تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

زنان خاکستری : توکا ملکی

گفت‌وگو با ياسمين سينايي

 به مناسبت برگزاري نمايشگاه «سايه‌ها»

18 ـ 28 آذر 1385، گالري آريا

ياسمين سينايي در 1348 به دنيا آمد. در خانواده‌اي که هم پدر و هم مادر هنرمندان شناخته‌شده‌اي هستند. خسرو سينايي: فيلمساز، گيزلا وارگا سينايي: نقاش.
فضاي خانواده، فعاليت‌هاي هنري پدر و مادر، رفت‌وآمد دوستان و آشنايان که همگي از هنرمندان شاخص ايران‌اند، گفت‌وگوها، بحث‌ها، حضور در نمايشگاه‌هاي نقاشي مادر، تماشاي فيلم‌هاي ساخته‌شدة پدر، قفسه‌هاي مملو از کتاب در گوشه و کنار خانه، شنيدن موسيقي، چه از آهنگسازان شهير جهان و چه ساختة پدر و گاه صداي خوش آکاردئون پدر، همه همچون قوسي سبز، زرد، قرمز، آبي و سفيد و همچون طاق نصرتي زندگي ياسمين را سقفي مي‌زنند، زير اين سقف، او و خواهرش کودکي، نوجواني و جواني را سپري مي‌کنند.
وقتي در 1371 ياسمين از دانشگاه الزهرا در رشتة گرافيک مدرک فارغ‌التحصيلي مي‌گيرد، سرنوشت و آينده‌اش با «سينايي»ها رقم مي‌خورد، عضوي ديگر از اين خانواده در قلمروي هنر گام‌هاي بلندي برمي‌دارد. از 1372، در آتلية گرافيکي بيژن جناب فعاليت مي‌کند، بيشتر خوانده‌هاي دانشگاه را در اين آتليه تجربه مي‌کند تا همين سالي که آخرين ماه‌ها و هفته‌ها و روزهايش سپري مي‌شود؛ سال 1385 که در موزة آگوا در پرتغال در يک نمايشگاه گروهي شرکت مي‌کند فاصلة اين دو تاريخ سيزده سال کار فرهنگي و هنري است. گام‌هاي بلند اما شمرده و بامنطق در اين سيزده سال سبب شده تا او را به‌عنوان «مجسمه‌ساز» بشناسيم، مجسمه‌سازي متفاوت از ديگران. او نه سنگ‌تراش است و نه به فلز توجه مي‌کند و نه از چوب و ديگر ابزارها و مواد مجسمه‌سازان ديگر استفاده مي‌کند. گفتم: «... و نه از چوب...» شايد بتوان گفت او غيرمستقيم با چوب سروکار دارد، چوبي که به کاغذ تبديل شده، کاغذي که به روزنامه تبديل شده و حالا روزنامه‌ها در دستان ياسمين به مجسمه‌هايي تبديل مي‌شوند. او چندي پيش آخرين نمايشگاه خود را با عنوان «سايه‌ها» در گالري آريا برگزار کرد: مجسمه‌هايي باز هم از خمير کاغذ. زناني در نقش سايه‌ها. سايه‌هايي با زيورآلاتي از طلاي ناب.
ياسمين دربارة اين نمايشگاه که بيشتر بهانه‌اي براي من بوده تا از او بنويسم و با او گپي بزنم، گفته‌هايي آراسته به کلامي شاعرانه مي‌گويد: «در مقابل آينه ايستاده‌ام، تصويرم رنگ‌ باخته و گويي سايه‌اي بيش نيست. تصويرم را نمي‌بينم. شايد اگر سايه‌ام را رنگ کنم يا بيارايم، تصوير گمشده‌ام را بيابم. رنگ‌ها را برمي‌دارم: آبي، قرمز، صورتي، سبز. سايه آنها را در خود حل مي‌کند. آنچه مي‌ماند، خاکستري است. خاکستري.»

 اين نگاه غمگنانه، در رنگ خاکستري، بيانگر چه بايد باشد؟
○ شايد اگر سايه‌ام را با طلاي ناب بيارايم تصويرم پيدا شود. گردنبندي دارم از طلا. سايه‌ام را با آن مي‌آرايم. طلاي ناب چون خورشيدي مي‌درخشد. سايه، سايه مي‌ماند. سايه‌ام را در آينه مي‌بينيم. سينه‌اش آراسته به طلاي ناب تپنده و درخشان. اما من تصويرم را نمي‌يابم. مي‌گريم!
 گريه؟ چرا گريه؟
○ دو قطره اشک بر گونة سايه مي‌لغزد. براي سايه‌ام يک‌جفت گوشواره مي‌سازند از دُرّ درخشان. سايه‌ام را در آينه مي‌بينم. خاکستري، آراسته به طلاي ناب و دُرّ درخشان و من باز مي‌گريم. اشک‌ها بر گونه‌ام مي‌لغزد و دامنم پر مي‌شود از دُرّ، دُرّ درخشان.
 قرن‌ها و قرن‌هاست که در پس شعرها، يا کلام شاعرانه، هنرمندان درک خود را از اجتماع بيان کرده‌اند. در پس اين کلام شاعرانه که دربارة «سايه‌ها» گفتي، چه درک و دريافتي نهفته است؟
○ چهرة زنان و سرنوشت اجتماعي آنها هميشه براي من جذاب بوده و هست. داستان زنان پر از اسرار و طولاني است و براي من انگيزه‌اي براي ادامة کار و تولد نمايشگاه‌هايي ديگر.
 شعر همچنان جاري و ساري است. وقتي برگزاري نمايشگاه تازه‌اي را با کلمة «تولد» بيان مي‌کني، شعر همچنان جاري و ساري است. خُوب، نمايشگاه‌هاي بعدي چه خواهند گفت؟
○ حرکت در راه پرفراز و نشيب و سحرآميز هنر و زيستن با آن.
 ياسمين، قبلاً هم «زنان» موضوع نمايشگاه‌هاي تو بوده‌اند، اگر اشتباه نکنم، در اولين نمايشگاه رسمي و جدي‌ات، مجسمه‌هاي کاغذي تو پيرزناني بودند که فرتوتي و چين و چروکشان حسرت روزگار گذشته را نشان مي‌داد، حسرت روزگاراني که آنان «سايه»‌هايي بودند با گردنبندهايي از طلا.
○ يک دوره هم فرشته‌هايي بودند.
 اتفاقاً در ادامة حرف‌هايم مي‌خواستم به فرشته‌ها هم اشاره کنم. هيچ مي‌داني من پيش از اين در نوشته‌اي براي متن يک فيلم، آن هم دربارة نقاشي ايراني (نگارگري)، دربارة فرشته‌ها تحقيق کرده‌ام؟ همان موقع ساخت فيلم، چقدر علاقه‌مند بودم که فرشته‌هاي تو در آن فيلم بازي کنند.
○ دربارة فرشته‌ها چه نوشته بودي؟
 فرشته، افرشته، فريشته، که در زبان و فرهنگ کهن ايراني «سروش» گفته مي‌شود، همه‌جا موجودي است لطيف و نامرئي. در آيين زردشتي، کلمة «ايزد» به فرشته اطلاق مي‌شده است. در فرهنگ ايران و ادبيات فارسي، فرشته مظهر کمال و زيبايي و تماميت است، برخلاف «ديو» که نماد پليدي و شرارت و زشتي است. بگذريم. فرشتگان مجسمه‌هاي تو چگونه شکل گرفتند؟
○ در خرداد 1383، در گالريِ اثر، فرشته‌ها را به تماشا گذاشتم.
 به‌نظرم مي‌آيد، اگر اشتباه نکنم، نام نمايشگاه «سوگ فرشته‌ها» بود.
○ درست است. آن نمايشگاه برايم تجربه‌اي جديد بود در ساخت مجسمه‌هايي با ابعاد بزرگ. فرشته‌هاي بزرگ و سياهپوشي را ساختم و آن را در فضاي گالري به سوگ نشاندم. نمايشگاهم را به پدرم، خسرو سينايي، تقديم کردم.
 و او هم فيلمي دربارة همين آثار ساخت.
○ بله، همين‌طور است. فيلمي که يادگاري بسيار عزيزي از پدر براي من بود. برداشت هنرمندي بزرگ از آثار کوچک من.
 بيان تو دربارة فيلمسازي پدر، بيش از آنکه فروتنانه باشد، بيانگر واقعيتي است. فيلم‌هايي كه خسرو سينايي در زمينة هنرهاي تجسمي ساخته در تاريخ سينماي ايران كم‌نظير بوده است.

○ اين فيلم با نام «آواز سکوت» هر يک ساعت يک بار در گالري به نمايش در مي‌آمد و بينندگان را تحت تأثير قرار مي‌داد.
 اين فرشتگان سوگوارِ چه بودند؟
○ فرشته‌هاي سوگوار من نماد زنان خودفراموش‌شده‌اي بودند که بال پرواز دارند ولي پرواز را فراموش کرده‌اند و در مسير زندگي اهداف و آرزوي خود را کتمان مي‌کنند.
 «سايه‌ها» چه؟ آنان راوي چه زناني‌اند؟
○ «سايه‌ها» زنان خاکستري و سايه‌واري‌اند که آراسته به زيورآلات و طلاي ناب‌اند، زناني که خود را آراسته‌اند تا ديگر سايه نباشند.
 به اين ترتيب، تو زنان بي‌آرايش و بي‌زيور را ترجيح مي‌دهي؟
○ سليقه‌ام را دربارة زنان در انتقادي که کرده‌ام نشان مي‌دهم. انتقاد من به زناني است که فقط به‌ آراستگي و ظواهر زندگي مي‌پردازند. اين‌گونه زنان به سايه مي‌مانند.
 قبل از آنکه دربارة راهي که تا به امروز طي کرده‌اي با هم حرف بزنيم، مي‌خواستم دربارة تکنيک مجسمه‌هايت بگويي. کمي دربارة پاپيه ماشه توضيح بده.
○ پاپيه ماشه مخلوطي از خمير کاغذ و چسب است. امروزه براي خمير کاغذ از روزنامه استفاده مي‌کنيم، براي چسب هم مي‌توان سريشم يا چسب چوب به‌کار ببريم.
 برگرديم به گذشته‌ها. تو فارغ‌التحصيل رشتة گرافيک هستي و مدتي هم در آتلية بيژن جناب کارهاي گرافيکي کردي. چطور شد به مجسمه‌سازي رو آوردي؟
○ من چند سالي با رشتة گرافيک سروکله زدم، ولي خيلي زود فهميدم که براي فعاليت هنري بايد رشتة ديگري را انتخاب کنم.
 دليل اين تغيير تفکر و اين خواستة جديد چه بوده است؟
○ به‌نظرم رسيد بايد رشته‌اي را انتخاب کنم که بتوانم در آن خودم باشم و آن با مخاطبانم صحبت کنم.
 در رشتة گرافيک مگر نمي‌توان با مخاطبان صحبت کرد؟
○ چرا، اما در کاري انحصاري، به‌نظرم راضي‌تر خواهي بود يا به عبارتي ديگر در خود توانايي‌هايي مي‌بيني که مال خود توست.
 خُوب، براي رسيدن به جاهاي تازه چه کردي؟
○ اتفاقي سبب شد تا جاي ديگر و راه ديگر را پيدا کنم.
 مي‌شود بيشتر توضيح بدهي؟
○ کليساي آلماني‌ها در تهران سفارش ساخت تعدادي مجسمه‌هاي کوچک از شخصيت‌هاي مذهبي را داد و من پذيرفتم که با پاپيه ماشه، همان خمير کاغذ، کار را انجام دهم.
 چه تاريخي اين اتفاق افتاد؟
○ من از 1373 در مدرسة آلماني‌ها در تهران به تدريس هنر اشتغال داشته‌ام. در همان زمان موضوع ساخت مجسمه‌ها مطرح شد، شروع به کار کردم و سال بعد مجسمه‌ها را در کليساي آلماني به تماشا گذاشتم، در 1375 هم اين نمايشگاه تکرار شد. بعدها در چند نمايشگاه گروهي و انفرادي کارهايم را نشان دادم.
 همچنان با پاپيه ماشه؟
○ بله، فکر کردم با همين ماده کارهاي ديگري را در اندازه‌هاي گوناگون تجربه کنم.
 بجز خودت، کسي را مي‌شناسي که با پاپيه ماشه کار کند؟
○ اصلاً توجه به اين ماده براي کار به علت مطالعات من بود. من متوجه شدم که اولين بار استفاده از پاپيه ماشه در هند و کشورهاي شرقي آغاز شد. بعدها در اروپاي قرن پانزدهم ميلادي، با همين ماده، عروسک‌ها و نقش‌برجسته‌هاي مذهبي کار شد. هنرمندان ديگر، براي استحکام بخشيدن، از مواد ديگري استفاده کردند، مثلاً به سريشم کمي گچ اضافه کردند. اضافه کردن گچ
برمي‌گردد به قرن هفدهم ميلادي. در حقيقت هر هنرمندي تجربه‌ها و اسرار خود را در به‌کارگيري اين تکنيک داشته است. در ايتاليا، هنرمندان مرمت‌کار مجسمه‌هاي کليسايي از جنس پاپيه ماشه با قدمت بيش از 400 سال را مرمت مي‌کنند. ترکيب مواد در چسب اين خمير از اسرار خانوادگي اين هنرمندان است. شايد پافشاري من در به‌کارگيري اين تکنيک به علت تسلطي است که بر آن پيدا کرده‌ام و اکنون مي‌توانم به آنچه که در ذهن دارم نزديک‌تر بشوم.
ساختن مجسمه با پاپيه ماشه کم‌کم کار تخصصي تو شد. مايلم به دنبال اين تخصصي شدن کمي هم دربارة کارگاه آموزشي‌اي که، همزمان با نمايشگاه اخير، در گالري لاله براي آموزش اين تکنيک برگزار کردي صحبت کنيم.
○ بسياري از کساني که کارهاي مرا ديده بودند برايشان جالب بود که راه و روش ساختن اين ماده را تجربه کنند. از اين بسيار کسان، تعدادي دانشجويان رشتة مجسمه‌سازي بودند. بعد آدم‌هاي ديگر هم در كارگاه شرکت کردند. شرايط خاصي براي شرکت وجود نداشت. براي من فقط علاقه و تمايل شرکت‌کنندگان مهم بود.
 چه اتفاقاتي در آنجا افتاد؟
○ با آدم‌هاي بزرگسال دو مجسمة بزرگ از فيگور مرد و زن ساختيم. بچه‌ها بيشتر پرنده مي‌ساختند. بعد از پايان ساخت مجسمه‌ها، پرنده‌ها را در کنار مجسمه‌هاي زن و مرد قرار داديم تا فضايي شاعرانه به‌وجود آيد.
با تدريس در مدرسة آلماني‌ها و همچنين تدريس نقاشي به كودكان در كلاس‌هاي هنر، هميشه با بچه‌ها سروكله زده‌اي. مي‌خواستم بدانم به كار هنري بچه‌ها اعتقاد خاصي داري؟
○ بله، به اعتقاد من، بچه‌هايي كه خانواده‌هايشان ايام فراغت و بازي آنها را با در اختيار گذاشتن كاغذ و مدادرنگي پر مي‌كنند، كم‌كم بچه‌ها را به سمت و سوي هنر مي‌كشانند. اين دربارة موسيقي هم صدق مي‌كند. به‌نظر من خانواده نقش بسيار مهمي در هدايت سليقة بچه‌ها دارد.

