تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

گزارش یک غفلت -- نوشته ی : منصور ملکی

 

003375.jpg


تيرماه ۱۳۸۰، ناصر زراعتي آمده است به ايران. او براي ديدن ما، به خانه  ما مي آيد. او براي ما كتابي از آن سوي آب ها به هديه آورده است: ديوان ژاله (عالم تاج قائم مقامي). جلد كتاب طرحي دارد كه آدم را به ياد طرح هاي بهرامي و تجويدي مي اندازد: نخلي، قايقي، زني با گيسوي بلند و ... كه چنين مي نماياند كه در آن شعرهايي سوزناك جمع آوري شده است. فكر مي كردم «ژاله» اسم مستعار يكي از اين زنان خانواده هاي هزار فاميل است كه در فرنگستان رحل اقامت افكنده اند!
ناصر زراعتي در صفحه  اول نوشته است: «تقديم مي شود به دوستان عزيزم پري و منصور ملكي، همراه با آرزوي موفقيت و شايد شعر عالم تاج مورد پسند قرار گيرد و آواز شود. با مهر و دوستي».
ناصر به سوئد برمي گردد و كتاب مي رود لاي كتاب هاي ديگر در قفسه هاي كتابخانه (آدم از خودش به خاطر بي توجهي و گرفتاري خجالت مي كشد.)
گذشت و گذشت تا در خانه  هنرمندان به سخنراني محمدعلي سپانلو گوش مي دادم، در باب «زنان در ادبيات فارسي» او اشاره اي كوتاه كرد به شعر ژاله (عالم تاج قائم مقامي) آن گاه بود كه دانستم از اين زن و از شعرش هيچ نمي دانم. ياد حرف و سخن گلستان افتادم . مهدي اخوان ثالث، در سفري كه اخوان به لندن رفته بود و كتاب گزيده اي از اشعار را به رسم يادگار به گلستان داده بود و گلستان ايراد گرفته بود كه چرا از اين و آن نمونه اي نيست و رفته بود از كتابخانه اش كتاب شعري را از زني آورده بود و اخوان خوانده بود و گفته بود:«[در اين شعرها] مثل رگ بريده خون ازش مي ريخت اسمش هم به گوش من نخورده بود. اسمش چيست؟» و گلستان به او گفته بود: «اشكال از اسم و آشنايي با اسم مي آيد. از روي اسم چه مي فهميم؟»
به خانه كه برگشتم، رفتم سراغ كتابي كه ناصر زراعتي به هديه آورده بود.
ديوان ژاله (عالم تاج قائم مقامي) متولد ۱۲۶۳، وفات ۱۳۲۵ شمسي(وقتي من چهار ساله بودم) همراه با نوشته هايي از حسين پژمان بختياري، جمشيد امير بختياري و دكتر غلامحسين يوسفي با پيش گفتاري از ناصر زراعتي.
كتاب چاپ دوم است، در دي ماه ۱۳۷۸، در پانصد نسخه فقط (چه تيراژ مظلومانه اي دارد) ناشر آن «كانون فيلم و كتاب» است در گوتنبرگ سوئد.
كتاب، اول بار در اواخر سال ۱۳۴۵ يا به احتمال قوي در اوائل ۱۳۴۶ در تهران و فقط در يك هزار نسخه به چاپ رسيده است. ناشر آن «ابن سينا» در مقدمه اي چهار صفحه اي چند نكته درباره  «ژاله» گفته است و بقيه مطلبش، چاپلوسانه از پدر و پسري گفته است ، پدر با كشف حجاب و پسر با اصلي از اصول چندگانه انقلاب، از نوع سفيدش به طبقه نسوان، عطاياي ملوكانه اي را اختصاص داده اند، بي آن كه اين گونه عطاياي ملوكانه بتواند در عمق جامعه نفوذ يابد و یا كوچكترين تغيير و تحولي بدهد .
چاپ اول ديوان ژاله (اواخر سال ۴۵ يا اوائل سال ۴۶)،  همزمان است با مرگ فروغ فرخزاد؛ مرگي نابهنگام كه شاعري را در اوج كارش متوقف مي كند: هم در اين دهه (دهه  پنجم شعر امروز ايران) شعر امروز ايران در اوج شكفتگي است. به جز فروغ، كه پس از مرگش با چاپ شعرهاي بعد از تولدي ديگر، در مجموعه «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» طاهره صفارزاده با چاپ «طنين در دلتا» جايي براي توجه به انتشار كتاب شعرهايي در قالب هاي سنتي نمي گذارند، آن هم از زني كه در سال ۱۳۲۵ درگذشته است.
اينها توجيهاتي، البته نامعقول، براي غفلت ماست. براي سرسري خواندن ها، براي نديدن ها. در حالي كه ما فقط به «اسم»ها توجه داريم و نه به كار، هيچ بازتابي در جامعه فرهنگي و هنري هم درباره كتاب «ژاله» نمي شود. حتي در سطح دانشگاهي، استادي چون دكتر غلامحسين يوسفي در سال ۱۳۶۹، يعني ۲۴ سال بعد از چاپ كتاب «ژاله» به او توجه مي كند و درباره اش مي نويسد - و البته بسيار هم خوب مي نويسد.
ناصر زراعتي، براي چاپ دوم كتاب، بسيار سريع عمل مي كند. او، اول بار كتاب ژاله را در مهرماه ۱۳۷۸ مي بيند و در دي ماه همين سال در سوئد به چاپ مي رسد، يعني حدود سه ماه خواسته اي به سرانجام مي رسد.
زراعتي مي نويسد: «مهرماه ۱۳۷۸، در يكي از شهرهاي آمريكا، مهمان دوستي بودم. شبي در كتابخانه اش مجموعه شعري ديدم از شاعر معاصر زنده ياد حميد مصدق كه كتابش را به دوستمان تقديم و آن را برايش امضا كرده بود. معلوم شد يكي دو سال پيش، حميد مصدق نيز در همين شهر، مهمان اين دوست بوده است. آن شب تا ديرگاه سخن از آن زنده ياد بود و شعرهايش و خاطراتي كه از او داشتيم. آخرشب، صاحبخانه فتوكپي كتابي را آورد و گفت حميد مصدق وقتي داشت مي رفت، اين كتاب را داد به من و سفارش و در واقع، وصيت كرد كه هر طور هست، هر چه زودتر آن را چاپ كن. فرداي آن روز وقتي نظرم را با دوستم در ميان گذاشتم و به اهميت و ضرورت چاپ آن اشاره كردم، گفت: مرا از زير دين آن مرحوم در آوردي. آن گاه نسخه اي را كه داشت، در اختيارم گذاشت، از سفر كه بازگشتم، تمام كارهايم را گذاشتم كنار و مشغول بازخواني، تصحيح و حروفچيني و آماده كردن «ديوان ژاله» شدم.
***
عالم تاج قائم مقامي،  مادر پژمان بختياري است كه خود شاعر است و اديب. اما همان طور كه در مقدمه  ديوان مادر مي خوانيم ويژگي هاي مردسالارانه اش به چشم مي خورد و از «مرحوم» پدر خود در برابر مادر ستم كشيده، به هواداري و دفاع برمي خيزد.
عالم تاج قائم مقامي در سال ۱۲۶۲ شمسي به دنيا آمد، پدرش ميرزا فتح الله، نبيره  ميرزا ابوالقاسم قائم مقام وزير معروف و شاعر ونويسنده  دوره  قاجاري بود و مادرش مريم خانم، دختر معين الملك. عالم تاج از پنج سالگي در خانه به درس خواندن پرداخت. كم كم فارسي و عربي را فرا گرفت و چون استعداد و حافظه اي توانا نيز داشت، به تدريج در آموختن صرف و نحو و معاني و بيان و منطق و نقد شعر و مقدمات حكمت و تا حدي هيئت توفيق يافت. ديوان شاعران، كتاب هاي ادبي و جز آن را با شوق و ذوق مي خواند.
عالم تاج در شانزده سالگي با مردي چهل  و چند ساله و نسبتاً بي سواد به نام علي مراد خان ميرپنج، از رؤساي خوانين بختياري ازدواج كرد. گرفتاري هاي خانوادگي و مالي ميرزا فتح الله موجب اين پيوند نامتناسب، يا به تعبير ژاله «وصلت سياسي» شده بود.
چه مي شد آخر، اي مادر! اگر شوهر نمي كردم؟
گرفتار بلا خود را چه مي شد گر نمي كردم؟
مگر باري گران بوديم و، مشت استخوان ما
پدر را پشت خم مي كرد، اگر شوهر نمي كردم؟
بر آن گسترده خوان گويي چه بودم؟ گربه اي كوچك
كه غير از لقمه اي نان، خواهش ديگر نمي كردم.
شوهر او مردي است كه:
ريشش به بناگوشم آن چنانك
در مردمك ديده، نشتري ست
برگردن من، چون طناب دار
پيوسته از آن دست، چنبري ست
در پنجه او، جسم كوچكم
چون در كف شاهين، كبوتري ست
باريش حنا بسته، نيمه شب
وصفش چه كنم، وحشت آوري ست
ژاله، زندگي را در هاله اي از زيبايي و عشق و دلنوازي، تصور مي كرد و باكسي مي زيست كه از اين عوالم خبري نداشت.
در همان سال زناشويي، نخست مادرش درگذشت و سي و نه روز بعد، پدرش. از آن پس وي در خانواده مي بايستي از برادري اطاعت مي كرد كه او نيز به بنگ و باده دل سپرده بود. از نخستين سال تولد فرزند، اختلاف ژاله و همسرش شروع شد و كم كم افزوني گرفت تا از هم جدا شدند. ژاله شوهر را رها كرد و به خانهِ پدري رفت، بي آن كه جدايي از شوهر قطعي شده باشد. (به زمانه ما، داريوش مهرجويي،  چه خوب اين حركت را در «سارا»،  «بانو»و «هامون» به تصوير مي كشد). همسر ژاله هم اجازه نمي داد، تا او پسرش را كه در خانه پدر مانده بود،  ببيند. پسر ژاله (پژمان بختياري) نه ساله بود كه عليمراد خان هم درگذشت، اما خويشاوندان تا بيست و هفت سالگي او را از ديدن مادر محروم ساختند، و از اين سن و سال بود كه پسر و مادر با هم زندگي كردند.
ژاله در خلوت خود شعرهايي مي نوشت، بي آن كه كسي آن ها را ديده باشد. پژمان بختياري مي نويسد:«مادرم نه تنها مدعي شاعري نبود، بلكه انتساب رباعيات معدودي را كه به نام او و به وسيله يكي از خويشان به دست آمده بود، جداً تكذيب كرد و هنگامي كه آن ها را در مجموعه  «بهترين اشعار» - چاپ ۱۳۱۲ - مشاهده كرد، به شدت ناراحت گرديد و مرا ملامت كرد. معهذا نظرهاي انتقادي و قضاوت هاي ادبي او به زبان فصيح، به بنده اطمينان مي داد كه وي شاعر و شاعري پرمايه است. سرانجام، در برابر سماجت فرزند، ناگزير اعتراف كرد كه سابقاً ديواني از غزل هايش را چند سال پيش طعمه آتش ساخته است.»
پژمان بختياري ادامه مي دهد كه: «پس از وفات آن مرحوم روزي در كتاب هاي شخصي و نديمان شبانروزي وي (مثنوي، ديوان حافظ و سعدي و خمسه ) به قطعه شعري برخوردم كه با قلم نئين و مركب سياه، بر كاغذ كاهي زرد رنگي نوشته شده بود. [عنوان اين قطعه «پس از مرگ شوهر» است] شروع به تجسس نموده، لابلاي صفحات كتب و در ميان نوشته هاي پراكنده اي كه از او باقي مانده بود، به اين مقدار از رشحات فكري وي دست يافتم.»
نيما يوشيج در شرح زندگي خود در نخستين كنگره نويسندگان (تيرماه ۱۳۲۵) مي گويد: «سال هاي اول مدرسه من [در مدرسه فرانسوي لويي تهران] زد وخورد با بچه ها گذشت. هنر من خوب پريدن و با رفيقم حسين پژمان فرار از مدرسه بود.»
اگر اين «حسين پژمان» همان «حسين پژمان بختياري» فرزند ژاله بوده باشد،  (كه حتماً هم اوست) دوستي و همكلاس بودن نيما و پسرژاله در هنگامي بوده كه پدر و مادر حسين از هم جدا شده بودند و به احتمال قوي پدر مرده بود و پسر به اجبار، جدا از مادر، نزد بستگان پدري مي زيست. از اين كه آيا نيما يوشيج با ژاله آشنايي داشته واين دو با يكديگر معاشرت و گفتگو- به خصوص- در مورد شعر داشته اند، نشاني در دست نيست. در نامه ها و يادداشت هاي نيما كه در آن ها به بسيار موضوع ها پرداخته و از بسيار كسان نام برده است، هيچ گونه اشاره اي به ژاله نمي بينيم. اي بسا اگر نيما و ژاله - به رغم آن كه نيما دوازده سال از او كوچكتر بوده - با هم آشنا مي بودند، با شوقي كه هر دو در گرايش به نوگرايي و نوگويي و نوسرايي و تجددطلبي و آزادي خواهي داشند، مي توانستند بر كار يكديگر مؤثر باشند. در آن صورت شايد ژاله، شعر را جدي مي گرفت. سروده هايش را از بين نمي برد و در نتيجه، ادبيات امروز ما با در دست داشتن آثار بيشتري از او غني تر بود.
زبان ژاله، زبان شعر سبك خراساني و يادآور مسعود سعد سلمان و ناصرخسروست. اما با توجه به مضمون و درون مايه وموضوع بيشتر شعرها و نيز پرداختن به مسائل اجتماعي و به خصوص مسئله زن و نيز راحتي و رواني زبان و بيان توجهش به زبان گفتار مردم و فرهنگ توده و ضرب المثل ها و تلاش در ساختن تركيب واژگاني بديع و تازه (يكي از ويژگي هاي شعر نيما يوشيج) و عنايت به ساختار شعر و پرهيز از پراكنده گويي و مضمون پردازي و بويژه فرديت و تشخص او،  به جرأت مي توان گفت كه اگر شاعر با ادبيات و شعر اروپايي آشنايي مي يافت(چنان كه نيما اين آشنايي را با شعر فرانسه داشت) و اگر كار شعر را جدي مي گرفت، شايد پيش از نيما يوشيج و همزمان با شاعران و اديبان تجددگرايي مانند جعفر خامنه اي، تقي رفعت و شمس كسايي، آن چه را بعدها «شعرنو» خوانده شد، او بنيان مي نهاد، يا يكي از بنيان گذاران اصلي اش مي بود.
متأسفانه «ديوان ژاله» هنگامي در تهران منتشر مي شود، (آن هم در نسخه هاي معدود) كه فروغ فرخزاد از اين جهان رفته است و بي شك پيش از آن هيچ يك از شعرهاي ژاله را در مجله «يغما» (كه از نشريات بسيار محافظه كار ادبي آن روزگار بوده) نديده است. بي ترديد اگر فروغ شعرهاي ژاله را مي خواند و راهي را كه او پيموده بود ادامه مي داد، ديگر نيازي نبود خود به تنهايي در راهي چنان دشوار، گام بگذارد تا آن را هموار گرداند. اگر ژاله چون فروغ، امكان اين را مي داشت كه از چارديواري خانه گام بيرون گذارد و وارد عرصه جامعه و روابط اجتماعي شود، با آن نگاه موشكاف و ديد شاعرانه دقيق و جزءنگر كه بازتابش را در همان زندگي محدود و بسته او و در ارتباط با اندك اشياي پيرامونش مي بينيم(چون سماور، شانه، چرخ خياطي، عكس، فرگيسو و به خصوص آينه كه سه شعر بلند و زيبا در مورد آن دارد) مي توانست شعرهايي به مراتب بهتر، زيباتر و پرمحتواتر و ژرف تر بسرايد.
«يكي از ويژگي هاي شعر ژاله (پيش از آن كه ويژگي شعر فروغ باشد) لحن بيان زنانه اوست كه آب و رنگ و لطافتي خاص به آن بخشيده است. او به پيروي از سرشت زنانه، گاه از فرق مرد با زن سخن مي گويد، گاه از سفره عقد، شوهر شايسته، فرزند به دنيا نيامده خويش يا در مرگ فرزند، نكوهش شوهر و احوال زن بيوه.
صراحت ژاله در بيان احوال و روحيات و نيازهاي روحي و سليقه زن، چشم گير است و در زمان او، كم نظير. اما اين صراحت گستاخانه و بي آزرم نيست. در همه جا، تكيه او بر لزوم پاكدامني زن است و تقواي اخلاقي.»
+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1384ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

