یک شعر دیگر : منصور ملکی
اینجا
زوزه ی باد می آید
که در نزدیکی
در جایی
می پیچد
و راه خلاصی می جوید
اما
از پنجره که نگاه می کنم
در شاخه های درختان
تکانی و جنبشی نیست
اینجا
زوزه ی باد می آید
که در نزدیکی
نزدیک به من
می پیچد
و راه خلاصی نمی یابد
درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر
اینجا
زوزه ی باد می آید
که در نزدیکی
در جایی
می پیچد
و راه خلاصی می جوید
اما
از پنجره که نگاه می کنم
در شاخه های درختان
تکانی و جنبشی نیست
اینجا
زوزه ی باد می آید
که در نزدیکی
نزدیک به من
می پیچد
و راه خلاصی نمی یابد
در بیابانی بیکران
- از چهار سو بیکران -
- از شش جانب مسدود -
با صدای تو
از خواب هزاران ساله
بیدار می شوم .
در پی صدای توام .
صدایی نیست
بیابانی نیست
باسینه ای سوخته
انتظار باران
حرف یاوه ای است .
در تاکسی نشسته ام . از رادیو و یا از ضبط صوت تصنیفی با صدای همایون شجریان پخش می شود .
تاکسی می رسد به چراغ قرمز . توقف می کند و در همین لحظه همایون شجریان رسیده است به این بیت :
تو دور دست امیدی و پای من خسته است
چراغ چشم تو سبز است وراه من بسته است
شعر تصنیف غزلی است از حسین منزوی که غزل های خوبی از او خوانده ام .
اما این تشبیه در آن موقع و پشت چراغ قرمز به نظرم مضحک آمد .
در موسیقی ما، تغییرها و پرواز و جهش نغمه و نتها چقدر کم شباهت به توفان پرقدرت دریا دارد و نیز در موسیقی ما چقدر رضایت بیشتر هست تا عزم و حرکت قاطع و گرم.
مهدی اخوان ثالث
بسیاری از فرزانگان، در بسیاری از سالها، پرواز و جهش و عزم و حرکت قاطع و گرم را در موسیقی ما خواهان بودهاند و در سالیان اخیر، بینش و تفکر گروههایی در پرداختن به موسیقی سازی و همدوش موسیقی آوازی و ایجاد گویش تازهای از زبان ساز ایرانی بهقدر همت و فرصت خود ـ و حتی بیش از توان جلیل بهدوشبردن بار امانت میراث گذشتگان ـ کوشیدهاند. گروه دستان از معدود گروههایی است که در این راه پای فشردهاند، گرچه تلاشهای فردی را - از استاد علینقی وزیری گرفته تا حسین علیزاده و دیگر و دیگران - نمیتوان نادیده گرفت ؛ اما چون از گروهی سخن میگوییم که همدلی را حتی از همزبانی مهمتر دانستهاند، مشخص است از گروه دستان می گويیم. اعضای گروه دستان، هر یک در سرزمینی دور از یکدیگر روزگار را سپری میکنند، اما وقتی قرار است دستیافتههای خود را در تنوع فرمهای تازه، ملودیهای جذاب، تنظیمهای حرفهای و ارائهی اثری در تکنیک و خلاقیت و نوآوری چون توفان پرقدرت دریا به مخاطبان خود در ایران و دیگر نقاط جهان ارائه کنند، از اینجا و آنجا گرد هم میآیند و در هماهنگی شگفتانگیز و رشکبرانگیز، برنامهای فراهم میآورند: همچون دریای بیپایان که نمونهای والا از موسیقی پویا، تفکربرانگیز، پرشور و حال و حرکت قاطع و گرم است. حالا هر یک از گروه، چون رودی از سرچشمهای جاری شدهاند و به دریای بیپایان رسیدهاند، دریا چیست؟ مگر نه نقطهای مقابل مردابهاست. دریای بیپایان در همیاری هماهنگ - اما دارای تشخص فردی - اعضای گروه، با توجه به بینش و تفکر حاکم بر گروه، یکی از بهترین اجراهای موسیقی در سال ۱۳۸۵ بود. ملودیها و نغمهها در این اجرا نه آن بود که پیش از این از دیگران شنیده بودیم. گروه دستان در دریای بیپایان، موسیقی ایران را آن گونه اجرا کرد که « مهدی اخوان ثالث » میخواست: توفان پر قدرت دریا.
این یادداشت کوتاه را به خواست آقای بابک چمن آرا مدیر موسسه بتهوون
برای جلد سی دی و کاست " دریای بی پایان" کاری از گروه دستان نوشتم .
منصور ملکی
تلفن
دیشب شخص ناشناسی تلفن زد و گفت: منزل فلانی؟
گفتم: خودم هستم، بفرمایید.
گفت: من شماره تلفن شما را به سختی پیدا كردم. اول تلفن زدم به آقای باباچاهی، از ایشان تلفن آقای لنگرودی را گرفتم. بعدا تلفن زدم به آقای لنگرودی و از ایشان شماره تلفن آقای صالحی را گرفتم، بعدا تلفن زدم به آقای صالحی و از ایشان تلفن جنابعالی را خواستم. ایشان هم شماره تلفن شما را به من دادند. من به آن شماره زنگ زدم، گفتند فلانی دو- سه سال است كه از اینجا رفته. پرسیدم شماره تلفن جدید آقای فلانی را دارید؟ گفتند نه، نداریم. شما میتوانید از مركز 118 سوال كنید. تلفن زدم به 118 و شماره تلفن شما را از آنجا گرفتم.
گفتم: متاسفم كه این همه توی زحمت افتادهاید. واقعا شرمندهام. حالا امرتان را بفرمایید؟
گفت: میخواستم از شما تلفن آقای احمدرضا احمدی را بگیرم!
