تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

زبانی نا آرام در دن آرام ، نوشته ی : منصور ملکی

 

این نوشته ی من ، نوشته ای بلند است که برای خواندنش به کمی صبر و حوصله نیاز است .

پیشاپیش از صبر و حوصله ی شما متشکرم .

از این که فونت اعداد پی نوشت ها فارسی نیست پوزش می خواهم .

برای خواندن ، روی " ادامه ی مطلب " کلیک کنید  .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1384ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی  | 

یک شعر : منصور ملکی

می دانم ، می دانم ، می دانم

روح عریان و نادانم

                        نمی تواند

دو موی سپید سرم را باور کند

 

چه شکوهمند روزی  ست

که قبول می توانم کرد که دیگر خسته ام

 

با تن فاسد خویش چه می توانم گفت

به هنگامی که روان نادانم اشک می فشاند

و با تو چه می توانم گفت که چند زمستان در خویش داری

و صلابت عشق رؤیاهای تو را رنگین کرده ست

و سرگشتگی های تو دیگر در من ایمنی نمی یابد

 

در نخستین رکعت نماز بودم من

( و هنوز با تو می اندیشیدم )

که عشق

در چشمان درشت بانوی بیوه ی مسلمانی

که زیر طاق های ضربی بازارهای بغداد و شام

حلول آیه ای را در خون خویش می آزمود

مرا صلا داد

 

گل های ثعلبی در کجا می توان یافت ؟

و آیا ثعلب را گلی هست ؟

من می باید روان خود را به گردش می بردم

به یمن

به الجزیره

 

دیدی ؟ - ای روان نادان –

                               دیدی آن مؤذن را

که روی بر دجله ی تند رفتار ایستاده و بانگ نماز می کرد

به آوازی سخت رسا و سخت غم انگیز

و ماهیان خاکستر منصور حلاج را

در تابوتی از آواز می بردند

و جانوران دریا همه

                        بر او می گریستند ؟

 

 

دیدی ؟ - ای روان نادان -

                               دیدی آن زن را

که پرندگانش را به دانه های هل و میخک تغذیه می کرد

تا آواز ایشان را عطرآگین بشنود ؟

من می باید روان خود را به گردش می بردم

به عدن

به قادسیه

 

آه که سرمای روز میلاد من ، علی الدوام

خون مرا منجمد داشته است

سرد است

سرد است

 من می باید به کوه " حرا " می رفتم

و خورشید تفته را به قلب یخی خویش به میهمانی می خواندم

و در شن های تفته ی صحرا می خفتم

این برودت

این برودت جاودانه

گلدان های مادرم را سرانجام خشک می خواهد کرد

چه شکوهمند روزی ست

اکنون دیگر می توانم خستگی خود را باور کنم

اکنون دیگر می توانم خویشتن را به آغوش کشم

و در خواب ببینم که چشمان آبی حقیقت

                                                به سیاهی می گراید

و در دستانم گل های سپید حنا می روید

 

گذشته چه بود ؟

گذشته چه بود ؟

- پدرم هنوز در تب حج می سوخت

که مادرم گل های چهار گلدان را

در ده گلدان جای داد

تا حیاط را از فقر گیاه و گل رهایی بخشد

مادر ما همه ی زندگیش گلدان بود

و چندان که آخرین خواهر من به خانه ی شوهر رفت

مجال آن یافت که حیاط خانه را جاروب کند

و از چهار گلدان

                   ده گلدان بسازد

مادر ، پرنده ها را نمی شناخت

و تنها پرنده ی او

گنجشک نخی پرده بود

آه ، چه بردبار بود مادر

و چه اشتیاقی داشتم من که او را " حلیمه " صداکنم

- حلیمه

- حلیمه

 

گذشته چه بود ؟

گذشته چه بود ؟

- به هنگامی که من از عریانی روح خویش به گریه افتادم

هنوز از راه مدرسه بوی برگ سوخته می آمد

و به هنگامی که من کلمه ی " پناه " را به روح خویش می آموختم

بهار

     در کوچه باغ ها

کتاب را ابلهانه می کرد

 

ای سرا پا خوبی !

مرا دیگر راه گریزی به جایی نبود

 

چرا که نام خود را یر دیوارهای مدرسه ام نوشته بودی

بر درها و

           بر دفترچه های مدرسه ام

                                         نوشته بودی

و در آب حوض کوچک خانه

آنچه ماهی ها را از خرده های نان بی نیاز می کرد

تصویر کودکی تو بود

به سجده درآی !

به سجده در آی ای روان نادان !

اینک زخم سیفلیس ست که دهان ها را یکسر

                                                      فرا گرفته

و به جانب گلوگاه ها

                         پیش می آید

به سجده درآی !

به سجده درآی ای روان عریان !

 اکنون لبانی که پنداری مدام

به تلاوت دعایی کهن سرگرم ست

زمین را لعن می کند

و مرا

و ترا

 

با تو چه می توانم گفت ؟

با تو چه می توانم گفت

                           که صلابت عشقت

ابلهانه امیدوارم می خواهد

حال آن که دو موی سپید سرم

مرا

به خستگی خویش

متقاعد می کند

چه سرد است

آه

چه سرد است

لبخند متبرک تو

                  و قلب نجیب من

در این سرمای ظلمانی خفته اند

 و خوابشان

آتش ست و خورشید ست

 

 

 

چه قدر از آن سال ها دورم . نه فقط از نظر زمانی ، که از همه ی آن  شورها و آن همه جسارت ها و آن حال و هواها و شیدایی ها . در میان غول های عرصه ی شعر امروز، هیچ جای عرض اندام نبود ، چه برسد سری میان سرها درآوردن . اما به جسارت جوانی می نوشتم و به این نشریه و آن نشریه می سپردم . چاپ کارهایم ، شوق کار کردن می آورد . سرمست جویای نام بودم و کارها نام می آورد .

بسیار جوان بودم و پس از تجربه هایی - زیر سلطه ی شاعران بزرگ آن روز -  در تب و در تاب این شعر نوشته شد . با خجلت آن را بردم به دفتر مجله ی " خوشه " که شاملو اداره اش می کرد . شعر را  به دفتر مجله سپردم و دررفتم . شاملو را خوش آمد . آن را در " خوشه " چاپ کرد . گویا بین سال های۴۳ تا۴۵ بود. آن هنگام شعر عنوانی دا شت : " لقد خلقنا الانسان فی کبد " ( به راستی که ما انسان را در رنج آفریدیم ) . فضای شرقی شعر سبب نامگذاری با این عنوان برگرفته از قرآن بود . آن روزها - در زمان نوشتن این شعر - آگاهانه زبان شعر می خواست به کلام کهن نزدیک شود . به یاد ندارم در کجاها شاملو در آن دست برد ، اما دست برد به قصد کمک به من .

بعدها ، شاملوهمین شعر را در کتابی با عنوان : " شب های شعر خوشه " چاپ کرد ( بی آن که من در شب های شعر خوانی خوشه شرکت کرده باشم ) . نسخه ای از کتاب را که من دارم به تاریخ  اسفند ماه ۱۳۴۷ شمسی هجری - چاپ چاپخانه ی خوشه است . 