کوتاه مثل آه !

 

 خواجه عبدالله انصاری :

ای عزیز !

بهشت را به بهانه می دهند ،اما به بها نمی دهند .

 

شیخ عطار :

الهی !

 چه بودی که دوزخ و بهشت نبودی

تا پدید آمدی که خدا پرست کیست .

 

نیما یوشیج :

خوبی مرغی بود پر شکسته ،

یک شب طوفانی او را گرفتم ،

به خانه آوردم

چندی که گذشت ، پر زد و روی بام خانه ی من پرید

باید حالا آن را از دور تماشا کنم . 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

رد پای فرشتگان بر سپیدی کاغذ-- نوشته ی : منصور ملکی

 

 

 

 



آنچه‌ از رعنايي‌ جان‌ «سنت‌ اگزوپري‌» اين‌ انسان‌ شگفت‌انگيز به‌ جاي‌ ماند، ردپاي‌ فرشتگان‌ است‌ بر سپيدي‌ كاغذ!

                                                          لئون پل نارگ

                                                                                                   


«شازده‌ كوچولو» اثر درخشان‌ و بي‌همتاي‌ سنت‌ اگزوپري‌، تاكنون‌ به‌ بيش‌ از صد زبان‌ و در بعضي‌ از زبان‌ها چندين‌ بار، ترجمه‌ شده‌ و پرخواننده‌ترين‌ كتاب‌ در سراسر جهان‌ است‌. بر طبق‌ يك‌ نظرسنجي‌ كه‌ در سال‌ ۱۹۹۹ در فرانسه‌ به‌ عمل‌ آمد و در روزنامه‌ «پاريزين‌» به‌ چاپ‌ رسيد، اين‌ كتاب‌ محبوبترين‌ كتاب‌ مردم‌ در قرن‌ بيستم‌ بوده‌ و از اين‌ رو «كتاب‌ قرن‌» نام‌ گرفته‌ است‌.
«شازده‌ كوچولو» را آنتوان‌ دو سنت‌ اگزوپري‌ به‌ سال‌ ۱۹۴۳در امريكا نوشته‌ و همان‌ جا منتشر كرده‌ بود. در آن‌ زمان‌، در بحبوحه‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌، كشور فرانسه‌ تحت‌ تسلط‌ آلمان‌ بود و فرانسويان‌ از تنگي‌ آذوقه‌ و سوخت‌ رنج‌ مي‌كشيدند. سنت‌ اگزوپري‌ در تقديم‌ نامه‌ كتاب‌ به‌ «لئون‌ ورت‌»، به‌ اين‌ شرايط‌ اشاره‌ مي‌كند، او مي‌نويسد: «از بچه‌ها پوزش‌ مي‌خواهم‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ يكي‌ از آدم‌ بزرگ‌ها تقديم‌ كرده‌ام‌، دليل‌ خوبي‌ براي‌ اين‌ كار دارم‌. اين‌ آدم‌ بزرگ‌ بهترين‌ دوست‌ من‌ در جهان‌ است‌. دليل‌ ديگري‌ هم‌ دارم‌، اين‌ آدم‌ بزرگ‌ مي‌تواند همه‌ چيز را، حتي‌ كتاب‌هايي‌ را كه‌ براي‌ بچه‌هاست‌ بفهمد. دليل‌ سومي‌ هم‌ دارم‌، اين‌ آدم‌ بزرگ‌ ساكن‌ فرانسه‌ است‌ و آنجا از گرسنگي‌ و سرما رنج‌ مي‌برد و نياز به‌ دلجويي‌ دارد.»
در ايران‌، اولين‌ كسي‌ كه‌ شازده‌ كوچولو را به‌ فارسي‌ ترجمه‌ كرد، زنده‌ياد محمد قاضي‌ بود. نخستين‌ چاپ‌ ترجمه‌ قاضي‌ به‌ سال‌ ۱۳۳۳ از سوي‌ «كتابخانه‌ ايران‌» منتشر شد.
قاضي‌ در معرفي‌ نويسنده‌ و اؤرش‌ مي‌نويسد: «اگزوپري‌ نويسنده‌ای‌ است‌ انسان‌دوست‌، نازك‌ خيال‌، با ذوق‌ و توانا. شيوه‌ نگارشش‌ بسيار ساده‌ و شيرين‌ و روان‌ و سهل‌ و ممتنع‌ است‌. مطالب‌ ژرف‌ فلسفي‌ را در قالب‌ عبارت‌هاي‌ بسيار ساده‌ و كوتاه‌ و تقريبا بچگانه‌ چنان‌ استادانه‌ مي‌ريزد كه‌ فلسفه‌ دوست‌ داشتن‌ و عواطف‌ انساني‌ در خلال‌ سطرهاي‌ آن‌ به‌ ساده‌ترين‌ و در عين‌ حال‌ عميق‌ترين‌ شكل‌ تجزيه‌ و تحليل‌ شده‌. شازده‌ كوچولو شعري‌ است‌ منثور و نثري‌ است‌ شاعرانه‌.»
ترجمه‌ قاضي‌ بارها و بارها از سوي‌ انتشارات‌ اميركبير تجديدچاپ‌ شد. اميركبير در پي‌ تغيير و تحولات‌ در مديريت‌ و اداره‌ اين‌ موسسه‌، پس‌ از انقلاب‌ تا سال‌ ۱۳۶۹ تجديد چاپ‌ شازده‌ كوچولو به‌ ترجمه‌ قاضي‌ را متوقف‌ كرد. در اين‌ فاصله‌ نسخه‌هايي‌ از اين‌ كتاب‌ كه‌ در انبار اميركبير يا ديگر كتابفروشي‌ها مانده‌ بود، تك‌تك‌ و اينجا و آنجا به‌ قيمت‌ گزافي‌ نسبت‌ به‌ قيمت‌ پشت‌ جلد فروخته‌ شد.
