تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

سوسمار شبه روشنفکر : منصور ملکی

 

" اگر یک سوسمار بودیم ... " کتاب کوچک و جمع و جور و بامزه ای است .

منصور ضابطیان در گفت و گوهایی با هنرمندان به ناگهان این پرسش را مطرح کرده است که فرق سوسمار و تمساح چیست و اگر سوسمار بودید چه کسی را می خوردید ؟

بعد آمده و فقط همین پرسش و پاسخ هنرمندان را در کتابی که وصفش آمد چاپ کرده است .

 

اما غرض من ا ز ذکر معرفی این کتاب آوردن دو قسمت است و مقایسه ی این دو قسمت و نتیجه گرفتن که بعضی ها فکر می کنند که روشنفکری بامزه هستند اما حرف هایشان داد می زند که ادا و اطوارشان زیاد است و حرف هایشان نوعی ادای روشنفکری است  و به عبارتی این حرف ها ا ز دهن آن ها بزرگ تر است .

 

اول حرف های احمد رضا احمدی را بخوانید که چه قدر صمیمانه و با چه طنز فوق العاده ای و با چه ایجاز بی نظیری با پرسش برخورد کرده است  ( به خلاف آن دیگری که فکر می کند در طنز باید همه چیز را قاطی هم کرد و وراجی کرد  ) :

 

می دانید تفاوت تمساح و سوسمار در چیست ؟

فرقی ندارند ، هر دوشان " س " دارند .

صرف نظر از این تفاوت ، اگر شما سوسمار یا تمساح بودید چه کسی را می خوردید ؟

من حاضر نبودم تمساح یا سوسمار باشم .

مگر دست شماست ؟ فرض کنید بودید !

خیلی خب ، اگر یک روز تبدیل به تمساح شدم ، مطمئن باش به اولین نفری که تلفن بزنم تویی .

 

حالا حرف های ............( بازیگر سینما ) را بخوانید :

 

آیا می دانی تفاوت یک تمساح و سوسمار در چیست ؟

سوسمار کوچک تر از تمساح است . فکر می کنم تمساح ها بلدند نخ دندان بکشند ، اما سوسمارها نمی توانند این کار را بکنند .

صرف نظر از این تفاوت ، تو اگر تمساح یا سوسمار بودی چه کسی را می خوردی ؟

خیلی ها را ... خیلی ها را .... خیلی ها را ... یک سوسمار بی رحم خون آشام می شدم که در عین حال شاعر هم هست و توتون هم می جود و حسرت می خورد که چرا نمی تواند به خاطر دست و پای کوچکش کوهنوردی کند . روزهای بارانی می رود توی برکه و زیر لب آوازی زمزمه می کند . عاشق است ، اما به شدت خونخوار .

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

در باره ی آفساید پناهی : منصور ملکی

 

به مدد بازار قاچاق ! فیلم " آفساید " از جعفر پناهی را دیدم .

فیلم به طرز وحشتناکی بد است ! فیلم سینما نیست . فیلم شبیه  یک نوار ویدیویی است که برخی از گروه ها از تلویزیون الجزیره پخش می کنند !

فیلمی به شدت شعاری. ضد سینما . پر از اغراق و مبالغه درباره ی موضوعی که نه برای روشنفکر و نه برای مردم مسئله ای حیاتی نیست .

درباره ی این فیلم مفصل خواهم نوشت .

پناهی با آفساید بازی سینما را باخت و از جام سینما خارج شد !

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

رستم موسیقی ایران !

 

خبردادند که آقای همافر - رییس مرکز موسیقی - در مراسم تودیع خود و معارفه ی جانشینش در ستایش از " داوود گنجه ای " ( نوازنده ی کمانچه و موسیقیدان ) گفته است که :

داوود گنجه ای، رستم موسیقی ایران است !

امیدوارم خبر درست نباشد .

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

عکاسی ممنوع !

 

 نمی دانم کتاب " راز داوینچی " را خوانده اید ؟

آیا فیلم آن را دیده اید ؟

داستان فیلم در موزه ی " لوور " فرانسه ( پاریس ) می گذرد

و به مناسبت هایی در کتاب از این موزه صحبت می شود و در فیلم این موزه را نشان می دهند .

به عبارتی دیگر این موزه لوکیشن فیلمی شده است که چون اسقبال از آن زیاد بوده است از برکت این کتاب و این فیلم ، این موزه همچنان مردم را به سوی خود می کشد و صد البته کتاب و فیلم تبلیغ فوق العاده ای برای این موزه است .اما ...

هنوز برای من دلیل مخالفت مسوولان موزه ی هنرهای معاصر تهران برای عکاسی از نمایشگاه ها و ساختمان آن روشن نشده است.

من در مقام مدیر روابط عمومی این موزه بارها از همکاران خود پرسیده ام چرا ؟

و آنان هم نمی دانند چرا !

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

خوشم آمد : منصور ملکی

" ترینیداد و توباگو " از کشورهایی است که نمی دانم در کجای نقشه ی جغرافیاست . نام این کشور مرا به یاد کشورهایی می اندازد که روزگاری دکتر ولایتی آن ها را کشف می کرد !

از تیم فوتبال این کشور خیلی خوشم آمد که روی گزارشگر تلویزیون ایران را کم کرد .

گزارشگر کانال سه تلویزیون ایران از اول بازی هی تو سر این تیم می زد و در مقایسه با تیم فوتبال سوئد ، این تیم را خوار و خفیف می دانست .( اصلا یکی نیست به این آدم های پر مدعا بگوید تو را چه به تفسیر کردن و نقد  بازی ؟ گزارشت را بده ) .

 خوشم آمد از این تیم " ترینیداد و توباگو " که روی این گزارشگر را کم کرد .