این شعر را که بعدها برایم عزیز شد ( به خاطر شاملو ) بی عنوان در کتاب شعرم : دو کبوتر کنار پنجره ی ما

آوردم .

چه قدر از آن سال ها دورم . دور ... دور ...   

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

درباره ی زناشویی ، از کتاب : پیامبر ، نوشته ى :جبران خلیل جبران : ترجمه ی : نجف دریا بندری

 

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود .

هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود .اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند .

به یکدیگر مهر بورزید ، اما از مهر بند مسازید ، بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما .

جام یکدیگر را پر کنید ، اما از یک جام منوشید . 

از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گرده ی نان مخورید . 

با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ، ولی یکدیگر را تنها بگذارید ، همان گونه که تارهای ساز تنها هستند ، با آن که از یک نغمه به ارتعاش درمی آیند .

دل خود را به یکدیگر بدهید ، اما نه برای نگهداری ، زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه  دارد .

در کنار یکدیگر بایستید ، اما نه تنگاتنگ ، زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند ، و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی یکدیگر نمی بالند .

+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

شاه شهیدان : منصور ملکی

با یاد زنده یاد حجت الاسلام و المسلمین مصطفی ملکی

و

زنده یاد حاج آقا فرهمند ، معلم قرآن کودکان

 

پنجاه و اند سال پیش . در پس کوچه ای در تجریش ، در خانه ای کوچک ، در یک اتاق .

آن خانه فقط یک اتاق داشت . آن کوچه ، آن خانه و آن اتاق در سیل شمیران از جا کنده شد و با آب رفت . در آن اتاق پیر مردی ( زنده یاد حاج آقا فرهمند ) کلاس قرآنی داشت . پیر مرد کودکان را - ما ولگردهای کوچه ها را -از کوچه ها جمع می کرد . خنده ای خوش داشت و زبانی خوش و آب نبات هایی در جیبش . و در آن اتاق قرآن می آموخت ، و در ماه محرم جامه های سیاه به تن کودکان می کرد ، با یقه های بسته و آستین بلند دکمه دار و در دو صف مرتب می کرد . بدون هیچ گونه آرایش صحنه ، نه سنجی ، نه زنجیری ، و نه علامت چند تیغه ای . نه مشعلی و نه کتلی . پیشاپیش کودکان پرچم سیاهی بود که در دو طرف به دسته هایی چوبی وصل بود - چه آرزویی داشتیم که این پرچم را حمل کنیم ، اما سن و سال هم شرط بود ، از ما کودکانی بزرگ تر بودند که امتیاز حمل پرچم با آنان بود - روی پرچم یکی دو جمله ای عربی بود و با کلمه هایی درشت تر در وسط :

 " هیئت نوباوگان تجریش " .

کودکان هیچ حرکتی نباید می کردند ، مثلا دستی به سر بکوبند و یا بر سینه آرام . دست ها در کنار و جمع کودکان از ابتدای صف تا آخر صف ، دو دسته بودند ، که دسته ی اول بیت اول شعری را می خواندند :

حسین از بهر حق و داد و آزادی زکف جان داد

جوانان عزیزش را برای حفظ قرآن داد

و دسته ی دوم ، بیت دوم را

زهستی دست خود شست و نشد تسلیم زور و زر

عجب درس فداکاری به ما شاه شهیدان داد

به آوازی سخت غم انگیز ، با صدایی که سالیانی بعد یادی عاشقانه بود ، از صدایی که رفت ، از روزهایی که رفت ، از کودکانی که با تحقیر پیر شدند .

من دوست داشتم ، که در صف دوم باشم . در بیت اول کلمه ی " حفظ " ، کلمه ای غریب و دشوار بود . من دوست داشتم که در صف دوم باشم . در بیت دوم ترکیب " شاه شهیدان " داشت و این دوکلمه با هم ، با دو " شین " پشت سر هم ، آهنگی خوش داشت و من آن آهنگ را دوست می داشتم .  

از کوچه ها صف کودکان می گذشت و در دو تکیه ی تجریش ( تکیه ی بالا و پایین ) دوری می زدیم و به فاصله هایی مردی جوان ( آقای رحمانی ، که خطاط بود و تابلوهای مغازه ها را می نوشت ) با صدایی خوش ، سوره هایی از قرآن را می خواند .

در خیل آن همه شکوه و عظمت هیئت ها و دسته های زنجیر زنی و دسته های سینه زنی با علم ها و کتل ها یشان ، با مردانی عظیم الجثه که علامت های ده تیغه را حمل می کردند و هر لنگری در تیغه هاشان شوری به پا می کرد ، این دسته ی کوچک ساده - هیئت نوباوگان تجریش - شکوهی دیگر داشت . کودکانی با جامه های سیاه ، با یقه های بسته و آستین بلند دکمه دار ، با صداهایی باکره . کجا رفتند آن کودکان ؟ کجا دوباره خواهم دیدشان آن کودکان را ؟

و بارها و بارها تا سالیانی که به یاد کودکان آن زمان مانده است ، هر ساله عمله و اکره های ساواک شاه مانع حرکت این دسته می شدند . کلانتری از حاج آقا فرهمند تعهد می گرفت که هیئت نوباوگان را به تکیه ها نیاورد . طنین صدای پاک و باکره ی کودکان و زنگ صدای کلمه های " حق " و" آزادی " و " زور " و" زر" و ترکیب " شاه شهیدان " ، چونان صدای رگبار مسلسلی بود در آن سال های اختناق .

 

بعد ها دانستم که اشعاری از این دست ، از سروده های زنده یاد حجت الاسلام و المسلمین مصطفی ملکی بود که پسرعموی من بود و جوانی بود و نه در کسوت روحانیان .

ما کودکان و نوجوانانی کم سن و سال بودیم که کودتای ۲۸ مرداد ، مصطفی ملکی را به دور ازچشم پلیس شاه راهی قم کرد و دسته ی نوباوگان تجریش برای همیشه به سکوت واداشته شد و پیرمرد - حاج آقا فرهمند -  روزی روزگاری در یک سحر ، وقتی از دربند به تجریش بر می گشت همراه با پسر جوانش در تصادف ماشین کشته شد . حاج آقا فرهمند امروز مرد و دو روز بعد پسر جوانش . من در تشییع جنازه ی پسرش اولین بار بود که می دیدم نقل بر روی تابوت می پاشیدند . سفیدی نقل و بارش آن روی تابوت به معنی جشن عروسی بود . دانستم که مرگ جوانان عروسی آنان است .

سالیان بعد مصطفی ملکی در کسوت روحانیان به تجریش برگشت . همتی کرد و در مسجد " همت تجریش " به دسته ی عرب ها ( این طور می نامیدیم ) بزرگسالانی را که در ایام محرم فقط شلوار می پوشیدند و عریان بودند و محکم بر سینه های عریانشان می کوبیدند، پیراهن سیاه پوشاند . سیاه .

آن دو بیت شعر در آن سال ها در جانم نطفه بست و بعد ها معنای یک یک کلمه ها را دانستم و تا مغز استخوان حسشان کردم . دنیا را به دو بخش دیدم : آن سو و این سو . ظلم و عدالت . بیدادگری و داد . ناحق و حق . خفقان و آزادی . حسین و یزید . حسینیان و یزیدیان .

 

این مطلب را حدود ۱۵ سال پیش نوشته ام و برای اولین بار در روزنامه ی " ابرار " به چاپ رساند م و حالا با تغییری در تاریخ اول نوشته و کمی دستکاری دوباره در این وبلاگ می آورم
+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1384ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

چرا همه چیز را نمی گویند ؟ : منصور ملکی



 
 


در سي دي ویلن رکن الدین مختاری که 
موسسه ی فرهنگی هنری ماهور منتشر کرده است  قطعاتي از ساز مختاري را در شور، دشتي، بيات ترك، افشاري، سه گاه، و ماهور به همراهي تمبك استاد نور علي برومند مي شنويم.
مؤسسه فرهنگي- هنري ماهور، در يادداشتي ياد آور مي شود كه :«سي دي حاضر مجموعه قطعاتي است كه از ميان ساعت ها ضبط بازمانده از ركن الدين خان مختاري كه در اختيار داشتيم برگزيده شده اند. قطعات اين مجموعه در مجالس انسي كه برگزار مي شد اجرا شده اند.».
اين مؤسسه سپس شرح حال ركن الدين مختاري را از كتاب «چشم انداز موسيقي ايران»تأليف دكتر ساسان سپنتا آورده است.
از اجراي ضعيف تمبك استاد نورعلي برومند كه بگذريم، قطعات نواخته شده ركن الدين مختاري، حال و هواي نواختن در مجالس عيش و عشرت (شما بخوانيد: مجالس انس) را دارد. مهمانان سرخوش از ديدار هم و حال و هواي ديدار اهل دل، نشسته اند و به ويلن  ركن الدين گوش مي كنند، گرچه يادداشت ناشر ادعا دارد كه «اين قطعات روايت اصل قطعات ضربي ساخته ركن الدين خان است و ارزش موسيقايي و تاريخي اين قطعات باعث مي شود ضعف هاي اجرايي آنها را ناديده بگيريم.» اما آدم پرتي چون من هم، ضعف هاي اجرايي را زودتر مي فهمد تا «ارزش موسيقايي و تاريخي» آن را.
ناشر در ادامه به نقل از كتاب «چشم انداز موسيقي ايران» تأليف دكتر ساسان سپنتا شرح حالي از زندگي ركن الدين مختاري مي دهد كه خلاصه اش از اين قرار است:
«وي در سال ۱۲۶۶ در كرمانشاه متولد شد، سال ها مصدر خدمات دولتي بود بعد از فرار سرلشكر (و نه سرلشگر) آيرم به اروپا از ۱۳۱۴ تا ۱۳۲۰ (حدود شش سال) رئيس شهرباني رضا شاه شد. مختاري پس از استعفا و خروج رضا شاه از ايران (۱۳۲۰) دستگير شد و در ۱۳۲۱ محاكمه اش كردند و به هشت سال زندان محكوم شد و به زندان افتاد. در ۱۳۲۴ بر اثر عفو از زندان خلاص يافت و ديگر فعاليت چنداني نداشت. مختاري در سال ۱۳۵۰ در ۸۴ سالگي بر اثر سرطان و پس از عمل جراحي روده درگذشت.».
وجه ديگر شخصيت ركن الدين مختاري زندگي هنري اوست: او مدتي نزد حسين اسماعيل زاده نوازنده كمانچه موسيقي آموخت، دوست نزديك درويش خان بود، در ساختن پيش درآمد ذوق و ابتكار داشت.
نرمي و شور احساس موسيقي و زندگي نظاميگري (آن هم در دوران ديكتاتوري رضاشاه كه تاب تحمل فرهيختگان، هنرمندان و آزادانديشان را نداشت) از عجايب زندگي دوگانه ركن الدين مختاري است. به دستي پر و به دستي ديگر شمشير!
شايد نسل جواني كه كم مي خواند، اما زياد مي شنود، با همين مقدار كم از شرح ركن الدين مختاري، نوشته دكتر ساسان سپنتا و به اخص دوران تيره و تار و خفقان دوران رضاشاهي بي خبر است و نداند كه ركن الدين مختاري از عمله و اكره ظلم و ديكتاتوري رضاشاه به حساب خواهد آمد، گرچه هنرمند توانايي هم در نواختن ويلن باشد. كيست كه با شنيدن نام ركن الدين مختاري به ياد شاعر شوربخت و وطن پرست و آزاديخواه و مبارز «فرخي يزدي» نيفتد و كيست كه نداند فرخي در مسمطي كه ساخته بود و در جمع آزاديخواهان يزد خواند، موجب غضب «ضيغم الدوله قشقايي» حاكم يزد واقع گرديد و او امر كرد دهان فرخي را با نخ و سوزن به تمام معني دوخته و به زندان افكندند و كيست كه نداند اين شاعر در همه دوران به قدرت رسيدن رضاشاه (از سردار سپهي تا رسيدن به سلطنت) از خلافكاري ها پرده برمي داشت. فرخي در دوره هفتم (سال هاي ۱۳۰۷ تا ۱۳۰۹) از يزد به سمت نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب گرديد. او و مرحوم محمدرضا طلوع نماينده رشت در اقليت بودند. بديهي است كه در آن موقع يعني اوايل سلطنت پهلوي خطرات بي شماري براي فرخي وجود داشت. يك بار در همين مجلس در پي مخالفت هايش با حكومت ديكتاتوري و استبداد وقت، هنگام نطق كردن كتك مي خورد و بالاخره، پس از سپري كردن دوران هاي پرشوري از مبازره، هجرت به آلمان، اخراج از آلمان، تحت نظر بودن، به زندان افتادن ها، آزادي  و باز به زندان  افتادن ها، در شب ۱۴فروردين ۱۳۱۶ به قصد خودكشي در زندان بعد از خوردن ترياك،سپس نجات يافتن از مرگ بالاخره برايش پرونده اي سياسي به نام اسائه ادب به مقام سلطنت مي سازند و او را به زندان شهرباني مي برند. اين اتفاقات، اتفاقاً همزمان با زماني است كه دو سال است كه ركن الدين مختاري در كسوت رئيس شهرباني رضاشاه به دستي ويلن دارد و به پا چكمه هاي نظامي.
واپسين سال هاي زندگي فرخي، سخت غم انگيز است و كيست كه نداند كه آخرين شعري كه از فرخي بازمانده، دلنشين ترين و زيباترين اثر اوست كه يكسر از تنگناي زندان به حافظه توده ها پرواز كرده است.
در آخرين شعراشاره به ازدواج وليعهد است كه در بهار ۱۳۱۸ زمزمه عفو عمومي را شايع كرده بود و البته فرخي اميد كوچكي به رهايي دارد، اما بيشتر از آن طلب مرگ مي كند و ماه بعد خبر عفو عمومي دروغ در مي آيد و سبب مي شود كه او به سيم آخر بزند و آن شعر را بگويد. شعر دست به دست مي گردد (به دليل نامردي همشهري اش كه قرار بود شعر را به «ارباب گودرزي يزدي» برساند، اما با يك گزارش بلند و بالا به نزد رئيس زندان ارسال مي دارد) شعر دست به دست به حضور شاه مي رسد. فرمان قتل فرخي ديگر اشكالي نداشت و كيست كه نداند، ماجراي صدور فرمان قتل او را در سال ۱۳۱۸ و غروب روز ۲۳مهر همان سال را، آمدن پزشك احمدي جلاد بي سواد رضا شاه و ماجراي آمپول هوا را. هوا در رگ هاي شاعر جاري مي شود- هواي آزاد- او در تشنجي دردناك به خواب خفقان مي رود، و هنوز دو سال ديگر مانده است كه ركن الدين مختاري، همچنان رئيس شهرباني رضاشاه باشد و اگر نه در كشتن فرخي مستقيماً دخالت نداشته است اما در تمامي مدت اين رويداد غم انگيز، او ويلن را حتماً به كناري گذاشته بود و بندهاي پوتينش را محكم مي كرد. داستان دستگيري، محاكمه و هشت سال زندان، نه به خاطر نواختن ويلن در شور، دشتي، بيات ترك، افشاري، سه گاه و ماهور بوده است.
آنچه در يادداشت ناشر و برگرفته از كتاب «چشم انداز موسيقي ايران» تأليف دكتر ساسان سپنتا آمده است، با آنچه در چاپ اول اين كتاب در سال ۱۳۶۹ آمده است، بسيار فرق دارد. در چاپ اول (صفحه ۸۴) فقط وجه هنري ركن الدين مختاري به قلم آمده است و وجه نظامي او، در يك جمله: «ركن الدين مختاري سال ها مصدر خدمات(؟!) دولتي چون رياست شهرباني دوره رضاشاه بود». فقط همين يك جمله. اما در چاپ بعدي(ويرايش جديد)، دكتر سپنتا، محافظه كاري را به كناري گذاشته و از محاكمه و زندان او، پس از ۱۳۲۰ سخن مي گويد.
اما همچنان نسل جوان از چند و چون محاكمه، زندان، دستگيري، عفو و سپس گوشه گيري بي خبر مي ماند.
دنياي غريبي است:
فرخي سيستاني به قدرت و سلاست قصايدي مي گويد و ديگ و سه پايه و كماجدان آشپزخانه اش هم از طلا خواهد بود. اميرمبارز الدين در تزوير و ريا «چون به خلوت مي رود آن كار ديگر مي كند» ناصرالدين شاه، براي قطعه جواهري كه از دربار ربوده شده، در جشن و مراسمي شاهد گردن زدن است، ضمن آن كه شعر هم مي گويد و كمال الملك به او نقاشي هم مي آموزد. ركن الدين مختاري هم، هم ويلن مي نوازد، هم در قتل فرخي يزدي همراه رضاخان قلدر شريك جرم مي شود.


+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1384ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

چرا دست از سر حافظ بر نمی دارید ؟ : منصور ملکی

خوانندگان ! نوازندگان!
چرا دست از سر «حافظ» برنمي داريد؟

 
 
«عشق و مستي» كاستي است از «حسام الدين سراج» در مقام خواننده و «رامين كاكاوند» در مقام آهنگساز و گروه ارغنون كه حتماً عبارتند از: شهريار فريوسفي، شهرام ميرجلالي، محمود فرهمند، مسعود حبيبي، بهرام خاني و مسعود حميدي. معلوم نيست كه سرپرست گروه كيست و مسئوليت انتخاب قطعات نواخته شده و خوانده شده اشعار به عهده  كيست؟
نوازندگان مي نوازند و «سراج» مي خواند و گه گاه همه  نوازندگان با خواننده همراه مي شوند. اينان در اين كاست مي نوازند تا «سراج» اشعاري از حافظ، سعدي، وحشي بافقي و مولانا را بخواند.
من، قبل از آن كه درباره  تصنيف «يار خراباتي» كه منتشركنندگان كاست اعتقاد دارند از «حافظ» است بگويم، يكراست به سراغ مركز موسيقي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مي روم و به كساني كه به اين كاست مجوز انتشار داده اند، يادآور مي شوم كه: حضرات! كار شما فقط تغيير دادن كلمه هايي در تصنيف ها و ترانه هاي خوانده شده در قبل از انقلاب نيست، تا با شرايط امروز جامعه بخواند. (همان طور كه كلمه هايي را در تصنيف هايي كه بانوي خواننده اي قبل از انقلاب خوانده بود، عوض كرديد تا عليرضا افتخاري، همان تصنيف ها را دوباره بخواند)، كار شما نظارت بر زبان و ادبيات فارسي هم هست كه به ناچار با موسيقي همراه است. آيا اصلاً در آن دستگاه كساني هستند كه دلشان به حال زبان فارسي و اشعار به جا مانده از شاعران بزرگ ايران بسوزد؟ آيا همين كه در فرم مخصوص صدور مجوز نوشته شد بااشعاري از حافظ، سعدي، وحشي بافقي و مولانا، خيال شما راحت مي شود؟ آيا براي شما مهم نيست كه خواننده اي شعر حافظ را غلط بخواند، همان گونه كه «حسام الدين سراج» در كاست «عشق و مستي»غلط مي خواند.آيا براي شما مهم نيست كه شعري كه به عنوان شعر «حافظ» به شما ارائه مي شود، چقدر در آن دستكاري مي شود. همان گونه كه در غزل «يار خراباتي» در كاست «عشق و مستي» شده است و پيش از اين هم در كاستي ديگر كه «صديق تعريف» خوانده بود. آيا براي شما اصلاً اهميت دارد كه بدانيد اين غزلي كه به نام «حافظ» خوانده شده تا چه حد انتساب آن به حافظ درست است؟ آيا براي شما مهم نيست كه اشعاري، با صداي خواننده اي در اجتماع پخش شود، كه كم كم درخت تناور ادبيات فارسي را خشك كند؟ و بالاخره آيا شما به عنوان بخشي از وزارتخانه اي كه متولي فرهنگ و هنر اين كشور است، نسبت به زبان فارسي و ادبيات آن مسئول نيستيد؟ اگر پاسخ همه  اين پرسسش ها «آري» است، پس چرا به كاست هاي موسيقي به صورت «بزن دررويي» مجوز مي دهيد؟
اولين تصنيف كاست «عشق و مستي»، «يار خراباتي» نام دارد، كه با اين بيت شروع مي شود:
«من خرابم زغم يار خراباتي خويش
مي زند غمزه  او ناوك غم بر دل ريش»
مي شود از آقاي «سراج» پرسيد كه چرا «ناوَ ك» را «ناوُ ك» تلفظ مي كند و از همه  اعضاي گروه كه پس از هر بيت به طور دسته جمعي اين بيت را مي خوانند بايد پرسيد، در بين شما، هيچ كسي نبود كه بداند «ناوك» [ناو+ك، پسوند تصغير و نسبت و شباهت] ، به معناي: نوعي تير كوچك كه آن را در غلاف آهنين يا چوبين- كه مانند ناوي باريك بود - گذارند و از كمان سر دهند تا دورتر رود و در هيچ فرهنگ لغتي (چه دهخدا، چه معين) با «ضمه» روي «واو» ثبت نشده است؟ اين غلط خواني كلمه اي از شعر حافظ (كه اصلاً نسبتش هم به حافظ رد شده است) چه توجيهي دارد؟ چرا اصلاً بين اين همه ديوان غزليات حافظ، به سراغ نسخه اي به تصحيح حضرات جرجيس رفته ايد؟ از يك غزل كه خانلري آن را جزء غزل هاي مردود دانسته، آقاي «سراج» يا هر كس كه مثلاً سرپرست گروه بوده است، چهار بيت را به دلخواه انتخاب كرده است و تازه در همين چهار بيت هم دستكاري كرده است. از اين حضرات مي شود پرسيد كه مأخذ شما در اين چهار بيت چيست؟ چرا «ببريد دلم» را «دل بگسستم» كرده ايد؟ چرا كلمه  «لطف» در مصرع «نرود بي مدد لطف تو كاري از پيش» را به «زلف» تغيير داده ايد؟ چرا مصرع «كه لب لعل تو ريزد نمكي بر دل ريش» شده است: «كه بريزد زلبت نمكي بر دل ريش»؟ و از همين مصرع و مصرع هاي ديگر، متوجه نشديد اين «زبان»، زبان حافظ نيست؟
داستان از اين قرار است كه غزلي را به حافظ نسبت داده اند كه فقط در نسخه  كتابخانه ي اياصوفيه به شماره  ۹۹۴۵ ضبط است، اين نسخه به خطي ميان نسخ و نستعليق نوشته شده كه يكي از قديمي ترين نسخه  نسبتاً كامل ديوان حافظ است كه كتابت آن در نيمه رجب سال ۸۱۳ به پايان رسيده است. البته جز نسخه  اياصوفيه، دو نسخه  قديمي تر هم به تاريخ ۸۰۷ (با ۴۷ غزل) و ۸۱۱ (با ۳۶ غزل) موجود است، كه هر دو نسخه  مزبور، جزو منابع خانلري بوده است. گرچه در سطور بالا به طعنه به دست اندركاران كاست «عشق و مستي» گفتم كه چرا سراغ نسخه اي به تصحيح حضرات رفته ايد،  اما تنها ديوان معتبر حافظ كه اين غزل را آورده است، ديوان غزل حافظ، به تصحيح و اهتمام سيدمحمدرضا جلالي نائيني و دكتر نذير احمد است، كه آنان نيز گفته اند اين غزل را در نسخه  اياصوفيه ديده اند. اما در چهارده نسخه  معتبر كه مورد استفاده ي خانلري بوده است، همان طور كه گفته  شد فقط نسخه  اياصوفيه اين غزل را آورده كه خانلري نه تنها آن را به عنوان غزل هاي مشكوك ثبت نكرده است، بلكه آن را مردود دانسته است و حق هم همين است، آن زبان بي همتاي حافظ كجا و اين زبان  پرت كجا؟ جالب است كه بدانيم كه اين غزل در نسخه «خلخالي» هم كه تا زمان ديوان خانلري قديمي ترين نسخه بوده است و مورد استفاده  قزويني - غني قرار گرفته است، نيامده است.
غزل و ترتيب ابيات آن چنين است:
من خرابم ز غم يار خراباتي خويش
مي زند غمزه  او ناوك غم بر دل ريش
گرچليپاي سرزلف زهم بگشايند
بس مسلمان كه شود فتنه  آن كافركيش
با تو پيوستم و از غير تو ببريد دلم
آشناي تو ندارد سر بيگانه خويش
به عنايت نظري كن كه من دلشده را
نرود بي مدد لطف تو كاري از پيش
آخر اي پادشه ملك و ملاحت چه شود
كه لب لعل تو ريزد نمكي بر دل ريش
خرمن صبر من سوخته دل داد به باد
چشم مست تو كه بگشاد كمين از پس و پيش
اين غزل در نسخه  «ستايشگر» و «مسعودي» هفت بيت است. بيت ديگر در نسخه ستايشگر چنين است:
حافظ از نوش لب لعل تو كامي كي يافت
كه نزد بر دل ريشش دو هزاران سرنيش
و بالاخره آن كه در «جامع نسخ» اين بيت اين گونه آمده است:
پرسش حافظ دل سوخته كن بهر خدا
نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش
*
باري، گويا غلط خواني خوانندگان كاست ها در مسئوليت مركز موسيقي نيست. چندي پيش هم، در يك تاكسي ترانه اي از يك خواننده  «پاپ» شنيدم(موسيقي پاپ و غزل حافظ، چيزي شبيه خوردن سوپ ورميشل و چلوكباب!) كه خواننده كلمه «چگل» را در مصرع «صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم»، «چوگل» مي خواند.
درباره  تغيير كلمه ها در غزل هاي حافظ، پيش از اين دكتر محمدجعفر محجوب، به صديق تعريف تاخته بود كه چرا بيت «تا درخت دوستي كي بردهد/ حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم» را خوانده است: «تا درخت دوستي كي بر دهد/ حاليا رفتيم و بذري كاشتيم!» و نيز چرا بيت «شيوه  چشمت فريب جنگ داشت/ ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم» را خوانده است: «شيوه  چشمت فريب جنگ داشت/ ما خطا پنداشتيم و صلح انگاشتيم»و من البته آن را در بوق كردم و تعريف رنجيده، تا در يادداشتي بر كاست «كردانه»اش سعي كردم از دلش درآورم،  اما نشد كه نشد و اين بار چنان به تريج قبايشان برخورد كه به همسرم پيغام داده بود كه به فلاني بگو صديق هم مثل بسطامي مرد، بگو درباره  من هيچ چيز ننويسد.
ظاهراً بي طاقت ترين هنرمندان، هنرمندان موسيقي اند. من كه از موسيقي چيزي سرم نمي شود، درباره ي فالش خواندن، پرت خواندن، غلط خواندن و جويده خواندن آنان حق ندارم چيزي بگويم، اما طبيعي است كه درباره ي «حافظ» حساس باشم و بخواهم: خوانندگان! نوازندگان! چرا دست از سر حافظ برنمي داريد؟ و به عبارتي ديگر بايد مشكل را در مركز موسيقي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي جست كه آنان همين كه خيالشان راحت شد كه در شعر شاعران سنتي ما كلمه اي خلاف مصالح جامعه و عفت عمومي نيست ، كار مجوز تمام است!

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1384ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

شعری از مجید نفیسی : باربد

 

 بهاران

با باربد بازآ

با بربطی در بر

و شولای سبزی بر دوش

از جویبار باغ شاه ، شبانه به درون رو

شتابان از پشت شمشاد ها بگذر

به سیب چرخان روی فواره از گوشه ی چشم نگاه کن

و در میانه ی بیدها و سروها پنهان شو

در آن جا کاج کهنسالی را می یابی

که تو را به آسمان پیوند می دهد

بربط را بر شانه بیاویز

و از شاخه های سترگ کاج

پله پله به بالا رو

و در لابه لای گیسوان سبزش

چون مرغی خوشخوان آشیان کن

 

خسرو به ایوان خواهد آمد

و بر تخت نوروز خواهد نشست

پیاله دار جام ها را پر می کند

و " مردو " ی پیشکار  شمعدان ها را می افروزد

و خنیاگران خرامان به صحنه می آیند

اما پیش از این که میر مطربان " سرکش " فسونکار

به زخمه ای چند ، چنگ را کوک کند

و دف زن ها و کمانچه کش ها به جای خود بنشینند

و خوانندگان به تک سرفه ای گلو صاف کنند

بربط را از زانوان بر گیر

و شور " دادآفرید " را بنواز

گزمه ها و گاو سرهاشان

و سرکش ها و گاو دم هاشان

خاموش می نشینند

و بربط به جای تو سخن می گوید

و سر پنجه های سحر آمیز تو

که رشک " سرکش " را برمی انگیزند

آهنگ " سبز در سبز " ات را

در خلوت باغ خواهند نواخت

آن گاه هنگامی که خسرو هنوز در افسون است

از آشیان سبزت به زیر آی

و همچنان که به چهره ی خود در حوض آب می نگری

از حاشیه ی شمشادها بی شتاب بگذر

و این بار از دروازه ی نیمه باز باغ

بلند و سرفراز بیرون آی

و چونان گذشته

خنیاگری خانه به دوش باقی مان

بربط ، اسبی ست

که در چراگاه های بزرگ می بالد

و در خانه های کوچک می افسرد

 

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1384ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

حرفم را پس می گیرم ! : منصور ملکی

 


 

 
 

"اصلا نمي توانم درك كنم چرا دوتا آدميزاد نفرتي را كه از زندگي دارند، به بهانه عشق بار هم مي كنند و به ادامه اين نفرت آن قدر پافشاري و سماجت مي كنند تا دست آخر يكي شان پيش قدم بشود و براي كندن شر طرف مقابل هزار جور نقشه بچيند. يك وقتي تو يكي از همين كتاب هاي موسوم به «كتاب سياه» خواندم كه صاحب يك مرغداري براي نجات از شر زنش او را تكه تكه كرده بود، انداخته بود تو چرخ عظيمي كه با آن براي خوراك مرغ هايش ماهي آرد مي كرد، و او را تا ذره ي آخر به خورد مرغ و ماكيانش داده بود و كل  لباس ها و لوازم شخصي او را هم سر به نيست كرده بود و به پليس هم شكايت كرده بود كه زنم پول هاي من و بند و بساط شخصي اش را برداشته و فرار كرده است. در واقع به اسم زندگي مشترك، در يكديگر نبوغ آدمكشي ايجاد مي كنند. نبوغي كه گاه پليس هاي كار كشته دايره جنايي را هم انگشت  به دهان حيران مي كند.
بابا! همان روز اول كه فهميديد اشتباه كرده ايد، مثل دو تا آدم عاقل بگوييد از تو به خير و از ما به سلامت.
بادامي را انداخته اي دهنت، حالا مي بيني تلخ است. خب درش بيار! مجبور نبودي كه چندین ميليون تو من مهريه و شيربها بالايش بدهي كه حالا توش در بماني،  يا مجبور نبوده اي اين مقدار رو خودت قيمت بگذاري كه حالا به طمع دريافتش روزگار خودت و شوهره را سياه كني. مثل يك كنيز خودت را فروخته اي و دو قورت و نيمت هم باقي است كه چرا مثل يك انسان آزاده بات رفتار نمي شود.»

اي كاش اين حرف هاي رك و صريح را هر دختر و پسري قبل از ازدواج مي شنيد و يا هر زن و شوهري كه پس از ازدواج به تدريج و يا به ناگهان در مي يابند كه سعادت كوتاه مدتشان، حادثه اي براساس اشتباهي بوده است. اي كاش اينان قبل از آن كه دريابند كه «بسوده ترين كلام است ، دوست داشتن » در مي يافتند كه در روابط انساني است كه مي توان سعادت را در قلمرو عشق باز شناخت.
وقتي صفحه حوادث روزنامه ها را نگاه مي كني و از وحشت بر خود مي لرزي، كه چه جنايت ها و سنگدلي ها به نام عشق روي مي دهد مطمئن مي شوي كه اين جانيان نفرتي را كه از زندگي دارند به بهانه عشق بار هم مي كنند. اين روابط،  روابط عاشقانه نيست؛ به ويژه از سوي مرداني كه با اين روابط زندگي ها را تباه مي كنند، همچون مردي كه اين اواخر سبب شد تا دو زن نابود شوند، زني كه به دست زني ديگر كشته شد و زن قاتل كه به قصاص كشته خواهد شد. تا دگرگوني هايي در تعريف عشق، دوست داشتن نشود و تعريف هاي منطقي جايگزين تعاريف قديمي نشود، اين اتفاقات روي مي دهد و زندگي ها تباه مي شود.
اما به نظر مي رسد در روزگار ما دارد اين اتفاق مي افتد: 
به راستي زمانه، ديگر شده است. تفكرات و اعتقادات و نظرات و حرف و سخن، ديگر شده است، و اين ديگرگونگي ها با گذشت زمان حاصل شده است. ديگرگونگي هايي كه نسبت به زمان گذشته منطقي تر به نظر مي آيند، از آن جمله موضوع «عشق» است در شعر امروز و نيز در تصنيف و ترانه.
" فروغ -آن پري شادخت شعر آدميزادان - گفت:

«امروز همه چيز عوض شده، دنياي ما هيچ ارتباطي به دنياي حافظ و سعدي ندارد. من فكر مي كنم كه حتي دنياي من هيچ ارتباطي به دنياي پدر من ندارد. فاصله ها مطرحند. طرز تلقي يك آدم امروزي، من فكر مي كنم نسبت به آدمي كه در بيست سال پيش زندگي مي كرده، كاملا عوض شده. آن تلقي كه از مفاهيم مختلف دارد، مثلا عشق، شجاعت، قهرماني. به نظر من تمام اين مفاهيم زاييده شرايط محيط هستند. من مثال ساده اي بزنم، راجع به عشق صحبت كنيم. پرسناژ مجنون. پرسناژ او كاملا براي من مسخره است، او عاشق نه ، يك بيمار بوده ، آ دمي بوده كه مرتب مي خواسته خودش را آزار بدهد. اين است كه به كلي عوض مي شود. شما فكرش را بكنيد، وقتي ليلي هاي دوره ما توي ماشين كورسي سوار مي شوند و با سرعت ۱۲۰ مي رانند، آن وقت يك چنين مجنون هايي به درد اين ليلي ها نمي خورند. هنوز كه هنوز است زير درختان بيد نشسته اند و دارند با كلاغ ها و آهوها درد دل مي كنند.»

 " شاملو " -آن غول زيباي رنج - گفت:
 
«عشق حادثه اي تكراري بود و معشوق يا معشوقه، موجود واحدي بود با تصويري تغييرناپذير.
زلف كمند بود، ابرو كمان و مژه ها تير، حتي غمزه چون مي بايست به دل بنشيند تير بود و موها زره و غيره. رسم معشوقي كه اين جور تا بن دندان مسلح باشد هم ناگفته پيداست كه مي بايست عاشق كش باشد ولاغير. عشق حيات بخش و تكامل دهنده نبود. چيزي بود كه مي بايست عاشق شوريده علي القاعده ناكام را خاكستر نشين كند.
عاشق مجنوني بود خود آزار و معشوق ديوانه اي ديگر آزار و عشق طريقي براي رسيدن به اعماق ذلت: گر با دگران شدي هماغوش/ ما را به زبان مكن فراموش».

عشق هاي بيمارگونه در سراسر ادبيات سنتي ما وجود داشته، اساسا در ادبيات غنايي ما عاشقان توسري خور، حقير و ذليل بودند و معشوقگان سنگدل و بي رحم.
شكي نيست كه اين «نيما» بود كه در شعرش تصويري از معشوق داد با خصوصياتي انساني و رهروان راستين او ، از عشق چنان گفتند كه شايسته انسان است.
تفكر بيمارگونه از عشق، عاشق و معشوق در ادبيات سنتي ما، عينا در سرودن تصنيف و ترانه هم تكرار شد، و از همه مضحك تر خواندن تصنيف هايي بود كه مردان مي سرودند و زنان مي خواندند.
گاهي من قاطي مي كردم كه موضوع از چه قرار است!
در تصنيفي از سراينده اي بنام كه آهنگسازي بنام آن را ساخته بود، عاشق از اميد جانش كه از سفر آ مده است مي گويد، شرح مفصلي از دوران هجران مي دهد و توضيح مي دهد كه وقتي يار از سفر برگشته است آدمي چه حال و هوايي دارد. عاشق بيچاره يك شا خه گل به دست گرفته كه معشوق جفاپيشه سرخوش ز كنار او مي گذرد و يار ديگرش را با خود مي برد. از اين وضعيت فقط گل است كه ز غصه پاره پيرهن بود.
معلوم مي شود كه عاشق براي خود رويايي چيده است،بي آن كه معشوق اصلا بداند قضيه از چه قرار است.
در تصنيف ديگري عاشق مي گويد: «من عاشقم بر قهر و نازش خرسندم/ با بوي او پيوسته باشد پيوندم/ شمعم ميان اشك و آتش مي خندم/ لب از شكايت ها مي بندم».
شگفت انگيز است، اين همه حقارت، تا آن حد كه عاشق ناسزا از زبان معشوق را «طيبات» مي داند.
پيش از اين در يادداشتي ديگر و به بهانه اي ديگر گفته بودم كه مرا تاب و حوصله موسيقي پاپ وخوانندگانش نيست، به اخص آنان كه با اصطلاح «لس آنجلسي» مي شناسيمشان، كه به همت و كوشش و تلاش!  رانندگان كرايه هاي خطي انواع و اقسامشان را در ضبط صوت هايي كه كيفيت بسيار نازلي دارند به مسافران بخت برگشته معرفي مي كنند و صدايشان را به زور به خورد آدمي مي دهند.
در يكي از اين كرايه هاي خطي تصنيفي يا بهتر است بگويم ترانه اي از «شادمهر عقيلي» شنيدم كه در آن سو خوانده است: «عاشق به معشوق پيغام مي دهد كه روزي برايت نامه اي خواهم داد و به تو خواهم گفت كه پس از آن كه مرا ترك كردي،  با ديگري آشنا شدم و جايت هم اصلا خالي نيست» ، در هنگام شنيدن اين ترانه ، فكر مي كردم فقط نوع نفرت دو آدم، از هم فرق كرده است. عاشق، هنوز آدم بي منطقي است كه مي خواهد خبر آشنايي خود را با ديگري به معشوق قبلي بدهد تا دل او را بسوزاند!
اما.... وقتي پسر جوانم ، به شور جواني به كنسرت «عصار» رفت و فردايش نواري از اين خواننده خريد كه به هنگام پخش به ناچار من هم مي شنيدم،  در ترانه اي از او، همان مضمون ترانه «شادمهر عقيلي» تكرار شده بود، اما به روايتي ديگر.
نام تصنيف «خيال نكن» شعر از «شاهكار بينش پژوه» كه عصار خود بر آن آهنگ ساخته است:
خيال نكن نباشي بدون تو مي ميرم
گفته بودم عاشقم، خب حرفمو پس مي گيرم
خيال نكن نموني، كارم ديگه تمومه
ليلي فقط تو قصه ست،  جنون ديگه كدومه؟
به اين ترتيب قدم هاي تازه اي از تعريف عشق، در ادبيات تصنيف سازي برداشته مي شود ، حرف و سخن و حديثي كه گر چه هنوز ته مانده «نفرت» و «چزاندن» در آن هست، اما نگاه به عشق دارد كم كم منطقي تر مي شود.
+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

نمونه هایی از رباعی های " مهستی "

 

۱ :

دردام تو خسته ای نیست چو من

وز جور تو دل شکسته ای نیست چو من

برخاستگان عشق تو بسیارند

لیکن به وفا نشسته ای نیست چو من

۲ :

ما را به دم تیغ نگه نتوان داشت

در حجره ی دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سر زلف چو زنجیر بود

در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

۳ :

باد آمد و گل بر سر می خواران ریخت

یار آمد و می در قدح یاران ریخت

آن عنبر تر ، رونق عطاران برد

وان نرگس مست ، خون هشیاران ریخت

 

از " شهر آشوب " ها :

 

حمامی :

حمامی را یگو گرت هست صواب

امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب

تا من به سحرگهان بیایم به شتاب

از دل کنمش آتش و از دیده پر آب

قصاب :

قصاب چنان که عادت اوست ، مرا

بفکند و بکشت ، کاین چنین خواست مرا

پس لابه کنان نهاد سر بر پایم

دم می دهدم تا بکند پوست مرا

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1384ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

برجسته ترین رباعی سرا ، پس از خیام - نوشته ی : منصور ملکی

 

 

 

