زنان خاکستری : توکا ملکی
به مناسبت برگزاري نمايشگاه «سايهها»
18 ـ 28 آذر 1385، گالري آريا
ياسمين سينايي در 1348 به دنيا آمد. در خانوادهاي که هم پدر و هم مادر هنرمندان شناختهشدهاي هستند. خسرو سينايي: فيلمساز، گيزلا وارگا سينايي: نقاش.
فضاي خانواده، فعاليتهاي هنري پدر و مادر، رفتوآمد دوستان و آشنايان که همگي از هنرمندان شاخص ايراناند، گفتوگوها، بحثها، حضور در نمايشگاههاي نقاشي مادر، تماشاي فيلمهاي ساختهشدة پدر، قفسههاي مملو از کتاب در گوشه و کنار خانه، شنيدن موسيقي، چه از آهنگسازان شهير جهان و چه ساختة پدر و گاه صداي خوش آکاردئون پدر، همه همچون قوسي سبز، زرد، قرمز، آبي و سفيد و همچون طاق نصرتي زندگي ياسمين را سقفي ميزنند، زير اين سقف، او و خواهرش کودکي، نوجواني و جواني را سپري ميکنند.
وقتي در 1371 ياسمين از دانشگاه الزهرا در رشتة گرافيک مدرک فارغالتحصيلي ميگيرد، سرنوشت و آيندهاش با «سينايي»ها رقم ميخورد، عضوي ديگر از اين خانواده در قلمروي هنر گامهاي بلندي برميدارد. از 1372، در آتلية گرافيکي بيژن جناب فعاليت ميکند، بيشتر خواندههاي دانشگاه را در اين آتليه تجربه ميکند تا همين سالي که آخرين ماهها و هفتهها و روزهايش سپري ميشود؛ سال 1385 که در موزة آگوا در پرتغال در يک نمايشگاه گروهي شرکت ميکند فاصلة اين دو تاريخ سيزده سال کار فرهنگي و هنري است. گامهاي بلند اما شمرده و بامنطق در اين سيزده سال سبب شده تا او را بهعنوان «مجسمهساز» بشناسيم، مجسمهسازي متفاوت از ديگران. او نه سنگتراش است و نه به فلز توجه ميکند و نه از چوب و ديگر ابزارها و مواد مجسمهسازان ديگر استفاده ميکند. گفتم: «... و نه از چوب...» شايد بتوان گفت او غيرمستقيم با چوب سروکار دارد، چوبي که به کاغذ تبديل شده، کاغذي که به روزنامه تبديل شده و حالا روزنامهها در دستان ياسمين به مجسمههايي تبديل ميشوند. او چندي پيش آخرين نمايشگاه خود را با عنوان «سايهها» در گالري آريا برگزار کرد: مجسمههايي باز هم از خمير کاغذ. زناني در نقش سايهها. سايههايي با زيورآلاتي از طلاي ناب.
ياسمين دربارة اين نمايشگاه که بيشتر بهانهاي براي من بوده تا از او بنويسم و با او گپي بزنم، گفتههايي آراسته به کلامي شاعرانه ميگويد: «در مقابل آينه ايستادهام، تصويرم رنگ باخته و گويي سايهاي بيش نيست. تصويرم را نميبينم. شايد اگر سايهام را رنگ کنم يا بيارايم، تصوير گمشدهام را بيابم. رنگها را برميدارم: آبي، قرمز، صورتي، سبز. سايه آنها را در خود حل ميکند. آنچه ميماند، خاکستري است. خاکستري.»
اين نگاه غمگنانه، در رنگ خاکستري، بيانگر چه بايد باشد؟
○ شايد اگر سايهام را با طلاي ناب بيارايم تصويرم پيدا شود. گردنبندي دارم از طلا. سايهام را با آن ميآرايم. طلاي ناب چون خورشيدي ميدرخشد. سايه، سايه ميماند. سايهام را در آينه ميبينيم. سينهاش آراسته به طلاي ناب تپنده و درخشان. اما من تصويرم را نمييابم. ميگريم!
گريه؟ چرا گريه؟
○ دو قطره اشک بر گونة سايه ميلغزد. براي سايهام يکجفت گوشواره ميسازند از دُرّ درخشان. سايهام را در آينه ميبينم. خاکستري، آراسته به طلاي ناب و دُرّ درخشان و من باز ميگريم. اشکها بر گونهام ميلغزد و دامنم پر ميشود از دُرّ، دُرّ درخشان.
قرنها و قرنهاست که در پس شعرها، يا کلام شاعرانه، هنرمندان درک خود را از اجتماع بيان کردهاند. در پس اين کلام شاعرانه که دربارة «سايهها» گفتي، چه درک و دريافتي نهفته است؟
○ چهرة زنان و سرنوشت اجتماعي آنها هميشه براي من جذاب بوده و هست. داستان زنان پر از اسرار و طولاني است و براي من انگيزهاي براي ادامة کار و تولد نمايشگاههايي ديگر.
شعر همچنان جاري و ساري است. وقتي برگزاري نمايشگاه تازهاي را با کلمة «تولد» بيان ميکني، شعر همچنان جاري و ساري است. خُوب، نمايشگاههاي بعدي چه خواهند گفت؟
○ حرکت در راه پرفراز و نشيب و سحرآميز هنر و زيستن با آن.
ياسمين، قبلاً هم «زنان» موضوع نمايشگاههاي تو بودهاند، اگر اشتباه نکنم، در اولين نمايشگاه رسمي و جديات، مجسمههاي کاغذي تو پيرزناني بودند که فرتوتي و چين و چروکشان حسرت روزگار گذشته را نشان ميداد، حسرت روزگاراني که آنان «سايه»هايي بودند با گردنبندهايي از طلا.
○ يک دوره هم فرشتههايي بودند.
اتفاقاً در ادامة حرفهايم ميخواستم به فرشتهها هم اشاره کنم. هيچ ميداني من پيش از اين در نوشتهاي براي متن يک فيلم، آن هم دربارة نقاشي ايراني (نگارگري)، دربارة فرشتهها تحقيق کردهام؟ همان موقع ساخت فيلم، چقدر علاقهمند بودم که فرشتههاي تو در آن فيلم بازي کنند.
○ دربارة فرشتهها چه نوشته بودي؟
فرشته، افرشته، فريشته، که در زبان و فرهنگ کهن ايراني «سروش» گفته ميشود، همهجا موجودي است لطيف و نامرئي. در آيين زردشتي، کلمة «ايزد» به فرشته اطلاق ميشده است. در فرهنگ ايران و ادبيات فارسي، فرشته مظهر کمال و زيبايي و تماميت است، برخلاف «ديو» که نماد پليدي و شرارت و زشتي است. بگذريم. فرشتگان مجسمههاي تو چگونه شکل گرفتند؟
○ در خرداد 1383، در گالريِ اثر، فرشتهها را به تماشا گذاشتم.
بهنظرم ميآيد، اگر اشتباه نکنم، نام نمايشگاه «سوگ فرشتهها» بود.
○ درست است. آن نمايشگاه برايم تجربهاي جديد بود در ساخت مجسمههايي با ابعاد بزرگ. فرشتههاي بزرگ و سياهپوشي را ساختم و آن را در فضاي گالري به سوگ نشاندم. نمايشگاهم را به پدرم، خسرو سينايي، تقديم کردم.
و او هم فيلمي دربارة همين آثار ساخت.
○ بله، همينطور است. فيلمي که يادگاري بسيار عزيزي از پدر براي من بود. برداشت هنرمندي بزرگ از آثار کوچک من.
بيان تو دربارة فيلمسازي پدر، بيش از آنکه فروتنانه باشد، بيانگر واقعيتي است. فيلمهايي كه خسرو سينايي در زمينة هنرهاي تجسمي ساخته در تاريخ سينماي ايران كمنظير بوده است.
○ اين فيلم با نام «آواز سکوت» هر يک ساعت يک بار در گالري به نمايش در ميآمد و بينندگان را تحت تأثير قرار ميداد.
اين فرشتگان سوگوارِ چه بودند؟
○ فرشتههاي سوگوار من نماد زنان خودفراموششدهاي بودند که بال پرواز دارند ولي پرواز را فراموش کردهاند و در مسير زندگي اهداف و آرزوي خود را کتمان ميکنند.
«سايهها» چه؟ آنان راوي چه زنانياند؟
○ «سايهها» زنان خاکستري و سايهوارياند که آراسته به زيورآلات و طلاي ناباند، زناني که خود را آراستهاند تا ديگر سايه نباشند.
به اين ترتيب، تو زنان بيآرايش و بيزيور را ترجيح ميدهي؟
○ سليقهام را دربارة زنان در انتقادي که کردهام نشان ميدهم. انتقاد من به زناني است که فقط به آراستگي و ظواهر زندگي ميپردازند. اينگونه زنان به سايه ميمانند.
قبل از آنکه دربارة راهي که تا به امروز طي کردهاي با هم حرف بزنيم، ميخواستم دربارة تکنيک مجسمههايت بگويي. کمي دربارة پاپيه ماشه توضيح بده.
○ پاپيه ماشه مخلوطي از خمير کاغذ و چسب است. امروزه براي خمير کاغذ از روزنامه استفاده ميکنيم، براي چسب هم ميتوان سريشم يا چسب چوب بهکار ببريم.
برگرديم به گذشتهها. تو فارغالتحصيل رشتة گرافيک هستي و مدتي هم در آتلية بيژن جناب کارهاي گرافيکي کردي. چطور شد به مجسمهسازي رو آوردي؟
○ من چند سالي با رشتة گرافيک سروکله زدم، ولي خيلي زود فهميدم که براي فعاليت هنري بايد رشتة ديگري را انتخاب کنم.
دليل اين تغيير تفکر و اين خواستة جديد چه بوده است؟
○ بهنظرم رسيد بايد رشتهاي را انتخاب کنم که بتوانم در آن خودم باشم و آن با مخاطبانم صحبت کنم.
در رشتة گرافيک مگر نميتوان با مخاطبان صحبت کرد؟
○ چرا، اما در کاري انحصاري، بهنظرم راضيتر خواهي بود يا به عبارتي ديگر در خود تواناييهايي ميبيني که مال خود توست.
خُوب، براي رسيدن به جاهاي تازه چه کردي؟
○ اتفاقي سبب شد تا جاي ديگر و راه ديگر را پيدا کنم.
ميشود بيشتر توضيح بدهي؟
○ کليساي آلمانيها در تهران سفارش ساخت تعدادي مجسمههاي کوچک از شخصيتهاي مذهبي را داد و من پذيرفتم که با پاپيه ماشه، همان خمير کاغذ، کار را انجام دهم.
چه تاريخي اين اتفاق افتاد؟
○ من از 1373 در مدرسة آلمانيها در تهران به تدريس هنر اشتغال داشتهام. در همان زمان موضوع ساخت مجسمهها مطرح شد، شروع به کار کردم و سال بعد مجسمهها را در کليساي آلماني به تماشا گذاشتم، در 1375 هم اين نمايشگاه تکرار شد. بعدها در چند نمايشگاه گروهي و انفرادي کارهايم را نشان دادم.
همچنان با پاپيه ماشه؟
○ بله، فکر کردم با همين ماده کارهاي ديگري را در اندازههاي گوناگون تجربه کنم.
بجز خودت، کسي را ميشناسي که با پاپيه ماشه کار کند؟
○ اصلاً توجه به اين ماده براي کار به علت مطالعات من بود. من متوجه شدم که اولين بار استفاده از پاپيه ماشه در هند و کشورهاي شرقي آغاز شد. بعدها در اروپاي قرن پانزدهم ميلادي، با همين ماده، عروسکها و نقشبرجستههاي مذهبي کار شد. هنرمندان ديگر، براي استحکام بخشيدن، از مواد ديگري استفاده کردند، مثلاً به سريشم کمي گچ اضافه کردند. اضافه کردن گچ
برميگردد به قرن هفدهم ميلادي. در حقيقت هر هنرمندي تجربهها و اسرار خود را در بهکارگيري اين تکنيک داشته است. در ايتاليا، هنرمندان مرمتکار مجسمههاي کليسايي از جنس پاپيه ماشه با قدمت بيش از 400 سال را مرمت ميکنند. ترکيب مواد در چسب اين خمير از اسرار خانوادگي اين هنرمندان است. شايد پافشاري من در بهکارگيري اين تکنيک به علت تسلطي است که بر آن پيدا کردهام و اکنون ميتوانم به آنچه که در ذهن دارم نزديکتر بشوم.
ساختن مجسمه با پاپيه ماشه کمکم کار تخصصي تو شد. مايلم به دنبال اين تخصصي شدن کمي هم دربارة کارگاه آموزشياي که، همزمان با نمايشگاه اخير، در گالري لاله براي آموزش اين تکنيک برگزار کردي صحبت کنيم.
○ بسياري از کساني که کارهاي مرا ديده بودند برايشان جالب بود که راه و روش ساختن اين ماده را تجربه کنند. از اين بسيار کسان، تعدادي دانشجويان رشتة مجسمهسازي بودند. بعد آدمهاي ديگر هم در كارگاه شرکت کردند. شرايط خاصي براي شرکت وجود نداشت. براي من فقط علاقه و تمايل شرکتکنندگان مهم بود.
چه اتفاقاتي در آنجا افتاد؟
○ با آدمهاي بزرگسال دو مجسمة بزرگ از فيگور مرد و زن ساختيم. بچهها بيشتر پرنده ميساختند. بعد از پايان ساخت مجسمهها، پرندهها را در کنار مجسمههاي زن و مرد قرار داديم تا فضايي شاعرانه بهوجود آيد.
با تدريس در مدرسة آلمانيها و همچنين تدريس نقاشي به كودكان در كلاسهاي هنر، هميشه با بچهها سروكله زدهاي. ميخواستم بدانم به كار هنري بچهها اعتقاد خاصي داري؟
○ بله، به اعتقاد من، بچههايي كه خانوادههايشان ايام فراغت و بازي آنها را با در اختيار گذاشتن كاغذ و مدادرنگي پر ميكنند، كمكم بچهها را به سمت و سوي هنر ميكشانند. اين دربارة موسيقي هم صدق ميكند. بهنظر من خانواده نقش بسيار مهمي در هدايت سليقة بچهها دارد.