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

نامش قلبم را می لرزاند : منصور ملکی


چه ضرورت غرورانگيز و خجلت آوري كه بخواهي درباره «ايران درودي» چند كلامي بنويسي كه آن وقت كه تو قلم به دست گرفتن هم نمي توانستي بزرگاني چون «آندره مالرو»، «ژان كوكتو» و «هوشنگ طاهري»  درباره اش سخن ها گفته و نوشته اند و آن «غول زيباي رنج» براي «تلاش رنگين» او شعري سروده و نيز بسياري از منتقدان نشريات هنري جهان و ايران از او گفته اند.
ايران درودي در نقاشي ايران به جايگاهي ايستاده است بس بلند، جايگاهي شايسته او كه با رنج ساليان دراز و تلاش و كوشش و حضور، راهش را طي كرده است. در ۱۳۱۵ در مشهد به دنيا آمد و چون از خاك روييد، با قلم مويي در دست كه آسمان را نشانه گرفته بود تا نامي بر آن بنويسد و از همان سالها تا به امروز بر آسمان، بر امواج شن، بر شهرها و بر قريه هاي مدفون در نور مي نويسد، آن نام ناتمام را، آن نقش را ...
بسيار خردسال بود كه پدر نخستين جعبه مدادرنگي را به دستش داد و با مهرباني از زيبايي نقش ها و درخشش رنگ ها برايش گفت و او در پي جرقه اي از خلاقيت كه با آن تمام هستي خود را شعله ور ساخت به اين جهان نگريست. راز سايه روشن ها، طرح ها و رنگ ها را تجربه كرد. منطق زمان و مكان را به هم ريخت. چارچوب دانسته ها و ندانسته ها از هم پاشيدند و خاطرات شفاف گستره ها، قطره ها، بلورها، عشق ها و گل ها بر روي بوم هايش روييدند.
«بيش از او، صورتگران بسيار، از آميزه  برگ ها، آهوان برآوردند، يا بر شيب كوهپايه اي رمه اي كه شبانش در كج و كوج ابر و ستيغ كوه نهان است، يا به سيري و سادگي در جنگل پرنگار مه آلود، گوزني را گرسنه كه ماغ مي كشيد.» اما از ايران درودي خواسته شد كه «آه و آهن و آهك زنده، دود و دروغ و درد» را به شباهت هايي بر بوم هايش تصوير كند.
از او خواسته شد «فرياد» را تصوير كند. از او خواسته شد تا «عصر» ما را تصوير كند. از او خواسته شد تا «حرمت» ما را تصوير كند و او پيش از آن كه از او خواسته شود، خود آنچه خواسته شد به تصوير در آورده بود، تا شايسته درود باشد.
اين گل ها، كه گاه كناره وسعت كوير خراسان را گلباران مي كنند، گاه به هيئت انسان هايي نمودار مي شوند. انسانهايي آزاده و پاكيزه. اين معصوميت و مظلوميت مادرانه كه در جان شيشه هاي بلور جان مي گيرند. اين كويرهاي بي نهايت گسترده، اين شهرهاي يخ زده، اين غروب ها، در دور دست ها و اين همه نور و نور و نور كه در انفجار، ذات حركت مي شود
تلاش هاي رنگيني است كه تصوير واكنش ها و بازتاب ذهن نقاش را بر بوم هاي سفيد اين پرده داران رازهاي نقاش ثبت مي كند تا از ايران درودي نقاش بي همتايي بسازد، كه با اهل جهان سخن مي گويد.
آنگاه كه با نقاشي هاي درودي آشنا شدم دريافتم كه او را نمي توان در چارچوب خاصي،  نقاش ايراني دانست. از خود مي پرسيدم چگونه او را پيشتر از آن كه ما: از خود بدانيم، جهان او را شناخته است؟ چرا و چگونه و چطور بزرگاني از غرب با نقاشي و حرف و حديثش آشنا شده اند؟ نام ها آن قدر بزرگ بود كه ايران درودي را بسيار از ما دور مي كرد. شايد هم، سن و سال ما، سن و سال شگفت زدگي بود.
سالها بعد از انقلاب به ايران بازگشت، با انبوهي از نقاشي هايش. معاونت هنري وقت در سالن هاي بناي آزادي نمايشگاهي برايش ترتيب داد.
و از آن پس او همه وقت در رفت و آمد، به اينجا و آنجا و بيشتر در رفت و آمد بين پاريس و تهران بود. در ديدارهايي با او، آن احساس دوري از او به خاطر عظمت كارهايش به نزديكي و نزديكي بدل شد.
سن و سالي از او گذشته است، بسيار صميمي و جدي است. هنوز آداب سنتي و ديد و بازديد را حفظ كرده است. هر بار به ديدن ما مي آيد، با دسته گلي يا جعبه اي شيريني آمده است. مي آيد، مي نشيند و از اين در و آن در سخن مي گويد، از كتاب نقاشي هايش، كه هنوز در وسواس او منتشر نشده تا جلد دومي بر كتاب نقاشي هايش باشد. از چاپ هاي متعدد كتاب «در فاصله  دو نقطه...» مي گويد. كتابي كه خوش درخشيد و بسياري دوستش داشتند. تا وقتي «شهين حنانه» زنده بود با هم مي آمدند و علاوه بر همه حرف و سخن ها، كمي هم غيبت از اين و آن شيرين بود.
هر گاه به خانه اش رفته ام، خود را ميان تابلوهايي در قطع هاي بزرگ از او زنداني يافتم. هيچ گاه او را در لباس كار نديدم. پس چه وقتي نقاشي مي كند. آن هم در اين قطع هاي بزرگ؟
غروري شكوهمند دارد، از آن رو كه باليدنش فروتنانه بود. مي دانستم كه او هيچ گاه اثري از خود را به كسي هديه نكرده است، چرا كه در ديدارهايش از نقاشي و دنياي نقاشي دور مي شود. مي شود يك انسان معمولي، با رفتاري صميمانه، بي ادا و اطوارهاي روشنفكرانه. به شگفت ماندم وقتي تابلويي از خود را به ما- من و خانواده ام-هديه كرد. با او هم عقيده شدم كه: «نقاش ها كور به دنيا مي آيند كه با چشم قلب ببينند». مي دانست كه دوست داشتم از او كاري داشته باشم. مي دانست كه نامش در زير تابلويش قلبم را مي لرزاند.

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1385ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

در گوشه های اصفهان : منصور ملکی

 

 

 کیوان قدر خواه را دوست داشته ام و شعر او را .

دوازدهم آذر ماه سال ۸۲ دوستداران او در زمان حیاتش - در حالی که بیمار بود - برای تجلیل از اودر اصفهان مراسمی برگزار کردند و از من هم خواسته شد تا در این مراسم در تکریم و تجلیل از او سخنرانی کنم . آن چه می خوانید متن آن سخنرانی است . 

افسوس که او زود از این جهان رفت . یادش گرامی باد . 

 

آوازهاي آبي كاشي

در بازتاب هزاران هزار نقش جهان ـ كهكشان نور ـ

 

از صفه ي بلند صفاهان ـ سكوي سنگ ـ

از ديده ي قديم پدر تا پسر

 در آينه ي شب ، در اهتزاز

 نسيم از كجاوزيد ؟

 

اول بار ، دزدكي ، بي آن كه خانواده ام بفهمند در ۱۴ يا ۱۵سالگي براي ديدن دوستم كه قرارشده بود تمام تابستان را در خانه ي عمه اش در اصفهان بگذراند ، به اصفهان آمدم . از گاراژ با يك ماشين دربست يك راست رفتم به خانه ي عمه ي دوستم . ازآن خانه هاي باشکوه که دور تا دورش اتاق است با ارسي هاي رنگين و حياط در وسط است.

 شب در حياط رختخواب پهن كردند و تا دير وقت زير آسماني درخشان حرف زديم .  صبح فردايش به تهران برگشتم . از آن روز، اصفهان ، خاطره اي بود از يك حياط و خانه و ارسي هاي رنگين .

بعد ها هم به اصفهان آمدم . مثل فرنگي جماعت . نديد بديد . از عظمت و شكوه ميدان نقش جهان ، مسجد امام ، مسجد شيخ لطف الله ، كاخ عالي قاپو ، مدرسه ي چار باغ و منار جنبان حيرت كردم . جلوي اين جاها ايستادم و عكس يادگاري هم گرفتم .

بعدها فهميدم كه آنچه ديده ام « اصفهان » نبوده . كارت پستال هايي از اصفهان بوده است .

بعدها اصفهان را به گونه اي ديگر ديدم :

به آواز آبي كاشي ها گوش دادم . جلوي در ورودي مسجد امام با دو طره ي بافته اش و محراب ها ايستادم و زير لب زمزمه كردم :

« در نمازم خم ابروي تو باياد آمد ، حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد »

 به كاشي هاي زرد رنگ مدرسه ي چار باغ نگاه كردم كه گل آفتاب گردان را تداعي مي كرد كه هميشه رو به نور دارد . علم ، نور ، گل آفتاب گردان ، رنگ زرد كاشي ها كه ضمناً غروب قدرت صفويه را هم به ياد مي آورد .

با شرم و حجبي ويژه ي عاشقان جوان ، كه صورتشان گل مي اندازد، به مسجد شيخ لطف الله
ـ تنهامسجد بي گلدسته ـ با كاشي هايي با رنگ شوخ و زنانه ـ شير قهوه اي ـ با آن راهروي
پيچ در پيچ ـ كه پيچاپيچي رسيدن به « زن » را تداعي مي كند ـ و صحني كه به راستي چون
حجله ي شب زفاف با حرير رنگ ها و نور ها آراسته شده است نگاه مي كردم و آن گاه از هوش

 مي رفتم . دستي مهربان و نوازشگر در عالم خيال تكه كاهگلي كه از ديوار كاهگلي آن خانه كه يك شب در آن مهمان بودم و به آن آب زده بودند ، جلوي بيني ام مي گرفت تا به هوش مي آمدم .

هميشه رشته اي نامريي از جنس عشق مرا به اصفهان وصل كرده است .

مي دانستم كه در پشت اين بناها هنرمنداني بوده اند كه در شكوه و عظمت اين آثار رازهايي را پنهان داشته اند كه جز با عشق به فرهنگ و هنر اين ديار بر تو آشكار نخواهد شد و مي دانستم كه همه ي شكوه و جلال اصفهان « اين ها » نيست .

مي دانستم كه « در غياب انسان / جهان را هويتي نيست » .

اول بار در قصه اي از« بهمن فرسي » ،آن‌جا كه قهرمان قصه قصد دارد به محض آن كه به اصفهان رسيد  به « تخت فولاد » برود ، دانستم كه پيش از اين چه بسيار آدميان ـ خاص و عام ـ در اين شهر ، در كوچه پس كوچه ها ، در آن خانه ها كه نگاه من محرم نيست تا آن ها را ببيند ، زندگي ها كرده اند . به زندگي عشق ورزيده اند و به قدر « همت و فرصت خويش » به اصفهان و جهان معنا داده اند.

آن شنيدي خانه اي كوچك كه آزادي

هم در آنجا بود و بيرونجاش زندان بود ؟

دلم مي خواست « گوشه هاي اصفهان » را ببينم . و سر انجام گوشه هاي اصفهان را در
« گوشه هاي اصفهان » كيوان قدر خواه پيدا كردم . محله ي دالبتي ، سرچشمه ، خيابان نظر ،
تل عاشقان ، محله ي چهل دختران ، محله ي سنبلستان ، زينبيه ، چرخاب ، هارون ولايت، جويباره ، مادي نياسرم كه با مادي هاي ديگر رونق و شكوه زاينده رود را مي شكنند و بي مقدارش مي كنند .

بسياري آدم ها را شناختم كه به اصفهان هويت داده اند.

شما هم ، حتماً مثل من كتاب « افسانه ي اصفهان آبي » به كوشش خسرو احتشامي را ديده ايد. در اين كتاب او از ۱۲۲ نفر تصاويري به چاپ رسانده كه هر يك در زمينه هاي گوناگون فرهنگ و هنر نه به اصفهان و نه به ايران ، بلكه به جهان معنا داده اند . البته در اين كتاب تصوير بسياري از فرهيختگان نيست ، از جمله :

هوشنگ و احمدگلشيري ،محمد رحيم اخوت ، كيوان قدر خواه ، علي خدايي ،
رضا شادزي،علي رفيعي ،رضانور بختيار، ابوالحسن نجفي وديگران و ديگران . اين كتاب از آن

كتاب هايي است كه « مثنوي هفتاد من كاغذ » خواهد شد . ما نخواهيم بود . اصفهان خواهد بود و در جلد صدم و هزارم تصاويري خواهد آمدكه بي وجودشان اصفهان فقط موزه اي خواهد بود .

 

ماهرويان بس كه در هر كوچه جولان مي كنند

ماه نتواند شدن صائب ! در اصفاهان سفيد

اصفهان شما در اين سال ها چون تهران ما به ناگهان تغيير چهره داه است . « سيبه » ها خراب

مي شوند تا بزرگراه ها اين سوي شهر را به آن سو وصل كنند .

آقاي قدر خواه عزيزم ! كتابفروشي « تأييد» كجاست ؟ خانه ي  « آصفه » و « خانواده ي توتونچيان » و« دختران مليله دوز ارمني » و« سودابه » وديگراني كه تو « ارسلان » خواندي تا كسي بنداند كه كيستند ، كجاست ؟ خانه ي « رباب » عمه ي حقوقي كجاست ؟ و خانه عمه ي دوست من در چهارده ، پانزده سالگي من كجاست ؟

اگر اصفهان ، در زمينه ي شعر سنتي به ملك الشعرايش مي نازد و در شعر امروز به محمد حقوقي ، ضياء موحد، حميد مصدق و ديگران و ديگران ، مي بايد در شعر مدرن و جهاني به كيوان قدر خواه ببالد  و در فرداهاي نه دور به شاعران جوان ، يا به قول نيما به « نوخيزان ، كه پي اش بگرفته ، از دور مي خوانند . مثلاً به اين « اميد شمس » پسر جوان « حسين شمس » دوست دوره ي نوجواني و جواني من كه اصفهاني بودن را به تهراني بودن ترجيح داد و در اينجا رحل اقامت افكند.

نمي دانم چه رازي در سرشت و اخلاق و رفتار هنرمندان و روشنفكران اصفهان است كه با يك بار ديدنشان در مي يابي كه در اين برهوت بدگماني و شك ، عاطفه ي سرشارشان مي درخشد و در سردترين لحظه هاي نوميدي ، گرماي اميد بخششان ناباوري را تخطئه مي كند .

در اين سال ها بهترين لحظه هاي عمرم را با محمد حقوقي ، زاون قوكاسيان ، ضياء موحد ، رضا شادزي ، محمد رحيم اخوت و علي خدايي گذراندم ، لحظه هايي سرشار از صفا و صميميت .اما كيوان قدر خواه مرا « اهلي » كرده است . اهلي كردن كه مي دانيد به قول « شازده كوچولو » ي سنت اگزوپري يعني چه ؟ او مرا اهلي كرده تا زندگيم مثل آفتاب روشن باشد . حالا به ياد مي آورم كه آن راز چيست . رازي كه بسيار ساده است . فقط با چشم دل مي توان خوب ديد . اصل چيزها از چشم سر پنهان است .     

