير به نقاشي انتزاعي رسيده‌ايد، هنوز رد پايي از طبيعت را در آثارتان مي‌بينيم.

○ صددرصد. تمام حس‌هاي من از طبيعت است.

 چرا به طبيعت علاقه‌منديد؟

○ چه جالب. اتفاقاً همين اواخر که دوباره کوه‌هاي شمال شهرمان را نگاه مي‌کردم، يا آن روز که به سمت شرق مي‌راندم و دماوند را ديدم، همين سؤال را دوباره از خودم كردم. به خودم گفتم: چرا ما به سمت طبيعت کشيده مي‌شويم؟ به اين نتيجه رسيدم که چون طبيعت هميشه باقي مي‌ماند، آن را دوست داريم. وقتي به کوه دماوند نگاه مي‌کنيم، مي‌دانيم حتي بعد از اينکه ما نباشيم، او مي‌ماند. طبيعت به ما اين احساس امنيت را مي‌دهد که هميشه هست.

 يعني با نقاشي از طبيعت جاودانگي‌اش را ثبت مي‌کنيد؟

○ جاودانگي که نه، اما بالاخره بيشتر از ما انسان‌ها عمر مي‌کند. احتمالاً به همين سبب هميشه جذب طبيعت شده‌ام، بدون اينکه پاسخ اين سؤال را پيدا کرده باشم. اما همين يک هفته پيش بود که فکر مي‌کردم چه‌طور است که اين برگ‌ها وقتي از درخت فرومي‌افتند، حس لذت به ما مي‌دهند؟ براي اينکه بعد از ما هم اين برگ‌ها فرومي‌افتند و دوباره سبز مي‌شوند. پس انگار ما هم هستيم. اين اتفاق از پيش از تاريخ تاکنون تکرار شده و بعد از ما هم تکرار خواهد شد. درک اين تداوم به ما احساس امنيت و لذت مي‌دهد.

 گسترة نگاهتان به طبيعت در اين سال‌ها وسيع‌تر شده. از گلدان کنج حياط رسيده‌ايد به چشم‌اندازهاي وسيع.

○ درست است. آدم وقتي بيشتر کار مي‌کند، آگاهي‌هاي بيشتري از روح بي‌حدوحصر پيدا مي‌کند. بنابراين آگاهي‌ها و احساسم از طبيعت هم گسترده‌تر شده است.

 طبيعتي که الان نقاشي مي‌کنيد گاهي افقي در دور دست است، گاهي هم چشم‌اندازي را از بالا ديده‌ايد. در دوره‌اي ديگر، نوعي نظم هندسي در نقاشي‌هايتان ديده مي‌شود، خطوط افقي يا مربع‌هاي رنگين را در کنار همديگر قرار مي‌دهيد. چرا گاهي بي‌نظمي و آشوب را در طبيعت نشان مي‌دهيد و گاهي نوعي نظم و پايداري؟

○ از آشفتگي‌اي که زماني در وجود من بود، به نظم بيشتري نزديک شدم. شما در مقام انسان تلاش مي‌کنيد به جهان بي‌نظمي که هيچ ثانيه‌اش دست شما نيست نظم بدهيد. اين علاقه و خواست آدم است که بخواهد چيزهايي را در اختيار خود بگيرد. شايد آنچه دربارة آثارم گفتيد برخاسته از ناخودآگاه من باشد که خواسته‌ام نظمي به جهان پيرامونم بدهم.

 در مجموعة کارهاي اخيرتان، حجم بيشتري از رنگ را به صورت بافت‌هاي زمخت به‌کار مي‌گيريد.

○ تجربة كار با مواد گوناگون را دوست دارم. علاوه بر اين، دوست دارم کاري را با دست‌هايم بسازم و لمس کنم، البته هيچ‌وقت به انگيزه‌اي براي ساخت مجسمه منجر نشده، اما اين نياز را با به‌کار گرفتن مواد مختلف و ايجاد عمق و برجستگي روي کارهايم رفع مي‌كنم.

 در کتابتان، تعدادي نقاشي تک‌چهره از زنان و مردان سياهپوست چاپ شده. به‌نظرم اين مجموعه به کلي متفاوت از آثار ديگرتان است. در دنيايي که شما هميشه تصوير کرده‌ايد انسان غايب بوده، بجز دوره‌اي که تک‌چهره‌هاي مستقلي را در ابعاد بزرگ کشيده‌ايد.

○ کاملاً درست است. اين پرتره‌ها را براي تسکين تنهايي‌هايم کشيده‌ام. گاهي با حضور آدم‌ها از تنهايي درمي‌آيم و اين نقاشي‌ها جنبة ديگري از من هستند. هميشه با آدم‌ها سروکار داشته‌ام ولي با آنها قاطي نشده‌ام.

چرا چهره سياهپوستان را کشيده‌ايد؟

○ چون سياهپوستان به زمين نزديک‌ترند. زنان سياهپوست به خاک و زمين مي‌مانند. در نقاشي‌هاي من، توجه به زمين ديده مي‌شود. ديده‌اي در نقاشي‌هايم چه فضاي اندکي به آب يا آسمان اختصاص داده شده؟ چهرة زنان سياهپوست شايد جلوة ديگري از همان علاقه و دلبستگي‌ام به خاک باشد.

 خانم اتحاديه، از «کتاب آزاد» برايمان بگوييد.

○ بعد از اينکه از فرهنگسرا درآمدم، بحبوحة انقلاب بود و همة کارهاي معماري، طراحي و معماري داخلي متوقف شده بود. فضاي اين مغازه که از پدرم به من رسيده بود خالي شده بود و من فکر کردم، از آنجا که معماري داخلي خوانده‌ام، اطلاعات کافي از ادبيات ايران و جهان ندارم. تصميم گرفتم با راه‌اندازي کتابفروشي و سروکار پيدا کردن با کتاب، براي خودم يک دورة آموزشي با ادبيات بگذارم. بعد با کمک يکي دو نفر از دوستان، کتاب‌هايي را از جلو دانشگاه تهيه کرديم، در طبقه‌ها گذاشتيم و درها را به روي مردم باز کرديم. بعد از مدتي پروانة کتابفروشي گرفتم. اين کتابفروشي وسيله‌اي شد که با مردم ارتباط برقرار کنم. من خيلي آدم اجتماعي‌اي نيستم ولي تماس روزمره با مردم مرا خيلي غني کرد. اگر اين کتابفروشي نبود، کارم هم اين غنا را نداشت. رفت‌وآمد مردم در اين فضا به من آرامش مي‌دهد تا خودم را خيلي جدا و تنها حس نکنم.

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی