برگزیده از : تذکره الاولیای عطار
گفت : دوستی داشتم که هر چه خواستی بدادی . یکی بار چیزی خواستم . گفت : چند خواهی ؟ حلاوت دوستی او از دلم برفت .
در ذکر : ابو سلیمان دارابی
گفتند : چرا محبت را به بلا مقرون کردند ؟
گفت : تا هر سفله ای دعوی محبت نکند .
در ذکر : سمنون محب
گفت : هر چیزی را زکاتی است و زکات عقل ، اندوه طویل لست
در ذکر : فیض عیاض
نقل است که گفتند : گوشت گران است .
گفت : ارزان کنیم .
گفتند : چه گونه ؟
گفت : نخریم و نخوریم .
در ذکر ابراهیم ادهم
آدرس جدید من :mansoor.maleki@gmail.com
+ نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
تکنولوژی گاهی حال آدم را می گیرد .
یک روز متوجه شدم که آدرس الکترونیکی من ادا و اطوار در می آورد .به هر کسی هم که در امورات کامپیوتری سر در می آورد گفتم و آن ها هم تلاش کردند ، نفهمیدند . ازخیر آن آدرس گذشتم .
آدرس جدید الکترونیکی من چنین است :
mansoor.maleki @gmail.com
از دوستان و آشنایانی که وبلاگ مرا می بینند خواهش می کنم به دوستان دیگر این موضوع را بگویند .
ممنونم .
+ نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1384ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
سوگند به انجیر و زیتون
سوگند به طور مبارک
سوگند به این شهر ایمن
که ما آدمی را در نیکوتر اعتدالی بیافریدیم .
قرآن مجید
بدا
بدا به کسانی که از برای سیم و ستم خرد خویش فرو نهند
چه آنان بر آن شدند که دروغ پرست را یاری کنند
و جان کلامشان این است:
" که گل از برای چیدن است
گوسپند از برای کشتن
و انسان هم که میراست و مانا نیست "
تا این که مرگ را به یاری اهریمنان برانگیزانند .
اوستا
آب های بسیار محبت را خاموش نتواند کرد و سیل ها آن را فرو نشاندن نتوانند .
کتاب مقدس
چون به گروه گزمگان برخوردم که گشت شبانه را گرد شهر می گشتند ، با ایشان گفتم : " ای مردان نیک دل آیا آن را که دلم از او بی خویش است دیدار کرده اید " ؟
لیکن ایشان راه خود گرفتند و مرا پاسخی نگفتند .
کتاب مقدس
در ازل نخستین ثمر خرد ، کشش عشق بود ، پیوندی که نا بوده را به بوده پیوست .
ریگ ودا
+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1384ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
در ذکر شیخ ابراهیم شیبانی
تذکره الاولیای شیخ عطار
گفت : " شصت سال بود تا نفسم لقمه ای گوشت بریان آرزو می کرد و نمی دادمش . یک روز بوی گوشت پدید آمد . برخاستم بر اثر بوی گوشت برفتم و آن بوی از زندان همی آمد . چون در رفتم یکی را دیدم که داغش می کردند و بوی گوشت بریان برخاسته . نفس را گفتم : بستان گوشت بریان " .
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1384ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
|
فهم شعر
دکتر رضا براهنی می گفت : در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند ، اما ساواک نفهمد . کار بر عکس می شد ، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید !
انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید : " انبر دست دارید ؟ "
شاملو گفت : " جلد چندمش را می خواهید ؟ " !
جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم . گلاب به رویتان ، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم . در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود .
همین که قاضی رفت ، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست . من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند ، به من گفت :
بهر شاشیدن ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ریده اند !
مقدمه
احمد رضا احمدی می گفت : این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد . این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی " خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند !
+ نوشته شده در دهم شهریور 1384ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
|
مراسم نكوداشت اكبر عبدي برگزار شد
گرد پيري بر چهره ي شاداب دوران كودكي
اكبر عبدي در نقش منحصر و به ياد ماندني اش در فيلم مادر ساخته مرحوم علي حاتمي در هشتمين فستيوال فيلم فجر جايزه بهترين بازيگري را دريافت كرد، اما مي گويد: من جايزه اصلي را از مردم مي گيرم بسياري از پيشكسوتان هنر در سالن حضور داشتند. آن هايي كه سال ها در زمينه كودك و نوجوان هنرمندانه نقش آفريني مي كردند. رضا فياضي، راضيه برومند، افسانه چهره آزاد، مرشد ترابي، منصور ملكي و محمود بنفشه خواه، همه در رديف اول صندلي هاي تالار فرهنگسراي نوجوان به ميهماني فستيوال خانه دوست آمده بودند تا در فضايي ساده و بي آلايش از اكبر عبدي تجليل كنند. تالار فرهنگسراي نوجوان مملو از مرداني بود كه مي خواستند براي لحظه اي هنرمندان و قهرمانان پا به سن گذاشته دوران كودكي خود را ا زنزديك ببينند.