كيوان قدرخواه تا به امروز چهار مجمـوعــه ي شـــعر منتشركرده است :  « گـوشــه هاي اصــفهان » ( ۱۳۷۰) ، « پريخواني ها » ( ۱۳۷۳) ، « از تواريخ ايام » ( ۱۳۷۷ ) و « سايه هاي نياسرم » ( ۱۳۸۱ ) مجموعه هايي كه به دور از هياهوها و جنجال هاي نشر ، آرام آمدند و آرام آرام در ادبيات معاصر و شعر معاصر ايران جايگاه خود را يافتند. اين چهاردفتر از شــاعر ، چهره اي متفاوت از ديگر شاعران به مــا ارائــه مي كنند . شاعري فرهيخته و فروتن ، كه در طي سال ها سرخويش گرفته است وبا اطلاع از چند و چون جريان شعر امروزجهان كار خود را مي كند. اگر در گفته هاي من شيفتگي مي يابيد ، از اين روست كه سال ها با شعر اين شاعر حشر ونشر داشته ام ، و در اين حشر ونشر ، حركت گام به گام او را به سوي تكامل شعري دنبال كرده ام و هرشعر او را در كنار شعرشاعران ديگر سنجيده ام . شعر او نشانه ي اشراف شاعر به جوهر شعر ، ساخت و زبان است كه با ديد و جهان بيني  ودرك زمان و جهان معاصر، او را با ادبيات پيشرو همگام و همراه كرده است .

شعرهايي كه وجوه گوناگون و تكاملي شعر امروز را به زيباترين شكل ـ در ساختاري هنرمندانه و بسيار بديع و تازه ـ به تماشا ميگذارد واگر جز اين باشد به منطق تكامل شعر امروز بايد به ديده ي ترديد نگريست .

     «  گوش كنيد ! كسي چيزي پرتاب كرد ؟

     چه رعشه اي جهان را فرا گرفته است »

     از يك شاعر امروز جزشعر ناب ، معاصر ، پيشرو و متشكل و كامل ، ديگر چه ميخواهی؟ اين همه دليل ، براي شيفتگي من به شعر كيوان قدر خواه كافي نيست ؟

اما شما فكر مي كنيد براي رسيدن به اين حد، قدر خواه به تنهايي و بي شور عشق مي توانست اين راه را بپيمايد ؟

« گوش كنيد

باد از سرچشمه مي وزد

زنجيره هاي صدا درهم بافته مي شوند

« ناهيد » از اعماق سيبه هاي تاريك مي خواند

صدايش بر برگ ها و آب ها مي سايد »

و زندگي شاعرانه و شعر كيوان را سرشار مي كند .

 

آقاي كيوان قدر خواه عزيزم ! اين طور نيست ؟

 

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

ِِشش شعر جدید : یاسمن کاظمی

 

 ۱:

 

نگاهم را

به هیبت بی قراری هایم دوخته ام

پرسه های غریبه ای را

به حوالی ذهنم راه داده ام

 

آه ...

شاید نوید عشق !

۲ :

 

انگار

هیچ کس نشسته بود لب پنجره

و همه کس ،

به حادثه ای که قاب نداشت

عجیب نگاه می کرد .

آخر

باد که وسوسه ی پرواز بود

کسی را پر می داد

۳ :

 

بهارا!

به جوانه های تردت قسم

اگر می آیی

آن چنان بیا

که فراموش کنم

فصل های تنهایی را

۴ :

 

امروز را هی می کنیم

که فردای رم کرده ای از راه برسد

 

فردا که گذشت

اسب آرامی می خواهیم

که جنازه مان را با خود ببرد

۵ :

 

دلم گرفته

لرزش دستانم

پر می کشد به سوی تلفن

شماره می گیرم

 

بوق...

بوق...

بغض ناخواسته ام جاری می شود

قطع می کنم

 

دریغ که وقت دلتنگی

حرف هایم

بغض می شود و سکوت

و می دانم

نه تو تاب بی تابی ام داری

نه من توان آرام ماندن

 

دلم گرفته

۶ :

 

به گما نم

همه ی گریه ها

از همان روز شروع شد

که باران مدام

گونه هایم را

بی رحمانه نوازش کرد

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

زنان چرا می گریند؟ ترجمه ی:توکا ملکی

 

پسرک از مادرش پرسيد:

 

-         «چرا گريه مي کني؟»

 

مادر گفت:

 

-         «براي آن که من زن هستم.»

 

پسرک گفت:

 

-         «نمي فهمم!»

 

مادر، او را در آغوش کشيد و گفت:

 

-         «هرگزا، نخواهي فهميد.»

 

پس، پسرک از پدرش پرسيد:

 

-         «چرا مادر، بي هيچ دليلي گريه مي کند؟»

 

پدر گفت:

 

-         «همه ي زنان، بي دليل گريه مي کنند.»

 

اين سخن، همه ي آن چيزي بود که پدر مي توانست بگويد

 

پسرک بزرگ و بزرگ تر شد.

 

مردي شد

 

و هنوز از گريه ي بي دليل زنان در شگفت بود.

 

و سرانجام در دعايي از خدا خواست تا به پرسش او پاسخ دهد – چرا که

مي پنداشت خدا پاسخ را مي داند-

 

و خدا دستور داد تا او بپرسد.

 

- خدايا! زنان چرا، چنين آسان و بي دليل مي گريند؟»

 

و خدا پاسخ داد:

 

- «آن هنگام که زن را آفريدم، برآن بودم که در خلقت او، استثنايي باشد،

 

شانه هايش را به کفايت قوي ساختم

 

تا بتواند سنگيني دنيا را تاب آورد،

 

چندان صبورش آفريدم تا بتواند طرد شدن از سوي فرزندان را تاب آورد.

 

به زن نيرويي معنوي بخشيدم

 

تا به مردش و فرزندانش آرامش بخشد،

 

به او استقامت دادم تا هر بار که از رفتن بازمي ماند

 

- حتي آن هنگام که ديگران از رفتن بازمانده اند-

 

به رفتن ادامه دهد،

 

به او تواني دادم تا از خانواده اش نگهداري کند،

 

تا به هنگام بيماري و خستگي شکايتي بر لب نياورد،

 

به او حساسيت بخشيدم

 

که در همه حال و در هر شرايطي عشق بورزد

 

حتي آن هنگام که فرزندان به سختي او را مي آزارند.

 

به او نيرويي دادم

 

تا مردش را با تمامي اشتباهاتش تحمل کند،

 

به او دانايي دادم تا بينديشد که همسر خوب هرگزا جفتش را نمي آزارد

 

و هرگاه به آزموني آزموده مي شود، بي تزلزل باشد

 

و به آخر، به او گريستن را آموختم

 

و به او اشک دادم که سرشک ببارد.

 

گريستن از آن روست، که هر از گاه که بدان نيازمند است

 

بي هيچ دليل و بهانه و توضيحي بگريد.»

 

خدا پرسيد: «آيا دانستي که زن چرا مي گريد؟»

 

و خدا همچنان ادامه داد:

 

- «زيبايي زن

 

نه در البسه اي که مي پوشد

 

و نه در پيکري که مي آرايدش

 

و نه در چگونگي آراستن موهايش در شانه زدن

 

که در چشمان اوست.

 

زيبايي زن را فقط در چشمان او بايد جست

 

چشماني که شارعي است تا قلب او

 

قلب او – جايي که عشق را منزلگاه است.»

 

این نوشته را توکا میان کاغذها و نوشته های دیگرش پیدا کرد .چندین سال پیش آن را در جایی به زبان انگلیسی خوانده بود و دوست داشت به فارسی برگرداند . امرور به یاد نمی آورد که در متن اصلی نام نویسنده بوده است یا نه .

او به من می گوید در انتخاب بعضی واژه های فارسی به من کمک کردی .

امروز که آن را خواندم خوشم آمد و دوست داشتم در این جا هم بیاورم .

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

فعلاَ...

 

۱:

فعلاً حوصله ی هیچ کاری را ندارم .

۲:

فعلاً دلم نمی خواهد " حرف های خاله زنکی احمد شاملو " را در این وبلاگ بیاورم . فعلاً .

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

مطالب قدیمی‌تر