تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

گفت و گوی خبرگزاری کار ایران با پری ملکی

چاپ تاريخ :28/06/1385  ساعت : 10:27
/ موسيقي/
پري ملكي :
شيوه‌‏هاي ناپسند تقليد جايگزين ابداعات آوازي شده است
تهران- خبرگزاري كار ايران

اكثر خوانندگان قديم موسيقي ملي به سبك خاص خودشان آواز مي خواندند ، اما متاسفانه بيش از دو دهه است كه شيوه‌‏هاي ناپسند تقليد جايگزين پرداختن و ابداع سبك‌‏هاي آوازي در بين خوانندگان شده است.

"پري ملكي" ‌‏آواز خوان ، ضمن بيان اين مطلب به خبرنگار گروه هنر ايلنا گفت : در گذشته آوازخواناني داشتيم كه هر كدام از آن ها به دليل درك عميق و اصولي از موسيقي و دغدغه حفظ فرهنگ ايراني به سبكي متمايز و نوين آواز مي خوانند كه هنرمنداني چون ظلي ، اديب خوانساري ، محمود خوانساري ، بنان و تعدادي ديگر از جمله آنان هستند.
وي با اشاره به اين كه در زمان گذشته ، عموم مردم بدون ديد تخصصي و تنها با شنيدن صداي آواز خوانان نام و لقب آنان را مي شناختند ، گفت : همين تشخيص و شناخت مردم از موسيقي دانان زمان خود ، نشان از سبك و سياق منحصر به فرد ‌‏آوازخوانان آن زمان دارد.
وي تصريح كرد : تمام اين خوانندگان به معناي واقعي در حضور اساتيد وقت شاگردي كرده و سال هاي متمادي با درس گرفتن از اساتيد مجرب در موسيقي سنتي ايران رياضت كشيده اند و بعد از همه اين ها با درك موسيقي و عشق به آن ، به درجات بالاي نوآوري و خلاقيت رسيده اند.
وي افزود : متاسفانه اوضاع بلاتكليف موسيقي كشور ، عدم درك صحيح آواز خوانان از موسيقي و تا حدي شيوه بسته آموزش ، خوانندگاني را به جامعه تحويل داده است كه داراي سبك خاص در آواز نيستند و صرفا تقليد مي كنند.
وي با اشاره به اين كه بسياري از آوازخوانان كنوني بدون در نظر گرفتن ابعاد زماني پرداختن به موسيقي و پخته شدن كار خود ، تنها به دنبال ارائه كار خود و مطرح شدن هستند ، گفت : متاسفانه خيلي از آوازخوانان ، موسيقي را به ديد تجارت و از منظر خواسته هاي مادي مي نگرند و از آن پلي براي رسيدن به خواسته هاي كوچك دنيوي خود ساخته اند كه به نظر من بهتر اين است كه اين افراد به فراگيري موسيقي ادامه داده و با استفاده از حجم صدا ، ويژگي‌‏ها و رنگ آن ، در زمان پختگي كارهاي تاثيرگذار را به بهترين نحو ارائه كنند.
وي گفت : هر چند از موسيقي اصيل كشور حمايت درستي صورت نمي گيرد ، اما شرايط اجتماعي دليل موجهي براي ارائه كارهاي پيش پا افتاده نيست.
ملكي در خاتمه تصريح كرد : بهتر آن است كه يك آواز خوان همانند يك نوازنده ، ساعت هاي تمرين و ممارست كرده و با اشراف كامل به ساير مقولات هنري در راستاي ارائه هنر ايراني گام بردارد.
+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

این هم از کنسرت شهرام ناظری !

نسخه چاپي ارسال به دوستان

حاشيه‌هاي كنسرت«ناظري»

خبرگزاري فارس:كنسرت«شهرام ناظري»شب گذشته با حاشيه‌هاي زيادي برگزار شد.

گزارش تصويري مرتبط
-------------------------------

به گزارش خبرنگار فارس،كنسرت«شهرام ناظري»شب گذشته با يك ساعت تاخير در استاديوم تنيس برگزار شد. از قبل كارت مخصوصي براي خبرنگاران و عكاسان از طرف موسسه موسيقي آواي حنانه كه برگزار كننده اين كنسرت بود صادر شده بود، اما هيچ كس از افرادي كه كارت تيم اجرايي كنسرت را بر سينه داشت، نمي‌دانست كه جايگاه خبرنگاران و عكاسان كجاست و هر كسي اين وظيفه را به ديگري محول مي‌كرد، بالاخره يكي از اين افراد ما را به سالن پايين راهنمايي كرد، اما متاسفانه آنجا هم جايي براي خبرنگاران نبود تا اينكه مسئول برگزاري شخصي بنام مظاهري بود كه به من و تني چند از همكاران در رسانه‌هاي ديگر گفت كه فعلا در بالكن اول سرپا بايستيد تا وقتي همه سرجاهايشان نشستند فكري هم براي شما مي‌كنم.
اين واقعا جاي تاسف است كه در يك چنين كنسرت بزرگي آن هم در مجموعه ورزشي كه دور تا دور آن با صندلي پوشانده شده حتي يك صندلي هم براي خبرنگار در نظر نگرفته بودند. در اين ميان «كامران همت‌پور»مسئول موسسه موسيقي آواي حنانه و فردي كه دعوت خبرنگاران را به عهده داشت در تلاش بود تا مكاني مناسب براي خبرنگاران در نظر بگيرد اما متاسفانه مسئوليت اين بخش بر عهده كس ديگري بود.
ظاهرا هر كسي كه آنجا آمده بود از جايگاه خودش راضي نبود مخصوصا كساني كه در بالكن‌هاي كناري بودند؛ فقط بوته‌هاي سبزي كه آنجا بود را مي‌ديدند.يكي از اين افراد مي‌گفت با اينكه 14 هزار تومان پول بليط دادم اما دلم مي‌خواهد كه برگردم. يكي ديگر گفت انگار اينجا بازي تنيس است كه همه بتوانند از هر جا اين بازي را تماشا كنند. ما حتي از جايگاه پشت سر نوازنده‌ها هم نمي‌توانيم چيزي ببينيم.اين حرفها از هر كسي شنيده مي‌شد تا جايي كه همه اين افراد به نشانه اعتراض سرجاهايشان ننشستند. برخي افراد هم كه بليط داشتند اما صندلي نه. اين داد و قال ادامه داشت و قرار بود كنسرت ساعت 8 شب شروع شود.
اما هيچ خبري نبود جالبتر از همه اينكه دكور صحنه هنوز نصب نشده بود تا زماني كه نيمي از استوديوم پرشد و درست ساعت 03/20 تعدادي كارگر از روي داربستهايي كه پشت سن نصب شده بود بنر بزرگي را كه يك طرف آن تبليغ شركت تفال و طرف ديگر هيتاچي بود را در حضور تماشاگران آويزان كردند و اين واقعا جاي تعجب است چرا كه برگزار كنندگان يك كنسرت به اين بزرگي به اين فكر نيفتاده بودند كه زودتر و قبل از ورود مردم اين كار را انجام دهند. از طرف ديگر براي كنسرت «ناظري» به عنوان يكي از اساتيد بنام موسيقي كشورمان حتي يك بروشور هم چاپ نشده بود كه مردم از قطعاتي كه قرار هست اجرا شود اطلاعي داشته باشند.
جايگاه خبرنگاران در آخرين رديف‌هاي همكف مشخص شد و ساعت 9 شب بود كه با اعلام مجري گروه جديد ناظري كه كاپوكي نام داشت، روي صحنه آمدند. به تازگي باب شده كه براي برخي كنسرتها مجري مي‌آورند كه هم معرفي گروه باشد و همين اينكه قطعاتي كه قرار هست اجرا شود را عنوان كند.اما مجري ديشب فقط وظيفه معرفي گروه را بر عهده داشت.
با توجه به اينكه كنسرت در فضاي باز استوديوم تنيس برگزار مي‌شد برگزار كنندگان تسلط زيادي به افراد نداشتند و هر كس در حين اجرا عكس و فيلم مي‌گرفت به طوري كه در برخي قسمتها فلاش دوربين‌ها آزاد دهنده بود با اين وجود ظاهرا تنها عكاسان خبري بودند كه نبايد عكس مي‌انداختند.
جالبتر اينكه گروه مديريت بر كنسرت تنها به عكاسان خبري ايراد مي‌گرفتند كه نبايد عكس بيندازيد تا جايي كه با برخورد بدشان از آنها خواستند كه آنجا را ترك كنند.موضوع ديگر اينكه انگار مردم نمي‌دانستند كه براي ديدن كنسرت آمده‌اند چرا كه در حين اجرا يا چيپس ،ساندويچ و آب ميوه مي‌خوردند،شايد هم فكر مي‌كردند چون در استاديوم هستند بايد اين كار را انجام دهند.
كنسرت «شهرام ناظري»با دكوري كه تماما تبليغ شركت‌هاي توليدي بود اولين شب خود را در مجموعه فرهنگي ورزشي انقلاب پشت سرگذاشت .كنسرتي كه«شهرام ناظري»براي اولين بار به صورت ايستاده به اجرا پرداخت و گاهي نيز در صحنه قدم مي‌زد. امشب نيز دومين اجرا برگزار مي‌شود و شايد نه اين همه اتفاق ولي اتفاقات ديگري در راه باشد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

در رادیو فرهنگ

رادیو فرهنگ در برنامه ی " گفت و گو با ادبیات " گفت و گویی با من کرده است که در روزهای پنج شنبه و شنبه و یک شنبه و دوشنبه ۲۳ ُ۲۵ ُ ۲۶ و ۲۷ شهریور ماه در ساعت ۳۰/ ۹ دقیقه ی شب پخش می شود .