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

گزیده حرف های اورهان پاموک درباره ی نوشتن و نویسندگی

برای من نویسنده بودن یعنی کشف شخصیت پنهان درون آدمی و دنیایی که آن فرد را می سازد، با سال ها تلاش و صبر و حوصله است: وقتی می گویم نوشتن منظورم به شکل عمومی ادبی آن رمان ها و شعرها نیست، بلکه در برابر چشمانم کسی ظاهر می شود که خود را در اتاقی حبس کرده، پشت میزی نشسته، به تنهایی در درون خویش سیر کرده و در سایه این کار با کلمات دنیایی تازه خلق می کند. این مرد یا این زن، می تواند از ماشین تحریر یا از کامپیوتر استفاده کند، یا مثل من سی سال تمام با قلم خودنویس روی کاغذ و با دست بنویسد. همراه با نوشتن، قهوه یا چای بنوشد و  سیگار بکشد. گاه از پشت میزش بلند شده و از پنجره به بیرون، بچه هایی که در کوچه بازی می کنند، اگر خوش شانس باشد به درخت ها و یا یک منظره، و یا به یک دیوار تیره نگاه کند. می تواند شعر، نمایش و یا مثل من رمان بنویسد. با وجود همه این تفاوت ها، کار اصلی او پس از نشستن پشت میز و با صبر و حوصله غرق شدن در خود آغاز می شود.

 

 نوشتن یعنی، ریختن این بازگشت به درون خویشتن به قالب کلمات، یعنی جستجوی دنیای تازه ای از درون آدمی با حوصله، سرسختی و خوشبختی. من زمانی که اندک اندک کلماتی روی صفحه سفید می نویسم، با گذشت روزها، ماه ها، سال ها همان طور که پشت میزم نشسته ام، حس می کنم مثل کسی که آجر به آجر یک پل یا گنبدی را بنا می کند دنیایی تازه برا ی خود خلق کرده،  انسان دیگر درون خودم را ظاهر کرده ام. آجر ما نویسنده ها کلمات است. با غربال کردن آنها، با حس ارتباط شان با یکدیگر، بعضی وقت ها با تماشا کردن شان از دور، و گاه با نوک انگشت ها یا قلم مان انگار آنها را نوازش کرده و سبک سنگین کرده و کلمات را، سال ها با سر سختی، صبر و امید جابجا می کنیم و دنیایی تازه می سازیم.

 

 

برای من راز نویسندگی ، در الهامی که از جایی نامشخص می آید نیست، بلکه سرسختی و صبر است.

 

 

برای نویسنده شدن، قبل از صبر و تحمل رنج، وجود این محرکه درونی که از شلوغی، جمعیت، زندگی روزمره، تجربه های عادی فرار کرده و در یک اتاق خود را محبوس کنیم؛ لازم است. صبر و امید را برای خلق دنیایی عمیق با نوشته برای  خود نیاز داریم.

 

 

اما آن قدر که می پنداریم در اتاقی که خود را حبس کرده ایم، تنها نیستیم. ما را ابتدا حرف های دیگران، قصه های دیگران، کتاب های دیگران، یعنی چیزی که آن را عرف می نامیم همراهی می کند. باور دارم که ادبیات با ارزش ترین اندوخته ای است که بشر برای درک خویشتن گرد آورده است. جوامع بشری، قبایل و ملت ها زمانی که به ادبیات خود اهمیت می دهند، به همان اندازه که به نویسندگان خود گوش می سپارند غنی تر، باهوش تر و سر بلندتر می شوند، و همان طور که همه می دانیم، کتاب سوزی ها و تحقیر نویسندگان برای ملت ها پیام آور دوران تاریکی و بی خردی است. ولی ادبیات هیچ گاه فقط یک موضوع ملی نبوده است. نویسنده ای که خود را با کتابهایش در اتاقی محبوس کرده و در درون خود به سفر برمی خیزد، در آنجا و در طول سال ها قواعد مثبت و غیر قابل چشم پوشی ادبیات خوب را کشف خواهد کرد: ادبیات هنر حکایت کردن قصه خود به عنوان قصه دیگران و روایت قصه دیگران به عنوان سرگذشت خود است. برای یافتن قدرت انجام این کار با قصه ها و کتاب های دیگران به راه می افتیم.

 

 

مثل همیشه با صدای گرفته و خشمگین از خودم می پرسیدم:"خوشبختی چیست؟". آیا خوشبختی تصور یک زندگی عمیق با تک و تنها زیستن در یک اتاق است؟ یا با مردم، باور داشتن به چیزهایی یکسان، یا تظاهر به باور داشتن و زیستن یک زندگی راحت است؟ آیا زندگی سازگار با هر کس داشتن، و از سوی دیگر در جایی مخفیانه نوشتن خوشبختی است یا در واقع بدبختی؟ اما اینها سوال هایی بیش از اندازه عصبی و خشمگینانه بود. مهم تر از همه این که، از کجا به این نتیجه رسیده بودم که خوشبخت بودن معیار یک زندگی خوب است؟ انسان ها، روزنامه ها، همگی طوری رفتار می کردند که انگار خوشبختی مهم ترین معیار زندگی است. آیا این کار، درست بودن عکس آن را به صورت موضوعی که ارزش بررسی کردن را دارد، در نمی آورد ؟

 

 

بله، اولین درد بشر هنوز، نداشتن زمین، خوراک و خانه است... ولی دیگر تلویزیون ها و روزنامه ها این دردهای بنیادی را سریع تر و به اشکالی راحت تر از ادبیات برای ما روایت می کنند. اصیل ترین چیزی که ادبیات امروز باید آن را بررسی و روایت کند، دیگر دردهای بنیادی انسان یعنی ترس از بیگانگی و ناچیز پنداشتن خود است، و در کنار اینها احساس بی ارزش بودن، به عنوان یک اجتماع غرور های پایمال شده، حساسیت ها، نگرانی از تحقیر شدن، عصبیت های گوناگون، زود رنجی ها، تصور تنفرهای بی پایان و برادر اینها غرور ملی، خودبرتر بینی... در بسیاری مواقع این خیال های دور از ذهن را که با زبانی بیش از اندازه احساساتی از درونم به بیرون می تراوید، با نگاه به تاریکی های درونم درک می کردم. با همذات پنداری خود با مردم انبوه خارج از دنیای غرب، به خاطر اضطراب جمعیت های بزرگ، اجتماعات و ملت ها از تحقیر شدن ها  و زودرنجی ها، شاهد اسارت آنها در چنگ ترس هایی احمقانه می شویم. به همان سادگی با دنیای غرب نیز همذات پنداری می کنم و غرور ناشی از رنسانس، عصر روشنگری، کشف مدرنیسم و ثروت بیش از اندازه آن را می بینم که در بسیاری از مواقع ملت ها و دولت ها را با حماقتی مشابه اسیر حس خودپسندی می کند.

 

 

 

نویسنده هایی که زندگی خود را وقف این کار کرده اند، این حقیقت را می دانند: با تمام دلایلی که برای نشستن پشت میز و نوشتن داریم، دنیایی که سال های سال امیدوارانه با نوشتن ساخته ایم ، در نهایت به جاهای متفاوتی می رسیم. از پشت میزی که با اندوه یا خشم نشسته ایم ، به دنیایی ورای آن خشم و اندوه می رسیم. آیا پدرم نیز نمی توانست به چنین دنیایی دست یافته باشد؟ دنیایی که پس از سفری طولانی به آن می رسیم، درست مانند پایان یک سفر دریایی دراز، مانند جزیره ای که با تمام رنگ هایش پس از کنار رفتن مه در برابر ما ظاهر می شود و حسی از یک معجزه را به ما می بخشد. شاید این حس شبیه چیزی باشد که جهانگردان غربی با دیدن مناظر پس از کنار رفتن مه سحرگاهی هنگام نزدیک شدن به استانبول از سمت جنوب، دچارش می شوند. در پایان سفر درازی که با امید و کنجکاوی آغاز شده، در آنجا مسجد ها، مناره های شان، تک تک خانه ها، کوچه ها، تپه ها، پل ها، شهری که با سربالایی ها یکی شده، دنیای کاملی وجود دارد. انسان، مثل گم شدن یک خواننده خوب در صفحات یک کتاب ، می خواهد وارد این دنیای نو شود که در برابرش ظاهر شده و خود را در آن گم کند. در حومه شهر، در شهرستان یا خارج؛ به خاطر این خشمگین یا خیلی سر راست بگویم غمگین بودن مان پشت میز نشسته و دنیای تازه ای برای فراموش کردن این احساسات کشف می کنیم. بر خلاف احساسی که در کودکی و جوانی ام داشتم استانبول دیگر برای من مرکز دنیا ست. این فقط به خاطر آن نیست که همه زندگیم را در آنجا گذرانده ام، سی و سه سال است که خودم را با تک تک کوچه ها، پل ها، آدم ها، سگ ها،خانه ها، مسجدها، چشمه ها، قهرمان های عجیب، دکان ها، آدم های شناخته شده اش، نقاط تاریک، شب ها و روزهایش یکی پنداشته و سخن گفته ام. از یک نقطه به بعد، کنترل دنیایی که در خیال ساخته ام از دست من نیز خارج شده و در فکر من از شهری که در آن زندگی می کنم نیز واقعی تر می شود. در آن زمان، همه آن انسان ها و کوچه ها، اشیاء و ساختمان ها انگار همه با هم شروع به حرف زدن با یکدیگر کرده، انگار ارتباطی را که قبلاً من حس نکرده بودم در میان خود برقرار می کنند، انگار که نه در خیال من و کتاب هایم ، بلکه خود به خود شروع به زندگی می کنند.  در آن لحظه، این دنیا که با قدرت خیال، همچون کندن چاه با سوزن، آن را بنا کرده ام برای من از هر دنیایی واقعی تر به نظر می آید.

