می دانم ، می دانم ، می دانم
روح عریان و نادانم
نمی تواند
دو موی سپید سرم را باور کند
چه شکوهمند روزی ست
که قبول می توانم کرد که دیگر خسته ام
با تن فاسد خویش چه می توانم گفت
به هنگامی که روان نادانم اشک می فشاند
و با تو چه می توانم گفت که چند زمستان در خویش داری
و صلابت عشق رؤیاهای تو را رنگین کرده ست
و سرگشتگی های تو دیگر در من ایمنی نمی یابد
در نخستین رکعت نماز بودم من
( و هنوز با تو می اندیشیدم )
که عشق
در چشمان درشت بانوی بیوه ی مسلمانی
که زیر طاق های ضربی بازارهای بغداد و شام
حلول آیه ای را در خون خویش می آزمود
مرا صلا داد
گل های ثعلبی در کجا می توان یافت ؟
و آیا ثعلب را گلی هست ؟
من می باید روان خود را به گردش می بردم
به یمن
به الجزیره
دیدی ؟ - ای روان نادان –
دیدی آن مؤذن را
که روی بر دجله ی تند رفتار ایستاده و بانگ نماز می کرد
به آوازی سخت رسا و سخت غم انگیز
و ماهیان خاکستر منصور حلاج را
در تابوتی از آواز می بردند
و جانوران دریا همه
بر او می گریستند ؟
دیدی ؟ - ای روان نادان -
دیدی آن زن را
که پرندگانش را به دانه های هل و میخک تغذیه می کرد
تا آواز ایشان را عطرآگین بشنود ؟
من می باید روان خود را به گردش می بردم
به عدن
به قادسیه
آه که سرمای روز میلاد من ، علی الدوام
خون مرا منجمد داشته است
سرد است
سرد است
من می باید به کوه " حرا " می رفتم
و خورشید تفته را به قلب یخی خویش به میهمانی می خواندم
و در شن های تفته ی صحرا می خفتم
این برودت
این برودت جاودانه
گلدان های مادرم را سرانجام خشک می خواهد کرد
چه شکوهمند روزی ست
اکنون دیگر می توانم خستگی خود را باور کنم
اکنون دیگر می توانم خویشتن را به آغوش کشم
و در خواب ببینم که چشمان آبی حقیقت
به سیاهی می گراید
و در دستانم گل های سپید حنا می روید
گذشته چه بود ؟
گذشته چه بود ؟
- پدرم هنوز در تب حج می سوخت
که مادرم گل های چهار گلدان را
در ده گلدان جای داد
تا حیاط را از فقر گیاه و گل رهایی بخشد
مادر ما همه ی زندگیش گلدان بود
و چندان که آخرین خواهر من به خانه ی شوهر رفت
مجال آن یافت که حیاط خانه را جاروب کند
و از چهار گلدان
ده گلدان بسازد
مادر ، پرنده ها را نمی شناخت
و تنها پرنده ی او
گنجشک نخی پرده بود
آه ، چه بردبار بود مادر
و چه اشتیاقی داشتم من که او را " حلیمه " صداکنم
- حلیمه
- حلیمه
گذشته چه بود ؟
گذشته چه بود ؟
- به هنگامی که من از عریانی روح خویش به گریه افتادم
هنوز از راه مدرسه بوی برگ سوخته می آمد
و به هنگامی که من کلمه ی " پناه " را به روح خویش می آموختم
بهار
در کوچه باغ ها
کتاب را ابلهانه می کرد
ای سرا پا خوبی !
مرا دیگر راه گریزی به جایی نبود
چرا که نام خود را یر دیوارهای مدرسه ام نوشته بودی
بر درها و
بر دفترچه های مدرسه ام
نوشته بودی
و در آب حوض کوچک خانه
آنچه ماهی ها را از خرده های نان بی نیاز می کرد
تصویر کودکی تو بود
به سجده درآی !
به سجده در آی ای روان نادان !
اینک زخم سیفلیس ست که دهان ها را یکسر
فرا گرفته
و به جانب گلوگاه ها
پیش می آید
به سجده درآی !
به سجده درآی ای روان عریان !
اکنون لبانی که پنداری مدام
به تلاوت دعایی کهن سرگرم ست
زمین را لعن می کند
و مرا
و ترا
با تو چه می توانم گفت ؟
با تو چه می توانم گفت
که صلابت عشقت
ابلهانه امیدوارم می خواهد
حال آن که دو موی سپید سرم
مرا
به خستگی خویش
متقاعد می کند
چه سرد است
آه
چه سرد است
لبخند متبرک تو
و قلب نجیب من
در این سرمای ظلمانی خفته اند
و خوابشان
آتش ست و خورشید ست
چه قدر از آن سال ها دورم . نه فقط از نظر زمانی ، که از همه ی آن شورها و آن همه جسارت ها و آن حال و هواها و شیدایی ها . در میان غول های عرصه ی شعر امروز، هیچ جای عرض اندام نبود ، چه برسد سری میان سرها درآوردن . اما به جسارت جوانی می نوشتم و به این نشریه و آن نشریه می سپردم . چاپ کارهایم ، شوق کار کردن می آورد . سرمست جویای نام بودم و کارها نام می آورد .
بسیار جوان بودم و پس از تجربه هایی - زیر سلطه ی شاعران بزرگ آن روز - در تب و در تاب این شعر نوشته شد . با خجلت آن را بردم به دفتر مجله ی " خوشه " که شاملو اداره اش می کرد . شعر را به دفتر مجله سپردم و دررفتم . شاملو را خوش آمد . آن را در " خوشه " چاپ کرد . گویا بین سال های۴۳ تا۴۵ بود. آن هنگام شعر عنوانی دا شت : " لقد خلقنا الانسان فی کبد " ( به راستی که ما انسان را در رنج آفریدیم ) . فضای شرقی شعر سبب نامگذاری با این عنوان برگرفته از قرآن بود . آن روزها - در زمان نوشتن این شعر - آگاهانه زبان شعر می خواست به کلام کهن نزدیک شود . به یاد ندارم در کجاها شاملو در آن دست برد ، اما دست برد به قصد کمک به من .
بعدها ، شاملوهمین شعر را در کتابی با عنوان : " شب های شعر خوشه " چاپ کرد ( بی آن که من در شب های شعر خوانی خوشه شرکت کرده باشم ) . نسخه ای از کتاب را که من دارم به تاریخ اسفند ماه ۱۳۴۷ شمسی هجری - چاپ چاپخانه ی خوشه است .
این شعر را که بعدها برایم عزیز شد ( به خاطر شاملو ) بی عنوان در کتاب شعرم : دو کبوتر کنار پنجره ی ما
آوردم .
چه قدر از آن سال ها دورم . دور ... دور ...