پری ملکی و گروه خنیا در تالار وحدت
|
| |||
|
گروه موسیقی خنیا، به سرپرستی پری ملکی، کنسرتی در آواز اصفهان و دستگاه چهارگاه به صورت همخوانی و همنوازی در تالار وحدت برگزار می کند. |
درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر
|
| |||
|
گروه موسیقی خنیا، به سرپرستی پری ملکی، کنسرتی در آواز اصفهان و دستگاه چهارگاه به صورت همخوانی و همنوازی در تالار وحدت برگزار می کند. |
سالگشتگی ست این
که به خود درپیچی ابروار
بغرّی بی آن که بباری ؟
سالگشتگی ست این ؟
خواستنش
تمنای هر رگ
بی آن که در میان باشد
خواهشی حتی ؟
بله . می دانم . این همه بی حوصلگی از " سالگشتی " است ، که حوصله ی خواندن هیچ کتابی را نداری ، حوصله ی شنیدن هیچ اثر موسیقایی را نداری ، به سینما نمی روی ( آه ......... دوستت ، دوستت می دارم بی آن که بخواهمت ) ، به تئاتر هم ، به کنسرت ها هم ، و هم به گالری ها و نمایشگاه ها .
به خود می گویی – و بعد به جواب اعتراض خانواده ات – که " حافظ " هم که گفته است : " چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون رو " . اما همه اش از " سالگشتگی " و اطاعت از حافظ نیست ، کمی تا اندازه ای ! هم حق با من است ، که چیز دندانگیری وجود ندارد یا اگر دارد مرا راضی نمی کند . مثالش همین فکرهایی بود که چندی پیش درباره ی " مولوی " می کردم . به خود گفتم وقتی در اداره حوصله ات از زمین و زمان سر می رود ، بنشین و یک بار به طور کامل غزل های مولوی را بخوان . همو که به خاطر نواندیشی های " نیما " وارش دوستش می داشتی . همو که به شگفتی در کلامش می ماندی که می گفت :
" بیار آن جام خوشدم را که گردن می زند غم را " / " پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده " / "گرغمی آمد گلوی او بگیر " / " خلوتیان گریخته، نُقل سکوت ریخته " / " زهی سلام که دارد ز نور دمب دراز " . اما فقط چهل تا غزل را یک نفس خواندم که دیدم نفسم گرفته ! دیدم این روزها چه قدر از او دورم . عرفان او آرامم که نمی کند هیچ ، حالم هم از این اوزان ریتمیک به هم می خورد . آخر نمی شود که در این بی حوصلگی و ایام " سالگشتگی " دستی افشاند ، پایی کوبید. احمد رضا احمدی راست می گوید : " میوه در عزا طعم ندارد " .
خب ، که چه بشود که در این هوای گرم و آلوده ی تهران و در این ترافیک که جان آدم را به لب می رساند ، بلند شوم بروم دم در سینما و از گیشه بلیتی بخرم ( خوشبختانه به یمن نمی دانم چی ، دیگر ازصف هم خبری نیست ! ) و بعد در سینما چه ببینم ؟
این طوری هاست که ناگهان می بینی جمع خانواده ازهم پراکنده شده اند . پسرت با دوستش رفته سینما ، همسرت تنها رفته به کنسرتی و دخترت تنها رفته است به چند تا گالری سری بزند و تو در خانه تنها مانده ای .
هفته ی پیش با " قربانت شوم " و " خواهش می کنیم " و حرف های دیگر و وعده ها که فلانی رفته سینما فرهنگ در قلهک و بلیت رزرو کرده ، ماشین هم دارد و می آید در خانه عقبمان و خب با هم هستیم ، " ژولیت بینوش " تو فیلم بازی می کند ، همان که مهمان عباس کیارستمی بود و آمده بود ایران و تو از عکس هایش در فلان مجله خوشت آمده بود که چه قدر قشنگ و ماهرانه روسری سرش کرده و روی زمین بر قالی نشسته و در استکان و نعلبکی چای می نوشد .
- خب ، فیلم مال کیه ؟
- بابا تو هم ما را کشتی با فلینی و آنتونیو و پازولینی و هیچکاکت ، با با این ها مردند و تمام شدند و رفتند . آدم های جدیدی به سینما آمده اند .
خانواده ام درست می گویند . بله از بعد از انقلاب رابطه ی من با سینمای جهان قطع شده است. هیچ سینماگر جدیدی را نمی شناسم . هیچ بازیگری را هم . من مانده ام و نوستالژی ها ، و فاصله ای به اندازه ی دره ای میان دو کوه که یکیش در این سوی جهان است و دیگری آن سوی جهان .
خب ، با خانواده رفتیم به سینما فرهنگ ، در قلهک . به جای با کلاسی که می توان با انداختن سکه ای پانصد تومانی ! یک لیوان نصفه قهوه ی تلخ از دستگاه اتوماتیک گرفت .
اسم فیلم چه بود ؟ " پنهان " . فیلمی بی سرو ته . بی سر و ته اش کرده بودند . پلان ها طوری بود که همه می فهمیدند که تکه ای از فیلم پریده است . مهم نیست ، ما سال هاست که به این دستکاری ها در سینما عادت کرده ایم . شب یلدای گذشته ، تلویریون برای شادی و انبساط خاطر ایرانیانی که یک سنت قدیمی را گرامی می داشتند ، فیلم " هالو " از جری لوئیس را پخش کرد که پنجاه و پنج دقیقه بود !
اما آنچه سبب آمد پس از مدت ها دوری ار عالم نوشتن، قلم به دست بگیرم و این حرف ها را بنویسم احساس خجالتی است که از خودم دارم ، خجالتی همراه با خشم ، خشمی که اگر " سالگشتگی " نبود با تعدادی ناسزای چاله میدانی همراه بود ! به خاطر توهینی که به زبان فارسی شده است . واقعاً به چه دلیل فیلم زیر نویس فارسی دارد ؟ و برای چه دارد ؟ و چه لزومی دارد که داشته باشد ؟ آن هم با املایی که فقط باید گفت " وحشتناک احمقانه " است .
من نمی دانم به آدمی که " ترجیح " را " ترجیه " و " مظنون " را " مزنون " می نویسد چه باید گفت ، جزآن که : تو که این قدر بی سوادی ، غلط می کنی در حیطه ی سینما فعالیت می کنی .
بگذریم از این که نوشته ها ( زیرنویس ) بدون هیچ یک از علائم نگارشی ( مثلا خط تیره برای دیالوگ ها ) می آمدند که آدم نمی فهمید که یک جمله است یا دو جمله که بین دو نفر رد و بدل می شود و بگذریم از فارسی بسیار بد و جمله هایی گنگ و نامفهوم و بدون ترتیب اجزای جمله ، و بگذریم که نوشته ها بر زمینه ی همرنگ می آمد که قابل خواندن نبود .
شما فکر نمی کنید همه مقصرند در این توهینی که به شعور آدم می شود ؟
اصلاً چه لزومی دارد سینمایی فقط در یک سانس فیلم خارجی نشان بدهد ، که چه بشود ، ما هم پز بدهیم که در مملکتمان فیلم خارجی اکران می شود ؟
من بسیار تلخم و بسیار خسته و بی حوصله و می دانم این از " سالگشتگی " است . اما علاوه بر این ها بسیار عصبانیم از دست مقوله ای به نام سینما در این دیار .
سینما ... سینما ... آه ... " مرا در مرتبت خاکساری عاشقانه ، بر گستره ی نامتناهی کیهان خوش سلطنتی بود ، که سر سبز و آباد از قدرت جادویی تو بودم / تو می دانستی که منت به پرستندگی عاشقم " .
اما چه ناجوانمردانه ما را از هم دور کردند .
امروزه ، در ایام " سالگشتگی " : " دوستت می دارم بی آن که بخواهمت " .
|
| |||||||
| |||||||
طرح این گونه پرسش ها بعید نیست !
از میان پرسش های چهار جوابی کنکور
سرعت نور چه قدر است ؟
الف : بد نیست ب : خوب است ج : شما چه طورین ؟ د : چه خبرا ؟