کیوان قدر خواه را دوست داشته ام و شعر او را .
دوازدهم آذر ماه سال ۸۲ دوستداران او در زمان حیاتش - در حالی که بیمار بود - برای تجلیل از اودر اصفهان مراسمی برگزار کردند و از من هم خواسته شد تا در این مراسم در تکریم و تجلیل از او سخنرانی کنم . آن چه می خوانید متن آن سخنرانی است .
افسوس که او زود از این جهان رفت . یادش گرامی باد .
آوازهاي آبي كاشي
در بازتاب هزاران هزار نقش جهان ـ كهكشان نور ـ
از صفه ي بلند صفاهان ـ سكوي سنگ ـ
از ديده ي قديم پدر تا پسر
در آينه ي شب ، در اهتزاز
نسيم از كجاوزيد ؟
اول بار ، دزدكي ، بي آن كه خانواده ام بفهمند در ۱۴ يا ۱۵سالگي براي ديدن دوستم كه قرارشده بود تمام تابستان را در خانه ي عمه اش در اصفهان بگذراند ، به اصفهان آمدم . از گاراژ با يك ماشين دربست يك راست رفتم به خانه ي عمه ي دوستم . ازآن خانه هاي باشکوه که دور تا دورش اتاق است با ارسي هاي رنگين و حياط در وسط است.
شب در حياط رختخواب پهن كردند و تا دير وقت زير آسماني درخشان حرف زديم . صبح فردايش به تهران برگشتم . از آن روز، اصفهان ، خاطره اي بود از يك حياط و خانه و ارسي هاي رنگين .
بعد ها هم به اصفهان آمدم . مثل فرنگي جماعت . نديد بديد . از عظمت و شكوه ميدان نقش جهان ، مسجد امام ، مسجد شيخ لطف الله ، كاخ عالي قاپو ، مدرسه ي چار باغ و منار جنبان حيرت كردم . جلوي اين جاها ايستادم و عكس يادگاري هم گرفتم .
بعدها فهميدم كه آنچه ديده ام « اصفهان » نبوده . كارت پستال هايي از اصفهان بوده است .
بعدها اصفهان را به گونه اي ديگر ديدم :
به آواز آبي كاشي ها گوش دادم . جلوي در ورودي مسجد امام با دو طره ي بافته اش و محراب ها ايستادم و زير لب زمزمه كردم :
« در نمازم خم ابروي تو باياد آمد ، حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد »
به كاشي هاي زرد رنگ مدرسه ي چار باغ نگاه كردم كه گل آفتاب گردان را تداعي مي كرد كه هميشه رو به نور دارد . علم ، نور ، گل آفتاب گردان ، رنگ زرد كاشي ها كه ضمناً غروب قدرت صفويه را هم به ياد مي آورد .
با شرم و حجبي ويژه ي عاشقان جوان ، كه صورتشان گل مي اندازد، به مسجد شيخ لطف الله
ـ تنهامسجد بي گلدسته ـ با كاشي هايي با رنگ شوخ و زنانه ـ شير قهوه اي ـ با آن راهروي
پيچ در پيچ ـ كه پيچاپيچي رسيدن به « زن » را تداعي مي كند ـ و صحني كه به راستي چون
حجله ي شب زفاف با حرير رنگ ها و نور ها آراسته شده است نگاه مي كردم و آن گاه از هوش
مي رفتم . دستي مهربان و نوازشگر در عالم خيال تكه كاهگلي كه از ديوار كاهگلي آن خانه كه يك شب در آن مهمان بودم و به آن آب زده بودند ، جلوي بيني ام مي گرفت تا به هوش مي آمدم .
هميشه رشته اي نامريي از جنس عشق مرا به اصفهان وصل كرده است .
مي دانستم كه در پشت اين بناها هنرمنداني بوده اند كه در شكوه و عظمت اين آثار رازهايي را پنهان داشته اند كه جز با عشق به فرهنگ و هنر اين ديار بر تو آشكار نخواهد شد و مي دانستم كه همه ي شكوه و جلال اصفهان « اين ها » نيست .
مي دانستم كه « در غياب انسان / جهان را هويتي نيست » .
اول بار در قصه اي از« بهمن فرسي » ،آنجا كه قهرمان قصه قصد دارد به محض آن كه به اصفهان رسيد به « تخت فولاد » برود ، دانستم كه پيش از اين چه بسيار آدميان ـ خاص و عام ـ در اين شهر ، در كوچه پس كوچه ها ، در آن خانه ها كه نگاه من محرم نيست تا آن ها را ببيند ، زندگي ها كرده اند . به زندگي عشق ورزيده اند و به قدر « همت و فرصت خويش » به اصفهان و جهان معنا داده اند.
آن شنيدي خانه اي كوچك كه آزادي
هم در آنجا بود و بيرونجاش زندان بود ؟
دلم مي خواست « گوشه هاي اصفهان » را ببينم . و سر انجام گوشه هاي اصفهان را در
« گوشه هاي اصفهان » كيوان قدر خواه پيدا كردم . محله ي دالبتي ، سرچشمه ، خيابان نظر ،
تل عاشقان ، محله ي چهل دختران ، محله ي سنبلستان ، زينبيه ، چرخاب ، هارون ولايت، جويباره ، مادي نياسرم كه با مادي هاي ديگر رونق و شكوه زاينده رود را مي شكنند و بي مقدارش مي كنند .
بسياري آدم ها را شناختم كه به اصفهان هويت داده اند.
شما هم ، حتماً مثل من كتاب « افسانه ي اصفهان آبي » به كوشش خسرو احتشامي را ديده ايد. در اين كتاب او از ۱۲۲ نفر تصاويري به چاپ رسانده كه هر يك در زمينه هاي گوناگون فرهنگ و هنر نه به اصفهان و نه به ايران ، بلكه به جهان معنا داده اند . البته در اين كتاب تصوير بسياري از فرهيختگان نيست ، از جمله :
هوشنگ و احمدگلشيري ،محمد رحيم اخوت ، كيوان قدر خواه ، علي خدايي ،
رضا شادزي،علي رفيعي ،رضانور بختيار، ابوالحسن نجفي وديگران و ديگران . اين كتاب از آن
كتاب هايي است كه « مثنوي هفتاد من كاغذ » خواهد شد . ما نخواهيم بود . اصفهان خواهد بود و در جلد صدم و هزارم تصاويري خواهد آمدكه بي وجودشان اصفهان فقط موزه اي خواهد بود .
ماهرويان بس كه در هر كوچه جولان مي كنند
ماه نتواند شدن صائب ! در اصفاهان سفيد
اصفهان شما در اين سال ها چون تهران ما به ناگهان تغيير چهره داه است . « سيبه » ها خراب
مي شوند تا بزرگراه ها اين سوي شهر را به آن سو وصل كنند .
آقاي قدر خواه عزيزم ! كتابفروشي « تأييد» كجاست ؟ خانه ي « آصفه » و « خانواده ي توتونچيان » و« دختران مليله دوز ارمني » و« سودابه » وديگراني كه تو « ارسلان » خواندي تا كسي بنداند كه كيستند ، كجاست ؟ خانه ي « رباب » عمه ي حقوقي كجاست ؟ و خانه عمه ي دوست من در چهارده ، پانزده سالگي من كجاست ؟
اگر اصفهان ، در زمينه ي شعر سنتي به ملك الشعرايش مي نازد و در شعر امروز به محمد حقوقي ، ضياء موحد، حميد مصدق و ديگران و ديگران ، مي بايد در شعر مدرن و جهاني به كيوان قدر خواه ببالد و در فرداهاي نه دور به شاعران جوان ، يا به قول نيما به « نوخيزان ، كه پي اش بگرفته ، از دور مي خوانند . مثلاً به اين « اميد شمس » پسر جوان « حسين شمس » دوست دوره ي نوجواني و جواني من كه اصفهاني بودن را به تهراني بودن ترجيح داد و در اينجا رحل اقامت افكند.
نمي دانم چه رازي در سرشت و اخلاق و رفتار هنرمندان و روشنفكران اصفهان است كه با يك بار ديدنشان در مي يابي كه در اين برهوت بدگماني و شك ، عاطفه ي سرشارشان مي درخشد و در سردترين لحظه هاي نوميدي ، گرماي اميد بخششان ناباوري را تخطئه مي كند .
در اين سال ها بهترين لحظه هاي عمرم را با محمد حقوقي ، زاون قوكاسيان ، ضياء موحد ، رضا شادزي ، محمد رحيم اخوت و علي خدايي گذراندم ، لحظه هايي سرشار از صفا و صميميت .اما كيوان قدر خواه مرا « اهلي » كرده است . اهلي كردن كه مي دانيد به قول « شازده كوچولو » ي سنت اگزوپري يعني چه ؟ او مرا اهلي كرده تا زندگيم مثل آفتاب روشن باشد . حالا به ياد مي آورم كه آن راز چيست . رازي كه بسيار ساده است . فقط با چشم دل مي توان خوب ديد . اصل چيزها از چشم سر پنهان است .
كيوان قدرخواه تا به امروز چهار مجمـوعــه ي شـــعر منتشركرده است : « گـوشــه هاي اصــفهان » ( ۱۳۷۰) ، « پريخواني ها » ( ۱۳۷۳) ، « از تواريخ ايام » ( ۱۳۷۷ ) و « سايه هاي نياسرم » ( ۱۳۸۱ ) مجموعه هايي كه به دور از هياهوها و جنجال هاي نشر ، آرام آمدند و آرام آرام در ادبيات معاصر و شعر معاصر ايران جايگاه خود را يافتند. اين چهاردفتر از شــاعر ، چهره اي متفاوت از ديگر شاعران به مــا ارائــه مي كنند . شاعري فرهيخته و فروتن ، كه در طي سال ها سرخويش گرفته است وبا اطلاع از چند و چون جريان شعر امروزجهان كار خود را مي كند. اگر در گفته هاي من شيفتگي مي يابيد ، از اين روست كه سال ها با شعر اين شاعر حشر ونشر داشته ام ، و در اين حشر ونشر ، حركت گام به گام او را به سوي تكامل شعري دنبال كرده ام و هرشعر او را در كنار شعرشاعران ديگر سنجيده ام . شعر او نشانه ي اشراف شاعر به جوهر شعر ، ساخت و زبان است كه با ديد و جهان بيني ودرك زمان و جهان معاصر، او را با ادبيات پيشرو همگام و همراه كرده است .
شعرهايي كه وجوه گوناگون و تكاملي شعر امروز را به زيباترين شكل ـ در ساختاري هنرمندانه و بسيار بديع و تازه ـ به تماشا ميگذارد واگر جز اين باشد به منطق تكامل شعر امروز بايد به ديده ي ترديد نگريست .
« گوش كنيد ! كسي چيزي پرتاب كرد ؟
چه رعشه اي جهان را فرا گرفته است »
از يك شاعر امروز جزشعر ناب ، معاصر ، پيشرو و متشكل و كامل ، ديگر چه ميخواهی؟ اين همه دليل ، براي شيفتگي من به شعر كيوان قدر خواه كافي نيست ؟
اما شما فكر مي كنيد براي رسيدن به اين حد، قدر خواه به تنهايي و بي شور عشق مي توانست اين راه را بپيمايد ؟
« گوش كنيد
باد از سرچشمه مي وزد
زنجيره هاي صدا درهم بافته مي شوند
« ناهيد » از اعماق سيبه هاي تاريك مي خواند
صدايش بر برگ ها و آب ها مي سايد »
و زندگي شاعرانه و شعر كيوان را سرشار مي كند .
آقاي كيوان قدر خواه عزيزم ! اين طور نيست ؟