دوستم، كه اهل كتاب و قلم است، در يكي از روزهاي مهرماه براي من كتابي آورده است و در صفحه اول آن نوشته است: براي تولد شصت و چندمين سالت، كه ببيني «فروغ» در شرح آن حكايات چند قرن عقب بوده است.
اين كتاب «مهستي گنجه اي» است و روي جلد كتاب آمده است: بزرگترين زن شاعر رباعي سرا. معين الدين محرابي رباعي ها را جمع آوري كرده است و نيز تحقيق و پژوهش هم با او بوده است.
اگر بخواهيم تعداد شاعران زن را در قلمرو ادبيات فارسي - كه هميشه عرصه تاخت و تاز مردان بوده است - بشماريم، از تعداد انگشتان يك دست، اگر كمتر نباشد، بيشتر نيست. مهستي گنجه اي، قديمي ترين شاعر است كه در تواريخ و تذكره ها با اختلاف قول، وي را در عهد چهار پادشاه معرفي كرده اند: سلطان محمود غزنوي، سلطان محمد سلجوقي، سلطان محمود سلجوقي و سلطان سنجر سلجوقي. مهستي از جمله شاعراني است كه تمام زندگي اش با افسانه آميخته شده و هر كس نيز كه از وي يادي كرده ،بر اين افسانه ها دامن زده تا بدان جا كه بررسي دقيق و همه جانبه زندگي وي با دشواري هاي بسيار مواجه است.قديم ترين مأخذي كه از زمان حيات وي خبر داده، كتاب «تاريخ گزيده» نوشته «حمدالله مستوفي» است كه به سال ۷۳۰ هجري قمري تأليف شده است و پس از آن در «مجالس النفائس» به ترجمه حكيم شاه محمد قزويني. در اين دو كتاب «مهستي»، معاصر سلطان محمود غزنوي است. همزمان و معاصر با فردوسي. از ديگر كتاب هايي كه از اين زن شاعر سخني گفته شده است، مي توان از «الهي نامه» شيخ عطار، «تذكره الشعراء» دولتشاه سمرقندي، «المعجم في معايير اشعار عجم» از شمس قيس رازي كه يك رباعي از او آورده است، «حبيب السير» از خواندمير و بالاخره در تذكره  «روز روشن» كه به سال ۱۲۹۶ هجري قمري تأليف شده است.
جز اين كتاب ها ردپاي مهستي را مي توان در مقطع قصيده اي از سنايي غزنوي كه به همسر مهستي اشاره دارد و نيز در يك نسخه خطي «لغت فرس» كه به اشتباه بيتي از «رودكي» را به نام مهستي آورده است، پيدا كرد و نيز يكي دو سه كتاب ديگر تا به امروز كه اشاره هايي به مهستي دارند.
مهستي شاعري است رباعي گو و به قولي پس از خيام، برجسته ترين رباعي سراي ايران به شمار مي آيد. وي را همچنين پايه گذار مكتب «شهر آشوب» در قالب رباعي شناخته اند.
«شهرآشوب» يكي از انواع شعر فارسي است كه در آن از اسامي كارافزارها، حرفه هاي رايج و صنايع دوره اي خاص سخن به ميان آمده است. از اين رو با مطالعه در شهر آشوب هاي موجود مي توان از مشاغل، پيشه ها و نيز از لغات و اصطلاحات فني ادوار گذشته آگاهي هاي ارزشمندي به دست آورد.
متأسفانه تذكره نويسان و برخي تاريخ پردازان بر اثر ناآشنايي با شهر آشوب، هريك با خواندن شهرآشوبي از مهستي، نفهميده و ندانسته با تصوراتي نادرست، او را لاابالي دانسته و در خلال سخن ،وي را نكوهيده اند. درحالي كه با مراجعه به شهرآشوب هاي مهستي به اطلاعات مفيدي دست مي يابيم و همراه با بهره گرفتن از منابع تاريخي، مي توانيم بر بخش هايي از جامعه شناسي اقتصادي و اجتماعي آن ايام واقف شويم. اگر تذكره نويسان و برخي از تاريخ پردازان، شهرآشوب سرايان را لاابالي و بي قيد معرفي مِي كنند. از آن روست كه سرايندگان با كلماتي عاشقانه از آنان ياد كرده اند و اگر از شهرآشوب هيچ ندانيم، در هنگام خواندن آن، به همان دچار خواهيم شد كه برخي دچار آمدند.آنچه درخصوص مهستي بايد گفت اين است كه وي با شاعرانه ترين بيان، قلمرو شهرآشوب را با ساختمان رباعي، زيبايي بخشيده است. كاري كه پيش از او انجام نگرفته و پس از او نيز در آن توفيق اندكي به دست آمده است.
از رباعيات و شهرآشوب هاي مهستي جز اندكي به دست ما نرسيده است، چراكه نامرادي زمانه، چند قرن پس از حيات وي، و آن نيز در اوايل قرن دهم تنها ديوان بازمانده او را از ميان برده است و اگر در برخي از كتاب هاي پيشينيان، رباعي يا رباعياتي از وي ثبت نشده بود چه بسا كه اكنون از وي هيچ نمي دانستيم.
مهستي در شهرآشوب هاي خود با چيره دستي دقايق و ظرايف اين فنون و صاحبان اين فنون را نشان مي دهد: بزاز، پاره دوز، تيرانداز، بافنده، حمامي، نانوا، سوزن ساز، خياط، كله پز، سراج، صحاف، حجامت كننده، قصاب، گازر، كفشگر، كلاه دوز، محتسب، ميوه فروش، نجار، نعل بند و...
تا به امروز كتاب هايي با عنوان ديوان، اشعار، رباعيات مهستي و نيز اشعار منتخب مهستي و مهستي نامه به چاپ رسيده است.
كتاب «مهستي گنجه اي» با پژوهش و تحقيق «معين الدين محرابي» آخرين كتابي است كه «نشر توس» منتشر كرده است كه در آن به زندگي و آثار مهستي پرداخته شده است.
گرچه در روزگار ما، تقسيم هنر به خاطر جنسيت، تقسيمي است ناعادلانه و بي منطق( نقاشان زن، سينماگران زن، شاعران زن و...) اما با نگاهي به شعرهاي همين تعداد اندك شاعران زن- كمتر از انگشتان يك دست - در تاريخ ادبيات، تا آمدن و رفتن «فروغ»، در مي يابيم مهستي رباعي هايي دارد (به جز شهرآشوب ها)، كه نشان مي دهد سراينده آن زني است، با مسائل خود و دنياي زنانه، آن هم تا قرن ها و قرن ها كه زن شاعري در ادبيات ما يافت نمي شود. بعد مي توان از «پروين اعتصامي» گفت كه به اعتقاد نگارنده اين سطور در «بودنش» ترديد دارم و يا اگر بوده است شعرش، شعر مردانه است. مي ماند «عالم تاج قائم مقامي» (ژاله) - مادر پژمان بختياري - كه در نوشته اي ديگر  بدو پرداخته ام . «فروغ مي آيد» و در پي اش صدها زن، با صدايي زنانه.
چرا دوست من در تقديم نامچه اش نوشته است كه «ببيني فروغ در شرح آن حكايات چند قرن عقب بوده است»؟ تصور مي كنم، اگر «فروغ» را شاعري بدانيم كه از «زن» سخن مي گويد، قصد دوستم آن بوده است كه پيش از او هم زناني بوده اند كه از «زن» و «زنانگي» و «دنياي زن» سخن گفته اند.

این نوشته قبلا با عنوان " لاابالی یا برجسته ترین رباعی ساز ؟ "در روز پنج شنبه ۱۵ آبان ماه ۱۳۸۲ در روزنامه ی "همشهری "به چاپ رسیده است .

عذر خواهی : تصویر جلد کتاب در این وبلاگ معکوس شد .

 هیچ کاریش نمی توانم بکنم . می بخشید .

در یادداشت بعدی ، نمونه هایی از شعر مهستی را خواهم آورد . 

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1384ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

مطالب قدیمی‌تر