وداع با اسلحه
ابراهیم گلستان در مصاحبهای نقل كرده كه بعد از كودتای 28 مرداد «نجف دریابندری» را هم میگیرند به این جرم كه عضو «جمعیت طرفداران صلح» بوده است.
دریابندری میپرسد: دلیل این اتهام چیست؟
میگویند: دلیلش این است كه تو كتاب «وداع با اسلحه» را ترجمه كردهای!
شمس و مولوی و حافظ
«شمس لنگرودی» و «حافظ موسوی» و «شهاب مقربین» نشر «آهنگ دیگر» را میچرخانند. روزی شخصی به دفتر انتشارات تلفن میزند و این مكالمه صورت میگیرد:
- آقای حافظ؟
- بفرمایید، من شمس هستم.
- من با آقای حافظ كار داشتم.
- حافظ رفته پیش مولوی.
شخص تلفنكننده كه فكر میكند او را سركار گذاشتهاند، تلفن را قطع میكند. در حالی كه «شمس لنگرودی» درست گفته بود؛ «حافظ موسوی» رفته بود پیش دوست شاعرش «علیشاه مولوی»!
آببندی
روزی به میرزا اسكندرخان قراچهداغی (جمشید ارجمند) گفتیم: «ما توی لطیفههای شما آب میبندیم و اینور و آنور استفاده میكنیم.»
میرزااسكندرخان گفت: «ازآبگذشتهها را بده خودمان هم استفاده كنیم!»
تغییر نام
پرویز شاپور بیشتر لطیفههایی را كه تعریف میكرد، خودش میساخت. مثلا میگفت: «روزی در گورستان عدهای را دیدم كه روی سنگ قبری با قلم و چكش دارند كار میكنند.
پرسیدم: شما چه كارهاید و اینجا چه میكنید؟
جواب دادند: ما ماموران ثبتاحوال هستیم. این مرحوم در زمان حیاتش تقاضای تغییر نام كرده بود، حالا با تقاضای او موافقت شده!»
مجوز
زمانی بود كه وزارتارشاد فقط به افراد متاهل مجوز نشر میداد. یك روز یك نفر به وزارت ارشاد مراجعه میكند و تقاضای 2 مجوز نشر میكند. میپرسند: چرا دو تا؟
پاسخ میدهد: برای اینكه دو تا زن دارم!
ریحان
یحیی ریحان از شاعران طنزگو بود و روزنامه فكاهی «گل زرد» را در میآورد. نصرالله شیفته حكایتی در كتاب «شوخی در محافل جدی» از او نقل كرده كه خلاصهاش این است:
«ریحان» در یكی از سالها نامهای به وزارت فوائد عامه نوشت و تقاضای كار كرد. فجرالسلطنه زیر نامه او نوشت: در این وزارتخانه آن قدر «گل و لاله» هست كه دیگر نیازی به «ریحان» نیست!
بزرگداشت
پس از درگذشت استاد فرات، روزنامه توفیق مراسم بزرگداشت او را در سالن امیركبیر مدرسه دارالفنون برگزار كرد. در این مراسم از نگارنده این سطور خواستند پشت تریبون بیاید و چند كلمهای درباره آن شادروان سخنرانی كند. نگارنده پشت تریبون رفت و گفت: استاد از بزرگترین مشوقان من درشعر بودند.
حسین توفیق كه در ردیف جلو نشسته بود، با صدای بلند گفت: برای همین است كه هیچی نشدهای!
شعر خوانی
در یكی از انجمنهای ادبی از شاعری دعوت كردند كه شعری بخواند. شاعر، پشت تریبون قرار گرفت و شروع كرد به ورق زدن دفتر شعرش. این كار، چند دقیقه به طول انجامید. دبیر انجمن كه حوصلهاش سر رفته بود، گفت: آقا، لفتش ندهید، زودتر شعرتان را بخوانید...
شاعر، بادی به غبغب انداخت و گفت: میخواهم چیزی بخوانم كه تا حالا نخواندهام.
استاد فرات بلافاصله گفت: نماز بخوان!
زبان
این لطیفه را از ولیالله درودیان شنیدم: یك نفر برای استخدام به ادارهای میرود. مسوول استخدام میپرسد: شما زبان فرانسوی میدانید؟
داوطلب میگوید: آن را هم یك كاریش میكنیم!
اصغر ترقه و...
هنرپیشهای - نامش را فراموش كردهام، به نظرم سمسارزاده باشد- نقش یك آدم عصبانی را در سریالها ایفا میكرد و با نام «اصغرترقه» معروف شده بود.
اصغر واقدی، شاعر خوب معاصر كه حالا مقیم آمریكاست كتاب شعری درآورده بود به اسم «جرقه». بروبچههای شاعر اسم واقدی را گذاشته بودند «اصغرجرقه»!
وسواس
نادر نادرپور، بسیار انسان آراسته و پیراستهای بود و بعد از هر كاری حتی دست دادن با افراد، دستش را با صابون میشست.
یك روز شادروان محمد مالمیر با او دست داد و گفت: استاد میبخشید كه شما را توی زحمت انداختم!
مرخصی
یكی از سربازان وظیفه را به محل درگیری قاچاقچیان و ماموران دولت فرستاده بودند. آن سرباز بعد از یك هفته به تهران برگشت و گفت: از قاچاقچیان مرخصی گرفتهام!
كشور
از محمد قاضی پرسیدند: در حال حاضر داری چه كار میكنی؟
گفت: كشورداری.
راست هم میگفت، چون اسم همسرش «كشور» بود!
بیخانمان
قاضی كتاب «بیخانمان» را به همسرش تقدیم كرده و نوشته بود: به كشوربانو كه مرا باخانمان كرد.
عدهای فكر میكردند كشوربانو همان «شهبانو» است و برای قاضی كلی حرف درآورده بودند!
دكتر
مفتون امینی میگفت به مجلس ختمی رفته بودیم كه سخنرانی میگفت: آقای دكتر شخص بسیار نیكوكاری بودند. از بیماران بیبضاعت حق ویزیت نمیگرفتند و حتی پول داروی آن ها را هم میدادند.
یك نفر رفت زیر گوش سخنران گفت: آن مرحوم دكتر ادبیات بودهاند، نه دكتر طب.
مهمان
شاعری به ما تلفن زد و مبلغی پول خواست. در جایی قرار گذاشتیم و پول را به او رساندیم.
وقتی پول را گرفت، گفت: این پشت یك قهوهخانه هست. بیا برویم آنجا. مهمان من!
احترام پدر!
در روستایی پدر و پسری سخت دعوا كرده بودند، پسر زده بود سر پدر را شكافته بود. چند روز بعد از این ماجرا، ریشسفیدان ده جمع شدند تا این پدر و پسر را آشتی دهند.
پدر و پسر هر یك دیگری را مقصر حادثه معرفی میكرد. كار داشت بیخ پیدا میكرد كه یكی از همسایهها سیگاری روشن كرد و میخواست آن را به پسر بدهد تا عصبانیت او رفع شود. پسر سرش را پایین انداخت و با اشاره به پدرش گفت: من پیش پدرم سیگار نمیكشم!
لوح تقدیر
در مراسم تجلیل از استاد ابوتراب جلی، به او لوح تقدیر دادند. استاد جلی لوح را گرفت و گفت: هدیه ارزندهای است، قابش 15 هزار تومان میارزد، میتوانم از آن استفاده بهینه كنم!
دعوت
به آقای خرسندی گفتند: از تو دعوت میكنیم فردا شب به فلان ضیافت بیایی، آیا میآیی؟
جواب داد: با كمال خرسندی.
شب بعد او را دیدند كه با برادرش به آن ضیافت رفته است. معلوم شد اسم برادرش «كمال» است!
دفتر یادبود
سال 56 در نگارخانه تختجمشید نمایشگاه مشتركی گذاشته بودند از آثار طراحی پرویز شاپور و بیژن اسدیپور و عمران صلاحی. مدت نمایشگاه یك هفته بود، اما یك هفته دیگر آن را تمدید كردند.
به شاپور گفتند: حتما تمدید نمایشگاه به علت استقبال مردم بوده است.
شاپور گفت: نه عدهای نرسیدهاند بیایند توی دفتر یادبود نمایشگاه فحش بنویسند، تقاضای تمدید آن را كردهاند!
ممیزی
ابوالحسن صبا اشعاری را كه در اركستر او اجرا میشد، كنترل میكرد. از او علت این كار را پرسیدند.
گفت: از بس كه شعرا در اشعار خود (باد صبا) میآورند و هی آن را تكرار میكنند. وقتی خود من رهبر اركستر هستم، این باد خوشایند نیست.
مالرو
آندره مالرو، نویسنده معروف فرانسوی سالها قبل چند روزی به تهران آمد. در مجلسی كه به افتخار او برپا شده بود، یكی از چهرههای فرهنگی سخنرانی كرد و گفت: فرانسه شخصیتهای بزرگ و برجستهای مانند مالرو دارد. تازه این شخصیت «مال روی» فرانسه است وای به شخصیتهای «اتومبیل روی» فرانسه!
جمعیت خندیدند، ولی آندره مالرو نفهمید چرا میخندند.
دستمزد
«دلكش» خواننده معروف كه چندی پیش درگذشت، قبل از انقلاب به یك مجلس عروسی دعوت شده بود كه بخواند. دلكش درخواست هزار تومان دستمزد كرده بود. (كه در آن موقع خیلی زیاد بود.)
صاحب مجلس به این مبلغ اعتراض كرده و گفته بود: این مبلغ دو برابر حقوق مدیركل كارگزینی اداره ماست.
دلكش گفته بود: اشكالی ندارد، از همان آقای مدیركل كارگزینی دعوت كنید برایتان بخواند!
مرحمت
«كمال تعجب» و «كمال تشكر» (!) برای كاری به ادارهای رفته بودند. مسوول مربوطه آن ها را خیلی معطل كرد.
«كمال تشكر» گفت: از طلا بودن پشیمان گشتهایم.
«كمال تعجب» هم گفت: مرحمت فرموده كم فسفس كنید!
طبع شعر
صبوری (پدر ملكالشعرای بهار) ملكالشعرای آستان قدس رضوی بود. روزی یكی از راجههای هندوستان برای زیارت به مشهد آمد. در مجلسی ملكالشعرای صبوری را دید و گفت: واقعا مملكت شما مملكت گل و بلبل است. من هم كه اینجا آمدم شاعر شدم. امروز صبح بیدمجنونی را در هوای لطیف پس از باران دیدم و گفتم: «درخت، بزرگ و سرسبز». خواهش میكنم مصراع بعدی را شما بسرایید.
صبوری هم بلافاصله گفت: ابجد، حطی، هوز.
راجه هندی آفرین گفت و برخاست و صلهای به «صبوری» داد.
گشاد
روزی در انجمن ادبی صائب، یكی به استاد عباس فرات گفت: استاد! موهایتان حسابی ریخته.
فرات گفت: سرم برای موهایم گشاد شده!
زبان
دكتر «رضازادهشفق» برای تولد همسرش یك جلد كتاب لغت خرید. دوستی پرسید: پارسال برایش ساعت طلا خریده بودی، چرا امسال كتاب لغت خریدهای؟
دكتر شفق گفت: پارسال كه ساعت طلا خریدم، همسرم گفت كه نمیدانم به چه زبانی از تو تشكر كنم. حالا این كتاب را گرفتم كه بداند با چه زبانی و لغتی تشكر كند!
حد وسط
شخص یاد شده بالا (دكتر شفق) روزی با دوستی توی هتلی در اصفهان استراحت میكرد. صدای فروشنده دورهگردی آن دو را كلافه كرده بود. بالاخره هر دو به كوچه رفتند و بچه را در میان گرفتند و از دو طرف دعوایش كردند.
شفق با عصبانیت گفت: كسی كه این صداهای ناهنجار را در میآورد یا باید احمق باشد، یا دیوانه.
بچه كه وسط آن دو ایستاده بود، گفت: من نه احمقم و نه دیوانه، بلكه بینابین این دو تا هستم!
سن و سال
از آقای شكرچیان پرسیدند: چند سال دارید؟
گفت: 559 سال.
پرسیدند: چرا این قدر زیاد؟
گفت: برای اینكه یك عدد به آن اضافه شده!
هنر
در زمان رضاشاه با زور سر مردم كلاه پهلوی میگذاشتند. روزی رضاشاه در مجلسی «شاهزاده افسر» (شاعر معاصر) را با آن كلاه میبیند و میپرسد: چطور است؟
افسر میگوید: هر عیب كه سلطان بپسندد هنر است!
پیری
كریم بوذرجمهری در زمان رضاشاه شهردار تهران بود. روزی رضاشاه او را دید و گفت: كریم! پیر شدهای.
بوذرجمهری گفت: گرچه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخیزم!
نگاهي به هشتمين نمايشگاه دوسالانة هنر سفال، سراميک و آبگينه
اينهمه راه را از ديار غربت کوبيدهاي، آمدهاي تا هشتمين نمايشگاه دوسالانة هنر سفال ايران را ببيني، تا شگفتزده شوي از اينکه در ايام تحصيل ما در رشتة صنايع دستي، استادي نبود تا دستاوردهاي فنياش را (همان که ميگويند فوت کوزهگري) به ما منتقل کند؛ و حالا استادان سفالگر امروز جوانانياند از نسل ما که چون خود، رنج نبودِ اطلاعات فني را کشيدهاند، بيهيچ منت و با گشادهدستي، اطلاعاتشان را در اختيار هنرجويان نسل جديد قرار ميدهند. همين است که آمار شرکتکنندگان هشتمين دوسالانه، از 115 نفر که پنج سال پيش در هفتمين دوسالانه شرکت کرده بودند، به 326 نفر ميرسد.
آن روزها که من و تو در رشتة صنايع دستي درس ميخوانديم، تهية همان گل رس ساده فقط از طريق کارگاه استاد مهري يا يکي دو جاي ديگر در خارج از تهران ممکن بود. تو که در خانهات چرخ سفالي داشتي يا کورة کوچکي كه فقط به اندازة يك جام كوچك گنجايش داشت تا به اندازة فقط يك جرعه كسي را سيراب كند، معلوم بود که ديگر سفالگر حرفهاي هستي و نه فقط يک دانشجو. اما اين روزها از هر مغازة لوازم هنري ميتواني چند کيلويي گل بستهبنديشدة تميز تهيه کني. ميتواني با حدود 300 هزار تومان يک چرخ سفال برقي، که محيط کارگاه را هم تميز و پاکيزه نگه ميدارد، خريداري کني. با کمي کمک پدر و مادر يا شوهري که ترجيح ميدهد همسرش در خانه کار هنري کند اما بيرون از خانه کار نکند هم ميتواني يک کورة خانگي بخري تا ناچار نباشي براي پختن آثارت تا فلان شهرستان بروي. حالا شدهاي يک خانم سفالگر. همين است که آمار زنان شرکتکننده در هشتمين دوسالانه، از 64 نفر که پنج سال پيش در هفتمين دوسالانه شرکت کرده بودند، به 223 نفر ميرسد و همين است که آمار زنان شرکتکننده در هشتمين دوسالانه درست دو برابر مردان است.
*
سالهاي پرفراز و نشيبي را در عرصة هنر طي کردهايم و ميکنيم. تا يکي دو سال پيش، بسياري از فعاليتهاي هنري حول و حوش هنرهاي مدرنتر و پستمدرنتري نسبت به نقاشي، مجسمهسازي، نگارگري، سفالگري و... متمرکز شده بود. متوليان هنر نيز برگزاري انواع و اقسام دوسالانهها را ـ که شكلگيري سنت برپاييشان به سالهاي دهة هفتاد بازميگشت ـ به انجمنها واگذار کردند (گرچه حمايت ميکردند، چه معنوي و چه مالي).
شايد همين امر و مسائلي ديگر چون فقدان مکانهاي مناسب براي برگزاري
نمايشگاههاي دوسالانه سبب شد که روال برپايي دوسالانهها بههم بخورد، به صورتي که دوسالانة هنر سفال با تأخيري پنجساله برگزار شد. طبيعي است که پنج سال فاصله ميان «هفتمين» و «هشتمين» دوسالانه هم پرسشها را زياد کند و هم توقعات را.
