تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

شب یلدای خوشی داشته باشید !

 

شب یلدای خوشی داشته باشید ! به خصوص آن که شبکه سه  تلویزیون برای شادی و مسرت شما فیلم کمدی " هالو " با بازی و به کارگردانی " جری لوئیس " را پخش می کند .

این فیلم که بنا به ادعای مسوولان تلویزیون ۴۶ دقیقه می باشد ، دراصل ۱۰۱ دقیقه می باشد .

یعنی از نظر مسوولان شبکه ی سه ی تلویزیون وطنی ۵۵ دقیقه ی آن غیر اخلاقی بوده است .

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1384ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

باز هم شعرهایی کوتاه از این و آن

 

بهزاد زرین پور :

 

بیماری روانی دارد این آب

ولش کنید هر چه می خواهد آبی باشد

یک بار هم شما درخت هایتان را کنار جوی بیاورید

مگر چه می شود ؟

 

رامین مصطفوی :

 

گوش کن !

جایی

دوباره من و شما ملاقات خواهیم کرد ،

جایی که روشنایی خواهد بود ،

روشنایی و نور

 

علی عبدالرضایی :

 

من این شعر بلند را نیامده ام که برگردم

پشت در ایستاده ام و هی زنگ می زنم

می دانم !

بیت آخر در همین کوچه است

 

شهید علی رضا فیروزی :

 

و تو خود دانی

آه ، ای خوب ترین !

بی تو هر لحظه ی من

مثل زندان پس از آزادی ست

 

محمد رضا انتظازی :

 

تا دیر نشده

نامه ای برایم بفرست

تا قفس ها هنوز

تعدادشان کمتر از

کبوتران است

 

محمد طلوعی :

 

و نمی دانم طاقت دارید بگویم یا نه ؟

کسی مدام توی گوشم می گوید :

آینه ای که دست تو را ول کرد

عاقبت بخیر شد

چیز شکستنی باید بشکند

 

گراناز موسوی :

 

بیهوده از نردبام بالا می روی

دستت به گونه ی گل انداخته ی ماه نمی رسد

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1384ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

محض اطلاع

 

بی هیچ شرحی و بدون نظر موافق یا مخالف

فقط محض اطلاع شما

 

http://www.iqna.ir/NewsBodyDesc.asp?lang=fa&ProdID=36559

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1384ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

نقاشی ایرانی ( نگارگری = مینیاتور ) از زبان سهراب سپهری

 

                                                 تقدیم به خانم فرح اصولی     

 

 « نقاش ايراني پرهيز از سيستم ترجيح را گاه بدان‌جا مي‌كشد كه وحدت كار به‌خطر مي‌افتد. نقاش در هر قدم نازك‌انديش است. به نگاري بيش از نگار ديگر دل نمي‌دهد. وارستگي چشم دارد. در گلي ‌فزون از گل ديگر لطافت نمي‌نشاند. عدل قلم دارد. رنگ سرخي را كه به جامه‌ي اميري مي‌زند به لاله‌اي مي‌بخشد در سركوه. گياه دور را از سبزي ‌قرين چمن مي‌كند. سنگ از او همان نازك‌كاري، چشم دارد كه چهره. درب همان حوصله مي‌طلبد كه ديوار. ديووپري به باريكي، يكسان رقم خورده‌اند. نقاش به آفريدگان خود يكسان مهر مي‌ورزد. در پرده، رنگ حسادت نيست. نقاش ايراني، در نقاشي‌اش دور و نزديك را يكسان مي‌پايد. دل از هيچ نقشي برنمي‌كند، چيزي را از خود دور نمي نشاند. وي فاصله‌ساز نيست. گلي را اگر بر سر پشته‌اي دور جاي مي‌دهد، به دل، نزديك اوست. پرده‌ي جو مي‌درد تا بدو سرخي لاله‌ي نزديك دهد. خرد و بزرگ بودن موجودات پرده‌ي او به قرب و بعدشان بسته نيست. عنصر دور هم‌ شأن عنصر نزديك است. در پرده‌اش هماره افق نزديك. ژرفاي منظره‌هاي چيني را ندارد و رنگ را در تمامي پرده به خلوص خود وفاست. جو، حجاب خلوص نيست و سايه و روشن جلاي رنگ نمي ‌زدايد. نور از جايي نمي‌تابد و سهمي از چيزي را در سايه نمي‌برد. آفتاب اگر هست، به پاي اشيا، سايه نيست. آتش به گردِ ابرِ خود پرتو نمي‌پاشد. اگر اندك سايه روشني در تنه‌ي درختان و در تخته‌سنگ‌ها و در صورت آدميان و يا پيكر جانداران است، آن سايه كنايه‌اي است به سايه. سايه ـ روشن صخره و درخت، در سرشت صخره و درخت است. اين‌جا سايه، حريف همزاد نور نيست. آزرمِ نازكِ نور است و نقاشي از زمان ماني تا سده‌هاي اخير، جاي تجلي نور بود. بهشت نيازي به پرتو مهر و ماه ندارد. خود از درون نورافشان است. عناصر سازنده‌ي نقاشي ايران از آب‌تني در نور به‌درآمده‌اند. در نقاشي ايراني،‌ آدم، عكس خود را در آب نمي‌بيند تا صفاي حوض به‌هم نخورد. گياه به زمين مي‌خوابد تا پرده بر درخشش آب جو نكشد. برف مي‌بارد، اما دانه‌هايش حجاب چهره‌ي پيكره‌ها نيست. به نقاشي ما دستي، پاكي رنگ نمي‌آلايد. شب نقاشي ما روز روشن است. هيچ رنگ آن شبانه نيست. شب ‌روشن زمان است. از شب اشارتي به پرده عيان است و بس و آن هم شگفتا، اشارتي روشن: هلالي. شب چيزي جز حضور واژه‌ي « شب» نيست. باقي همه معني اقليم نور است.

نقاشي ايراني، تلفيق عقلي نيست. نقاش ايراني بت‌هاي ذهني خود را جدا جدا در پرده مي‌نشاند. مكان اين بت‌ها يگانه نيست، هركدام به جايي ديگر مي‌نشينند، زبان يكديگر را نمي‌دانند و مكالمه‌اي در ميان نيست. وقتي نقش به سپيدي پرده آمد، چشم به ‌راه نقش ديگر نيست. تنهايي خود را پذيرا ‌ست. جويبار در مسير اَنفسيِ خود جاري است. دست آدم نزديك بدان نمي‌رسد و از تري آن بهره نمي‌گيرد. چون آدم در پلاني ديگر است و بيهوده خيال دست و رو شستن به ‌سر دارد. عكس اشيا در آب نمي‌افتد، چرا كه ميان آب و اشيا فاصله‌ي رواني بسيار است. پرنده‌ي روي درخت، از درخت جداست. بر خاطره‌ي ازلي درخت نشسته است. آدم، روي زمين نيست. زبري زمين را به زير پا حس نمي‌كند. آدم پيش از هبوط است. ظرف ميوه روبه ‌روي آدم‌هاست، اما كسي را پرواي آن نيست كه دست پيش بَرَد، زيرا مي‌داند دسترس نيست. بره‌اي كه سر در علفي دارد به اداي چريدن دلخوش است».

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1384ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

شعرهایی کوتاه ، از : این و آن !

 

عمران صلاحی :

حالم چه قدر خوب است

دنیا را دنیا تر می بینم

زیبا را زیبا تر می بینم

گل ها را گل تر می بینم

 

عبدالجواد محبی :

ای خوب !

حرف هایم را با تو خواهم گفت

و تو با من نیز

ما برای هم خواهیم شکفت

 

اردشیر رستمی :

آزادی تنها دلیل عشق

و عشق تنها دلیل

زندگی ست

 

بیژن جلالی :

خوشبختی

همان خورشید است

با چند ابر سفید

که در پهنه ی آسمان می روند

 

فخری برزنده :

تنها نشسته ای

چای می نوشی

و سیگار می کشی

هیچ کس تو را به یاد نمی آورد

 

نصیر نصیری :

هی ! دوست !

دیده ای که ما درختانی شاعریم

و عشق دارکوبی است

بر تنه ها ؟

 

سهراب سپهری :

مادرم چاقو را

در حوض نشست

ماه زخمی می شد

 

حسین پناهی :

به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بی کرانه را

جدی نگرفته ام

حتی عشق را

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1384ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

صادق هدایت و موسیقی ایرانی

 

 

 

آنچه می خوانید شرح دیدار " تفضلی " و " صادق هدایت " است در پاریس .

و آن حال و هوا و حرف و حدیث ها ، در باب موسیقی ایرانی ، که  مهدی اخوان ثالث ( شاعر )  با نثری بی نظیر، آن را روایت کرده است .

 

    در پاریس بودم ، سال ها پیش ، و هدایت نیز در پاریس بود . گاه گهی دیداری داشتیم ، و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش ، خیابانی نزدیک خانه ی من .

   گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم ، پیاده ، اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده ، و به خانه ی من که رسیدیم ، خواندمش ، پذیرفت و درون آمد .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1384ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

به یاد همکاران مطبوعاتی که ورپریدند ( به نقل از سایت آتی بان )

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1384ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

در حاشیه ی کنسرت شجریان

 

                            موسیقی ایرانی باید پر طنین باشد        

              

                  در یاداشتی ، پیش از این نوشتم که " نباید به کنسرت شجریان رفت " و برای  حرفم دلایلی برشمردم ، اما خود رطب خورده ای  شدم که منع رطب کرده بود و یا به عبارتی دیگر " واعظ غیر متعظ " شدم .

سومین شب از اجرای کنسرت شجریان ( روز جمعه یازده آذر ماه ) به کنسرت شجریان رفتم ، فقط از آن رو که بر آنچه پیش از این خرده گرفته بود م ، به قاطعیت و با دلیل و برهان تکیه کنم .

پیش از آن که باز به شجریان و حرکاتی که در شأن این بزرگوار نیست نق بزنم ویا از اجرای  بسیار ضعیف و گنگ کنسرت اخیر ایراد بگیرم یک نکته را روشن کنم :

احساس غریبی است ، که کسانی را دوست بداری ، اما از دستشان حرص بخوری !

برای من دو تن چنین اند : مسعود کیمیایی ( در قلمرو سینما ) و شجریان ( در زمینه ی موسیقی ) . این حرص خوردن از آن روست که این دو تن بسیار عزیز بوده اند و هردو در کارشان در اوج بوده اند.

 و

از

 " سالگشتگی "

هر

دو،

 روز

 به

 روز

 از

 قله

 فرود

آمده اند .

از دست شجریان حرص می خورم و از او عصبانیم که همچنان شعر فارسی را غلط

می خواند .

۱ : شجریان ، هنوز فرق " آخَر " ( دیگر ، دگر، دیگری ) و" آخِر" ( پسین ، پایان ، انجام ) را نمی داند ، جا به جا خواندن این دو کلمه شعر را بی معنی می کند .

۲ : مولوی درغزل " رو سر بنه به بالین " می گوید : " ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده / بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن " ( استاد می توانند به کتاب " گزیده ی غزلیات شمس " به کوشش دوستشان " دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی " مراجعه کنند و ببینند که روی حرف " ی " در کلمه ی " جای " علامت ساکن گذاشته اند . حالا اگر شجریان با کسره آن را به " آسیا " می چسباند ، چه دلیلی دارد جز آن که استاد شعر فارسی را سرسری می خواند .

۳ : حافظ در غزل بسیار زیبایی  با مطلع " دل از من برد و روی از من نهان کرد / خدا را با که این بازی توان کرد " می فرماید :" صبا گر چاره داری وقت وقت است / که درد اشتیاقم قصد جان کرد " ( استاد می توانند به دیوان حافظ به کوشش سید صادق سجادی و علی بهرامیان با توضیحات کاظم برگ نیسی ، که بسیار دقیق نشانه گذاری شده است مراجعه کنند و دریابند که نباید " وقت " اول را با کسره به " وقت " دوم بچسبانند . متأسفانه دیوان حافظ به سعی دوستشان هوشنگ ابتهاج در این باره وضع را روشن نکرده است ) .

پیش از این هم شجریان در تصنیف " یاد باد " غزل حافظ را بد فهمیده اند ، بی آن که بدانند در این مصرع  : " زنده رود و باغ کاران یاد باد " ، " کاران " یکی از باغ های چهارگانه ی مشهور اصفهان در قدیم بود ، که کنار زاینده رود قرار داشت ( فرهنگ معین ) و نباید " باغِ کاران "  را یک کلمه حساب کنند ، و نیز نباید " واو " عطف را حذف کنند .

من فکر می کنم در این نوشته فقط سؤال کنم ، درست مانند آدم پرت و نادانی که بعضی چیزها را نمی داند و باید برای او توضیح داد .

۱ : آنچه در ورود به مردم دادند ، آیا بروشور بود ؟

۲ : در این مثلا بروشور چرا هیچ چیز معلوم نیست ؟ ( مثلاعوامل دیگر کنسرت زیاد آدم های مهمی نیستند ؟ ، یا آنچه از حافظ خوانده شد ، آیا از حافظ است ؟! )

۳ : چرا همه ی بار کنسرت بر دوش " کلهر " بود و علیزاده فقط تار را کوک می کرد ؟

۴ : آیا با من هم عقیده نیستید که الحق، کلهر فوق العاده با حس و حال و شورانگیز می نواخت و اگر او در کنسرت نبود ، و همچنین " بزن آن زخمه " ساخته ی حسین علیزاده ساخته نشده بود ، آیا آبرویی برای کنسرت می ماند ؟  

۵ : آیا امکان دارد برای من پرت توضیح داده شود غزل " رو سر بنه به بالین " از مولوی کجایش " تصنیف قدیمی " است ؟

۶ : آیا خوانندگان حق دارند چند غزل حافظ را با هم قاطی کنند و بخوانند ؟

۷: آیا از سهراب سپهری ، شعربد تری ! از " نیایش " ( مجموعه ی شرق اندوه ، چاپ ۱۳۴۰) در " هشت کتاب " نبود ؟

۸ : چرا نام شعر سپهری در مثلا بروشور " دستی افشان " آمده است ؟

۹ : چرا برنامه با سی و پنج دقیقه تأخیر شروع شد ؟ آیا در کنسرت های خارج از کشورهم این توهین را به مردم می کنید ؟

۱۰: چرا دکور برنامه این قدر کاباره ای بود ؟ بر پا کردن چادری و خیمه ای و رنگ هایی به این بدسلیقگی کار کدام صحنه آراست ؟

۱۱ : چرا همه روی سکو نشسته بودند ؟

۱۲ : آیا باید برای اجرای موسیقی ایرانی ، چنین معذب ، روی سکویی نشست ؟

۱۳ : اگر نشستن روی سکو از ملزومات موسیقی ایران است ، چرا برای تماشاگر فرش پهن نکردید تا او هم روی زمین بنشیند تا خود را با موسیقی ایرانی قاطی کند ؟

۱۴ : در کنسرت های خارج از کشور، وقتی خواننده و نوازنده روی سکو یا زمین

 می نشینند کفش هایشان را در می آورند یا می پوشند ؟

۱۵ : چرا در این کنسرت ساخته ای از ساخته های کلهر نبود ؟ استاد شجریان بی شک می دانند که یکی از بهترین کارشان " شب ، سکوت ، کویر" را مدیون کلهر هستند ؟

۱۶: این صیغه ی خواندن " مرغ سحر " در پایان برنامه چیست ؟

۱۷ : آیا نگران نیستید که شما را با خواندن " مرغ سحر " به سیاسی کاری متهم کنند ؟

۱۸ : چرا در پایان برنامه گروه به احساسات پر شور مردم پاسخ نمی دادند؟

چرا اعضای گروه به جلوی صحنه نمی آمدند ؟

 چرا گل های اهدایی مردم را نمی گرفتند ؟

 و چرا عده ای مأمور بودند تا مردم را از جلوی صحنه دور کنند ؟ و همین عده گل های مردم را می گرفتند و چرا گل ها را پخش و پلا می کردند و روی صحنه می ریختند ؟

۱۹ : آنان که در ردیف های اول بودند و با موبایل هاشان عکس  گرفتند و گل هدیه کردند ، مردم دروازه غار یا میدان شوش که نبودند ،

 پس چرا اعضای گروه از آنان دوری می کردند و به آن ها نزدیک نمی شدند ؟

۲۰ : آیا علیزاده ( که روزگاری اورا نیمای موسیقی خطاب کردم ) و کلهر می دانند در این کنسرت های چهار نفره دارند حرام می شوند ؟ قبلا هم گفتم آیا شکوه موسیقی ایرانی با سه ساز تار ، کمانچه و تمبک می تواند در جهان معرفی  شود ؟

۲۱ : آیا گروه می داند که مردم انتظار دارند این صاحب نامان ( محمد رضا شجریان ، علیزاده و کلهر ) در اجراهایشان کاری کارستان بکنند؟

۲۲ : معنای تشکیل گروهی با چهار تن چیست ؟ آیا شجریان می داند که مردم انتظار دارند در یک گروه چندین و چند ساز کششی و کوبه ای و مضرابی دیگر باشدتا موسیقی ایرانی پرطنین باشد ؟

۲۳ : از خودم می پرسم این سؤال های صد تا یک قاز چیست که می کنی ، و چرا به نقد کنسرت نمی پردازی ؟

جواب آن که این کنسرت نسبت به دیگر کارهای گروه و شجریان ها کاری کسل کننده ، ضعیف و گنگ بود .

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

غزل فوق العاده زیبای دیگر ، از : صائب تبریزی

 

همین نه سینه ی ما آه صبحگاه ندارد

زمانه ای ست که در سینه صبح آه ندارد

نسیم تفرقه ی خاطر ست جنبش مژگان

من و سراسر دشتی که یک گیاه ندارد

زقرب آینه در دل غبار اشک نداریم

که چشم شیشه دلان جوهر نگاه ندارد

زبان لاف بریده ست در قلمرو معنی

حباب قلزم ما باد در کلاه ندارد

چه نسبت است عزیزی که کرده ای ما را

صفای چشمه ی خورشید آب چاه ندارد

مدار چشم ترحم زچرخ و کاهکشانش

که کس خلاصی ازین آب زیر کاه ندارد

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

غزلی فوق العاده زیبا ، شگفت آور و بدیع از : صائب تبریزی

 

صدای روح زجوش شراب می شنوم

صریر باب بهشت از رباب می شنوم

تفاوتی است میان شنیدن من و تو

تو بستن در و من فتح باب می شنوم

دویدن می گلرنگ را به کوچه ی رگ

به صد رسایی آواز آب می شنوم

صفای پردگیان خیال می شنوم

صدای پای غزالان خواب می شنوم

صدای شهپر جبریل عشق هر ساعت

زجنبش پر مرغ اضطراب می شنوم

چه حرف های سبک صائب از سیاه دلان

به پشت گرمی آن آفتاب می شنوم

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1384ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

مطالب قدیمی‌تر