این گفت و گو درباره ی تدریس ادبیات در مدارس و بحث های جانبی شعر و به اخص شعر امروز است .

رادیو فرهنگ را می توان روی موج اف ام ردیف ۷ / ۱۰۶ شنید .

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1385ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

توپ - شعری از : محمد حقوقی

 

 

 

 

از مجموعه ی چاپ نشده ی " سطح ها ی شعر بر سطرهای نثر "

این شعر در ماهنامه ی " نگاه نو " شماره ی ۶۹– اردی بهشت ۸۵ -  به چاپ رسیده است .

 

 

وقتی به من می گویی : ۱۲ ژوئن ۱۹۵۷ ، با خود می گویم ، این روز ، روز چندم خورشیدی می شود ؟ ۲۲ تیر ۱۳۳۶ ؟!

از دهه ای که سیراماسترا با کوچ کاسترو و دوازده حواریش در سکوت سنگی خود بازآرام گرفت . کوبا انقلاب کرد ، باژگون گشت ، و باکوی آزاد شد ( اگر چه این آزادی سه سال پیش اتفاق افتاد ) و باتیسا بر باد شد ، و در دم ، حواری نخستین : چه گوارا میز وزیر را بخشید ، و از بلوار جدید بولیوار گذشت و به کارزار تازه ی خود به بولیوی بازگشت ، تا آن روز تاریخی که کاخ سفید ، جام گوارا را سرکشید ،در سالی از دهه ی بی خوابی ویتنام ، سال هوش هوشی مین و جوش جیاپ ، و شاید هم انتخاب جدید پاپ – یادم نیست – سالی از دهه ای که چریک های آینده ی ما ، هنوز کودک بودند و من در چهار سالگی از کناره ی پیست بیست شهریور آمده بودم ،از ایام سیرک ببر ، خرس ، روباه . و پدرم که همیشه از دندان آن نخستین می گفت ، غافل از این که این روباه و خرس اند که سرانجام ببر را خواهند کشت ، و جنگل اش را – که قانون خاص خود را داشت – دو تکه خواهند کرد .

دهه ی سی یا پنجاه خورشیدی یا میلادی ، و ما بیست سالگان بی نشان که نمی دانستیم جه گونه بود یا چه گونه شد که از سهم پیچ تیر گذشتیم و به وهم پیچ مرداد رسیدیم و از آن جا سرگردان به راه افتادیم در ایامی که اخبار داغ دائر بود با پیام هایی سیمین و کاغذین که از پیرامون جزیره های آتشفشان ، در سال های سیال آفریقا می آمد و ، خاصه الجزیره که کانون الجزایر بود ، از بوپاشا تا لومومبا و گرگ های خونخوار ، که مثل گوسفندان به جای دم دنبه داشتند . و از آن میان چومبه سلاخ مردی که با خود همیشه تیغ دلاکی داشت ، که تنها دوستان همپوست یا همپوستان دوست اش نام کوچک او را بر زبان می آوردند : یا موسی یا موسی ! و به جان هم میهنان بزرگ خود می افتادند .

سال گریه – خنده ، خنده ی گریه ، و گریه ی خنده در چشمیاد شاعر جوانی که من بودم ، و راست بگویم ، هم از جاذبه ی زنان شیک ، و هم از جالبه ی مردان چریک ، پر از کلام ، پر از سخن بودم . تا آتشفشان ناگاه فریاد : پشت بیست سال آه ، بیست سال باد ، بیست سال درد، و دود کشتی های نفتی ، نیلوفران آبی از دور ، در چشم سایه نشینان درختان زیزفون اکنون دریاها ، سال هایی که ریال از شانه ی دلار پایین می آمد و در خاک شناور می شد ، خاک سرزمین پاکان که ساکنانش بی این که دریوزه باشند ، بی چیزند ، و در اندیشه ی روز نیکوکاری ، هر  روز در روزه ، هر شب در پرهیزند ...

آه ... بزرگا خیام ! مگر تنها با تو بگویم پدر که این ایام ، چه تند ، چه با شتاب گذشت ، هر چند می دانم ، که از چشم تو هر چه بود به خواب گذشت . می دانی از دروازه ی چهل و چند تا هفتاد و اند ، عمر پسرت را تا این جا و اکنون چه گونه آوردند ؟! آه ... چه بگویم زمان فشرده ی پر باد ، در گلوله ای یا توپی نامرئی در شکم تاریخ که ناگاه پرتاپ شد و اینک در پیش پای اوست ، در حسرت خدایان اسطوره ای که دیگر همه سنگ شده اند .

                                                                                              خرداد ۱۳۷۴ ، دارآباد

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

گزارش تصویری کنسرت پری ملکی : سایت میراث فرهنگی

لطفا روی آدرس ذیل کلیک کنید .

برای دیدن عکس درحالت بزرگ تر روی هر عکس هم کلیک کنید .

 

http://www.chnphoto.ir/gallery.php?gallery_uid=549&lang=fa

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

تنهایی سالیان بی شمار : توکا ملکی


گفت‌وگو با مينو اسعدي، نقاش

 سال اول دانشکده بودم که دانشجويان سال بالايي از استادِ سختگيري مي‌گفتند که تاريخ هنر درس مي‌داد، استادي جدي که به‌راحتي به کسي نمره نمي‌داد! اما اين استاد سختگير همان بانوي مهرباني بود که هميشه براي گربه‌هاي دانشگاه غذا مي‌آورد. اين مهرباني و آن سختگيري؟!
مينو اسعدي را بعدتر به‌عنوان نقاش شناختم، نقاش لحظه‌هاي خلوت زندگي. در نقاشي‌هاي او، هميشه اشيايي ساده مثل ظرف‌ها و گلدان‌هاي گل و صندلي و گوشة يک روميزي يا يک کوسن در کنار هم فضايي رنگين را مي‌آفرينند. گاهي نيز گوشه‌هايي از طبيعت را به تصوير کشيده است. يک تک‌درخت با ماه تمام بالاي سرش يا برگ‌هاي بزرگ يک گياه که نيمي از کادر تصوير را پوشانده‌اند. در يکي از دوره‌هاي کاري‌اش، در اعتراض به تخريب محيط‌زيست و طبيعت زيبا، دست به ساخت کلاژهايي زد که نشان‌دهندة فضايي سرد و صنعتي بودند. اين روزها، پس از سي سال نقاشي، باز به تصوير کردن همان خلوت لحظه‌ها برگشته است.
مينو اسعدي، متولد 1322، ليسانس نقاشي را در 1345 از کالج هنر کمبرول لندن و فوق‌ليسانس نقاشي را از کالج سلطنتي هنر لندن در 1348 دريافت کرده است. در 1350، در دانشگاه تبريز تدريس مي‌كرد و، از 1365 تاکنون، در دانشگاه الزهرا به تدريس مشغول است. آثارش در بيش از شصت نمايشگاه انفرادي و گروهي در ايران، چين، ترکيه، انگليس، کويت، روسيه، بلغارستان و امريکا به تماشا درآمده و جوايز چندي از انگليس و ايران دريافت کرده است، ازجمله مدال طلاي زنان نام‌آور ايران براي رشتة هنر از دفتر رياست جمهوري ايران در 1376.
انجمن هنرمندان نقاش ايران، از30 ارديبهشت تا 11 خرداد 1385، نمايشگاهي با عنوان «مروري بر آثار مينو اسعدي»، به مناسبت سي سال تلاش او، در نگارخانة کمال‌الدين بهزاد برپا کرد. اين گفت‌و‌گو به همين مناسبت است.

 نمايشگاه مروري بر آثار، که در نگارخانة کمال‌الملک برپا شد، چگونه شکل گرفت؟ 
- در اين نمايشگاه، که به پيشنهاد انجمن هنرمندان نقاش ايران و به کوشش آنان برپا شد، گلچيني از آثار من طي سي سال کار و تلاش به تماشا گذاشته شد: نقاشي‌هاي رنگ و روغن، پاستل، کلاژ و آثار ديجيتالي.
 در اين نمايشگاه، حدود يکصد اثر از شما به تماشا درآمد. قديمي‌ترين اثر اين نمايشگاه و تازه‌ترين آن‌ چه تاريخ‌هايي داشته‌اند و اين صد اثر چطور گرد آمدند؟
- قديمي‌ترين آنها مربوط به سي سال پيش بود و جديدترين آنها را دو ماه پيش از آن به پايان رسانده بودم. دلم مي‌خواست عنوان نمايشگاه «روزنه‌هايي به بهشت» باشد.
 با مرور بر آثار اين سي سال، متوجه مي‌شويم همواره نگاه و توجهي خاص به طبيعت و طبيعت بي‌جان داشته‌ايد (و شايد از همين روست که دلتان مي‌خواست اين عنوان را بر آن بگذاريد). اين توجه به چه سبب است؟
- اينکه موضوع ساده و کارشده‌اي چون طبيعت بي‌جان را بتوان با نگاه و شيوه‌اي خاص (به دور از کليشه) و با ديدي تازه جان دوباره بخشيد هميشه دغدغة فکري من بوده است. براي اين انتخاب بهانه‌هاي خوبي داشته‌ام: تنهايي ساليان بي‌شمار، علاقه‌ام به اشياي قديمي يا صنايع دستي، امکان چيدن طبيعت بي‌جان به سليقة شخصي و بالاخره سال‌ها همدمي با اين وسايل ساده و بي‌جان ولي آشنا و صميمي. نکتة ديگر هم اينکه هنرمندان هميشه به چند موضوع محدود علاقه‌مند بوده‌اند که قطعاً به‌دليل نوع زندگي آنها و طرز تفکرشان بوده است. انتخابشان هرچه باشد باز هم بسياري از موضوعات را دربرنمي‌گيرد. پس، از گناه من درگذريد!
 در آثار شما، گرچه گوشه‌هايي از خلوت يک زندگي به تماشا درآمده، ولي انسان در آنها غايب است. نه به اين معني که فيگور انساني را به تصوير نمي‌کشيد بلکه حضور انسان در آثار شما مشهود نيست.
- آدميزاد اگر خوب بود که خداوند او را از بهشت بيرون نمي‌کرد! در زندگي پرفراز و نشيب من، انسان‌ها بيشتر از آنکه نقشي مثبت داشته باشند، اغلب سبب رنجم بوده‌اند. از طرفي روبه‌رو شدن با فيگور مرا در عالم نسبي زنداني مي‌کند، آن‌قدر که آرامشم از دست مي‌رود و، در نتيجه، آزادي پرواز از اين جهان جهنمي از دست مي‌رود. البته در دوران تحصيل، کشيدن فيگور اجباري بود و من در اين زمينه توانايي کافي دارم و جوايزي را هم در همين زمينه گرفته‌ام.
 منظورم اين نيست که اگر فيگور انساني نمي‌کشيد، در اين زمينه مهارت نداريد. همان‌طور که خودتان گفتيد، هر هنرمندي دغدغه‌هاي ذهني خودش را به تصوير مي‌کشد. فقط مي‌خواستم بدانم اين غيبت سي‌سالة انسان در نقاشي‌هايتان از کجا سرچشمه گرفته است؟
- عزيزان من يا در خاک آرميده‌اند يا از من دورند. قبل از اينکه اين هجران‌ها پيش بيايد هم نمي‌توانستم آنان را نقاشي کنم. با نگاه کردن به آنها منقلب مي‌شدم و شايد اين هم يکي از دلايل دلزدگي‌ام از نقاشي فيگور انسان بوده. واقعيت ديگر اين است که، در بيشتر اوقات، آدم‌هايي را که بسيار دوست داشته‌ام در کنارم نبوده‌اند.
 در نوشتة بروشور نمايشگاه آمده بود هدف شما نمايش «زيبايي مطلق» است. تعريفتان از زيبايي مطلق چيست؟
- شايد منظورم نزديک شدن به «کمال زيبايي» بوده است. تعريف من از «زيبايي» درواقع کيفيتي است که براي همة افراد (با تحصيلات متفاوت)، در همة فرهنگ‌ها و در همة اعصار قابل ستايش باشد و براي هنرشناس و مردم عادي قابل دريافت. به‌نظر من، هنر زبان بين‌المللي بين فرهنگ‌هاست، چرا که انسان‌ها در سرتاسر جهان آن را حس مي‌كنند و به هيچ کلامي براي واسطه شدن احتياج ندارد. در اين ميان، نقاشي پيامي بصري است که بايد کامل و خودکفا باشد. اين بيان بصري بي‌واسطه و مستقيم عمل مي‌كند. زماني که زبان و فرهنگ بين افراد جدايي مي‌اندازد، اين ادراک هنري است که به ياري ما مي‌شتابد و تعادل ايجاد مي‌کند. دنيا پر از زشتي‌هاست. بيان زيبايي حالِ من هنرمند را خوب مي‌کند و انتقالش حال ديگران را بهبود مي‌بخشد. يکي از بينندگان نمايشگاهم واژة «فرح‌بخش» را در مورد کارهايم به‌کار برد که خوشحالم کرد. من همين را مي‌خواستم.
 رنگ‌ها در آثار شما جايگاهي ويژه دارند و همين عامل آثار شما را به نگارگري سنتي ايران نزديک مي‌کند و هويتي ايراني به آثارتان مي‌دهد. به‌نظر شما، چگونه مي‌توان از عناصر نگارگري ايران در زبان نقاشي معاصر بهره برد؟
- بگذاريد از چگونگي آشنايي‌ام با رنگ‌ها برايتان بگويم. در دوران هشت‌سالة دانشجويي، با خاکستري‌هاي رنگين کار مي‌کردم. هواي هميشه‌خاکستري انگليس و دوري از خانواده و وطن تأثير خودش را گذاشته بود. در اواخر دوران تحصيل، کپي از يک مينياتور هندي مرا وارد فضاي جديدي کرد. بعد هم بازگشت به ايران و آفتاب درخشانش و سال‌هاي خوش اما کوتاه زندگي خانوادگي بر رنگ تابلوهايم اثر گذاشت. فهميدم که رنگ مقوله‌اي کاملاً عاطفي است. رنگ‌ها، با غم‌هايم، تاريک مي‌شدند و، با لحظه‌هاي کم‌دوام شادي، روشن؛ اما درهرحال، رنگ، با نگاه تازة من به شرق، به کارهايم برگشت و با من ماند. هويت ايراني در نقاشي‌هايم بدون هيچ تصنع حضور داشته و به همين دليل راحت جاري مي‌شود. اين را هم بگويم که استفاده از عناصر نگارگري بدون شناخت عميق از نقاشي سنتي اين مرز و بوم به‌وجود نخواهد آمد. کما اينکه امروزه بسياري هستند که، براي خوشامد ديگران يا پيروي از جريانات روز، مقولـة مينياتور و الهام از آن را پيش مي‌کشند. پانزده سال است که دغدغة من و يکي از دوستان نگارگرم راه‌اندازي رشتة نقاشي ايراني در دانشگاه است. در اين باره تحقيق کرديم، مقاله نوشتيم و حتي ريز برنامه‌ها را هم تهيه کرديم. اين برنامه هنر معاصر ايران را از بي‌هويتي، و نگارگري را از کپي‌کاري نجات خواهد داد. اميدوارم که اين آرزو به‌زودي محقق شود. اين علاقه و تعمق در نگارگري ايران ناخودآگاه بر آثارم تأثير گذاشته است.
 خانم اسعدي، به بيان زنانه در هنر اعتقاد داريد؟ به‌نظر شما نقاشي زنان چه ويژگي‌هايي دارد؟
- من زيبايي را متعلق به زنان مي‌دانم، چرا که روح زن با زيبايي و صبوري عجين شده و با طبيعت او سازگارتر است. اگر زنان عمداً اين ويژگي را پس نزنند، خودبه‌خود در آثارشان جريان خواهد يافت. هنر فمينيستي در جهان غرب وجوه مثبت فراواني دارد که ارج گذاشتن به آثار آفريده‌شدة زنان در طول تاريخ حاصل تحقيقات در اين عرصه است. البته ستيز با جامعة مردسالارانه نيز وجه ديگري از اين بينش است. راستش من تبعيت از آنچه را که جريان هنري مُد روز است نوعي کاسبي مي‌دانم. بيان هنري بايد عاري از شارلاتان‌بازي و حسابگري باشد. هنرمند بايد با خلوص پيش برود و حرف دلش را بزند تا بر دل بنشيند. هنرمند اگر خودش را بشناسد و خودش باشد، ديگر لازم نيست که به ايسم‌ها فکر کند.