اميركبير بعدها تجديد چاپ‌ اين‌ كتاب‌ را در دستور كار خود قرار داد. نسخه‌ای از اين‌ كتاب‌ كه‌ در كتابخانه‌ نگارنده‌ وجود دارد چاپ‌ چهاردهم‌ به‌ تاريخ‌ ۱۳۷۱ است‌ كه‌ شركت‌ سهامي‌ كتاب‌هاي‌ جيبي‌ با همكاري‌ موسسه‌ انتشارات‌ اميركبير منتشر كرده‌ است‌. در شناسنامه‌ كتاب‌ آمده‌ است‌ كه‌ چاپ‌ سيزدهم‌ در ۱۳۶۹ و چاپ‌ چهاردهم‌ ۱۳۷۱.
احمد شاملو ترجمه‌يي‌ ديگر از اين‌ كتاب‌ را نخستين‌ بار به‌ سال‌ ۱۳۵۸ در «كتاب‌ جمعه‌» با عنوان‌ «شاهزاده‌ كوچولو» به‌ چاپ‌ رساند و بعدها نشر ابتكار آن‌ را به‌ صورت‌ كتاب‌ همراه‌ با نوار صوتي‌ با صداي‌ احمد شاملو و موسيقي‌ «گوستاو مالر» به‌ بازار عرضه‌ كرد. در چاپ‌ اول‌ نشر ابتكار به‌ تاريخي‌ نامعلوم‌ آمده‌ است‌: نام‌ اصلي‌ اين‌ كتاب‌ پرنس‌ كوچولوست‌ و معادل‌ فارسي‌ پرنس‌ به‌ هرحال‌ «شاهزاده‌» نيست‌، با گذشت‌ بسيار چيزي‌ است‌ در حدود «امير». بدين‌ جهت‌ عنوان‌ مسافر كوچولو را كه‌ براي‌ اين‌ برگردان‌ پيشنهاد شد پذيرفتم‌ هرچند كه‌ پيشاپيش‌ در نظر خواننده‌ سختگير از سكه‌ افتاده‌ باشد! در متن‌ نيز تا هنگامي‌ كه‌ پرنس‌ در اخترك‌ خويش‌ است‌ از او به‌ «امير» ياد مي‌شود و در موارد ديگر به‌ «مسافر كوچولو» و اين‌ تنها مورد دخالت‌ مترجم‌ در كار نويسنده‌ است‌.
با اين‌ حال‌ و با اين‌ توضيح‌ شاملو، همين‌ كتاب‌ با عنوان‌هاي‌ «شهريار كوچولو»، «شاهزاده‌ كوچولو»، «مسافر كوچولو» و «شازده‌ كوچولو» به‌ ترجمه‌ شاملو بارها تجديد چاپ‌ شده‌ است‌.
شاملو مترجم‌ گرانقدري‌ است‌، به خصوص‌ در ترجمه‌ شعرهاي‌ فرنگي‌، اما از آوردن‌ «اخترك‌» (اختر به‌ معناي‌ ستاره‌ به‌ اضافه‌ كاف‌ تصغير ) خواننده‌ اين‌ كتاب‌ به‌ ترجمه‌ قاضي‌ را شگفت‌زده‌ مي‌كند. شازده‌ كوچولوي‌ ترجمه‌ شاملو، پسر بچه‌ای تهراني‌ را به‌ ياد مي‌آورد كه‌ حرف‌هاي‌ گنده‌ گنده‌ مي‌زند كه‌ «شعر منثور شاعرانه‌» (به‌ قول‌ قاضي‌) سنت‌ اگزوپري‌ را به‌ گفت‌وگو و كلامي‌ عاميانه‌ تبديل‌ مي‌كند.
نگارنده‌ اين‌ سطور، در بارها و بارها خواندن‌ ترجمه‌ قاضي‌، كه‌ كلمه‌ به‌ كلمه‌ و سطر به‌ سطر آن‌ را در ياد دارد، از ترجمه‌ شاملو سخت‌ جا خورد و هرگز نتوانست‌ با آن‌ ارتباطي‌ برقرار كند و دوستش‌ بدارد، كه‌ البته‌ اين‌ فقط‌ يك‌ نظر و سليقه‌ شخصي‌ است‌.
سومين‌ مترجم‌ اين‌ كتاب‌ به‌ فارسي‌ «اصغر رستگار» است‌.كه‌ كتاب‌ را با عنوان‌ «شازده‌ كوچولو» به‌ انتشارات‌ نقش‌ خورشيد اصفهان‌ سپرده‌ است‌ )نگارنده‌ اين‌ سطور در كتابخانه‌اش‌ چاپ‌ دوم‌ به‌ تاريخ‌ ۱۳۷۸ را دارد . اصغر رستگار در يادداشتي‌ مي‌نويسد: «مترجم‌ اين‌ كتاب‌، پس‌ از اتمام‌ ترجمه‌، هرجا به‌ آدم‌ بزرگي‌ مي‌گفت‌ كه‌ كتاب‌ شازده‌ كوچولو را ترجمه‌ كرده‌ و به‌ ناشر سپرده‌ است‌، في‌الفور با اين‌ سوال‌ روبه رو مي‌شد كه‌: چرا؟مگر از اين‌ كتاب‌ ترجمه‌هاي‌ ديگري‌ نبود، آن‌ هم‌ حاصل‌ همت‌ نام‌آوراني‌ بي‌نياز از معرفي‌ و پاسخ‌ مترجم‌ فقط‌ همين‌ بود كه‌ من‌ اين‌ كتاب‌ را دوست‌ داشتم‌ و دوست‌ داشتم‌ يك‌ بار هم‌ من‌ آن‌ را ترجمه‌ كنم‌. داعيه‌يي‌ نداشتم‌، اما هنگام‌ ترجمه‌ آن‌ احساس‌ مي‌كردم‌ يك‌ بار ديگر معصوميت‌ و سادگي‌ دوران‌ كودكي‌ را تجربه‌ مي‌كنم‌.»
اعتراف‌ صادقانه‌ و معصومانه‌ و ساده‌ مترجم‌ در آوردن‌ دليل‌ ترجمه‌ مجدد، فقط‌ به خاطر دوست‌ داشتن‌ كتاب‌ ارزش‌ تازه‌ای به‌ ترجمه‌ نمي‌دهد و در بسياري‌ جاها ترجمه‌ ساده‌ قاضي‌ را مشكل‌ كرده‌ است‌. مثلا در برخورد شازده‌ كوچولو با پادشاه‌.
محمد قاضي‌: اعلي‌حضرتا، عذر مي‌خواهم‌ از اين كه‌ از شما سوال‌ مي‌كنم‌. پادشاه‌ به‌ شتاب‌ گفت‌: من‌ به‌ تو فرمان‌ مي‌دهم‌ كه‌ از من‌ سوال‌ كني‌.
اصغر رستگار: اعلي‌حضرتا، اجازه‌ مي‌فرماييد. جسارتا سوالي‌ بپرسم‌... پادشاه‌ في‌الفور جواب‌ مي‌دهد: به‌ تو دستور مي‌دهم‌ بپرسي‌.
نگارنده‌ اين‌ سطور اگر اشتباه‌ نكند در سال‌هاي‌ ۴۳ تا ۴۵ شازده‌ كوچولو را كه‌ به‌ نمايشي‌ تبديل‌ شده‌ بود، با بازي‌ بازيگراني‌ خردسال‌ در سالن‌ اداره‌ هنرهاي‌ دراماتيك‌ (چهارراه‌ آب‌سردار) بر صحنه‌ ديده‌ است‌.
در تيرماه‌ ۱۳۷۶ دكتر احمد كاميابي‌ مسك‌ را كه‌ در سفري‌ كوتاه‌ از فرانسه‌ به‌ ايران‌ آمده‌ بود در دفتر روزنامه‌ ای كه‌ روزگاري‌ در آن‌ به‌ كار اشتغال‌ داشتم‌، ديدم‌. دكتر براي‌ من‌، كتابي‌ آورد با نام‌ «در جست‌ و جوي‌ دوست‌» كه‌ براساس‌ قصه‌ شازده‌ كوچولو براي‌ تئاتر ترجمه‌ و تنظيم‌ شده‌ بود.
كتاب‌ حكايت‌ مي‌كند كه‌ در سال‌ ۱۳۴۹ تنظيم‌ و ترجمه‌ شده‌ است‌ و از دهم‌ خرداد ۱۳۵۷ براي‌ اولين‌ بار به‌ مناسبت‌ سال‌ جهاني‌ كودك‌ در انجمن‌ فرهنگي‌ ايران‌ و فرانسه‌ در تهران‌ به‌ روي‌ صحنه‌ آمده‌ است‌ كه‌ كارگردان‌ آن‌ محمود ابراهيم‌زاده‌ بوده‌ است‌. همين‌ نمايشنامه‌ در سال‌ ۱۳۶۷ نيز به‌ زبان‌ فرانسه‌ تحت‌ عنوان‌ «شازده‌ كوچولو» ابتدا در مدرسه‌ بوفون‌ در كارتيه‌ لاتن‌ پاريس‌، سپس‌ در آمفي‌تئاتر بزرگ‌ دانشگاه‌ سوربن‌ و همچنين‌ در سال‌ ۱۳۶۸ در آمفي‌تئاتر سوربن‌ به‌ كارگرداني‌ دكتر احمد كاميابي‌ مسك‌ به‌ روي‌ صحنه‌ رفته‌ است‌.
كتابي‌ را كه‌ دكتر كاميابي‌ به‌ من‌ (اما در نوشته‌ صفحه‌ اول‌ به‌ خط‌ خودشان‌ به‌ پسرم‌ «بامداد») هديه‌ كرده‌ است‌ از انتشارات‌ كاميابي‌ مسك‌ و به‌ دو زبان‌ فارسي‌ و فرانسه‌ است‌. يادآور مي‌شود كه‌ در سال‌هاي‌ اول‌ انقلاب‌ موسسه‌ ای‌ چندين‌ نوار صوتي‌ به‌ بازار فرستاد كه‌ يكي‌ از آن ها شازده‌ كوچولو بود با ترجمه‌  ( ؟ ) تنظيم‌ ايرج‌ گرگين‌ گوينده‌ راديو.
در مقام‌ معلم‌ به‌ ياد دارم‌ كه‌ در سال‌هاي‌ ۱۳۵۰ يا ۱۳۵۱، بخش‌هايي‌ از كتاب‌ شازده‌ كوچولو، به‌ ترجمه‌ محمد قاضي‌ در دو درس‌ پيوسته‌، در كتاب‌ فارسي‌ كلاس‌ اول‌ راهنمايي‌ آمده‌ بود و تدريس‌ مي‌شد.
تابستان‌ ۱۳۷۹ در دنياي‌ كتاب‌ و سرگذشت‌ شازده‌ كوچولو، سال‌ مهمي‌ است‌. در اين‌ سال‌ انتشارات‌ نيلوفر چاپ‌ اول‌ كتاب‌ «شازده‌ كوچولو» را با ترجمه‌ «ابوالحسن‌ نجفي‌» منتشر مي‌كند. يك‌ سال‌ نمي‌گذرد كه‌ در بهار ۱۳۸۰ چاپ‌ دوم‌ آن‌ در ۵۰۰۰ نسخه‌ منتشر مي‌شود. حالا مي‌توانيد با يك‌ حساب‌ سرانگشتي‌، دريابيد كه‌ ترجمه‌ اين‌ كتاب‌ از قاضي‌ تا نجفي‌ در ايران‌ چه‌ فروشي‌ كرده‌ است‌ و مهمتر كه‌ اين‌ كتاب‌، كتاب‌ چندين‌ نسل‌ از كتابخوانان‌ ايراني‌ از بچه‌ها تا بزرگ‌ها بوده‌ است‌. ترجمه‌ ابوالحسن‌ نجفي‌، مترجم‌ گرانقدر و برجسته‌ حرف‌ آخر را در ترجمه‌هاي‌ اين‌ كتاب‌ مي‌زند، با زباني‌ پيراسته‌ و ساده‌ و با پشتوانه‌ ترجمه‌هاي‌ ديگر نجفي‌.
اگر نگارنده‌ اين‌ سطور بگويد كه‌ در عمر شصت‌ ساله‌اش‌ صدبار اين‌ كتاب‌ را خوانده‌ است‌ و صدها بار براي‌ «شازده‌ كوچولو»هايي‌ كه‌ شاگردش‌ بوده‌اند هديه‌ داده‌، تعجبي‌ هم‌ ندارد. چرا كه‌ او و شاگردانش‌ جزو آدم‌هايي‌ بوده‌اند كه‌ كتاب‌ آن ها را «اهلي‌» كرده‌ است‌.
مي‌دانيد «اهلي‌ كردن‌ چيز بسيار فراموش‌ شده‌ ای است‌، يعني‌: علاقه‌ ايجاد كردن‌...» مي‌دانيد، «آدم‌ اگر تن‌ به‌ اهلي‌ شدن‌ بدهد، بسا بايد كمي‌ هم‌ گريه‌ كند.»

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

قرارداد ناشران جهانی با نویسنده ای هفت ساله

 

 


" آدورا اسويتاک"، نويسنده هفت ساله ساکن آمريکا است که داستان ها، شعرها و مقالات او تنها در سال گذشته به ۳۳۰ هزار کلمه رسيده است.
"انگشت هاي پرنده" نام اولين کتاب اوست که توسط انتشارات
Action Publishing در آمريکا منتشر شده است .
اين کتاب ۳۰۰صفحه اي شامل چهار بخش است که نه داستان تاريخي و حادثه اي آدورا، مقاله هاي او درباره نوشتن و عقايد او را درباره سياست، مذهب و آموزش در بر مي گيرد. همچنين مجموعه اي از اشعار اوليه او ضميمه اين کتاب است.
آنچه اين نويسنده خردسال را از هم سن و سالان خود متمايز مي کند تعداد آثار او نيست بلکه ميزان تاثيرگذاري و کيفيت اين آثار است. آدورا در آثارش با مهارت تمام از تکنيک هاي جديد نوشتن براي خلق مضمون هاي پيچيده استفاده مي کند و واژه هاي مختص به خودش را نيز چاشني آن مي کند.
او به خواندن کتاب هاي تاريخي علاقه زيادي دارد بنابراين عجيب نيست که يک داستان او در مصر اتفاق بيفتد، ديگري به رنسانس بپردازد و...
تمام اين داستان ها با زبان طنز و ديالوگ هاي کودکانه او نوشته شده است.
شهرت اين نويسنده هفت ساله به کشورهاي ديگر از جمله چين نيز رسيده است، به طوري که "انتشارات ترجمه و نشر چين" که يک ناشر معتبر در پکن است قراردادي را براي چاپ کتاب "انگشت هاي پرنده" به زبان چيني با او منعقد کرده است.
اين کتاب قرار است در آغاز سال آينده در چين منتشر شود و بدين ترتيب آدورا جوان ترين نويسنده اي است که ناشران بين المللي با او قرارداد بسته اند.
براي اطلاعات بيشتر درباره اين نويسنده به وب سايت شخصي او در
http:// www.adorasvitak.comمراجعه کنيد.