 

 

همان طور که می دانید، بیشترین سوالی که از ما نویسنده ها پرسیده می شود، و محبوب ترین سوال ها این است: چرا می نویسید؟ چون دلم می خواهد می نویسم! چون نمی توانم کار معمولی دیگری بکنم می نویسم. می نویسم چون می خواهم کتابهایی مانند آن چه می نویسم نوشته شود تا بخوانم. می نویسم چون از دست همه شما خیلی خیلی عصبانی هستم. می نویسم چون از نشستن در یک اتاق در تمام طول روز و نوشتن خوشم می آید. می نویسم چون حقیقت را تا زمانی که نتوانم آن را تغییر بدهم، نمی توانم بپذیرم. می نویسم برای این که همه دنیا بداند من، دیگران، همه ما، که در استانبول، در ترکیه چگونه زندگی کرده ایم، زندگی می کنیم. می نویسم چون بوی کاغذ، قلم و مرکب را دوست دارم. می نویسم چون به ادبیات و هنر رمان یبش از هر چیز باور دارم. از روی عادت و اشتیاق می نویسم. می نویسم چون از فراموش شدن می ترسم. می نویسم چون از شهرت و توجهی که با خود می آورد خوشم می آید. برای تنها ماندن می نویسم. می نویسم تا شاید بتوانم درک کنم چرا از دست همه شما، از دست همه خشمگین هستم. می نویسم چون از خوانده شدن خوشم می آید. می نویسم چون به خود می گویم بگذار این رمان، این نوشته، این صفحه ای را که آغاز کرده ام تمام کنم. می نویسم چون به خود می گویم همه از من انتظار دارند که بنویسم. می نویسم چون کودکانه به جاودانگی کتابخانه ها و ایستادن کتاب ها در طبقات آن باور دارم. می نویسم چون زندگی، دنیا و همه چیز به اندازه ای باور نکردنی زیبا و حیرت انگیز است. می نویسم چون از ریختن این زیبایی ها و ثروت ها به قالب کلمات لذت می برم. می نویسم نه برای این که قصه ای روایت کنم، بلکه برای این که قصه ای خلق کنم. می نویسم چون می خواهم از دست این حس خلاصی پیدا کنم که همیشه جایی برای رفتن هست و من- انگار همیشه در یک رویا-هرگز نمی توانم به آنجا بروم. می نویسم چون می خواهم خوشبخت بشوم.

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

بیماری های شاعرانه

شاملو نوشت :

" دلم کپک زده است "

احمد رضا احمدی گفت :

" قلبم بزرگ شده است "

چه بیماری های شاعرانه ای !

 

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی