به خانه اش می رویم ، خانواده ی من و خانواده ی کیومرث پور احمد ، شام را با او خواهیم بود ، در آپاراتمان کوچکش ، با کم ترین وسایل زندگی . بر دیواری یک تابلو از نقاشی های " هانیبال الخاص " نصب شده و در گوشه ای تندیس یادبود جشنواره ی سپاس . تندیس دو دست است بر پایه ای فلزی . دست هایی که به سپاس ( شکرگزاری ) رو به هم قرار دارند. پایه ی یکی از دست ها شکسته و دست لق شده است . به طوری که وقتی تندیس را به دست می گیری ، با تکانی ، دست لق شده به آن یکی می خورد و صدای فلز را می شنوی ، همه ی ما می خندیم ، به ظاهر . اما من در درون خود می گریم .
حاصل آن همه تلاش و کوشش جلال مقدم در سینمای قبل از انقلاب ، تندیس سپاسی است که روزگارش شکسته است ، هم چون خود او ، که روزگارش او را شکسته است . همو که با چند فیلم مستند به سینمای داستانی رسید . قصه ی ابتذال فیلمفارسی در گذشته قصه ای کهنه است . اما تلاش چند تن برای مبارزه ی بی امان با ابتذال هیچ گاه از خاطره ها نمی رود .
من از میان همه ی آن تلاش ها کار کارستان جلال مقدم را ستایش می کنم . نه ابراهیم گلستان و نه فریدون رهنما و نه آن دار و دسته که در وزارت فرهنگ و هنر پهلوی ،
فیلم های مستند می ساختند . اینان هیچ کدام راه آشتی دادن " هنر " و " تجارت " را
نمی دانستند ، شاید به کار بردن دو واژه ی " هنر " و " تجارت " نا رسا باشد . به عبارتی دیگر نه " خشت و آیینه " ی گلستان و نه " سیاووش در تخت جمشید " رهنما فیلم هایی نبودند که انبوه تماشاگر فیلمفارسی زده ( ترکیبی شبیه غربزده ) را راضی کند .
" سه دیوانه " ی جلال مقدم از تمامی امکانات و عوامل فیلمفارسی استفاده کرد ، از جمله بازی سه چهره ی مطرح و نیز خواننده ی پاپ آن روزها ، اما به ابتذال نغلتید . شاید در آن روزگار اولین ساخته ی جلال مقدم تاثیری در تجارت سینما نداشت ، اما اولین گام بود و هر کس که اولین گام را بردارد شهامتش ستودنی است .
این کار را جلال مقدم در فیلم های دیگرش هم پی گرفت . در فیلمی دیگر از او می بینیم که در یک مهمانی اشرافی خواننده ای مردمی با گلویی زخمی می خواند . اما مقدم او را در پس زمینه قرار می دهد . حضور آن خواننده ی مردمی در مهمانی اشرافی قابل توجیه است. همه ی اشراف که بسیار دور از مردم بودند ، شیفته ی خواننده های کوچه و بازار بودند !
دوربین جلال مقدم ( به خلاف دوربین مسعود کیمیایی ) هرگز سلیقه و پسند انبوه تماشاگر فیلمفارسی را برجسته نمی کرد . جلال مقدم به اندازه ی وسع و همتش کوشید که از ابتذال دوری گزیند . فیلم هایش گواه و شاهدند .
فیلم هایش می خواستند انبوه تماشاگر را تربیت کنند . تربیت کردن کار مشکلی است . صبر و حوصله می خواهد و آن که کار طاقت فرسای تربیت جامعه را پیشه می کند ، خود رنج ها نصیبش می شود . کافی است زندگی مادی نیما یوشیج یا جلال مقدم را با زندگی دیگران مقایسه کنید . دیگران حداقلی داشتند و جلال حداقلی هم نداشت . او چه بهره ای از سینما
برد ؟ پس از انقلاب اسلامی ، دو فیلم او به نمایش عمومی در نیامد و اگر یکی از آن ها در آمد ، آن فیلم دیگر مال او نبود . با دستکاری هایی که در آن شد .
جلال پیر می شد ، از اسب افتاده بود ، اما نه از اصل . توجه کیمیایی به او ستودنی است و آوردن پیر مرد ( این بار در کسوت بازیگری ) به سینما به نام کیمایی در تاریخ سینمای ایران ثبت خواهد شد . جلال چندر قازی می گرفت و در صحنه ای ، یا پلانی ، یا سکانسی بازی می کرد . او که از بسیاری بازی های خوبی گرفته ( داوود رشیدی مثلا ) خود به بازیگری تبدیل شد تا از گرسنگی نمیرد .
تندیسی که پایه ی یکی ار دست هایش لق شده ، به طوری که وقتی آن را به دست می گیری با تکانی دو دست به هم می خورند و صدای فلز را می شنوی . حالتی شبیه به دست زدن . همه ی ما آن شب به سرخوشی او به این وضعیت مضحک می خندیدیم .
من اما سال هاست که در خلوت خود و با یاد او می گریم .
تندیس جشنواره ها اگر سالم بمانند نهایتا به احترام صاحب آن به موزه ی سینما می رود . تندیس به چه کار می آید ؟ ( سارتر به رندی گفت نمی خواهم پای نوشته هایم بیاید ژان پل سارتر برنده ی جایزه ی نوبل ) .
آن چه از رنج نیما به جا ماند درخت تناور و پر شاخ و برگ شعر امروز است . آن چه از رنج جلال مقدم به جا ماند ، اینک در جشنواره های جهانی تندیس هایی دیگر به ارمغان
می آورند .
اما تندیس جلال مقدم با آن شکستگی یکی از پایه هایش ...
آه ...
اما به خود می گویم : غصه نخور ، به جلال مقدم بیندیش که خود در نامش به تندیسی بدل گشت . با شکوه . با قدی برافراشته ، نصب در میدان بزرگ سینمای ایران .
این نوشته نخست در کتاب سال سینمای ایران ( ماهنامه ی فیلم ) به تاریخ شهریور ۸۴ چاپ شد