 من فکر مي‌کنم زنان به جزئيات و گوشه‌ها و زواياي ظريف‌تر زندگي بيشتر توجه دارند و همين در اثر هنري‌شان تجلي مي‌يابد. نظر شما چيست؟ 
- بستگي دارد. اگر زنان هنرمند مثل من خانه را بهشت خود بدانند و آن را به اندازة من دوست داشته باشند، آن محيط در آثارشان هم تجلي مي‌يابد. عاطفة زنان را غني‌تر از مردان مي‌دانم و آنان را، به سبب آرايش خانه و صلح و آسايشي که در آن به‌وجود مي‌آورند، «زيبايي‌آفرينان تاريخ» مي‌خوانم. البته نمي‌توان به اين ويژگي عموميت داد چرا که هستند زنان نقاشي که در آثارشان ظرافت و بيان زنانه غايب است.
 خانم اسعدي، شما سال‌هاست که به تدريس در دانشگاه اشتغال داريد. وضعيت آموزش هنر را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟
- به‌صراحت مي‌توانم بگويم که رشد کمّي دانشجويان هنر با افت کيفي در آموزش همراه شده و اين فاجعه‌آفرين است. همين نکته دانشجويان را به سوي مدرک‌گرايي سوق مي‌دهد که بزرگ‌ترين ضربه را بر پيکر آموزش عالي خواهد زد. به‌نظر من، استاد نقاشي بايد هم هنرمندي چيره‌دست باشد و هم آشنا با تئوري هنر. هستند واجدان شرايطي که مدرک فوق ليسانس و دکتري ندارند و فراوان‌تر کساني که مدرک را دارند ولي اين دو را ندارند! متأسفانه مهارت‌هاي عملي دانشجويان هنر روزبه‌روز ضعيف‌تر مي‌شود. اخيراً هم ورود دانشجويان رشته‌هاي علوم تجربي و انساني براي گذراندن مقطع کارشناسي ارشد نقاشي بسيار مسئله‌ساز شده است. اينکه اين دانشجويان چگونه و با چه ملاکي به دانشگاه راه يافته‌اند خود جاي بحث دارد و آيا مي‌شود، با چند واحد پيش‌نياز محدود، هشتاد واحد درس تخصصي عملي نقاشي را گذراند.
 مي‌دانم که بيشترين اوقات تدريس شما در دانشگاه الزهرا سپري مي‌شود. اين دانشگاه ويژة دختران است. آيا در زمينة هنر مي‌تواند عملکردي مثبت داشته باشد و شما دختران را در زمينة فراگيري هنر چگونه مي‌بينيد؟
- خوشبختانه در چند سال اخير، با توجه به آمار به‌دست‌آمده از عملکرد و پيشرفت دانشجويان دانشگاه الزهرا و درخشش آنها در سطوح مختلف، علاقه به يادگيري را در آنان بسيار زياد مي‌بينم. با توجه به حرکت سريع زنان در زمينة تحصيلات دانشگاهي و قبولي شصت‌ درصدي در کنکور، آنها آيندة اميدوارکننده‌اي را ترسيم کرده‌اند. البته در زمينة هنر بايد گفت همة کساني که اين رشته را انتخاب مي‌کنند بعدها ادامه نمي‌دهند و فقط درصد کمي از آنان به هنرمنداني مطرح تبديل مي‌شوند. با وجود اين، افتخار مي‌کنم که دانشجويان بسياري از اين دانشگاه فارغ‌التحصيل شده‌اند که امروزه هنرمندان شناخته‌شده‌اي هستند. دانشجويان رشتة هنر دانشگاه الزهرا تشنة يادگيري‌اند و همين ذوق آنها هميشه مشتاقانه مرا به کلاس كشانده است.
 چندي پيش در کتابچه‌اي که برنامة فصلي نگارخانه‌هاي تهران را اعلام مي‌کند، اثري چاپ شده بود که، با ديدن آن، فکر کردم شما نمايشگاهي داريد. توضيحات کتابچه را كه خواندم متوجه شدم نمايشگاه کس ديگري است، به‌نظر مي‌رسيد او يکي از نقاشي‌هاي شما را کپي کرده است. نظرتان در اين باره چيست؟ اعتراضي نداريد؟
- متأسفانه من هم از اين قضيه خبردار و بي‌نهايت ناراحت شدم. البته کپي از آثار ديگر هنرمندان براي يادگيري متداول است، ولي نه اينکه اثر کپي‌شده، را بدون ذکر نام هنرمند اصلي، در کاتالوگي چاپ کنند و بعد هم آن را به نمايش بگذارند! در اينجا، هم
گالري‌داري که آثار کپي‌شده را، بدون ذکر نام هنرمند اصلي، به نمايش گذاشته و هم هنرمندي که شيوه‌اش کپي‌برداري و بعد سوءاستفاده از آثار ديگران است، هر دو مقصرند. من اعتراض کرده‌ام و مسئله را با جديت تعقيب خواهم کرد.
 مرکز هنرهاي تجسمي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، که متولي نظارت بر فعاليت گالري‌هاست، در اين باره چگونه برخورد کرد و اساساً اين مرکز چه وظايفي در مورد حمايت از حقوق هنرمندان در چنين مواقعي دارد؟
-  اين مرکز مشغول بررسي مسئله است و اميدوارم براساس قوانين و حقوق هنرمندان برخوردي جدي اتخاذ بشود تا به آفرينندگي هنرمندان اين‌گونه تعدي نشود. فعلاً منتظر رسيدگي هستم.
 خانم اسعدي، يکي از مسائل امروز نقاشي ايران نحوة قيمت‌گذاري آثار است. در جامعه‌اي که خريدار اثر هنري کم است، قيمت آثار بر چه مبنايي بايد تعيين شود؟ 
- نقاشي در ايران از همة هنرها بي‌کس‌تر و مهجورتر است. در اين سرزمين ادب و هنرپرور، هنوز فرهنگ خريد تابلو نقاشي به‌وجود نيامده است. ثروتمندان ترجيح مي‌دهند مدل ماشين‌هايشان را عوض کنند يا نهايتاً تابلو فرش بخرند، اما بابت تابلو نقاشي هزينه نکنند. افرادي به نام «کلکسيونر» هم در ايران وجود ندارند و با يکي دو نفري هم که هستند، دردي دوا نمي‌شود. بودجة مراکز دولتي مثل موزة هنرهاي معاصر تهران و فرهنگستان هنر هم آن‌قدر کم است که اگر هنرمندان حاضر مي‌شوند آثارشان را به آنان بفروشند، بيشتر به‌دليل اعتبار موزه يا احتياج مادي است. بسياري از نقاشانِ مشهور استخدام دانشگاه‌ها هم نيستند و فقط با فروش نازل کارهايشان يا تدريس نقاشي در خانه گذران زندگي مي‌کنند. من پس از بررسي قيمت نقاشي‌ها در کشورهايي چون پاکستان، ترکيه، امارات و مالزي، متوجه ارزان‌فروشي‌هايمان شدم. به همين علت، با افسوس از اينكه آثاري را در گذشته، به‌دليل وضع بد مادي، به قيمت اندک فروختم، اين بار تصميم گرفتم، با توجه به قيمت‌هاي منطقه‌اي، آثارم را قيمت‌گذاري کنم و همين براي بسياري از بينندگان آثار من سؤال شده بود.
 داستاني را از يکي از نقاشان روايت مي‌کنند که او، در قبال يک طراحي سريع، رقم بالايي را طلب مي‌کند. وقتي مشتري مي‌پرسد چرا بابت چند دقيقه کار چنين قيمتي داده، پاسخ مي‌دهد براي اين طراحي شصت سال و چند دقيقه زمان صرف شده است. سابقة کاري شما و عمري که به پاي خلق آثارتان گذاشتيد به‌جاي خود، اما آيا استطاعت مالي خريداران نقاشي در ايران نبايد در قيمت‌گذاري لحاظ شود؟ 
- من حاضرم هر آنچه را در گذشته فروخته‌ام به چند برابر قيمت دوباره بخرم، چون آن لحظه‌ها ديگر تکرار نمي‌شود. بد نيست که انجمن نقاشان در جلساتي با حضور نمايندگان نقاشان پيشکسوت و جوانان روي اين مسئله بحث کند و، با مطالعه و بررسي، حداقل و حداکثر قيمت‌ها را براي هنرمندان مشخص کند تا ارزش مادي اثر هنري نيز در اين آب و خاک مشخص شود. براي پيکانِ ازرده‌خارج‌شده هفت ميليون تومان پرداخت مي‌شود، ولي براي اثر هنري بي‌بديل حداکثر يک ميليون! البته هنرمند هميشه از فروش کارش متأثر مي‌شود و ارزش يک اثر هنري هرگز به پولي نيست که براي آن پرداخته مي‌شود، مهم حالي است که هنرمند در طي خلق آن تجربه کرده است. به‌هرحال من تصميم گرفته‌ام با حقوق معلمي بسازم، اما قيمت واقعي روي آثارم بگذارم.

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

صفحه ی هفت روزنامه ی کارگزاران - شنبه یازده شهریور هشتاد و پنج

24 ساعت از زندگی پری ملکی، سرپرست گروه خنیا همزمان با اجرای کنسرت اش از 9تا 11شهریور
 
علی الله سلیمی:

طنین آوازهای گنگی، لذت خواب صبحگاهی را در چشمان نیمه باز و خواب آلود زن دو چندان کرده بود. قبل از خواب تا آخرین ساعات شب همراه اعضای جوان گروه، تمرین می کرد. حالا که نیمه هوشیار بود، آهنگ های شب قبل یکی پس از دیگری لب های ساکت اش را به جنبشی آرام واداشته بود. در رختخواب غلتی زد. روشنایی کم سویی از لای پرده های نازک پنجره، اتاق نیمه تاریک را روشن می کرد.

به هر زحمتی بود، چشم های نیمه بازش را به طور کامل باز کرد. برای یک لحظه طنین ناپیدای آوازهای گنگ شبانه از ذهن و برابر دیدگانش دور شدند. یک صبح دیگر با تمام عظمت و فرحناکی اش از راه رسیده بود. در رختخواب نیم خیز شد. ساعت کوچک روی میز کنار تختخوابش، چهار و نیم را نشان می داد. درست همان زمانی بود که در این سال ها طبق یک عادت که نمی دانست ریشه در چه عواملی دارد، از خواب بیدار می شد. در این ساعت معین بدون اینکه ساعت کنار تختخوابش را کوک کرده باشد، به فرمان ساعت درونش از خواب بیدار می شد.

نیم ساعتی طول کشید تا آماده رفتن از خانه شد. دقیقا به یاد نداشت از چه زمانی این برنامه صبحگاهی را در تقویم روزانه اش گنجانده است. پیاده روی و ورزش صبحگاهی در کنار آدم های سحرخیز دیگر، نشاط شکرآوری را در ساعات اولیه روز به او می بخشید که به هیچ وجه حاضر نبود آن را از دست بدهد. از سال ها پیش محله یوسف آباد با پارک شفق در ذهن او تداعی می شد و میعادگاه هر صبح اش خیابان های باریک میان شمشادها، نارون های پارک شفق بود. یک ساعت و نیم پیاده روی و ورزش صبحگاهی، آخرین تارهای خواب شبانه را از چشمانش دور می کند. وقتی به خانه برمی گردد ساعت شش و نیم است. صبحانه روی میز است. برای شوهر و پسرش ناهاری آماده می کند تا با خودشان به سر کارشان ببرند.
 
این هم، از آن عادت های دور است که با بخش وسیعی از روزهای زندگی او عجین شده است؛ «امسال درست اول شهریورماه سی و پنجمین سالگرد ازدواجمان است. در تمام این 35 سال هر صبح، ناهار شوهرم را آماده کرده ام تا با خود به سر کارش ببرد. نمی دانم چرا هیچ گاه این عادت را فراموش نکرده ام. نخستین باری که مختصر غذایی در ساک کوچک شوهرم قرار دادم را هنوز به یاد دارم. با گذشت 35 سال هر صبح همان خاطره برایم تکرار می شود. البته هر صبح با عطر و بوی دیگری که گاه امیدبخش است و گاه همراه خود برایم دلتنگی صبحگاهی را به ارمغان می آورد».

با رفتن شوهر و پسرش، سکوت صبحگاهی به حجم خالی خانه هجوم می آورد. خوردن صبحانه در خلوت و تنهایی لطف چندانی ندارد، اما واقعیتی است که از 35 سال پیش زن آن را قبول کرده است. با چند لقمه ای می شود تکلیف صبحانه اجباری را روشن کرد.

در فاصله زمانی هشت و نیم تا یک ربع مانده به 9 صبح، گوش های «پری ملکی» آماده شنیدن اولین زنگ در خانه است که یکی از شاگردانش آن را به صدا در خواهد آورد و از این ساعت شاگردانش یکی پس از دیگری از راه می رسند. البته شاگردان ساعت های قبل از ظهر؛ «عادت ندارم به صورت گروهی درس بدهم، با شاگردانم به صورت تک به تک کار می کنم». جمع شاگردان قبل از ظهر پری ملکی که از راه برسند، تا ظهر کلاس پری ملکی که همان خانه پری ملکی است، لبریز از آوازهای دختران جوان و زنان پایتخت می شود. آوازهایی که در حصار دیوارهای کلاس و خانه پری ملکی محبوسند و تنها شنوندگان آنها خودشان هستند. شاید شنوندگان بیگانه عابران آشنا و یا گمنامی باشند که در یک قبل از ظهر تقریبا گرم تابستانی گذرشان به یکی از کوچه های محله یوسف آباد تهران افتاده است.

اگر از فرط گرمای شهریورماه، لای پنجره کلاس کمی باز باشد، امکان دارد فروشندگان دوره گرد محله یوسف آباد هم هنگام رفع خستگی در سایه سار درختان تنومند یکی از کوچه ها، آوازهای گنگ و مبهمی را بشنوند و به حساب سرخوشی و بدمستی یکی از همسایه ها بگذارند که مثلا صدای ضبط صورت و یا دستگاه سی دی را بی ملاحظه بالا برده اند. با آمدن ظهر طنین آوازها در حصار آجرهای چند سانتی فروکش می کند.

دختران و زنان جوان با سازها موسیقی پوشیده در قاب های چرمی تیره رنگ بر شانه از دری با نرده های قهوه ای رنگ در یکی از کوچه های غربی محله یوسف آباد خارج می شوند. سکوت ظهرگاهی برای ساعتی در بخشی از محله حاکم می شود.

حدود ساعت 12 ظهر آخرین شاگرد قبل از ظهر با استاد خداحافظی می کند. خوردن ناهار در خلوت و تنهایی یک نفره مانند تکرار همان داستان صبحانه است. او نمی داند از این وضعیت خوشحال باشد یا ناراحت. به هر حال به خودش قبولانده است که این وضعیت را هم همانند بسیاری از عادت ها که از سر ناچاری پذیرفته، قبول کند. در دو ساعت تنهایی هنگام ظهر فکرهای مختلفی به ذهن او هجوم می آورد. به موقعیت کنونی اش فکر می کند که سرپرست گروه موسیقی «خنیا» است و به شغل و پیشه اش می اندیشد که خواننده است و مدرس آواز. در یک لحظه می تواند از زمان حال جدا شود.

برای همین به رختخوابش پناه می برد تا ساعتی چشم بر هم گذارد و به چنگ آورد خلسه ای کوتاه در خواب کوتاه بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی را. خاطرات سال های دور سنگینی پلک هایش را همراهی می کنند و گاه پس می زنند. از مجموعه 55 بهار سپری شده مگر چند بهار را می شود احضار کرد؟

کوچه های محله «در خونگاه» تهران در سال های دهه 30 مانند تابلوهای سیاه و سفیدی هستند که گاه مایل به رنگ زرد کهربایی اند. ردپای زمان را نمی شود از آن زدود. از شهر آبا و اجدادی پری ملکی تصاویری جان نمی گیرند. شهر قزوین همین همسایه پایتخت است که گویی تا بوده به همین شکل بوده و پرده حداقل صد سال قبل از این شهر را کسی برای بانوی آوازخوان پایتخت روایت نکرده است.
 
همیشه افسوس خورده که ای کاش به پرده های نقاشی دوران کودکی اش چند پرده ای هم از شهر اجدادش (قزوین) سنجاق می شد. زمان هر چه پیش می رود، خاطرات پری ملکی شفاف تر می شود. انگار همین دیروز بود که دیپلم گرفت؛ روزی از روزهای سال 1349. یک سال بعد (1350) با منصور ملکی ازدواج کرد. سال 1352 دخترش «توکا» را به دنیا آورد و 12 سال بعد (1364) پسرش بامداد به دنیا آمد. طعم مادری را با تمام حلاوت اش چشید، چنان عاشق فرزندانش شد که یکبار دیگر اعتراف کرد که عاشق شده است.

قبل از ساعت دو بعدازظهر بیدار می شود. شاگردان شیفت بعدازظهر کلاس های پری ملکی همانند شاگردان شیفت صبح یکی پس از دیگری از راه می رسند. آنها تمرین های خود را در محضر استاد شروع می کنند. آوازهای تکی و گاه دسته جمعی. سکوت خلسه آور هنگام ظهر را از چهار گوشه خانه و کلاس، هاشور می زند. هنرجویان آخرین ته مانده های آواز خود را در فضای کلاس رها می کنند.
 
پری ملکی مدام در طول و عرض کلاس در رفت وآمد است. بالای سر هنرجویی تمرکز می کند. به آواز او گوش می دهد. تذکراتی به او می دهد. اگر مجبور باشد برای درک بهتر هنرجو، قطعه آوازی را با هنرمندی تمام می خواند. در این لحظه، تمام شاگردان به یکباره سکوت می کنند و چشم به حرکت لب های استاد می دوزند. تک تک شاگردانی که کلاس پری ملکی می آیند پیشینه هنری او را حفظ هستند. می دانند که پری ملکی از سال 1360 تا 1364 آواز سنتی را نزد «نصرالله ناصح پور» فرا گرفت.

پس از آن نزد «علی جهاندار» شیوه سیدحسین طاهرزاده و مکتب اصفهانی را آموخت و در همین ایام نزد «امیر پایور» که بسیاری از تصانیف قدیمی را در خاطر داشت به آموختن این تصانیف پرداخت.همچنین قدیمی ترین شاگردان پری ملکی به یاد دارند که او از سال 1365 شروع به تدریس کرده است و هم اکنون هم تعداد زیادی هنرجو را تعلیم می دهد و به یاد دارند ملکی از سال 1373 با تشکیل گروه موسیقی «خنیا» به اجرای کنسرت هایی برای بانوان و سپس به صورت همخوانی برای عموم پرداخته است.

یک روز کاری که ابتدای آن با یادآوری طنین آوازهای گنگ شروع شده است با شنیدن انواع آوازهای شاد، زنده، گاه حزن انگیز ادامه می یابد. شنیدن آن همه آوازهای زنده همان قدر که روح و روان پری ملکی را لبریز از امید و شادی می کند به همان اندازه او را در اندوه فرو می برد. استاد به خوبی می داند که همه شاگردانش فرصت سر دادن آوازهایشان را نخواهند داشت.

با نزدیک شدن به پایان روز، شاگردان یکی پس از دیگری با استاد خداحافظی می کنند. همیشه در این ساعات دلش می گیرد. وقت بدرقه تک تک شاگردها به سرنوشت احتمالی یک به یک آنها فکر می کند و بیش از هر زمان دیگری اندوهگین می شود. او مجاز است شاگردانش را از میان دختران جوان و زنان علاقه مند به موسیقی آواز، انتخاب کند. در طول ماه ها و سال ها کار با هنرجویانی که انتخاب کرده، گاه استعدادهای فوق العاده ای را در میان آنها پیدا و کشف می کند. با شوروشوق وصف ناپذیری صدای آنها را قوام می دهد و آنگاه که صدای هنرجویانش به آن مرحله از پختگی می رسد که او را از صمیم قلب راضی و خوشحال می کند، تازه اندوه ناپیدایی در درونش جوانه می زند و مدام رشد می کند. این دختران با این صدا، چه خواهند کرد؟

شاگردان جوان و شاداب، وقت خداحافظی از استاد لبخند همیشگی را بر چهره او می بینند که یک به یک دختران را با جمله هایی شاد و امیدوارانه بدرقه می کند، اما هیچ یک از آنها اندوه درونی پری ملکی را نمی بینند که سخت نگران شاگردانش است. بزرگ ترین و حجیم ترین غم و اندوهی که در دل پری غمگین در طول سال های گذشته رخنه کرده ترس از ندادن فرصت و مجالی برای شاگردانش برای هنرنمایی است. پری ملکی، با بدرقه آخرین شاگرد بعدازظهر به فکر تهیه مختصر شامی برای خود و سایر اعضای خانواده می افتد. معمولا فرصتی برای تهیه شام های آنچنانی با دسرهای رنگارنگ را پیدا نمی کند.

هر آنچه دم دست باشد، دست به کار می شود و سرانجام همان مختصر شام را درست می کند. وقتی عقربه های ساعت از عدد هفت بگذرد، خانه خالی از شاگردان روزانه، جای خود را به گپ و گفت وگوهای خانوادگی پری ملکی با شوهر و فرزندانش می دهد. هشت شب بساط شام برچیده می شود، خانه برای شیفت بعدی کار پری ملکی آماده می شود. در ایامی که او کنسرتی را در پیش روی دارد، تمرین هایش با اعضای گروه خنیا بی وقفه ادامه پیدا می کند.

اعضای گروه موسیقی خنیا، خوانندگان و موسیقیدانان جوانی هستند که به سرپرستی پری ملکی تا به حال کنسرت های مختلفی در شهرهای ایران و جهان برگزار کرده اند. بعد از شام قرار است اعضای گروه برای اجرای تمرین بیایند. خانه پری برای ضیافتی دیگر آماده می شود. یکی از اعضای گروه -بامداد ملکی- (پسر پری) طبیعی است که پیش از دیگران در تمرین حاضر باشد. او نوازنده تنبک است. قبل از آمدن سایر اعضای گروه، بامداد میلی به شروع تمرین ندارد. مادر به سرعت در حال آماده سای فضای خانه برای تمرین شبانه گروه است. حمید بهروزی نیا، آهنگساز و تنظیم کننده قطعات از راه می رسد. هم سن و سال پسر پری است.

به دنبال او «پویا سرایی» (نوازنده سنتور) و «مسلم علیپور» (نوازنده کمانچه) که هر دو جوان هستند به جمع افراد اولیه گروه می پیوندند. پری همچنان مشغول آماده سازی فضای خانه برای شروع تمرین است. کتری آبجوش را به آنهایی که از راه رسیده اند، نشان می دهد و از آنها می خواهد برای خودشان چای درست کنند. دقایقی بعد دسته دختران جوان اعضای گروه موسیقی خنیا از راه می رسند. «نوشین پاسدار» به سراغ ساز عود، گوشه خانه می رود.

«آوا ایوبی» ساز تارباس را به سینه می فشارد و «ندا کاموسی» زمزمه های همخوانی را به تنهایی و در گوشه ای از خانه شروع می کند.

ساعت یک ربع به 9 شب است. ملکی در کمتر از یک ساعت فضای خانه را برای بیش از 3 ساعت تمرین و برای 10 نفر از اعضای گروه آماده کرده است. فاروق کمایی (همخوان) و نیما نیک طلب (نوازنده دف و دایره و همخوان) هم به جمع گروه می پیوندند. جمع 10 نفره آنها تکمیل می شود.

ساعت 9 شب سازها و صداها همزمان به صدا درمی آیند. صدای زنده و دلنشین موسیقی گروه خنیا تا چند خانه آن طرف تر هم می رود. برای همسایه ها این صداها مانند لالایی مادرانه ای است که در اکثر شب ها در ساعات پایانی شب می شنوند و با آن به خواب می روند. آنها همسایه خود را به خوبی می شناسند. حتی دقیق تر از خودش. چون بسیاری از خاطرات هنری همسایه هنرمند خود را در سینه هایشان حفظ کرده اند. مثلا می دانند پری ملکی علاوه بر اجرای بیش از 100 کنسرت در کشورهای ایران، فرانسه، آلمان، انگلیس، اتریش و سوئیس با چند فیلم مستند به کارگردانی خسرو سینایی از جمله «گیزلا» و «میان سایه و نور» و فیلم های مستند «زن سوئیسی در پوشش اسلامی» (تولید شبکه تلویزیون TSR) و «بار کوله پشتی» و نیز به عنوان تنظیم کننده موسیقی صحنه ها و تعلیم آواز با کیومرث پوراحمد در فیلم سینمایی «شب یلدا» همکاری داشته است. به خوبی به خاطر دارند پری ملکی در شانزدهمین جشنواره بین المللی موسیقی فجر (1381) به خاطره «تلاش مستمر در عرصه موسیقی» به دریافت جایزه و لوح قدردانی نایل آمده است.

قطعاتی که این چند روز در حضور هزاران مشتاق موسیقی در صحن تالار وحدت نواخته می شود، بارها و بارها در حصار خانه پری ملکی تمرین شده است. اعضای گروه گاه می نوازند و می خوانند و گاه استراحتی کوتاه می کنند و دوباره کار شروع می شود. حول وحوش 12 شب صداها فروکش می کنند. اعضای جوان و پرانرژی گروه در پایان سه ساعت تمرین تا شبی دیگر با استاد خداحافظی می کنند.

پری وقتی به زمان شروع کنسرت گروهش فکر می کند، تمام خستگی هایش در طول یک روز پرکار را فراموش می کند. سعی می کند فقط به مشتاقان موسیقی در تالار وحدت فکر کند و انرژی موسیقایی که در حضور آنها از خود آزاد خواهد کرد. به یاد ندارد در آستانه کنسرت هایش اضطرابی داشته باشد. با شوروشعف خاصی سر به بالش می گذارد. تا 5/4 صبح وقت دارد بی صدا بخوابد ته مانده طنین موسیقی در گوش هایش او را به سرزمین خواب و رویاها می برد.
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

صفحه ی چهارده روزنامه ی سرمایه : چهارشنبه هشتم شهریور ماه هشتاد و پنج

  

وعده گروه خنيا

كنسرتي سرشار از جواني و پويايي

سال‌هاست گروه موسيقي خنيا فعاليت خود را به سرپرستي پري ملكي آغاز كرده است. اين گروه تاكنون در تعدادي از شهرها و كشورهاي گوناگون حضور داشته است. علاوه بر آن گروه خنيا يكي از گروه‌هاي موسيقي فعال زنان بوده كه همواره برنامه هاي متعددي را اجرا كرده است . اين گروه دو سال پيش در همين ايام نيز در تالار وحدت اجرا داشت: «تهران 1330» گروه قطعاتي براساس تم‌هاي رايج در آن ايام نواختند. تصاويري از تهران آن دوران بر پشت گروه قرار داشت. دربارهء اين كنسرت با پري ملكي گفت‌وگو‌يي انجام داديم كه البته طبق خواستهء ايشان به صورت كتبي انجام گرفت.

به عنوان اولين سوال دربارهء كنسرت اخير خود در تالار وحدت تهران، قطعات اجرايي و تشابهات و تمايزات آن با ديگر برنامه‌هايتان بفرماييد.

اين كنسرت كه به صورت همخواني و همنوازي اجرا خواهد شد، كار تازه‌اي از گروه خنيا است كه در دو بخش «چهارگاه» و «آواز اصفهان» و مشتمل بر قطعات‌سازي گروه‌نوازي و خواندن تصانيفي به صورت همخواني است. در بخش اول قطعات و تصانيف به شرح ذيل هستند:

حيراني، اميد، تصنيف قديمي «نبيني در جهان دون»‌ضربي چهارگاه، تصنيف «حيلت رها كن» با شعر مولوي، قطعهء سازي ديگر و بالاخره تصنيف «بهار من» ساختهء علي تجويدي كه بازخواني تازه‌اي از آن ارايه مي‌شود، در بخش دوم تصنيف گل‌افشان، با غزلي از حافظ، هفت ضربي، كشتهء يار (تصنيف)، قطعهء هجوم، تصانيف «لاله‌رو» و بالاخره پس از يك آواز ضربي، برنامه با تصنيف _«در شهوار» با غزلي از مولوي پايان مي‌پذيرد. تمايزات اين برنامه با اجراهاي قبلي در تازگي ساخته‌ها و تصانيف و بازخواني تازهء آثار است. قطعات ساختهء نسل جواني است كه به موسيقي با نگاهي شورانگيز و حس و حالي پرشور توجه دارد. اين برنامه گرچه در دستگاه‌هاي موسيقي ايراني است، اما هرگز حالت رخوت و ركود ندارد. سراسر برنامه سرشار از شور جواني، استحكام و بياني رساست كه پويايي آن قابل توجه است.

در آغاز سال جاري، «ترانه‌هاي بهاري» را در چند كشور اروپايي اجرا كرديد كه با توجه به استقبال بي‌نظير از اين برنامه‌ها، قرار بود كه ادامه پيدا كند، اين اتفاق خواهد افتاد؟

گروه خنيا، همواره به دعوت مجامع فرهنگي، دانشگاهي و هنري و فستيوال‌هاي معتبر موسيقي براي اجرا به خارج از كشور رفته است، تصميم ما در بي‌رنگ كردن تصويري از موسيقي ايران در خارج از مرزهاست كه متاسفانه به ابتذال غلتيده است، از اين رو اين گروه سعي مي‌كند نماينده‌اي سربلند براي موسيقي ايران باشد، در پي آخرين اجرا در سوييس، شهرهاي گوناگون آلمان و بالاخره حضور در دفتر سازمان يونسكو در پاريس چندين گروه و مجمع دانشگاهي و فرهنگي دعوت‌هايي كرده‌اند كه به آن‌ها پاسخ مثبت داده‌ايم و در حال مذاكره و چند و چون حضور در اين مجامع هستيم.

اين روزها، كم‌تر شما را در عرصهء موسيقي بانوان مي‌بينيم اما در زمينه‌هاي گوناگون كنسرت اجرا مي‌كنيد آيا اين به خاطر محدوديت‌ها و مشكلات اجرايي اين نوع موسيقي است يا مي‌خواهيد با مخاطبان بيش‌تري ارتباط داشته باشيد؟

من قبلائ در اين باره مفصل صحبت كرده‌ام. مشكلات موسيقي ويژهء بانوان و مخاطبان را يادآور شده‌ام كه تكرار آن ملال‌آور است، ضمن آن كه من به مناسبت‌هايي برنامه‌هايي ويژهء بانوان هم اجرا مي‌كنم، مثلائ پس از اجراي تالار وحدت براي «جشن خرما» با گروه ويژهء بانوان براي اجراي كنسرت به بم خواهم رفت...، طبيعي است كه اجراي همخواني و مخاطبان عموم مي‌تواند در پيشرفت ما موثر باشد در حقيقت امكان ارايهء آثار تازه وجود دارد، در حالي كه در بخش بانوان ما از همكاري سازندگان و نوازندگان فعال بي‌نصيب خواهيم بود.

حالا كه قريب 10 سال از فعاليت گروه‌هاي موسيقي بانوان مي‌گذرد، به عنوان يكي از فعالان اين عرصه پروندهء آن را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

فكر مي‌كنم به نوعي در پاسخ سوال قبلي حرف‌هايم را زده‌ام، فقط اضافه كنم  بايد مسير موسيقي تكاملي باشد، من بارها گفته‌ام بانوان از اجرا در پاركينگ‌ها و زيرزمين‌ها به صحنه‌هاي عمومي رسيده‌اند و بايد اين پيشرفت را حفظ كنيم.

چرا كنسرت‌هاي متعددي را كه اجرا كرديد، به صورت آلبوم منتشر نمي‌كنيد؟

كمي سوال به نظرم عجيب است! آن‌چه به عنوان موسيقي ويژهء بانوان اجراشده غيرقابل پخش است و آن‌ها‌يي را هم كه به صورت همخواني و همنوازي اجرا شده است، براي من كار تمام شده‌اي به حساب مي‌آيند، ضمن آن كه شرايط سرمايه‌گذاري در اين كار فراهم نيست.

در سال گذشته، فعاليت‌هايي در زمينهء موسيقي فولكلور انجام داديد، در نظر نداريد كه وارد حوزه‌هاي مدرن‌تر موسيقي بشويد؟

در سال گذشته به دعوت گروهي كه قصد انتشار يك آلبوم موسيقي محلي را داشتند من به عنوان همخوان فعاليت داشتم، دربارهء وارد شدن به حوزه‌هاي مدرن‌تر نمي‌دانم منظورتان چيست_ اگر منظور شما فعاليت در بخش‌هاي ديگر موسيقي است كه با استاد اسماعيل تهراني روي اثري ملهم از موسيقي ايراني و پاپ تمرين كرده‌ايم كه به وقت مناسب براي اجرا اقدام خواهد شد.

بارها عنوان كرده‌ايد كه علاقه داريد با جوانان همكاري داشته باشيد، جوان‌گرايي در موسيقي ايراني چه معايب و همچنين امتيازاتي به دنبال دارد؟

همكاري با جوانان، به معناي همكاري با غيرحرفه‌اي‌ها نيست، اغلب جواناني كه با گروه خنيا همكاري مي‌كنند در كار خود حرفه‌اي هستند و بارها و بارها بر صحنه آمده‌اند. من امتياز همكاري با جوانان را در فكر روشن و شور و هيجان آنان مي‌دانم، جوانان ضمن حرفه‌اي بودن جسورانه و در هر برنامه سعي و تلاش دارند آثاري متفاوت ارايه كنند. آنان با احترام نسبت به پيشكسوتان، به قول نيما يوشيج «پي‌ات بگرفته ز راه دور مي‌خوانند» و اين حسن اضافه مي‌شود به همدلي و همراهي آنان كه مرا وامي‌دارد اشتياق همكاري با آنان را داشته باشم.

تدريس موسيقي و آواز همواره يكي از دغدغه‌هاي مهم شما بوده است، استعدادهاي موسيقي را در حال حاضر چطور مي‌بينيد؟

طالبان موسيقي ايراني كه جمع شاگردان مرا تشكيل مي‌دهند، همه داراي استعداد درخشان هستند، آنان در پي موسيقي اصيل و با شكوه ايراني‌اند و من در مقام معلم وظيفه دارم آن‌چه خود از استادانم آموخته‌ام به نسل جوان منتقل كنم. من به آيندهء بسياري از آنان اميدوارم. اصولائ كسي كه به دنبال آموزش و آموختن موسيقي است، نگاهي فراتر به زندگي دارد، هيچ‌كس به عنوان «هوس» يا «كسب شهرت» به كلاس‌هاي من نمي‌آيد، بلكه شوق ياد گرفتن و آشنا شدن با «اين عالم جادويي» آنان را به سوي موسيقي مي‌كشاند.

در حال حاضر، اقدامات جدي در زمينهء آموزشگاه‌هاي موسيقي انجام شده است اما با اين حال وضعيت نابه‌سامان و غيراصولي دارد. از نظر شما چه مي‌توان كرد؟

همين‌طور است كه شما مي‌گوييد، آموزش‌هايي صرفائ به خاطر كسب تجارت گمراه كردن طالبان موسيقي است. من به هيچ‌وجه، به كلاس‌هاي دسته‌جمعي اعتقاد ندارم، استاد بايد با تك‌تك شاگردان كار كند، ضمن آن كه صبور بايد بود. بسياري از شاگردان من، پس از مراجعه به كلاس‌هايي سرخورده از رفتار مدرسان به من مراجعه كرده‌اند. چاره، به نظر من آن است كه علاقه‌مندان به فراگيري پيش از مراجعه به كلاس‌هاي متفرقه با مشورت با ديگران استاد و كلاس خود را انتخاب كنند.

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

بهروز منتظمی رفت

چه وحشتناک !

نمی آید مرا باور

و من با این شبیخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر .

 

چه بی رحمند صیادان مرگ ، ای داد !

و فریاد ! ، چه بیهوده ست این فریاد .

 

نهان شد ، رفت

ازین نفرین شده ی مسکین خراب آباد .

 

 

بهروز منتظمی ، دوست سال های نوجوانی و جوانی و میان سالی و کهن سالی ام به مرض سرطان درگذشت .

اولین بار که از دانایی او شگفت زده شدم ، شبی بود که در مجلسی برایمان شعر " شهریار سنگستان " مهدی اخوان ثالث را تفسیر کرد .

آن حکایت ها از آن پیر مرد احمد آبادی که در کودتای بیست و هشت مرداد سی و دو همه ی یارانش سنگ شدند و او سر در چاهی کرده و می گفت : بگو ، آیا امید رستگاری نیست ؟

و صدا نالنده پاسخ داد : ...آری ، نیست .

 

از اتفاقات نادر دوره ی جوانی مان چاپ شعری از او و شعری از من در " جزوه های شعر " نوری علاء بود ، در کنار هم .

 

او برای تحصیل به فرانسه رفت و سال ها و سال ها گذشت . یک بار در سفری به فرانسه ، سراغش را گرفتم و به در خانه اش رفتم و او نبود و نه من شماره ی تلفن هتلم را دادم و نه به او دو باره تلفنی زدم ، به یاد نمی آورم چرا و چه احمقانه بود که در همان مدت که در پاریس بودم دوباره سراغش را نگرفتم !  به ایران برگشتم و حدود سی سال بعد دوباره به پاریس رفتم و این بار یافتمش . همان بهروز بود که بود : مهربان ، صمیمی ، شوخ و شنگ و سرشار از شادی و پرگو از متلک و مطایبه و دست انداختن آدم وعالم و رکیک ترین دشنام ها  به آدم و عالم . این بار در مدتی که با او بودم تلافی آن بار را که در سفرم به پاریس او را ندیده بودم  ، شد .  او سبب شد که نازنینی به نام رضا شاد زی را بشناسم و با او دوست شوم .( امشب هر چه به منزلش در اصفهان زنگ زدم گوشی را برنداشت تا خبر مرگ بهروز را به او بدهم ) .

 

سال ها و سال ها گذشت . او به ایران برگشت و دیگر به فرانسه برنگشت . هر از گاه همدیگر را می دیدیم و بیشتر در جمع خانواده و جمع دوستان قدیمی . او همچنان پر شور وهمچنان متلک گو و همچنان ناسزا گویان به آدم و عالم .

 

چندی پیش به خواهرش تلفن کردم  و سراغش را گرفتم و او گفت که گرفتار این بیماری لعنتی شده است و برای معالجه به پاریس رفته است و ...

و امروز همسر دوست مشترکمان زنگ زد که به من خبر دهد که بهروز رفت .

بهروز رفت . به همین سادگی . گویا در همان جا به خاکش می سپارند .

گمان نکنم باز اتفاقی بیفتد تا به فرانسه بروم و این بار بروم بر سر گور او .

 

 چه وحشتناک !

نمی آید مرا باور

و من با این شبیخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر .

 

چه بی رحمند صیادان مرگ ، ای داد !

و فریاد ! ، چه بیهوده ست این فریاد .

 

نهان شد ، رفت

ازین نفرین شده ی مسکین خراب آباد .

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1385ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

گفت و گوی پری ملکی با سایت خبرگزاری ایرنا

رواج موسيقي اصيل بين بانوان در اصلاح فرهنگ كشور موثر است

تهران، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۵/۰۶/۰۵‬

داخلي. فرهنگي. هنري. موسيقي
"پري ملكي" از خوانندگان موسيقي اصيل ايراني، گفت: افزايش ميل و علاقه زنان و بانوان كشور به فراگيري موسيقي، يكي از رخدادهاي مهم اين عرصه است كه تاثير شگرفي در اصلاح جامعه دارد.

ملكي روز يكشنبه در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگي ايرنا، افزود:
موسيقي سنتي ايراني برپايه نظامي عرفاني بنيان شده است و فراگيري اين موسيقي موجب تحول در نگرش فرد مي‌شود.

وي گفت: توجه و تعمق در اصول اين موسيقي سبب مي‌شود، فرد به نوعي نگرش معنوي دست يابد و از زوايد زندگي و تجملات رهايي يابد.

اين هنرمند با اشاره به نقش آموزگاري زنان در نهاد خانواده افزود:
يادگيري موسيقي توسط زنان جامعه سبب مي‌شود تا شنيدن موسيقي عميق و علمي در خانوار ايراني رايج شود و به اين ترتيب نسل آينده به جاي گوش كردن به انواع موسيقي مبتذل، با فرهنگ موسيقي سازنده و عميق آشنا شده و از ذائقه فاخري برخوردار شوند.

ملكي، توجه زنان ايراني به فراگيري موسيقي در سالهاي اخير را رو به رشد خواند و افزود: اكنون نوازندگان چيره دستي در بين زنان ايراني وجود دارند كه به خوبي از عهده اجراي مشكل‌ترين قطعات موسيقي بر مي‌آيند. با اين وجود اين هنرمندان هنوز به شهرتي كه در خور توانايي هايشان باشد ، نرسيده اند.

"پري ملكي" يكي از خوانندگان موسيقي سنتي كشور است كه درسالهاي اخير اجراهاي همخواني گروه وي مورد استقبال جمع زيادي از علاقه‌مندان قرار گرفته است.

گروه پري ملكي در روزهاي نهم تا يازدهم شهريور در تالار وحدت تهران تازه‌ترين دستاوردهاي هنري خود در زمينه همخواني و همنوازي موسيقي را اجرا مي‌كنند.

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی