تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

نباید به کنسرت شجریان رفت

 

نباید به کنسرت شجریا ن رفت

 

چرا هایش را می گویم

این روزها به مردمی که شجریان خود را " خاکپای آنان " می داند بسیار توهین شده است .

رفت و آمد به این جا و آن جا ، معطلی ، علافی ، جواب درست نشنیدن ، امروز برو فردا بیا ، سر درگمی ، بد رفتاری با مردم و هزار و یک ادا و اطوار دیگر، از جمله در جریان نگذاشتن مردم برای مراجعه به مکانی خاص برای خرید بلیت و ... توهین به مردم است و شجریان باید از این مردم که شجریان را ، شجریان کرده اند عذرخواهی کند .

 

نباید به کنسرت شجریان رفت .

 

به چند دلیل :

۱: آهنگسازان ، خوانندگان ، نوازندگان ، به اخص نسل جوان اهل موسیقی نباید به کنسرت شجریان بروند ، چرا که استاد شجریان، هیچ گاه آنان را آدم حساب نکرده است و هیچ گاه به کنسرت آنان نمی رود . 

 

۲ : مردم نباید به کنسرت شجریان بروند ،

 

 چرا که او برسر مردم منت می گذارد .اوبارها گفته است در ایران شرایط برای کنسرت دادن مناسب نیست و حالا این روزها اجرای کنسرت چه معنایی دارد ؟

 

۳: نباید به کنسرت شجریان رفت ،

 

چرا که قصد شجریان در اجرای کنسرت اعتلای موسیقی ایران نیست .  به راستی همه چیز دربم  به سامان رسیده است و فقط این شهر بلا دیده به " باغ هنر " احتیاج دارد ؟

 

۴ : نباید به کنسرت شجریان رفت ،

 

چرا که به راستی تمامی موسیقی ایران ، با آن همه عظمت ، با آن همه رنج ها که وزیری ها و حنانه ها و دیگران و دیگران برای تشکیل گروه کشیدند ، در سه ساز تار ( علیزاده ) کمانچه ( کلهر ) تمبک ( همایون شجریان ) خلاصه می شود ؟ باهمین سه قلم جنس ( در حقارت صدا ) ، موسیقی ایران به مردم ایران و جهان شناسانده می شود ؟

 

۵ : نباید به کنسرت شجریان رفت ،

 

 چرا که  این قیمت گذاری روی بلیت ها چه صیغه ای است ؟ شجریان می تواند اعلام کند که چندین شب برای " از ما بهتران " ( مرفهان بی درد ! ) به قیمت یک میلیون تومان برای هر بلیت برنامه اجرا می کند ، اما یک شب هم برای مردمی که او خود را خاکپای آنان می داند در ورزشگاه آزادی به بهای " همت عالی " برنامه اجرا می کند .

آن وقت معلوم خواهد شد چه قدر پول در آن چند شب ( ویژه ی از ما بهتران ) و یک شب ( برای مردم کوچه و بازار ) جمع می شود .از شجریان که خود را مردمی می داند این ایجاد جامعه ای طبقاتی بعید است .

۶ : ......

۷ :.......

بحث ادامه دارد . به فرصتی دیگر .

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

برای خانواده ی خودم ، دوستانم ، و شاگردانم

گفت و گوی فرانک آرتا با منصور ملکی

" دو کبوتر کنار پنجره ی ما " ظاهرا اولین کتاب شماست .

در زمینه ی تألیف بله ، اما پیش از این کتابی منتشر کردم با نام " روزی که زن شدم " .

در باره ی فیلم همسر محسن مخملباف ؟

بله . ، اما " دو کبوتر ..." اولین و آخرین است .