اگر نمايشگاهي چون دوسالانة سفال با همان توالي زماني خودش برگزار شده بود، ناچار نبودي که بعد از ديدن نمايشگاه بار ديگر سؤالهاي اوليه را در باب تعريف و حيطه و محدودة «سفال» مطرح کني و دوباره از خودت و دستاندرکاران دوسالانه بپرسي: سفالگري ـ با آن پيشينة کهن و ديرين که جزئي از تاريخ ما شده است ـ امروزه صنعت است يا هنر؟ اين هنرـصنعت در گذشتههاي تاريخي ما بيشتر به کدام سو تمايل داشته است؟ اين کاسهها و کوزهها و ظروفي که سالم يا شکسته از دل خاک بيرون ميآيند و گاهي طبق آيينها و باورهاي مذهبي همراه مردگان براي استفادة آنان در مردگي به خاکِ مکرر سپرده شدهاند، اصولاً جنبة كاربردي داشتهاند؟ و اگر چنين بوده است، چگونه ما از شکلها (فرم) و نقشهاي بسيار زيبا و شگفتانگيزشان به شگفتي ميآييم و آنان را جزو آثار هنري غرورآفرين اين سرزمين ميدانيم؟
اين هنرـصنعت ساختة دست مردان بوده است يا زنان؟ شايد بايد در ميان اقوام اوليه آن را کار زنان دانست چرا که مردان در بيرون از خانه مشغول بودهاند به شکار و اين زنان بودهاند که در خانهها بهکار گل واداشته ميشدند! چرا در اين قرن و در اين سالها که سفالگري جزو هنرهاي تجسمي محسوب شده است، بسياري به سوي آن رفتهاند؟ چرا در پنج سال اخير تعداد زنان سفالگر بيشتر از مردان شده است؟ آيا بسياري از سفالگران اين كار را شغل و پيشه ميدانند يا کاري عاشقانه در حد خلق اثر هنري؟ از چه زماني سفالگران در طبقهبندي مردمان جزو هنرمندان محسوب شدند؟ مرز سفال بهعنوان اثر هنري و سفال بهعنوان شيء در كجاست؟
*
در جزوة کاتالوگمانند اين دوسالانه آمده است: «هنر سفالگري که يکي از قديميترين هنرهاي بشر است، در درجة اول بنا بر احتياج روزانة انسان بهوجود آمده که شايد بتوان گفت که تمدن از آنجا آغاز ميشود. اين فن رفتهرفته در تاريخ بشر تکامل ]يافته[ و به سمت و سوي هنري شدن پيش رفته است.»
بهنظر ميرسد كه در هشتمين دوسالانة هنر سفال، سراميک و آبگينه اين حركت «به سمت و سوي هنري شدن» ميبايست مورد توجه ميبود چرا که دوسالانه عرصة ارائة آفريدههاي هنري است و نه بازار مکاره. شوراي سياستگذاري و هيئت انتخاب و هيئت داوران هم دارد و قرار است به برگزيدگان لوح تقدير و سکه يا وجه نقد داده شود يا بهتر از همه، تقبل کنند آن اثر يا آثار خريداري شود؛ و بيشك بايد براي همة اين تلاشها يا تشريفات حساب و کتابهايي وجود داشته باشد.
شاهرخ ديلمقاني، دبير اجرايي دوسالانه، ميگويد: «هماهنگي و تصميم به برگزاري دوسالانه از اواسط سال 1384، با تشکيل مجمع و فراخوان دفتر امور هنرهاي تجسمي و دعوت از کلية سفالگران فعال در کشور و انتخاب شوراي سياستگذاري نمايشگاه توسط حاضران در مجمع، شکل اجرايي به خود گرفت. متعاقب آن، در جلسات هماهنگي، دبير و دبير اجرايي و دبير همايش انتخاب شدند و همچنين محل برگزاري نمايشگاه تعيين شد؛ و سرانجام شوراي انتخاب آثار، از بين 970 اثر رسيده به نمايشگاه، تعداد 574 اثر را شايستة حضور در نمايشگاه تشخيص داد.» مردود شدن حدود 400 اثر از ميان انبوه کارهاي بهنمايشگذاشتهشده و گاه بسيار ضعيف و گاه بسيار خلاقانه، حکايتگر چيست؟
دبير اجرايي نمايشگاه تعداد زنان شرکتکننده را 223 و تعداد مردان را 103 نفر اعلام کرد. از دبير اين دورة نمايشگاه ميپرسم چطور است که تعداد شرکتکنندگان زن بيش از دو برابر شركتكنندگان مرد است؟ او جواب ميدهد: «بهنظر ميرسد در سفالگري هم مثل خيلي از عرصههاي ديگر، حضور زنان در سالهاي اخير پررنگتر شده است.»
تا آنجا که به خاطر دارم، در سنت سفالگري ايران، شايد بجز کلپورگان (سيستان و بلوچستان) که در آن فقط زنان به اين هنر اشتغال دارند، در ديگر شهرها و روستاها، اين مردان بودهاند که به سفالگري پرداختهاند. اما مريم سالور، دبير دوسالانه، معتقد است: «سفال، که يکي از اولين دستساختههاي بشر است، بهدست زنان درست ميشد و آن هم بنا به ضرورت.»
اين نخستين بار است که دبيري نمايشگاه هنر سفال، سراميک و آبگينه را بانوي هنرمندي برعهده داشته است. مريم سالور، متولد 1333، تحصيلات دانشگاهي خود را در انگليس و فرانسه به پايان رسانده و سفال و سراميک را در آکادمي استاد ساويني در پاريس فراگرفته است. سالور تاکنون 21 نمايشگاه انفرادي برپاکرده و آثارش در 15 نمايشگاه گروهي در ايران و ديگر کشورها به تماشا گذاشته شده است. او دربارة تجربة اين کار اجرايي و مديريتي ميگويد: «زن بودن، هم مشکلاتي داشت و هم امتيازاتي. بعضي وقتها احساس ميکردم شايد حرفم را درست متوجه نميشوند، زماني هم به همين خاطر امتيازهايي به من ميدادند. ولي در نهايت هيچکدام از اينها آنقدر مهم نيست که شخصيت خود فرد، فارغ از زن يا مرد بودن، و نوع برخوردش با افرادي که با او کار ميکنند.»
در عرصة هنر کمتر هستند هنرمنداني که توانايي کارهاي مديريتي و اجرايي را هم داشته باشند. اما آيا مريم سالور پيش از اين نيز تجربههايي مشابه داشته است؟ او ميگويد: «براي کارهاي نمايشگاهي خير، اما قبل از اينکه وارد عرصة هنر بشوم و بعد از اينکه درسم در پاريس تمام شد، چهار سال در يک مؤسسة انتشاراتي کار ميکردم. بعد از چند ماه کار غيرمديريتي، معاون آن انتشاراتي شدم و سيصد نفر زير دستم کار ميکردند. چهار سال کار کردم و در نهايت خودم از آنجا بيرون آمدم چون ديدم جايي براي پيشرفت بيشتر ندارم. تجربه نشان داده که شمّ مديريت در وجودم هست.»
من بر اين عقيدهام که سفالگري ابزار و امکانات خاصي ميخواهد که قبلاً فراهم کردن آنها براي زنان سختتر بود ولي درحالحاضر روي آوردن زنان به اين هنر بيشتر شده است و سالور هم عقيده دارد که چند سال است اين اتفاق ميافتد.
فراخوان هر دوسالانه نوعي «دعوت عمومي» است اما آنچه در همة نمايشگاههاي اينچنيني قابل طرح است اين است که آيا هر کسي ميتواند در آن شرکت کند و سوابق کاري هنرمند و حرفهاي بودن او نبايد ملاک قرار گيرد؟ آيا آماري وجود دارد که نشان بدهد چند درصد از متقاضيان شرکت در دوسالانه يا شرکتکنندگان آن داراي سابقة حرفهاياند؟
دبير نمايشگاه اظهار بياطلاعي ميکند و ميگويد: «من چنين آماري ندارم. موقعي که فرم فراخوان را داديم از افراد سوابق کاريشان را خواستيم و برايمان مهم بود. اما اين آمار بايد گرفته بشود و اشارة شما به نکتة جالبي است. ولي فکر ميکنم تعداد خيلي زيادي حرفهاياند.» هنرمند حرفهاي به تعبير من هنرمندي است که علاوه بر اينکه تمام مشغلهاش پرداختن به حرفه و هنرش است، به دنبال کسب اطلاعات علمي و دانش تاريخي و هنري هم باشد. بهشخصه باور نميکنم نقاش مدرنيست ايراني خوبي باشي و کمالالدين بهزاد را نشناسي و سفالگري حرفهاي باشي و از ابوزيد و خانوادة ابوطاهر چيزي نشنيده باشي.
يکي از معيارهاي سنجش سفالگر حرفهاي در سنت سفالگري آن بود که ضخامت ظرف ساختهشدهاش يکنواخت و دهانة کاسه و بشقابش کاملاً گرد باشد يا کوزه و قدحي بزرگ را با همان مهارت ظروف کوچک ساخته باشد. اما در سالهاي اخير، بسياري از هنرمندان ساخت بدنة اثر هنري خود را به استادکاري کارکشته ميسپارند و خود به اجراي ايدة هنري بر روي آن اکتفا ميکنند.
مريم سالور ميگويد: «در اين دورة دوسالانه هم آثاري داشتيم که بدنهاش را هنرمند ديگري ساخته بود. مثلاً در آثار مکتب تبريز (تعدادي از آثار آذربايجان شرقي که ما اسمشان را گذاشتهايم مکتب تبريز) يا تک و توک کارهاي ديگر، مشخص بود که چرخکاري حرفهاي است و کار چرخکاري که سي سال است پشت چرخ نشسته. منتها در اين مورد سختگيري نكرديم. چون اگر ميخواستيم اين نکته را جزو شرايط اصلي پذيرش آثار قرار دهيم، خيليها نميتوانستند شرکت کنند. يک علتش هم اين است که فقط خود چرخکاري مشکل نيست، گِلي هم که اينجا داريم گِل بسيار سختي است که کار چرخکاري را مشکل ميکند، بخصوص براي خانمها. بنابراين، فكر كرديم که اگر كار را لعاب زدهاند يا نقاشي کردهاند يا مثلاً دفرمه کردهاند، بالاخره ادامهدهندة آن کارند و در نهايت اگر آن نشانه و اثر دست و امضاي خودشان در کار باشد (که در بسياري از آثار بود)، ديگر مشكل عمدهاي وجود ندارد.»
از او ميپرسم: «بهنظر ميرسيد مجموعة کارهاي مکتب تبريز، بيشتر از آنکه نشاندهندة يک مکتب باشند، آثار شاگردان کارگاه خانم تطهيري مقدم بودند. اين نکته در آثار شاگردان برخي از سفالگران ديگر نيز قابل تشخيص بود. براي شما مهم نبود که اينان تکرار آن آدمها نباشند؟»
سالور معتقد است: «نه، آن را ما نميتوانيم تعيين کنيم. به هر جهت خيلي از شاگردان تحت تأثير استادشان هستند، تا زماني که خودشان راهشان را پيدا کنند و مستقل شوند. در نقاشي و مجسمهسازي هم اين را ميبينيم. منتها بعضي از هنرمندان تا آخر عمرشان هم اثري از خودشان باقي نميگذارند و کار تازهاي خلق نميکنند و دنبالهرو همان استاد باقي ميمانند. اما بعضيها خلاقيت شخصي دارند و از يک جايي به بعد، اثر خودشان را هم به کار اضافه ميکنند. ما نبايد زياد تعيينکننده باشيم و بيشتر بستري را آماده کرديم تا تمام کساني که در اين رشته فعال هستند بتوانند در نمايشگاه حضور پيدا کنند.»
تماشاي سفالهاي بازمانده از گذشتههاي ايران به ما ميگويد كه با تمام غرابت و شگفتي شکل (فرم) و نقشها که امروز آنها را بسيار مدرن مييابي، يک نکته قطعي است. آنها کاربردي بوده و بخشي از زندگي روزمره يا زندگي آييني را تشكيل ميدادهاند. اما در دورة معاصر، بهويژه در نمايشگاهها، سفالها فاقد جنبة کاربردياند.
دبير نمايشگاه در ادامة حرف من ميگويد: «من خيلي اين آزادي را براي هنرمند قائلم که هر کاري دلش ميخواهد بکند. اصلاً مسئلة کار هنري همين است وگرنه نميتوانيم خلاقيت داشته باشيم. هيچکس در خارج از فضاي شخصي هنرمند نبايد فکر کند كه ميتواند خودش را به هنرمند تحميل کند. هميشه آثار بزرگ از دل کارهاي هنرمندان بيرون آمده است و نه از راهنماييهاي افراد معمولي. کاربردي بودن يا نبودن اثر تنها به سليقة هنرمند مربوط است. سليقة شخصي من اين است که يکي از ابعاد زيبايي سفال و سراميک بُعد کاربردياش است. هنري ملموستر است که بهجاي اينکه برود توي طاقچه و فقط بُعد زيبايي و فضاسازياش مطرح باشد، با زندگي افراد عجين شود. وقتي از دستساختهاي هنري استفاده ميکني، با آن زندگي ميکني، دستش ميزني، بَرَش ميداري، و همة اينها خيلي زيباست. اما اين کار را با تابلوي نقاشي نميتواني بکني، با مجسمه هم نميتواني. اين امتيازي است که در کار سراميک وجود دارد که ميتواند يک قطعة هنري و درعينحال کاربردي باشد.»
برميگردم به نمايشگاه دوسالانة سفال. اتقاق تازهاي که در اين نمايشگاه افتاده بود تعدد آثاري بود که به صورت مجموعه و چيدمان (installation) ارائه شده بودند. «چيدمان» در هنر معاصر غرب ويژگيهايي دارد و در ايران هم براي خود جايگاه و تعاريفي يافته است. در هشتمين دوسالانة هنر سفال، سراميک و آبگينه، چيدمانهايي مجوز راهيابي به نمايشگاه را داشتند که مادة اولية آنها سفال يا شيشه باشد. اما تکليف چيدمانهاي غيرسفالي چيست و در کدام نمايشگاهها بايد به نمايش درآيند؟ مريم سالور ميگويد: «نمايشگاههايي با عنوان هنر مفهومي و هنر جديد در چند دوره برگزار شد که بهنظرم خيلي خوب بودند. واقعاً نمايشگاههاي درخشاني بودند و نشان ميدادند ايرانيها چقدر خلاقيت دارند و تفکر پشت کارشان است. با راهاندازي يک نمايشگاه چيدمان که ادامهدهندة نمايشگاههاي قبلي باشد، ميتوان امکاني براي نمايش اينگونه آثار فراهم کرد.»
از ميان آثار شاخصي که در هشتمين دوسالانة سفال به صورت چيدمان و مجموعه ارائه شده بودند ميتوان به پس از باران (اوژن سيروسي)، ماهيهاي خانة عطار (عباس اکبري)، باغ پرآجر (اميد قجريان)، سفره (ليلا مفيد)، ماهي سياه کوچولو (منصوره پورسنگري)، باغ ايراني (آزاده شولي) و شقايقهاي درة لار (مريم سالور) اشاره کرد.
باغ ايراني اثر آزاده شولي چهار جايزه از جوايز دوسالانه را از آن خود کرد. اين اثر نگاهي تازه و خلاقانه داشت به مجموعة سفالهاي زرينفام ري و کاشان متعلق به سدههاي ششم و هفتم هجري قمري. نقشها از سطح سفالهاي اختري شکل (ستارههاي هشتپَر) سر برآورده بودند و در قالب حجمي سفالي، تصويري زنده از اين نقشمايههاي قديمي ايراني ارائه ميکردند.
ماهي سياه کوچولو اثر منصوره پورسنگري نيز برخوردي تازه بود با مادة سفال براي فضاسازي. در اين اثر، ماهيهاي کوچک و بزرگ به وسيلة ميلههايي وصل به زمين در فضا معلق نگاه داشته شده بودند. يک منبع حرکتي آنها را با حرکتي آرام عقب و جلو ميبرد و حرکت آنها را در آب تداعي ميکرد.
شقايقهاي درة لار اثر خود مريم سالور بود که در بخش جنبي نمايشگاه به تماشا گذاشته شده بود و البته بازديد از نمايشگاه با آثار او شروع ميشد. اين مجموعه شامل تعداد زيادي کاسههاي سفالي بود که با لعاب سرخ ـ نارنجي رنگآميزي شده و تداعيگر دشت شقايق بودند.
سالور دربارة اين اثر ميگويد: «بهار 85 سه روز به درة لار رفتم. آنجا دشتي بود پر از شقايق که زيبايي آن وصفناپذير بود. از همان لحظه تصميم گرفتم شقايقها را بسازم. اين ايده چنان در ذهن من نقش بست که سه هفته تمام هم و غم خود را براي ساخت شقايقها گذاشتم و با وجود اينکه دبير دوسالانة سفال بودم و وقت چنداني نداشتم، از پا ننشستم و کار را ادامه دادم. من ترجيح ميدهم اين اثر به صورت يک مجموعه در جايي به نمايش درآيد چون وقتي کنار هم قرار بگيرند جلوة ديگري دارد، ولي يک دانهاش هم باز همان تأثير و مفهوم را دارد. فکر ميکنم در اين کار خيلي موفق بودم. در ضمن اين مجموعه ميتواند مثل خود شقايقهاي لار ادامه پيدا کند و تا بينهايت تکثير شود. من بهشخصه قسمت کاربردي سفال و سراميک را خيلي دوست دارم. هميشه دلم ميخواهد قطعهاي بسازم که اگر در آن غذا ميريزم يا گُل ميگذارم، همانقدر زيبا باشد که وقتي تنهاست.»
بخش آبگينة نمايشگاه يکي از مهجورترين و ضعيفترين بخشهاي آن بود. اين اولين تجربة دوسالانه در نمايش آثار شيشهاي نبود و در دورههاي قبل هم نمونههايي از ظروف شيشهاي دستساز هنرمندان به نمايش درآمده بود. به مريم سالور ميگويم: «اختصاص بخشي به آبگينه در اين دوره از نمايشگاه چه لزومي داشت؟ بخشي که بسيار ضعيف بود و به کل نمايشگاه لطمه ميزد. آيا بعد از رسيدن آثار نميشد از خير اين بخش بگذريد؟» او پاسخ
ميدهد: «نه، نميتوانستيم. موقعيت ما مثل قطاري بود که وقتي راه ميافتد و ميرسد به جايي که آب و علفي نيست، ميخواهد سريعتر برود. از آنجا که قبلاً وجود بخش آبگينه را اعلام کرده بوديم و هنرمنداني هم آمده بودند، حذف آن امکانپذير نبود. قبول دارم که بخش ضعيفي بود ولي بالاخره کارهاي شاخص و موفق هم در آن ديده ميشد، مثل همان کارهايي که برگزيده شدند و جايزه گرفتند. ما نميتوانيم برخي از آثار را به خاطر ضعيف بودنشان رد کنيم. اتفاقاً بايد به آنها امکان رشد بدهيم. برگزار کردن چنين نمايشگاههايي يک امکان رشد است تا هنرمندان تشويق شوند وگرنه ما کاري نکردهايم.»
*
روز سهشنبه سوم بهمن، در سالن اجتماعات موزة هنرهاي معاصر تهران برو و بيايي است. قرار است جوايز برندگان هشتمين دوسالانة هنر سفال، سراميک و آبگينه اهدا شود.
مراسم طولاني است چرا که علاوه بر هيئت داوران خود دوسالانه، قرار است
سازمانهاي ديگري هم جوايزي اهدا کنند: سازمان ميراث فرهنگي و صنايع دستي و گردشگري، سازمان فرهنگيـهنري شهرداري، فرهنگستان هنر، مجلة هنري تنديس و يک شرکت خصوصي توليد تجهيزات و لوازم و ابزارآلات توليد سفال و سراميک. و البته براي همه شوقانگيز بود که کلي از تقديرنامهها و جوايز به زنان سفالگر رسيد تا احساس کنند كه توجه آدمهاي خارج از خانه، جمعي بجز پدر يا همسر که دلشان ميخواست دخترشان يا همسرشان در چارديواري خانه کار هنري انجام دهد، مسئوليت بيشتري در جامعة هنري بر دوششان گذاشته است.
به مريم سالور ميگويم: «از داوريها و انتخابهايي که شده بود راضي بوديد؟ داوري را در مجموع چگونه ارزيابي ميکنيد؟» او ميگويد: «در جلسات داوري اول بهنظر ميرسيد داوران خيلي روي کارهاي سنتي تأکيد ميکنند و کارهايي را که نوآوري دارند يا حتي از سنتهاي جاهاي ديگر آمدهاند ناديده ميگيرند. درصورتيکه برخورد سنتها و روشهاي اقوام مختلف باعث تکامل و پيشرفت ميشود. هميشه اينطور بوده است. خود هنر ايران چقدر به جاهاي ديگر رفته و باعث تکامل هنرهاي ديگر شده است، و همينطور هنرهايي که به ايران آمدهاند. مثلاً هنر مغول وقتي به ايران آمد، مينياتور ايراني در تلفيق با سنتهاي هنر مغولي به اوج رسيد. اما نتيجة داوريها حاكي از ديده شدن نهتنها کارهاي سنتيـ مدرن بلکه حتي کارهاي خيلي مدرن بود که اصلاً در ظاهر هيچ حال و هواي ايراني نداشتند. ولي همان کارها هم در باطنشان روح ايراني ديده ميشود. گرايش داوران بيشتر به آثار جوانترها بود. اين اجماع و تصميمي قبلي نبود بلکه خود کارها اين را به داوران القا کرد. شور و هيجاني که در کارهاي جوانان بود داوران را شيفته کرد. هنرمندان قديميتر هم کارشان در اوج بود و از آنان نيز قدرداني شد. مهم شرکت کردن همه و در کنار هم قرار گرفتن بود. اينکه توانستيم آن لحظههاي تنهايي، شادي، غم، درد و رنج را که هنرمند با خودش بهتنهايي در آتليه دارد با بينندهها شريک بشويم، براي همهمان جايزه بود.»
آخرين جملههاي دبير هشتمين دوسالانة هنر سفال، سراميک و آبگينه مرا بسيار خرسند ميکند. وقتي قرار است در نمايشگاهي شرکت کنيم، کار هنري يعني در کنار هم بودن و با هم بودن، قسمت كردن تنهايي ساعتهاي خلق و آفرينش هنري با همه. بهراستي نميشود باور کرد که هنرمند براي ساية خودش مينويسد؛ و اگر هم چنين بوده، آن دوران گذشته. هنرمند نياز به رابطه دارد، رابطه با مخاطب.■
محمد حقوقی درباره ی حافظ چنین می گوید :
" تنها شعر او بود که دهه پشت دهه و سده پشت سده را پشت سر
گذاشت .
حافظٍ برآینده و در آینده در آینده
که باشعر راستین خود همه ی دیروز ها را
شعر همه ی فردا ها کرده است " .
۱ : این سوال پیش می آید که آیا ما می توانیم انتخاب کنیم و آن چه به دردمان نمی خورد را کنار بگذاریم ؟
۲ : ما همچنان سعی می کنیم راهی برای انتخاب اصلح پیدا کنیم یعنی چیزهایی که با فرهنگ و تشخص ما مناسب است و خوانایی دارد را بپذیریم .
به نقل از مصاحبه ی آیدین آغداشلو در مجله ی حرفه ی هنرمند - شماره ی ۱۸
فکر نمی کنید در نوشته ی شماره ی ۱ را باید بعد از " آن چه .. " و در نوشته ی شماره ی ۲ بعد از " یعنی چیزهایی " بیاید ؟
محض اطلاع ویراستار مجله ی حرفه ی هنرمند عرض شد !
زمستان گذشته در رخوت و تنبلی و ملال گذشت .
دوستم شاهین اشکان گفت به خودت بد می کنی که نوشتن در این وبلاگ را رها کرده ای .
او گفت تلاش کن با نوشته های کوتاه دوباره نوشتن را شروع کنی .
تلاش خواهم کرد که چنین شود .