تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

داستانی از کتاب بهارستان : عبدالرحمان جامی

 

شبی در مسجد جامع مصر آتش افتاد و بسوخت . سلطان مصر جماعتی را از تهمتیان در یک جای جمع کرد و بفرمود تا به عدد ایشان رقعه ها نوشتند : در بعضی دست بریدن و در بعضی تازیانه زدن و در بعضی کشتن . و آن رقعات را بر ایشان افشاندند تا بر هر کس هر رقعه که افتد به مضمون آن عمل کنند . یک رقعه که مضمون آن کشتن بود بر یکی افتاد .

گفت : " من از کشتن باک ندارم ،اما مادری دارم که جز من کسی ندارد " .

و در پهلوی وی دیگری بود که رقعه ی تازیانه زدن بر وی افتاده بود . رقعه ی خود را به وی داد و رقعه ی وی بستد و گفت :

" من مادر ندارم " .

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1384ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

جدید ترین شعر آرنگ علم شاهی ( خرد سال ترین شاعر شعر امروز )

 

برمی گردم

 

کیف باز می شود

 

خودکار و دفتر بیرون می آیند

 

مشق هایم تمام شده اند

 

دستم بیدار نمی شود

                                               * * *

 

ساعت هشت شب ، آرنگ تلفن می کند . به او می گویم : هیچ خبری ازت نیست .

می گوید : گرفتار درس و مدرسه ام .

می گویم : خب ، برا چی تلفن کردی ؟

می گوید : شعر جدیدی نوشتم .

خوشحال می شوم . می پرسم : کی نوشتی ؟

می گوید : دو روز پیش .

شعر را می خواند و من می نویسم .

چه قدر دلم می خواهد  این شعر را  – نه شاعران – که مسوولان وزارت آموزش و پرورش ، دست اندر کاران " دانش رسمی " و برنامه ریزان آموزشی بخوانند . این شعر بسیار زیبا  را ( خواهم گفت چرا زیبا )  بخوا نند و بفهمند که دارند چه به سر بچه ها می آورند . بفهمند که در مدرسه تا چه حد ظالمانه رفتار می شود و بفهمند که این راه و روش حال بچه ها را از مدرسه به هم می زند ، بفهمند که آرش چون شاعر است می تواند همه ی درد و مصیبت درس خواندن را بیان کند ، و به اطمینان می گویم که بسیاری از بچه ها به او خواهند گفت : " آفرین آرش ، جانا سخن از زبان ما می گویی " .

 

خب . می خواهم بگویم چرا این شعر کوتاه آرنگ بسیار زیباست .

" بر می گردم " . از کجا ؟ و چون سطر دوم شعر را می خوانی درمی یابی او حرف از مدرسه می زند . او به خانه بر می گردد . یک روز زجرآور را به پایان رسانده است و حالا از این زندان بر می گردد به خانه .

او هیچ دخالتی در وضعیتی که پیش می آید ندارد و به عبارتی خودش نمی خواهد ، خودش در کیف را باز نمی کند ، خودش از توی کیف خودکار و دفتر را بیرون نمی آورد . با جان بخشی به اشیا ( کیف ، خود کار ، دفتر ) می رساند که او نمی خواهد .

سطر سوم خبر می دهد : مشق هایم تمام شده اند . خواننده ی شعر در می یابد که  کننده ی کار = شاعر ، به چه کاری مشغول بوده است . کیف ، خود کار و دفتر عواملی هستند در خدمت دیکتاتوری که به فرمان او شاعر را واداشته اند که بنویسد و بنویسد و تمرینات را حل کند و  املا ها را پاکنویس کند . یادداشت ها و جزوه های معلم را پاکنویس کند و ...

شاعر در آخرین سطر در طنزی گزنده ، شگفتی و تعجبش را از خواب رفتن دستش ، از بی حس شدن دستش بیان می کند . در خبری معصومانه ، ساده ، اما هولناک .

یاد آور می شوم : آرنگ ، امسال به کلاس اول راهنمایی رفته است . او خرد سال ترین شاعر شعر امروز است . او در چهار سطر، غیر انسانی ترین رفتار " دانش رسمی " را به تند ترین و کوبنده ترین کلام محکوم می کند ، اما با ساده ترین کلمه ها و جمله ها و شاعرانه ترین زبان وبیان . 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1384ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

تندیس جلال مقدم : منصور ملکی

 

به خانه اش می رویم ، خانواده ی من و خانواده ی کیومرث پور احمد ، شام را با او خواهیم بود ، در آپاراتمان کوچکش ، با کم ترین وسایل زندگی . بر دیواری یک تابلو از نقاشی های " هانیبال الخاص " نصب شده و در گوشه ای تندیس یادبود جشنواره ی سپاس . تندیس دو دست است بر پایه ای فلزی . دست هایی که به سپاس ( شکرگزاری ) رو به هم قرار دارند. پایه ی یکی از دست ها شکسته و دست لق شده است . به طوری که وقتی تندیس را به دست می گیری ، با تکانی ، دست لق شده به آن یکی می خورد و صدای فلز را می شنوی ، همه ی ما می خندیم ، به ظاهر . اما من در درون خود می گریم .

 

حاصل آن همه تلاش و کوشش جلال مقدم در سینمای قبل از انقلاب ، تندیس سپاسی است که روزگارش شکسته است ، هم چون خود او ، که روزگارش او را شکسته است . همو که با چند فیلم مستند به سینمای داستانی رسید . قصه ی ابتذال فیلمفارسی در گذشته قصه ای کهنه است . اما تلاش چند تن برای مبارزه ی بی امان با ابتذال هیچ گاه از خاطره ها نمی رود .

من از میان همه ی آن تلاش ها کار کارستان جلال مقدم را ستایش می کنم . نه ابراهیم گلستان و نه فریدون رهنما و نه آن دار و دسته که در وزارت فرهنگ و هنر پهلوی ،

 فیلم های مستند می ساختند . اینان هیچ کدام راه آشتی دادن " هنر " و " تجارت " را

نمی دانستند ، شاید به کار بردن دو واژه ی " هنر " و " تجارت " نا رسا باشد . به عبارتی دیگر نه " خشت و آیینه " ی گلستان و نه " سیاووش در تخت جمشید " رهنما فیلم هایی نبودند که انبوه تماشاگر فیلمفارسی زده ( ترکیبی شبیه غربزده ) را راضی کند .

" سه دیوانه " ی جلال مقدم از تمامی امکانات و عوامل فیلمفارسی استفاده کرد ، از جمله بازی سه چهره ی مطرح و نیز خواننده ی پاپ آن روزها ، اما به ابتذال نغلتید . شاید در آن روزگار اولین ساخته ی جلال مقدم تاثیری در تجارت سینما نداشت ، اما اولین گام بود و هر کس که اولین گام را بردارد شهامتش ستودنی است .

 این کار را جلال مقدم در فیلم های دیگرش هم پی گرفت . در فیلمی دیگر از او می بینیم که در یک مهمانی اشرافی خواننده ای مردمی با گلویی زخمی می خواند . اما مقدم او را در پس زمینه قرار می دهد . حضور آن خواننده ی مردمی در مهمانی اشرافی قابل توجیه است. همه ی اشراف که بسیار دور از مردم بودند ، شیفته ی خواننده های کوچه و بازار بودند !

دوربین جلال مقدم ( به خلاف دوربین مسعود کیمیایی ) هرگز سلیقه و پسند انبوه تماشاگر فیلمفارسی را برجسته نمی کرد . جلال مقدم به اندازه ی وسع و همتش کوشید که از ابتذال دوری گزیند . فیلم هایش گواه و شاهدند .

فیلم هایش می خواستند انبوه تماشاگر را تربیت کنند . تربیت کردن کار مشکلی است . صبر و حوصله می خواهد و آن که کار طاقت فرسای تربیت جامعه را پیشه می کند ، خود رنج ها نصیبش می شود . کافی است زندگی مادی نیما یوشیج یا جلال مقدم را با زندگی دیگران مقایسه کنید . دیگران حداقلی داشتند و جلال حداقلی هم نداشت . او چه بهره ای از سینما

 برد ؟ پس از انقلاب اسلامی ، دو فیلم او به نمایش عمومی در نیامد و اگر یکی از آن ها در آمد ، آن فیلم دیگر مال او نبود . با دستکاری هایی که در آن شد .

جلال پیر می شد ، از اسب افتاده بود ، اما نه از اصل . توجه کیمیایی به او ستودنی است و آوردن پیر مرد ( این بار در کسوت بازیگری ) به سینما به نام کیمایی در تاریخ سینمای ایران ثبت خواهد شد . جلال چندر قازی می گرفت و در صحنه ای ، یا پلانی ، یا سکانسی بازی می کرد . او که از بسیاری بازی های خوبی گرفته ( داوود رشیدی مثلا ) خود به بازیگری تبدیل شد تا از گرسنگی نمیرد .

تندیسی که پایه ی یکی ار دست هایش لق شده ، به طوری که وقتی آن را به دست می گیری با تکانی دو دست به هم می خورند و صدای فلز را می شنوی . حالتی شبیه به دست زدن . همه ی ما آن شب به سرخوشی او به این وضعیت مضحک می خندیدیم .

من اما سال هاست که در خلوت خود و با یاد او می گریم .

تندیس جشنواره ها اگر سالم بمانند نهایتا به احترام صاحب آن به موزه ی سینما می رود . تندیس به چه کار می آید ؟ ( سارتر به رندی گفت نمی خواهم پای نوشته هایم بیاید ژان پل سارتر برنده ی جایزه ی نوبل ) .

 آن چه از رنج نیما به جا ماند درخت تناور و پر شاخ و برگ شعر امروز است . آن چه از رنج جلال مقدم به جا ماند ، اینک در جشنواره های جهانی تندیس هایی دیگر به ارمغان

می آورند .

اما تندیس جلال مقدم با آن شکستگی یکی از پایه هایش ...

آه ...

اما به خود می گویم : غصه نخور ، به جلال مقدم بیندیش که خود در نامش به تندیسی بدل گشت . با شکوه . با قدی برافراشته ، نصب در میدان بزرگ سینمای ایران .

 

این نوشته نخست در کتاب سال سینمای ایران ( ماهنامه ی فیلم ) به تاریخ شهریور ۸۴ چاپ شد

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1384ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

تهران !

 

 

۱) تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد.

۲) تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند.

۳) تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از

 پياده رو عبور می کنند.

۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.

۵) در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آن.

۶) در تهران همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند.

۷) تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلم های بزن بزن را در خيابان های شهر می توانند ببينيد، اما تماشای اين فيلم ها در سينما ممنوع است.

۸) تهران تنها  شهری است در دنیا کهماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابان ها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگ راه ها پارک می کنند تا راه باز شود.

۹) تهران تنها شهری است در دنیا که در شمال شهر ش مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند .

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

دیدار شازده کوچولو و روباه ( بخشی از کتاب شازده کوچولو ) ،ترجمه ی : صفا اشکان

 

در همین موقع روباه رسید .

روباه گفت : سلام

شازده کوچولو با ادبانه پاسخ داد : سلام

و سرش را برگرداند ، ولی کسی را ندید .

- من این جا هستم .

صدا گفت : زیر درخت سیب .

شازده کوچولو گفت : تو کی هستی ؟ خیلی قشنگی ... بیا با من بازی کن ، خیلی غمگینم .

- نمی تونم با تو بازی کنم ، آخه اهلی نشدم .

- آه ! ببخشید .

ولی شازده کوچولو بعد از فکر کردن گفت : اهلی کردن یعنی چی ؟

- تو اهل این جا نیستی ، دنبال چی هستی ؟

- دنبال آدما هستم . اهلی کردن یعنی چی ؟

- آدما تفنگ دارند و شکار می کنن . اذیت کننده است . مرغ هم پرورش می دن ، تنها کار خوبشون . تو دنبال مرغی ؟

- نه دنبال دوستم . اهلی کردن یعنی چی ؟

- یک چیزی که زیاد از یاد می ره . معنی اش دل بستگیه .

- دل بستگی ؟

- معلومه . تو الان برای من یه پسر بچه ای ، مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من نیازی نداری . من برای تو یه روباهم ، مثل صد هزار روباه دیگه . ولی اگر تو منو اهلی کنی ما به هم نیاز خواهیم داشت . تو برای من تو دنیا تک خواهی شد و من برای تو ، تو دنیا تک خواهم شد .

- دارم می فهمم . یک گل هست ... فکر می کنم منو اهلی کرده .

- ممکنه . همه جور چیز می شه روی کره ی زمین دید .

- آه ! روی زمین نیست .

روباه متعجب شد .

- روی یه سیاره ی دیگه ؟

- بله .

- روی اون سیاره شکارچی هس ؟

- نه .

- این خیلی جا لبه . مرغ چه طور ؟

- نه .

- هیچی کامل نیس .

ولی دوباره باز به فکر اولش افتاد .

- زندگی من یک نواخته ، من مرغ شکار می کنم ، آدما منو . تمام مرغا شبیه همند . تمام آدما هم شبیه همند . کمی حوصله ام سر رفته ، ولی اگه تو اهلیم کنی زندگیم آفتابی

 می شه . صدای پای تو با صدای پای آدما فرق می کنه . بقیه ی صدای پاها منو وادار می کنه که زیر زمین قایم شم . اما مال تو منو از لونه ام می کشه بیرون . مثل آهنگ . بعد نگاه کن . مزرعه ی گندمو می بینی ؟ من نون نمی خورم . گندم به درد من

نمی خوره . مزرعه ی گندم منو یاد هیچی نمی اندازه و این غمناکه ، ولی موهای تو رنگ طلاست و رویایی می شه وقتی که منو اهلی کنی ، گندم که طلاییه ،      منو یاد

 تو می اندازه .

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1384ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

در ستایش شایان فرزاد

 

خارجی . بیشه ی درخت های ابدی . روز

نمای خیلی دور : اسکاتی و مادلین در کنارهم وارد بیشه می شوند .

نمای دور : دو نفری در مقابل یک درخت می ایستند .

مادلین ] اشاره به درخت [  : چندسال از عمرش می گذره ؟

اسکاتی : دو هزار سال یا بیشتر . این یکی از قدیمی ترین درخت هاست که قطعش کردن .

نمایی از مقطع درخت که بر آن ، دایره های نمودارعمر درخت ، چند واقعه ی تاریخی با

 نوشته هایی مشخص شده است .

نمای درشت : مقطع درخت . دست مادلین با دستکش سیاه ، وارد تصویر می شود . انگشت او روی حلقه های عمر درخت حرکت می کند .

صدای مادلین : جایی در این جاها من به دنیا آمدم ، و در این جا مردم . برای تو یک لحظه

بیش تر نبود . تو حتی متوجه هم نشدی .

                                    بخشی از : فیلم نامه ی سرگیجه ، فیلمی از : آلفرد هیچکا ک

 

امروز هفدهم مهر ، روز تولد من است .

در تمامی سال های معلمی ام روز تولد همه ی شاگردانم را با کارت تبریکی ، تبریک

گفته ام .

ساعت هفت شب . شایان فرزاد ، شاگرد مهربان من ( در دو سال پیش ) تلفن می کند . تولدم را تبریک می گوید و می خواهد تا برای یک دقیقه به در خانه ی من بیاید تا برایم هدیه ای بیاورد .

می آید . من او را در آغوش می گیرم و به شدت می گریم . پدرش صدای گریه ی مرا

 می شنود .

چه می توانستم کرد جز گریستن ؟

+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1384ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

رد پای شازده کوچولویی ایرانی - سوییسی بر سپیدی کاغذ

 

 

 صفا اشکان ، امسال به کلاس اول راهنمایی می رود .

پدرش ( که در روزگار نوجوانی شاگرد من بوده است ) سالیان درازی در سوییس بوده است .

صفا ، دو سال و نیم داشت که باپدر ایرانی  و مادر سوییسی اش و برادر کوچکترش ( عرفان ) به ایران برمی گردد.

مدتی در تهران زندگی کردند ، بعد پدرش در جای پرتی ( دور ازآدمیزاد و گلبانگ مسلمانی ! ) در ماهدشت کرج خانه ای می سازد . بنای زیبایی با ترکیبی از معماری سنتی ایران و مدرن غربی . صفا و عرفان به مدرسه ی ده می روند .

صفا با پدر گاه به فارسی و گاه به فرانسه و با دوستان پدرش به فارسی حرف می ز ند . در مدرسه هم که به ناچار در چارچوب " دانش رسمی "  به فارسی تحصیل می کند . اما بچه ها در خانه  طبق یک برنامه ی منظم و اجباری از مادر خواندن و نوشتن فرانسه و انگلیسی را می آموزند .

در کتابخانه ی بچه ها همه جور کتاب پیدا می شود . ازقصه های مرادی کرمانی گرفته تا

" هری پاتر" فارسی شده و تعداد زیادی کتاب های کودکان به زبان فرانسه .

شبی که با دوستان دیگر در خانه ی آن ها جمع شده ایم تا دسته جمعی فوتبال " ایران -اردن"  را ببینیم در کتابخانه ی بچه ها سرک می کشم . چشمم به کتاب " شازده کوچولو " ی" آنتوان دو سنت اگزوپری" می افتد . کتابی که بی اغراق صدها بار خوانده ام و در طول چهل سال معلمی ام صدها و صدها بار خریده ام تا به شاگردانم هدیه بدهم . کتابی با ترجمه های گوناگون ، که ترجمه ها رابارها باهم مقایسه کرده ام و داستان درازی دارد این ترجمه ها ، که روزی روزگاری در روزنامه ی " همشهری " بدین موضوع پرداخته ام .

در کتابخانه ی بچه ها برای اولین بار است که شازده کوچولو را به فرانسه می بینم . آن را

 برمی دارم . بخش بسیار زیبای دیدار شازده کوچولو و روباه را می آورم و به صفا

 می گویم : ترجمه اش کن . او در حالی که با اسباب بازی اش که تفتگ کوچکی است ، بازی می کند برای من ترجمه می کند .

به قدری به هیجان می آیم - به خصوص از حواشی این کار ، مثل فکر کردن ها ی طولانی صفا و مثل جایگزین کردن لغت های فارسی ، و گاه درماندگیش که پدر و مادر را به کمک می خواند و البته آن ها فقط به او می گویند خودت فکر کن- .

در فرصت های دیگر به طور جدی کار ترجمه را از اول کتاب شروع می کنیم . او از روی کتاب می خواند و به فارسی می گوید و من بی هیچ دخل و تصرفی در فارسی او آن را

می نویسم . کار ترجمه چندین و چند ماه به درازا می کشد . من در تهرانم با یک سر و هزار سودا و او درکرج است و به کار مشق و مدرسه . با این حال هر از گاه یکی دو روزی را به خانه ی آن ها رفته ام .

با لاخره کار ترجمه همین هفته ی گذشته تمام شد .

فکر کردم چرا در کنار ترجمه های " آدم بزرگا " ( محمد قاضی ، اصغر رستگار ، احمد شاملو ، ابوالحسن نجفی ، که قبلا هم گفته ام که : " حرف آخر را او در ترجمه ی این شاهکار می زند"  و حتی کار نه چندان قابل دفاع مصطفی رحمان دوست در ترجمه ی این اثر ، به راستی چرا نباید ترجمه ای از یک شازده کوچولوی ایرانی - سوییسی باشد ؟

سخت در تلاشم که ترجمه ی صفا اشکان به جمع ترجمه های دیگر افزوده شود .

می خواهم خواننده (؟! ) یابیننده ی این وبلاگ در هیجان چه خواهد بود این ترجمه، بماند . دو روز دیگر بخشی از ترجمه ی صفا را خواهم آورد

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

از تمرین در متکا تا اجرا روی صحنه

گفت و گوی علی جعفری با پری ملکی

مدرس و سرپرست گروه خنیا

 


* خانم ملكي، دانستن اين‌كه يك خوانندة زن چه گونه موسيقي را آموخته براي شروع مصاحبه جالب به نظر مي‌رسد، اين‌طور نيست؟


- من در سال ۱۳۳۰ در خانواده‌اي سنتي به دنيا آمدم و بزرگ شدم، اما خانوادة من هيچ‌گاه با اتفاقات مدرن بيگانه نبود. مثلاً وقتي راديو به ايران آمد ، ما راديو خريديم و به برنامه‌هاي آن گوش مي‌داديم. ما 9 خواهر و برادر بوديم كه البته به‌جز من، هيچ‌كدام ذوق موسيقي نداشتند. اما موسيقي براي من از همان كودكي جذابيت فوق‌العاده‌اي داشت. مثلاً يادم هست كه هميشه من و مادرم از مشتري‌هاي پروپاقرص برنامه‌هاي موسيقي راديو بوديم و با جديت اين برنامه‌ها را تعقيب مي‌كرديم. اين كشش به موسيقي آن‌قدر در من زياد بود كه وقتي به سن مدرسه رسيدم، از همان كلاس اول دبستان، تا فرصتي به دست مي‌آوردم، بچه‌هاي كلاس را جمع مي‌كردم و برايشان آواز مي‌خواندم. سال‌هاي آخر دبستان بودم كه اولين كنسرتم برگزار شد. در يك جلسة اوليا و مربيان، من به اتفاق يكي از دوستانم كه ساز مي‌زد، براي اولياي دانش‌آموزان برنامه اجرا كرديم. از آن موقع تا پايان دوران مدرسه هميشه در مسابقات سرود و موسيقي شركت مي‌كردم و هميشه هم اول مي‌شدم. اما هيچ وقت نتوانستم از مرحلة استاني بالاتر بروم و در مرحلة كشوري شركت كنم چون نمي‌خواستم خانواده‌ام در جريان اين مسابقات باشند.
* يعني پدر و مادر شما اصلاً از اين موضوع خوشحال نمي‌شدند؟


- نمي‌دانم ... به هر صورت گمان نمي‌كنم كه پدرم روي خوشي نشان مي‌داد، اما مادرم شايد در شرايط خاصي مي‌پذيرفت چون با او راحت‌تر از پدرم بودم.
* بعد از دوران دبستان چه كرديد؟
- من دورة دبيرستان را در مدرسة "نخشب " گذراندم. آقاي منصور ملكي دبير ادبيات اين دبيرستان بود. در آن زمان بيشترين علاقة من، سواي موسيقي، به مطالعه بود چون که كتاب از دوران كودكي در زندگي من جايگاه خاصي داشت. آقاي ملكي وقتي علاقة وافر من را به مطالعه ديد، كتاب‌هاي خوبي در اختيارم گذاشت و در حقيقت سعي كرد كه سمت و سوي مطالعاتي صحيحي به من بدهد. البته نتيجه اين شد كه وقتي آخرين كتاب شعر احمد شاملو را با هم خوانديم تصميم گرفتيم كه با هم ازدواج كنيم. سال 1349 بود و من تازه ديپلم گرفته بودم.
* آيا خانوادة شما با اين ازدواج موافق بودند؟


- خوب، براي پدرم قبول كردن اين مسئله راحت نبود. پدر من بازاري بود و دوست داشت من هم مثل بقية دخترها با مردي كه او مي‌پسنديد ازدواج كنم. اما از آنجا كه منصور خانوادة بسيار محترمي داشت كه در منطقة شميران معروف بودند، پدرم رضايت داد و اين ازدواج سرگرفت و حالا سي و چند سال از ازدواجمان می گذرد.
* به موسيقي برگرديم. بعد از ازدواجتان چه كرديد؟


- وقتي همسرم به من گفت شنيده‌ام آواز مي‌خواني و بايد اين موضوع را خيلي جدي تعقيب كني، احساس كردم به چيزي كه هميشه دنبالش بودم رسيده‌ام. منصور در آن زمان در دبيرستان مرجان تدريس مي‌كرد و دوستان بسيار خوبي داشت كه همه اهل موسيقي و شعر و ادب بودند. از جمله آقاي ايرج تيمورتاش كه ترانه‌سراي بسيار معروفي بود ، مرا خيلي تشويق كرد و با خود به ادارة فرهنگ و هنر برد. من آن جا تست دادم و قبول شدم و بعد از آن مدت كوتاهي پيش مرحوم محمود كريمي آموزش موسيقي ديدم. شايد در سال‌هاي قبل از انقلاب، به دليل شرايط خاصي كه بر موسيقي حاكم بود، خيلي‌ها چندان تمايلي به فعاليت در اين زمينه نداشتند. چيزي كه باعث شد من در فرهنگ و هنر نمانم اين بود كه آن ها از ما مي‌خواستند آن چيزي باشيم كه آن ها مي‌گويند و اين به‌هيچ‌وجه دلخواه من نبود. البته اين دوره خيلي طولاني نشد چون پس از مدتي يك سفر خارجي برايمان پيش آمد و از سال ۵۵تا ۵۹ در ايران نبوديم. وقتي به ايران برگشتيم، دوباره و به صورت خيلي جدي كلاس‌هاي موسيقي را شروع كردم و از آقايان ناصح‌پور و جهاندار رديف موسيقي ايراني را به صورت كامل فرا گرفتم.
* از مرحوم كريمي گفتيد، بسياري از هنرمندان موسيقي كشور از شاگردان ايشان محسوب مي‌شوند. شما محمود كريمي را چه گونه مي‌بينيد؟


- مرد بزرگي بود كه به فنون آواز كاملاً مسلط بود و به همين دليل در رديف آوازي ايران فرد شاخصي به شمار مي‌آمد. يادم هست وقتي براي اولين بار به كلاس ايشان رفتم، خانم پريسا هم در همان كلاس حضور داشت. وقتي من آواز خواندن او را شنيدم دچار اين دلهره شدم كه آيا من هم مي‌توانم روزي به خوبي او بخوانم. اين احساسي است كه امروز هم هنرجويان جديد كلاس‌هاي من وقتي كار هنرجويان باسابقه‌تر را مي‌بينند دچار آن مي‌شوند. اما خود من به آن ها مي‌گويم كه اين هنرجويان هم يك روز جديد بوده‌اند و حالا به اين جا رسيده‌اند. در آن زمان من كس ديگري را نمي‌شناختم، اما بعدها كه با آقاي ناصح‌پور و آقاي جهاندار كار كردم، فضاي كلاسشان برايم متفاوت بود. هنوز هم فكر مي‌كنم اگر آقاي جهاندار به تهران برگردند براي تعليم پيششان خواهم رفت.
* از چه زماني خودتان به تدريس موسيقي مشغول شديد؟


- من از سال ۶۶ تدريس آواز را شروع كردم. گمان مي‌كنم در آن زمان تنها 5 نفر مدرس آواز زن وجود داشت: خانم‌ها پريسا، هنگامه اخوان، سيما بينا، سعيده سعيدي و من. در سال ۷۲ به اين فكر افتادم كه بايد برنامه‌هاي موسيقي براي زنان هم اجرا شود. آن موقع زني در اين زمينه فعاليت نداشت و مي‌توانم بگويم من از اولين زناني بودم كه بعد از انقلاب برنامة موسيقي اجرا كردم. تا يك سال به صورت بسيار محدود و خصوصي براي خانم‌ها برنامه اجرا كردم و بعد از آن، با مذاكرات فراوان با مركز موسيقي وزارت فرهنگ و ارشاد، بالاخره موافقت آن ها را براي اجراي برنامه در سالن‌ها براي زنان جلب كردم. در سال ۷۳ در يك سالن ورزشي به نام پوريا، به همراهي خانم فريبا جواهري كه پيانو مي‌زد و خانم نرگس ترشيزي كه نوازندة تنبك بود، برنامه اجرا كردم كه با استقبال خوب زنان هم مواجه شد. از آن به بعد، هر چند ماه يك برنامه براي زنان اجرا كردم كه البته مشكلات فراواني هم داشت. وزارت فرهنگ و ارشاد از سال ۷۶تصميم گرفت در جشنوارة موسيقي فجر بخش موسيقي بانوان ايجاد كند كه به من هم خبر دادند. در همان سال، من چهار برنامه در جشنواره اجرا كردم: دو برنامه با گروه خنيا و دو برنامه با گروه نيريز كه خانم سعيدي سرپرست آن بود. بعد از آن جشنواره بالاخره اين مجوز را گرفتيم كه در تالار وحدت هم برنامه اجرا كنيم يا كنسرت‌هاي همخواني برگزار كنيم كه اولين آن ها در سال ۷۹ در كاخ موزة نياوران اجرا شد. در مهرماه ۷۹ در حافظية شيراز برنامه اجرا كرديم و اين ماجرا ادامه دارد تا به امروز.
 *دلم مي‌خواهد از آقاي ملكي و نقشي كه در مقام همسر در زندگي هنري شما ايفا كرده و مي‌كند ، بيشتر بگوييد.


- مي‌توانم به جرئت بگويم كه اگر منصور نبود، اين اتفاقات هم نمي‌افتاد. خوشبختانه منصور مرا هميشه با تمام وجود تشويق كرده است. زمينه‌هاي فكري من، منصور و بچه‌ها مانند هم است، و مي‌توانم با اطمينان كامل بگويم كه اين بنا به دست منصور ايجاد شده است.
* روش تدريس شما چه گونه است؟


- كلاس‌هاي من كاملاً تك‌نفره است. از كلاس‌هاي جمعي معمولاً نتيجة خوبي عايد نمي‌شود. البته آموزش جمعي براي معلم راحت‌تر است، اما براي هنرجو اصلاً خوب نيست چون شاگردان با هم متفاوت‌اند. وقتي همزمان با چند نفر كار مي‌كني بايد سطح ميانه را انتخاب كني و اين هم به شاگرد قوي ظلم است و هم به شاگرد ضعيف، چون ظرفيت آدم‌ها با هم فرق مي‌كند. در ضمن من افرادي را كه به كلاس‌هايم مي‌آيند به چند دسته تقسيم مي‌كنم. دستة اول كساني‌اند كه استحقاق خواننده شدن يا مدرس شدن را دارند. دسته‌اي ديگر مي‌آيند براي اين‌كه موسيقي را بيشتر بشناسند و دستة ديگر به دليل شرايط خاص روحي‌شان مي‌آيند. من هرچه بتوانم بيشتر سليقة اين افراد را ارتقا دهم احساس مي‌كنم رسالت معلمي‌ام را كامل‌تر انجام داده‌ام. اگر بتوان موسيقي خوب را به آدم‌ها معرفي كرد و آن ها را از موسيقي مبتذل دور كرد، كار بزرگي انجام شده است. حداقل اين است كه فضاي فكري آن ها تغيير مي‌كند و مطمئنم كه اين موضوع حتي در زندگي خانوادگي‌شان هم تأثير مثبت مي‌گذارد.
* در آموزش موسيقي ايراني مسئلة آموزش تصنيف و آواز اهميت بسياري دارد. براي شما آموزش تصنيف مهم‌تر است يا آواز؟


- من اعتقاد دارم كه در كنار رديف، تصنيف هم بايد خوانده شود. اما بايد تصنيف‌ها را آگاهانه و از بين بهترين آثار، از قديم تا امروز، انتخاب كرد. سليقة خود من اين است كه در كنار هر دو سه گوشه از رديف، حتماً يك تصنيف هم كار بكنیم. چون به نظرم در آموزش هر دو مكمل يكديگرند. طبعاً تصنيف‌خواني براي خانم‌ها راحت‌تر از آواز است. اما بايد به يادگيري رديف هم علاقه‌مند باشند كه ايجاد اين علاقه وظيفة معلم است. هرچه هنرجو بيشتر به رديف‌خواني عادت مي‌كند، تصنيف برايش كم‌اهميت‌تر مي‌شود و يادگيري آواز اهميت بيشتري پيدا مي‌كند. اما اصراري نيست كه به كساني كه اصلاً نمي‌توانند رديف بخوانند حتماً آواز ياد داد.
* از شرايط آموزش موسيقي در سال‌هاي ابتداي دهة شصت بگوييد، سال‌هايي كه خودتان به شدت مشغول يادگيري بوديد.


- خيلي مشكل بود. خوشبختانه من در آن سال‌ها همسايه‌هاي خوبي داشتم كه تمريناتم را تحمل مي‌كردند و اعتراض نمي‌كردند. اما يادم هست كه همكلاسي‌هايي داشتم كه شب‌ها براي اين‌كه صدايشان بيرون نرود سرشان را داخل متكا مي‌كردند و مي‌خواندند. اما به هر حال اگر كسي عاشق كاري باشد در هر شرايطي به آن مي‌پردازد. همين حالا هم من به بچه‌هايي كه مشكل تمرين دارند توصيه مي‌كنم كه درِ كمد لباسشان را باز كنند و جلوي كمد بنشينند و تمرين كنند چون لباس‌ها صدايشان را كمتر مي‌كند! به هر حال اين روش از روش تمرين در متكا بهتر است.

* برايمان كمي دربارة گروه خنيا بگوييد.


- گروه خنيا در سال ۷۴تشكيل شد و بيشتر اعضايش اولين بار بود كه كار گروهي را تجربه مي‌كردند. مي‌توانم بگويم تنها فرد حرفه‌اي گروه خانم ترشيزي بود كه الان در ايران نيستند. ولي بقية اعضاي گروه با خودم شروع كردند، با هم جلو آمديم و حالا هم با هم هستيم. خوشبختانه گروه كاملاً منسجم و يك‌دست است. من به همفكري اعتقاد زيادي دارم و تصور نمي‌كنم كه چون سرپرست گروه من هستم بايد تنها نظر من اعمال شود. معمولاً من يك طرح كلي مي‌دهم و در جزئيات همه با هم تصميم مي‌گيريم.

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1384ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

مخاطبان موسيقي بانوان چه كساني هستند؟ : توکا ملکی

 

در كشورهاي ديگر ـ به اخص در اروپا ـ كه شبانه‌روز گروه‌هاي گوناگون به اجراي موسيقي مي‌پردازند، «آداب»ها نسبت به نوع موسيقي متفاوت است. براي شنيدن موسيقي كلاسيك حتي پوشش شنوندگان مهم است. شنوندگان با لباس رسمي، سنگين و رنگين و موقرانه به سالن كنسرت می آيند. جالب است كه به هنگام اجراي گروه، نفسي از كسي درنمي‌آيد و در فاصله دو موومان بسياري سرفه مي‌كنند، بسياري دستمال را از كيف يا جيبشان بيرون مي‌آورند و با صداي محكم بيني‌هاشان را تميز مي‌كنند ـ آنچه در نزد ما ايرانيان قبيح است ـ اما با شروع موومان بعدي باز نفسي از كسي در نمي‌آيد و سر آخر با دست زدن حسابي رهبر اكستر و گروه را تشويق مي‌كنند و دسته‌هاي گل است كه به رهبر اركستر و گروه داده مي‌شود، رسمي كه ما ايرانيان هم آموخته‌ايم ( بگذريم كه بارها ديده‌ايم گلي را كه تو به رهبر اركستر يا سرپرست گروه داده‌اي و نشانه‌اي است از عشق و علاقه تو به او، حضرتشان شاخه شاخه مي‌كند و به ميان تماشاچيان پرتاب مي‌كند!).

در اجراي موسيقي پاپ، وضع البته متفاوت است كه اين نوع موسيقي ايجاب مي‌كند كه تماشاچي شلوغ كند و جيغ بزند و پاي كوبد.
از دو نوع كنسرت موسيقي كلاسيك و پاپ كه بيشترين مخاطبان را دارد، بگذريم، در همه جاي دنيا، شايد شنيدن موسيقي «آداب و ترتيبي» نداشته باشد. مي‌توان به هنگام رانندگي يا مطالعه يا در اتاق انتظار پزشك به موسيقي گوش داد، آن هم البته به موسيقي متناسب با آن فضا.
نگارنده اين سطور، در خانواده‌اي تربيت شده است كه با موسيقي برخورد خاصي داشته است. هنگام تلفن زدن، جارو كردن، چرخ كردن گوشت، استفاده از تلويزيون، راديو و پخش صوت ممنوع بوده است.
از آن‌روكه شنيدن صداي شجريان به همراهي تار محمدرضا لطفي و قارقار چرخ‌گوشت، توهيني به موسيقي محسوب مي‌شده است. از سال‌هاي كودكي تا به امروز به خاطر دارم كه سخن از «موسيقي مبتذل» و «موسيقي جدي» حرف و حديث بحث‌هاي خانواده بوده است. هنگام پخش برنامه‌هايي با عنوان «رنگارنگ» از تلويزيون، تلويزيون خاموش مي‌شد.

از مطلب دور نيفتيم. موضوع اين نوشته، رفتار مخاطبان موسيقي است كه متأسفانه از آن جهت كه در دوران كودكي و نوجواني، فرهنگ شنيداري‌مان نادرست بوده است، اين نادرستي را همچنان ادامه داده‌ايم.

براي من اين پرسش، هميشه مطرح بوده است: چرا رفتن به مجامع هنري، اعم از سينما، تئاتر يا كنسرت به‌صورت خانوادگي انجام مي‌شود؟ همچون گردش كنار رودخانه جاجرود، يا قدم‌زني در سر پل تجريش و يا مهماني منزل خاله و عمه و دايي. در بسياري از كنسرت‌ها ديده‌ام كه خانواده‌ها بچه‌هاي خود را به همراه مي‌آورند، حتي بچة شيرخواره را!
چرا بسياري ندانسته از موضوع و محتواي برنامه‌اي كه قرار است اجرا شود، به سالن كنسرت مي‌آيند؟ در كنسرت‌هاي موسيقي كلاسيك، بارها شاهد بوده‌ايم كه در پايان يك موومان، مردم دست زده‌اند ـ البته تشويق هنرمند دلگرم‌كننده است ـ اما اگر حمل بر جسارت نباشد، به اطمينان مي‌گويم يا مخاطب اول بار است كه آمده، يا به بروشور نگاه نكرده و يا اصلاًً نمي‌داند آنچه اجرا مي‌شود از چند قسمت ساخته شده است.

چرا در اجراي كنسرت ـ به خصوص از نوع سنتي آن ـ وقتي تكنوازي، در سكوت ديگر سازها به شيرينكاري مي‌پردازد مخاطبان برايش دست مي‌زنند؟ و يا چرا وقتي خواننده‌اي در تحريرها از زمان مشخص تحرير مي‌گذرد صداي كف زدن مخاطبان بلند مي‌شود؟ من باور دارم كه يكي از علل اين رفتار از تعريف ايرانيان از «هنر» مي‌آيد. براي ايراني هنري ارزشمند محسوب مي‌شود كه از پي دشواري و مرارت در ساخت، از ريزه‌كاري‌هاي فراوان آمده باشد. شنيده‌ايد كه ارزش قالي را به تعداد گره‌هاي آن مي‌سنجند و ارزش مينياتور را از مقدار عمري كه نقاش صرف كشيدنش كرده است. در موسيقي نيز تحرير و تكنوازي جزو مهارت‌هاي فني هنرمند محسوب مي‌شود و پس هر كه اين توانايي را دارد با تحسين‌هايي چون «ناز نفست» و «دست مريزاد» روبه‌رو مي‌شود.

چرا در كنسرت‌هايي كه به‌صورت همخواني اجرا مي‌شود و مردان و زنان با هم به سالن مي‌آيند، هيچ‌يك از اتفاقات ناگوار كنسرت‌هاي ويژه بانوان رخ نمي‌دهد؟ چرا در كنسرت‌هاي ويژه بانوان مخاطبان به‌جا و نابه‌جا دست مي‌زنند و اين دست زدن نه از نوع تشويق، كه همراهي با آهنگ است و گاه با خواننده. بگذريم كه بايد گوينده سالن صدبار تقاضا كند كه تلفن‌هاي همراه خود را خاموش كنيد و از آوردن تنقلات و نوشابه به سالن خودداري كنيد.
يكي از نوازندگان تعريف مي‌كرد كه به هنگام اجراي برنامه با گروه بانوان، در يكي از شهرستان‌ها در حين اجراي برنامه، يكي از اقوام دورشان با يكي از همسايه‌هايشان بي‌هيچ ملاحظه‌اي از پله‌هاي صحنه بالا آمدند و دسته گلي را هديه كردند و آن قوم، نوازنده و خواننده را به همسايه‌اش معرفي كرد، در حالي‌كه ديگر افراد گروه در حال نواختن و خواندن بودند!
همچنين خواننده يكي از گروه‌ها تعريف مي‌كرد كه در يكي از كنسرت‌هايش تعداد زيادي از بچه‌هاي قد و نيم‌قد به همراه مادرانشان به سالن آمده بودند و چون سروصداي بچه‌ها نظم برنامه را به هم ريخته بود، او مجبور شده است براي بچه‌ها ترانه كودكانه «آهاي... آهاي... اي گرگه» را اجرا كند تا بچه‌ها ساكت شوند!

صد البته مخاطبان كنسرت‌ها حق دارند در ازاي پولي كه براي بليت داده‌اند و وقتي كه صرف كرده‌اند، چون بدون مطالعه قبلي از نوع كنسرت ، به سالن آمده‌اند و توقعشان برآورده نمي‌شود، آرام سالن را ترك كنند. اما پايكوبي و ابراز شادي و مسرت در هنگام اجراي قطعه‌اي شاد نه برازنده مخاطب است و نه تشويق افراد گروه. چه بسيار ديده‌ايم كه تمركز افراد گروه از دست رفته است.
نگاه به موضوع مخاطبان موسيقي ـ چون اين نوشته ـ مي‌تواند از باب تذكر به مخاطب و راهنمايي او باشد و هر نوع نگاه انتقادي به وضعيت اجراي كنسرت بانوان، با قصد و غرض زير سؤال بردن مسئولان موسيقي، غيرمنصفانه و مخرب باشد. سال‌ها پيش (به نظرم سال ۷۷) در يكي از روزنامه‌هاي آن روزگار، مطلبي خواندم با عنوان «جوانان زير آفتاب»، كه نويسندة آن، چون دستي از دور بر آتش داشت نوشته بود: «چندي است به زنان فرصت داده شده زير نظر نهادهاي مربوطه، با حفظ تمام قيودي كه زير كلمه شئونات رديف مي‌شود، كنسرت برگزار كنند. در اين اماكن همه زن هستند. خواننده، نوازنده و تماشاگر زن هستند، نظم را نيز زنان برقرار مي‌كنند. موسيقي اصيل ايراني آميزه‌اي از اندوه و شادي است. همين كه موسيقي به جزئي از اجزاي خود كه طنين ضربي است نزديك مي‌شود و دختران و زنان جوان برانگيخته مي‌شوند تا با زمزمه و نجوا با خواننده همخواني كنند يا دستكي بزنند، ناظمان فرمان توقف صادر مي‌كنند و...».

اين نگاه به به قصد آموزش مخاطبان، كه به قصد انتقاد از مسئولان است كه در صحت و سقم آن مي‌توان ترديد داشت و نه تنها دردي را دوا نمي‌كند، بلكه به اعتقاد نگارنده اين سطور نوعي بد تربيت كردن مخاطبان هم خواهد بود، چراكه هر چيزی جايي دارد و هر نوع موسيقي جايگاه خود را. در جشن‌ها و عروسي‌ها موسيقي شاد از آن رو نواخته مي‌شود كه ميهمانان به وجد آيند و مجلس جشن و عروسي در فضايي شاد و خوش برگزار شود. سفره‌خانه‌هاي سنتي نيز ظاهراً به همين منظور ساخته شده‌اند گرچه به نظر مي‌رسد از نمونه‌هايي در گذشته‌هاي دور الگوبرداري شده‌اند.
ذكر اين نكته لازم است كه اين نه فقط مخاطبان موسيقي بانوانند كه «آداب» رفتن به كنسرت را نمي‌دانند، كه گاه خواننده خود حرمت كار خويش را حفظ نمي‌كند. شاهد بوده‌ايم كه خواننده از روي صحنه از مخاطبان خواسته است كه با دست زدن او را همراهي كنند!

مشكل و معضل ما در بسياري از مقوله‌هاي هنري خلاصه مي‌شود در:
۱. مقيد كردن كودكان و نوجوانان و جوانان به آنچه مورد پسند بزرگسالان است. (به راستي چرا مردان ايراني حاضر نيستند تنها به مدت دو ساعت فرزندان خردسالشان را نگهداري كنند تا همسرشان به يك كنسرت بانوان برود؟).
۲. عدم رعايت «آداب» براي بهره بردن از هنرها.
۳. نشناختن زمان و مكان براي ابراز احساس‌ها، به علت نشناختن موضوع و محتواي آثار هنري.
۴. تفاوت ارتباط «مردمي» با ارائة «عامه‌پسندي» در كارهاي هنري.


آيا فكر نمي‌كنيد اگر شرايط در خانواده‌ها و مدارس و دانشگاه‌ها و اجتماع به‌گونه‌اي باشد كه افراد در مقوله‌هاي هنري از سنين كودكي تربيت شوند و اگر در رسانه‌ها مرز «اصالت» و «ابتذال» مشخص شود، مي‌توان اميدوار بود كه به ساليان ديگر نسلي تربيت شود كه معضلات اين نسل را در برخورد با مقوله‌هاي هنري نداشته باشند و بالاخره اين «همه كاره بودن» مردم بايد به داشتن «تخصص» و «آگاهي» و «اطلاع» در يك موضوع بسنده شود؟ هيچ دليل ندارد كه همه به هر نوع موسيقي گوش كنند.
آيا مي‌توان به تربيت نسل تازه‌اي از شنوندگان اميدوار بود؟

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1384ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

فقط به تو می گویم : منصور ملکی

 

همه ی آدم هایی که با من هستند می دانند که : " من پر از نورم و شن / و پر از دار و درخت / پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج / پرم از سایه ی برگی در آب / " .

همه ی آدم هایی که با من هستند می دانند چه قدر " زندگی را دوست می دارم / مرگ را دشمن " .

همه ی آدم ها یی که با من هستند می دانند که چه قدر شور و هیجان و سرمستی و نشاط را به دیگران تعارف می کنم .

اما ، فقط به تو می گویم که :

" من دلم دیگر دیری ست که پیر است

 من دلم آری دیری ست که از دل بودن دلگیر است

 و نمی خواهد باشد دیگر

 مثل شعری که نخواهد بسرایندش " .

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1384ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

مطالب قدیمی‌تر