یک شعر : منصور ملکی
شب گریخته ست
صبح آمده ست
چونان کبوتری که جفتش را آواز می دهد
در این سپیده دم
که جهان تازه سهم من و توست
بغبغو کن !
درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر
شب گریخته ست
صبح آمده ست
چونان کبوتری که جفتش را آواز می دهد
در این سپیده دم
که جهان تازه سهم من و توست
بغبغو کن !
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرأتم می بخشد
روشنم می دارد .
نیما یوشیج
این اشخاص مشهور ، را در حوزه ی اندیشه و فرهنگ و ادبیات می شناسید ؟
فریدون آدمیت ، داریوش آشوری ، جلال آل احمد ، شمس آل احمد ، نادر ابراهیمی ، بهرام بیضایی ، احمد رضا احمدی ، محمد علی سپانلو ، محمد حسین شهریار ، دکتر ذبیح الله صفا ، میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل ، ابراهیم صهبا ، سید محمد طباطبایی ، جابر عناصری ، دکتر قاسم غنی ، مسعود فرزاد ، محمد علی فروغی ، نصرالله فلسفی ، عباس فرات ، سیاووش کسرایی ، کمال الملک ، محمود گلاب دره ای ، دکتر حسین گل گلاب ، حسین قلی مستعان ، فریدون مشیری ، دکتر محمد معین ، اسماعیل مهرتاش ، دکتر پرویز ناتل خانلری ، مجتبی مینوی ، احسان نراقی ، ناظم الاطبا نفیسی ، منوچهر نیستانی ، صادق هدایت ، عباس یمنی شریف ، پرفسور محسن هشترودی و.....
این فهرست بسیار کوچکی از بزرگانی هستند که از " دبیرستان دارلفنون " فارغ التحصیل شدند .
دارم بعد از بیست و اند سال دوباره کتاب " سنگی بر گوری " را می خوانم . از جلال آل احمد ، که ناشر ( نشر جامه دران ) مدعی است که چاپ اول است که دروغ است .
این کتاب را ، اول بار " نشر رواق " ( متعلق به شمس آل احمد ) در زمستان ۱۳۶۰ منتشر کرد .
( و می توانم پز هم بدهم که در صفحه ی اول کتاب " شمس آل احمد " برایم نوشته است : " برای ملکی عزیزم . مال معلمش . حیف که جمع شد و نتوانستم به هنگام برایت بفرستم . ) .
می خواستم کتاب را با چاپ اول مقایسه کنم تا ببینم همان است یا آن که حذفیاتی دارد . آخر کمی عجیب و غریب است اجازه انتشار به این کتاب .
به یاد دارم که حتی در زمان وزارت " عطا مهاجرانی " - که داد و قال راه انداخته بود که بگیر و ببندی در ارشاد نیست و هرکس آزاد است هر چه می خواهد چاپ کند و اگر بعد ها کسی پیدا شد و ادعایی داشت ( مثل هر جامعه ی متمدن غربی ) می تواند برود دادگاه و شکایت کند – ناشری پیدا شده بود تا همین کتاب را چاپ کند و مدت ها سرش دوانده بودند و بعد مهاجرانی در مقابل این پرسش که چرا اجازه نمی دهید ؟ گفته بود : من تلفنی با خانم سیمین دانشور ( همسر جلال آل احمد ) صحبت کردم و ایشان راضی نیست که کتاب منتشر شود . البته چند روز بعدش خانم دانشور این مذاکره ی تلفنی را تکذیب کرده بود و مهاجرانی هم مثل هر سیاستمداری موضوع را به سکوت برگزار کرده بود .
کتاب را در کمتر از یک ساعت خواندم . جایی به نظرم آمد حذفی صورت گرفته است . به خودم امیدوار شدم که هنوز خنگ و فراموشکار نشده ام . حدسم درست بود ، یک سطری حذف شده است - شاید حروفچین جا انداخته است - آن جا که می گوید :
" ... ولی چه فایده ؟ چون پس از آن هم من بارها به امید فرج بعد از مدتی سراغ آزمایشگاه ها رفته ام و در یک گوشه ی کثیف خلای تنگ و تاریکشان سرپا به ضرب یک تکه صابون خشکیده ی عمداً فراموش شده ی رختشویی با هزار تمنا همین حضرات معدود اسپرم را دعوت به نزول اجلال کرده ام و .... " ( صفحه ی ۱۳ ، چاپ جدید ) و تعجب می کنم که چرا این یک سطر – که من رنگی آورده ام - در کتاب نیست ؟ و یا این که یک ، دوغلط چاپی دیدم که زود خودشان را نشان می دهند : صفحه ی ۲۸ که " تصدق " ، " تصدیق " ! و صفحه ی ۴۴ که " تخم ریزیشان " را " تخم ریزشان !" چاپ شده است . ( اصلاً اگر توی این دیار کتابی ، روزنامه ای و ... غلط چاپی نداشته باشد روزگارمان نمی گذرد ! ) .
باری ، قصد نداشتم در این نوشته از چند و چون چاپ این کتاب و مقایسه ی دو چاپ بگویم ، که عنوان نوشته معلوم است که من قصدی دیگر دارم .
من یک بار دیگر هم در وقت خواندن کتاب سفرنامه ی " خسی در میقات " به این مورد برخوردم که در نثر تلگرافی ، شتابزده و با جمله هایی بدون فعل و عصبی و با تمام رک گویی ها و صراحت لهجه و خشونت کلام و بد و بیراه گفتن به عالم و آدم ، که می تواند سبک جلال آل احمد باشد ( به خصوص در نوشته های سیاسی اش ) رد پایی از شعر ( با آن تعریفی که من از شعر دارم ) پیدا می شود . که باورت نمی شود که شخصیتی چون او این قدر با ظرافت و زیبایی به چیزی نگاه کند . نگاهی شاعرانه و بسیار زیبا . آن جا که می گوید :
" ... لباس احرام را از مدینه پوشیده بودیم . و مراسم مسجد و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن . سقف آسمان بر سر ، و ستاره ها چه پایین ، و آسمان و آن ابدیت ، هرچه شعر که از بر داشتم خواندم – به زمزمه ای برای خویش – و هر چه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید . " .
و حالا در کتاب " سنگی بر گوری " در میان همه ی آن حرف های صریح و رک و بی پرده می خوانم :
" ... من هیچ وقت تحمل حیوانات خانگی را نداشته ام . بی تخم و ترکه های دیگر را می شناسم که کفتر بازی می کنند یا قناری و میمون و سگ و طوطی نگه می دارند . یکی دیگر را هم می شناسم که یک اتاق گربه داشت . درست یک اتاق . خودش هم عددش را فراموش کرده بود . و ظهر به ظهر یک مجموعه غذا برایشان می گذاشت که دورش می نشستند و چه تماشایی . و چه کثافتی ! من فقط به گنجشک ها علاقه دارم که یک مرتبه حیاط را پر از سرو صدا می کنند و بعد یک مرتبه معلوم نیست از چه می ترسند و پچ پچ کنان توطئه ای ، و بعد می پرند . وبعد به ماهی های حوض که نه به وقاحت سگ و گربه می رینند و نه باری روی دوش خاکند و اصلاً از جنس دیگرند و در دنیای دیگر . و نشستن سر حوض و تماشای حرکت نرم و تندشان و زیر و بالا رفتن هاشان و تحول رنگشان و فصل تخم ریزیشان و ریسه شدن نرها دنبال ماده ها و بعد بچه ماهی ها ... " .
و نیز دو شعر از نیمایوشیج را با صدای او بشنوید .
|
|
|
|
گروه موسيقى سنتى خنيا به سرپرستى خانم پرى ملكى، خواننده و استاد آواز در ايران، در ماههاى مارس و آوريل برنامههاى تحت عنوان «ترانههاى بهارى» در شهرهاى مختلف آلمان، سوييس و فرانسه اجرا كرد. خانم ملكى در گفتگويى با «عصر شنبه» از جمله از كم و كيف فعاليتهاى خود در ايران و تمايلش به همكارى با هنرمندان جوان سخن گفته است. مصاحبهگر: شهرام ميريان دويچه وله: شما هرازگاهى به دعوت نهادهاى رسمى به خارج از کشور مىآييد. اين برنامهاى که اينبار شما اجرا کرديد داراى چند ويژگى بود. يک اينکه در برنامهها هم تصانيف شاد بود و هم قطعات سازى و ديگر اينکه چهرههايى که ما ديديم بسيار جوان بودند. يعنى هنرمندانى که شما را همراهى مىکردند اکثرا جوان بودند. ممکن است بگوييد که چطور شما اينبار شما رفتيد بسوى جوانان؟ پرى ملکى: در حقيقت من سالهاست که با جوانها کار مىکنم. البته ناگفته نماند که با استادان بزرگ موسيقى و قديمىها هم من کار کردهام. اما جوانها يک حال و هوا و يک کيفيت ديگرى دارند. کار کردن با جوانها را دوست دارم، براى اينکه بسيار مستعد، توانمند، باهوش و خلاقاند و جسارت دارند و گذشته از آن اين حس همکارى که در آن هست خيلى خوب است و آن ارتباطى که آدم با آنها برقرار مىکند و توجهى که به کار و حرفهاى آدم دارند و اينکه به تجربههاى آدم احترام مىگذارند و در کار از آنها استفاده مىکنند، تمام اينها براى من خيلى ارزشمند است و ضمنا براى هنر خانمها هم خيلى ارزش قائلاند که اينهم يکى از ويژگىهاى جوانهاست. بهرحال، من کار کردن با جوانها را هميشه ترجيح دادهام و فکر مىکنم ادامه خواهم داد. دويچه وله: حال که صحبت از هنرمندان جوانتان کرديد، شمارششان شش نفر بود که در ميان آنها دو خانمى را ديديم، دو خانم بسيار جوان و همينطور چهار هنرمند جوان ديگر. پرى ملکى: در گروه ما آقاى حميد بهروزنيا تار مىزنند، آقاى مسلم علىپور که پسر استاد علىپور معروف هستند کمانچه مىزنند. خانم مهسا گلمكانى هستند که سنتور مىزنند و در هلند زندگى مىکنند و براى اجراى برنامه از آنجا به ما ملحق شدند و در يکى از مراکز موسيقى در هلند سنتور درس مىدهند. خانم آوا ايوبى هستند که تارباس مىزنند و ايشان در ايران جزو گروه ارکستر ملىاند و در ارکستر صدا و سيما کار مىکنند و يکى از خانمهاى فعال آنجا هستند، و آقاى نيما نيکطبع که دف و دايره مىزنند و آقاى بامداد ملکى که تنبک مىزنند که بامداد پسر خود من است. دويچه وله: خانم پرى ملکى از اين کنسرتهاى شما که بگذريم، مىرسيم به يکسرى از مسايل اجتماعى ايران. همه مىدانند که بهرحال طى اين ۲۷ سال اخير خانمها اجازه نداشتند که به تنهايى وارد صحنه بشوند و هنر آوازى خودشان را به گوش مشتاقان برسانند. با اين مشکل تا حالا شما چگونه برخورد کردهايد؟ پرى ملکى: بهرحال ما سالها فقط براى بانوان برنامه اجرا مىکرديم. در واقع من از سال ۷۲ مشغول فعاليت و اجراى کنسرت شدم و از ساليان قبل تدريس مىکردم و مىتوانم بگويم ۲۲ـ۲۱ سالى هست که تدريس مىکنم. ولى از سال ۷۲ گروه خنيا را تشکيل دادم و شروع کردم به فعاليت و آن دوران هم فقط براى بانوان برنامه اجرا مىکرديم و آنهم خيلى محدود. حتا سالن رسمى هم نداشتيم و مثلا در سالن منزل و اينجور جاها برنامه اجرا مىکرديم. بعدها، از زمانيکه آقاى خاتمى آمدند، ما توانستيم سالنهاى رسمى را داشته باشيم و جشنواره بخش ويژهى بانوان گذاشتند و اصلا يک جشنواره ويژه بانوان بطور اخص، يعنى مستقل برگزار شد و فعاليت خانمها کمى بيشتر شد. تا سال ۷۹ که بعد از آن کم کم توانستيم بهشکل همخوانى برنامهها را به روى صحنه بياوريم و اجرا بکنيم و الان چندسالى هست که گروه من تشکيل شده از خانمها و آقايان که برنامههاى مختلف مىگذاريم و همه مىتوانند شرکت بکنند، منتهى شرايط آن همخوانىست و تکخوانى نيست. حالا بصورت يک خانم و يک آقا و يا دو خانم و يک آقا همراه هم برنامه ها را تنظيم و اجرا مىکنيم. ولى درهرحال مختلط. الان در واقع ۵ـ ۴ سالى هست که ما به اين شکل برنامه اجرا مىکنيم. دويچه وله: شما از گرايش جوانها به موسيقى ايرانى کرديد و همينطور شما ضمن خوانندگى در داخل و در خارج از کشور استاد موسيقى آوازى ايران هم هستيد. گرايش خانمها به اين هنر چگونه هست؟ پرى ملکى: بسيار زياد و بسيار خوب. يعنى مىتوانم بگويم، سالهاى اول شايد مثلا تا دهسال پيش تعداد کسانى که مىآمدند براى تعليم آواز شايد نرم سنىشان بالاى سىسال بود، ولى مىتوانم به جرات بگويم که طى اين ده سال گذشته و بخصوص الان گرايش جوانها بسيار بسيار زياد شده و مىتوانم بگويم ۸۰ درصد شاگردهاى ما جوان هستند که زير ۲۵ يا ۳۰ سال هستند و اين خيلى خوب و خيلى دلگرم کننده است. اصولا استقبال جوانها از موسيقى سنتى يا بهتر است بگويم موسيقى ايرانى، چون موسيقى سنتى کمى محدود مىشود، خيلى بيشتر شده، چه پسرهاى جوان و چه دخترهاى جوان. الان مىتوانم بگويم، وقتى آدم توى خيابان راه مىرود مىبينيد که بيشتر جوانها يک ساز روى کولشان هست، حالا يا ساز غربى يا ساز ايرانى فرقى نمىکند. و اين بسيار باارزش است، براى اينکه ما مىدانيم اگر جوانها با موسيقى دوران جوانىشان را طى کنند، مشکلاتشان خيلى خيلى کمتر است و آن دوره را خيلى بهتر و سالمتر طى مىکنند. اين است که من بسيار خوشحالم. خانمها هم استقبال خيلى خوبى مىکنند از آواز يادگرفتن. حالا با دلايل گوناگون يا استفاده مىکنند به شکلى که خواننده مىشوند و يا استفاده مىکنند به شکلى که بتوانند مدرس بشوند و يا بعضىها مىآيند براى اينکه بشناسند، براى اينکه واقعيت اين است، به همان اندازه که زبان فارسى اهميت دارد، دانستن موسيقى سنتى هم اهميت دارد و اينها مىآيند که موسيقى را بشناسند. و يک گروه هم واقعا به دليل شرايط روحىشان مىآيند، چون موسيقى خيلى کمک مىکند به آرامش روح انسان. بهرحال اين چند وجه در يادگيرى موسيقى هست و بخصوص آواز که خيلى خيلى به درون آدم نزديکتر است و خيلى بيشتر آدم را آرام مىکند. بايد بگويم، برخلاف تصورى که شايد براى خيلىها در بيرون از ايران هست که خانمها خاموشاند يا خانمها فعال نيستند و يا جوانها، دلم مىخواهد اين را بگويم، نه! خانمها ايرانى خيلى توانمندند، خيلى کارها مىکنند و خيلى فعالاند و در همهى زمينههاى اجتماعى و فرهنگى موفقاند و فعال. همينطور جوانهاى ما که من نمونههاى خيلى خيلى خوباش را اينجا همراه خود داشتم. |
فصلی دیگر
از راهی دور رسیده بود
شاداب و سبز و نورس آمده بود
و در جیب هایش خورشید و ستاره داشت
من در خط مشترک دو فصل گریسته بودم
گریستنی دیگر دارم
ای برف که بر موهایم نشسته ای !
در ملتقای آینه و آه
فصلی دیگر رسیده بود
در آستانه ی آن ایستادم
و آوازی دیگر را زمزمه کردم
- ای شروع خوب !
با من شروع کن
با بدنی از سپیده و شوق
ای فصل فصل هایم !
ای فصل رنگینم !
با بدنی از سپیده و شوق
جریان تند خون را در زیر پوستش
در آستانه ی گشودن خویش تجربه می کرد
به هنگام مهربانی
آب دهان چنان فرو می داد
که گویی جرعه های خنک چشمه های پاک را می نوشد
در ظهر مرداد
در زیر تیغ برنده ی خورشید در کویر
من آواز نوشیدن او را می شنیدم
آرامش انگشتانش
مهر و نیاز بود
وقتی که دست هایم در دست های او بود
وقتی که دست هایش در دست های من بود
خنده ای که دندان های او را زیبا می کرد
مرا که از فصلی به فصل دیگر می رفتم
کنار بازار او نگه داشت
از سرود و آواز جیب هایم را پر کردم
حالا در جیب هایمان سرود و آواز و خورشید و ستاره داشتیم
در آینه
از شوق می گریستم
برفاب تمامی سطح مرا پوشاند
در زلزله ای از شوق می گریستم
و در صدها تکه آینه تکرار می شدم