چرا آخرین ؟

دنیای نشر ، دنیای عجیب و پیچیده ای است ، به اخص  در زمینه ی شعر ، آن هم شعر امروز . ناشران در پی چاپ کتاب هایی از شاعران بنام و مشهورند . هیچ ناشری کتاب اول هیچ شاعری را چاپ نمی کند . و اگر آدمی خودش سرمایه بگذارد – کاری که من کردم – هیچ پخش کننده ای پخش نمی کند ، این دنیا هم ( دنیای پخش ) پیچیده است . آدمی که کارهنری می کند به کلی مأیوس می شود . من البته کتابم را برای پخش چاپ نکردم ، شمارگان آن ۲۲۰۰۰ نسخه است که تا به امروز به دوستانم و شاگردانم هدیه داده ام ( البته روز رونمایی کتاب ، تعداد قابل توجهی فروخته شد ) اما بقیه را نگه داشته ام تا به دوستان و شاگزدانم هدیه بدهم . فکر می کنم تعدادشان

به خصوص شاگردانم و شاگردان سال های بعد ( اگر زنده باشم ) بیشتر از شمارگان کتاب است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1384ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

دو باره سلام !

 

به خاطر برگزاری کنسرت گروه خنیا به سرپرستی پری ملکی ، چندین روز صفحه ی وبلاگ به خبر برگزاری این کنسرت اختصاص یافت . چهارشنبه ۲۵ آبان ماه آخرین شب کنسرت بود .

 دوباره به کار خود برمی گردم.

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1384ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

دو شعر : اکبر اکسیر

 

۱ : مرتضی ممیٌز

بعضی واژه ها زشتند مثل ممیٌزی

بعضی واژه ها زیبایند ، مثل ممیٌز

به حروفچین بسپارید

وقتی به این نام رسید

از زیباترین فونت استفاده کتد

این نام ، زیباترین لوگوی روزگار ماست

راستی زبانم لال !

اگر مرگ را دیدید بگویید

برای این مرد،خط و نشان نکشد

این مرد ، عمری همین کاره بوده است !

 

۲ : میدان فردوسی

رخش ، گاری کشی می کند

رستم ، کنار پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ، ته جوب به خود می پیچد

گرد آفرید ، از خانه زده بیرون

مردان خیابانی ، برای تهمینه بوق می زنند

و ابوالقاسم ، برای شبکه سه

سریال جنگی می سازد

وای ...

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند !

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1384ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

من هم می میرم : سلمان هراتی






من هم می میرم
اما نه مثل غلامعلی
که از درخت به زیر افتاد
پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند
وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

من هم می میرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زایمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسی جاجیم می بافد؟

من هم می میرم
اما نه مثل حیدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسی اسب های وحشی را رام می کند؟

من هم می میرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگی
پس مادرش کتری پر سیاوشان را
در رودخانه شست
چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم
اما نه مثل غلامحسین
از مارگزیدگی
پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل
نگاه کرد و گریست
چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

من هم می میرم
اما در خیابانی شلوغ
دربرابر بی تفاوتی چشم های تماشا
زیر چرخ های بی رحم ماشین
ماشین یک پزشک عصبانی
وقتی که از بیمارستان بر می گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسلیت روزنامه
زیر یک عکس ۴ در ۶  خواهند نوشت
ای آن که رفته ای...
چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1384ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

جدایی : منصور ملکی

 

تلخم . کلی کتاب نخوانده در دور و برم جمع کرده ام ، اما نمی دانم چرا حوصله ی خواندن کار های تازه را ندارم .

دلم می خواهد بعضی چیزها را که قبلا خوانده ام دوباره بخوانم .

می روم سراغ کتاب " خواب و خاموشی " نوشته ی شاهرخ مسکوب ، که خود ش مدتی است با هفت هزار سالگان سر به سر است .

این کتاب  سه مرثیه است ؛ با عنوان های : " قصه ی سهراب و نوشدارو " درباره ی  سهراب سپهری ، " به یاد رفتگان و دوستداران " درباره ی هوشنگ مافی و " غروب آفتاب " درباره ی امیر حسین جهانبگلو .

از این سه نوشته ، نوشته ی دوم در ایران به چاپ نرسیده است . به خاطر برهنگی زبان ، که به قول ناشر آن در لندن " شاید در ذائقه ی کسانی ، تند تر از اندازه - کدام اندازه ؟ - تلقی شود . اما همین تندی بی پرده و خاکی ، علیرغم نثر پوشیده و فاخر او در نوشته های   تحقیقی اش شور انگیز است " .

ای کاش خود مسکوب می توانست برای مرگ خودش هم مرثیه ای بنویسد !

باری ، دارم دوباره این کتاب را می خوانم .

سطرهای آخر نوشته ی دوم را در این جا می آورم :

 

" ... حالا تو هم به سنگینی کوه خوابیده ای . در خواب و خاموشی با کوه و زمستان و در عدم با تمامی هستی یکی شده ای . تقلای من بی ثمر است ، این خواب عمیق را نمی توان آشفت . تو به ندای من جوابی نمی دهی . کوه نیستی که اگر اسم تو را فریاد کنم دست کم صدای خودم را باز بشنوم . تو مرگ کوهی ، صدا را نمی گیری و انعکاس آن را باز      نمی گردانی ، یعنی که " از این دو راهه منزل " گذشته ایم و دیگر نمی توانیم به هم برسیم ، آدمیزاد یک بار به دنیا می آید اما در هر جدایی یک بار تازه می میرد . مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد ، چون وقتی برسد دیگر دردی نمی ماند تا درمانی بخواهد . اما جدایی " دردی ست غیر مردن ، کان را دوا نباشد ، پس من چه گونه گویم کاین درد را دوا کن " ...

+ نوشته شده در  دهم آبان 1384ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

در ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی - تذکره الاولیای شیخ عطار

 

نقل است که شبی نماز همی کرد ، آوازی شنود که : هان بوالحسن !

خواهی که آن چه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند ؟

شیخ گفت : ای باری خدای ! خواهی تا آن چه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند ؟

آواز آمد : نه از تو نه از من .

+ نوشته شده در  نهم آبان 1384ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

دو شعر جدید ، از : آرنگ علم شاهی ( خرد سال ترین شاعر شعر امروز ایران )

 ۱ :

                                                                   تقدیم به آقای سنگیان - ناظم مدرسه مان

شیلنگ

نگاهی به دستان کودکان می کند

مدرسه التماس می کند

شیلنگ می داند

که بخشیدن غنچه ها جریمه دارد

ناگهان شیلنگ

در دستان ناظم می شکند

۲ :

برپا !

کتاب ها و دفترها حاضرند

گچ می نویسد :

دو دو تا ، سه به اضافه ی جهار ...

در انتظار زنگ می شکند

 

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1384ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

در ذکر ابوالخیر اقطع - از کتاب : تذکره الاولیای شیخ عطار

 

 

گفت : در کوه لبنان بودم . سلطان درآمد . هر که را می دید دیناری بر دست او

 می نهاد . یکی به من داد . چنان اتفاق افتاد که بی وضو جزئی از قرآن برگرفته آمد .

  یک روز میان بازار همی رفتم ، با اصحاب ، چون شوریده ای . جماعتی دزدی کرده بودند . در میان بازار بگریختند و همه ی خلق به هم برآمدند ، در صوفیان آویختند . من گفتم : " مهتر ایشان منم ، ایشان را خلاص دهید که رهزن منم " .

و با مریدان گفتم : " هیچ مگویید " .

آخر او را ببردند و دستش ببریدندی . چون به خانه باز آمد دست بریده ، عیال فریاد در گرفت . شیخ گفت : " چه جای تعزیت که جای تهنیت است ، که اگر چنان بودی که دست نبریدندی ، دل ما ببریدندی " .

+ نوشته شده در  دوم آبان 1384ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی