تبریک : شمس تبریزی

ایام از شما مبارک باد
ایام می آید تا به شما مبارک شود
مبارک شمایید .
نقاشی : جلال شباهنگی
درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

ایام از شما مبارک باد
ایام می آید تا به شما مبارک شود
مبارک شمایید .
نقاشی : جلال شباهنگی
کوچ بنفشه ها
محمد رضا شفیعی کدکنی ( م . سرشک )
در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر ،
زیباست .
در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران ،
با خاک و ریشه
- میهن سیارشان –
در جعبه های کوچک چوبی ،
در گوشه ی خیابان ، می آورند :
جوی هزار زمزمه در من ،
می جوشد :
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
( در جعبه های خاک )
یک روز می توانست ،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران ، در آفتاب پاک .
خوش به حال غنچه های نیمه باز
فریدون مشیری
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابری سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب .
ای دل من ، گر چه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ،
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !
بهار شاد شور افکن ...
سیمین بهبهانی
بهار شاد شور افکن ز قله ها به زیر آمد :
هنوز عشق جان دارد مگو ، مگو که دیر آمد !
بهار شاد شور افکن به بزم دوستان چون من
میان جامه ای روشن ز پولک و حریر آمد
دو زلف عطر بیزش ، گل نگین سینه ریزش گل
سریر خفت و خیزش گل ببین چه دلپذیر آمد
هوا حریر آبی شد کرانه آفتابی شد
مگو حکایت از باران که دل ز گریه سیر آمد
زکوه پرس و دامانش چه رفته با زمستانش
که از ستیغ پستانش هزار جوی شیر آمد
زکار عشق ، پیوسته رمیده بودم و خسته
که ناگه و ندانسته رخ تو در ضمیر آمد
بدین قدر مجال اینجا چه حیله رفت و حال اینجا
که پویه گر غزال اینجا به پای خود اسیر آمد ؟
تویی تمشک پر خارم که میوه داد و آزارم
چه شکر و شکوه بگزارم کزین دو ، ناگزیر آمد
زعشق می کنم پروا که بی توان و بی یارا
زپا فتاده است اما بهار دستگیر آمد
+
هنوز عشق جان دارد بهار اگر توان دارد
به معجزش جوان دارد به سال اگر چه پیر آمد
هجرانی
احمد شاملو
سین هفتم
سیب سرخی ست ،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفره ی سنت
سروری نیست .
شرابی مرد افکن در جام هواست ،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست .
سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره
آه
چنان دورم
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست .
و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست .
اسفند ۵۷ - لندن
بخشی از : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
فروغ فرخزاد
سکوت چیست ، چیست ، چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرف های ناگفته
من از گفتن می مانم ، اما زبان گنجشگان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
زبان گنجشگان یعنی : بهار ، برگ ، بهار
زبان گنجشگان یعنی : نسیم ، عطر ، نسیم
زبان گنجشگان در کارخانه می میرد .
۱
زمین
نفس کشید
ز خاک پاک ،
سبزه ،
جوش زد
چه سینه ی فروتنی به زیر پاست .
۲
ز بوی باد رهگذر ،
بهار را شناختم
چو خواستم که پنجره گشایم و ،
درود گویمش
بهار رفته بود .
۳
شبی از شب ها :
عطسه ی عافیتی کرد بهار
نفس گرم زمین ،
به علف ،
شیوه ی رستن آموخت .
عید آمد :
مهدی اخوان ثالث ( م . امید )
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بی دلی او را ز در خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است ، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت ، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ به منزل نرساندیم
ماننده ی افسونزدگان ، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم
توفان بتکاند مگر امید که صد بار
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
اسفند ۱۳۴۳
فقط چند روزی به آمدن بهار مانده است .
در این مدت ، برای شما شعرهای بهاری خواهم نوشت :
بخشی از " افسانه " ی نیما یوشیج
شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر
که چه گونه زمستان سرآمد
جنگل و کوه در رستخیز است
عالم از تیره رویی درآمد
چهره بگشاد و چون برق خندید
عاشقا ! خیز کامد بهاران
چشمه ی کوچک از کوه جوشید
گل به صحرا درآمد چو آتش
رود تیره چو طوفان خروشید
دشت از گل شده هفت رنگه
۱
آمدن ،
ماندن ،
رفتن ،
اشتباه می کردم
همه چیز به تو بستگی دارد .
۲
خیال می کنم که گفتی : " دل تنگ توام "
ولی اگر خیال بود ،
چرا مدام می گویم :
من هم !
۳
او که می خندد
شب ها کوتاه تر می شود
روزها شیرین تر
و تازه می فهمم ،
که آدم ها زیاد حرف می زنند .
۴
دلم که می گرفت
سنگ ریزه جمع می کردم
که بزنم به پنجره ی اتاقت،
اگر بیدار بودی
سرت را بیرون می آوردی و می خندیدیم
و اگر خواب بودی
هوای کوچه را
در سینه حبس می کردم
و به انتظار فردا زنده می ماندم
دلم می گیرد
دیگر
شب ها و کوچه ها
رو به هیچ پنجره ای باز نمی شوند .
۵
آهسته آهسته ،
می روی
قلبم ،
تند تند می زند ...
۶
کاش ترانه هایی بودم ،
که زمزمه می کنی ...