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1384ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

دو شعر تازه از : اکبر اکسیر

 

گالوانیزه

 

شاعران دروغ می گویند

باران اصلا شاعرانه نیست

آن ها ، خود هی تبلیغ می کنند زیر باران برویم

و خود مثل ، گربه کنار شومینه می خوابند

دو هفته است بستری هستم

این باران لعنتی ، شعرم را آبکی کرده !

اگر به شمال می آیید به جای دفتر شعر

چتر و پنکه و پشه بند بیاورید

و کمی سوژه برای تابلوهای " اتاق خالی "

این جا قورباغه هم زنگ می زند !

 

تابلو ها

 

دکتر آغا محمد خان

جراح متخصص چشم

ختنه ی اطفال پذیرفته می شود

*

گرمابه ی امیر کبیر

دارای نمره ی خصوصی جهت اصلاحات

با مشارکت بانک ایران – انگلیس

*

دوزندگی فرخی یزدی

انواع تو دوزی ، زیگزاک ، منگنه

سوراخ کردن گوش بدون خونریزی

دبیر تاریخ می گفت :

ایران سر زمین بزرگی ست با مردانی بزرگ

 و تاریخ و آثار باستانی پاریزی بزرگ !

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1384ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

حرف هایی از کتاب : " شهر وند خط صفر " - از : اردشیر رستمی

 

نویسنده ی این وبلاگ نمی داند این حرف ها از خود " اردشیر " است یا نقل قول او !

 

بستنی می فروختم

آب شده ها را

خودمان می خوردیم .

*

به " پلانتو" -  طراح لوموند – که پرسید تفاوت شما با ما در چیست ؟

گفتم : شما تصادفی می میرید و ما تصادفی زنده می مانیم .

*

کیسه ی سنگینی را

پیاده به عزیزی رساندم .

عزیز گفت : چرا با ماشین نیامدی ؟

گفتم : می خواستم برای تو خسته شوم .

*

بازرگان گفت :

شما شاه را از مملکت بیرون کردید

اما از مغزتان بیرون نکردید

*

مهر شاد کار خانی گفت : چه خوب است که انسان شبیه زندگیش بمیرد.

*

پودر " بانو " چه نوع احترامی به بانوان می گذارد ؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

شعری از : مریم جعفری

 

دنيا پر از سگ ست جهان سر به سر سگي ست

غير از وفا تمام صفات بشر سگي ست

 

لبخند و نان به سفره ي امشب نمي رسد

پايان ماه آمد و خُلق پدر سگي ست

 

از بوي دود و آهن و گِل مست مي شود

در سرزمين من عرق كارگر سگي ست

 

جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگي

اخبار يك سه چار دو تهران خبر سگي ست

 

آهنگ سگ ترانه ي سگ گوش هاي سگ

اين روزها سليقه ي اهل هنر سگي ست

 

بار كج نگاه شما بر دلم بس ست

باور كنيد زندگي باربر سگي ست

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1384ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

آخرین گل ( قسمت آخر ) ترجمه ی : مرتضی رستگار پناه . بازنویسی: منصور ملکی

 

رهبران سیاسی ، محض رضای خدا ، به نارضایتی مردم دامن زدند

پس ، دوباره جنگ جهان را فراگرفت

 

 

این بار همه چیز به طور کامل نابود شد

هیچ چیز روی زمین باقی نماند

به جز یک مرد

و یک زن

و یک گل

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

آخرین گل ( قسمت هفتم ) ترجمه ی : مرتضی رستگار پناه . بازنویسی: منصور ملکی

 

... و ستوان ها و سروان ها 

... و ژنرال ها و ژنرال های ارشد 

 

... و رهبران سیاسی

بعضی از مردم برای زندگی کردن به جایی رفتند و بعضی ، به جایی دیگر

کمی بعد ، آنان که برای زندگی به دره ها رفته بودند

آرزو کردند که کاش روی تپه ها زندگی می کردند

و آنان که تپه ها را برای زندگی انتخاب کرده بودند

آرزو می کردند ، ای کاش در دره ها زندگی می کردند 

... ادامه دارد

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1384ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

آخرین گل ( قسمت ششم ) ترجمه ی : مرتضی رستگار پناه . بازنویسی: منصور ملکی

 

روستاها ، شهرک ها و شهرها پدیدار شدند

آوازها به زمین بازگشتند

... و آوازخوانان دوره گرد و شعبده بازان

... و پینه دوزها و خیاط ها

... و نقاشان و شاعران

... و مجسمه سازان و چرخ سازها

...و سربازان

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1384ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

مطالب قدیمی‌تر