منصور ملكي، منتقد و روزنامه نگار در معرفي عبدي مي گويد: اين هنرپيشه ۵۷ ساله همواره با مردم زندگي مي كند و از بطن مردم عامي بلند شد و بيشتر از هنر بازيگري، هنر مردم دوستي را دارد. وي به چندين سريال تلويزيوني اشاره مي كند كه حضور عبدي در آن شايسته نبوده و مي گويد: اگر عبدي حاضر به بازي در اين فيلم ها شده به دليل نشاندن لبخند بر لبان خسته مردم است و اين عمل بسيار مقدس است. وي در ادامه مي گويد: عبدي دانش آموخته هيچ دوره اي از بازيگري نيست، اما استعداد او براي بازيگري ذاتي است. او از قشر پايين و جنوب شهر برخاست و شرافتمندانه به اوج رسيد و حالا چه نكوداشتي بالاتر از تجليل از سوي بچه هاي جنوب شهر است. .
|
+ نوشته شده در نهم شهریور 1384ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
اسطوره دینی و ملي در ادبیات
منصور ملکی: قرآن اصلی ترین مرجع اسطوره های دینی ادبیات فارسی است
گروه ادب: منصور ملکی گفت: شعر هنری است که می تواند مردمی باشد، اما هنر عوام نیست
این منتقد و نویسنده در گفتگو با خبرنگار شبستان، گفت: در تقسیم بندی
اسطوره ها به اسطوره های پهلوانی و مذهبی، بزرگترین مرجعی که برای
اسطوره های مذهبی می توان در نظر گرفت قرآن مجید است. خداوند برای رساندن رهنمودهای خود از طریق پیامبر به بنده های خود، مثال هایی می آورد که اغلب قسمتی از زندگی یک پیامبر یا اسطوره مذهبی است.
وی افزود: در قرن چهارم سورآبادی با جمع آوری این مثال های قرآنی و تبدیل آن به قصص قرآن زیباترین نثر ممکن در تفسیر قرآن و قصص را به وجود آورد.
ملکی ادامه داد: در این مورد می توان از یک شاعر معاصر این طور نقل قول کرد که اگر کسانی مثل نظامی، فردوسی و دیگر شاعران بزرگ آثارشان را در قالب شعر ارائه کردند به این خاطر بوده که در قبال نثر زیبای تفاسیر و قصص قرآن کم آورده بودند از این رو من معتقدم که فردوسی شاعر نیست بلکه بزرگترین داستان سراست. نظامی پنج مجموعه شعر ندارد بلکه پنج قصه مهم دارد. عناصر شعر به این شاعران کمک کرده تا بتوانند افکارشان را در قالب نظم بگویند چون نمی توانستند این زیبایی را در نثر نشان دهند.
نویسنده کتاب '' دو كبوتر كنار پنجره ما '' در ادامه گفت: حافظ به این دلیل که بر قرآن تسلط کافی داشته و به عبارتی به 14 روایت قرآن را می خوانده طبیعی است که در شعرش از اسطوره های مذهبی استفاده کند و این استفاده چنان ماهرانه و بدون پرحرفی است که خواننده را زود متوجه منظور خود نمی کند.
وی افزود: اما اسطوره های پهلوانی و حماسی ریشه در ادبیات بعد از فردوسی دارد چنان که حافظ می گوید: "شرمی از مظلمه خون سیاوشش باد'' این اشاره به داستان سیاوش در شاهنامه فردوسی دارد.
ملکی در ادامه با بیان این مطلب که ادبیات کلاسیک ما یک ادبیات فرهنگ ساز است که فرهنگ آن اسلامی -ایرانی است، افزود: تمام شاعران کلاسیک از رودکی تا
ملک الشعرا در همه جا از این اسطوره های مذهبی - ملی استفاده کرده اند حتي در ادبیات امروز شاعرانی چون نیما هم از این اسطوره ها استفاده كرده اند .
وی افزود: حتی سیاوش کسرایی را که یک شاعر درخشان نمی دانم یک شعر دارد با نام'' آرش کمانگیر'' که این اسطوره تنها اسطوره ملی است که در شاهنامه از آن یاد نشده است، که نشانگر استفاده شاعران امروز از اسطوره است.
ملکی در پایان گفت: از آنجا که شعر هنر خواص است باید میزان آشنایی مردم و به خصوص دانش آموزان را با نمادها و اسطوره هاي ملی- مذهبی بالا برد تا بتوانند در آینده از ادبیات کلاسیک خود و آثار ادبی که سرشار از نمادهای مذهبی – ملي است برداشت درستی انجام دهند، که این کار جز با آوردن اسطوره هاي مذهبي – ملي آن هم با نثر ساده به متون درسی و آموزشی میسر نمی شود .
+ نوشته شده در ششم شهریور 1384ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
تهران - ميراث خبر
سايت کتاب – گروه گفتگو – علي قلي پور: کتاب "نوشتن با دوربين " هر چه باشد نا گفته هاي يکي از مهمترين چهره هاي ادبيات و سينماي ايران است که واکنش هاي بسياري از اهالي ادبيات و سينما رادر پي خواهد داشت. چه اين واکنش ها علني شوند و چه علني نشوند ، نمي توان منکر وجود آن ها شد . همان طور که نمي توان منکر تاثير و حضور گلستان از دهه بيست تا پنجاه شد. حرف هاي گلستان صريح و بي پرده است، بسياري از کساني که گلستان درباره آنها حرف زده، دار فاني را وداع گفته و از گردونه توليد فرهنگي خارج شده اند. در اين ميان نويسندگان، مترجمان و فيلم سازاني هستند که در قيد حيات بوده و هنوز کار مي کنند. ابراهيم گلستان درباره يکي از آنها مي گويد : " دريابندري کجاش روشنفکر بود . اگر بعد از انقلاب شده باشد ، من نمي دانم. تا وقتي که او را مي شناختم ، مي دانستم که چيزي نمي داند.چه روشنفکري که براي خوشايند يک نفر آن همه مزخرف در باره رمان چوبک نوشت. من ايران نبوده ام. سي سال است. شايد در اين مدت او رشد کرده و روشنفکر شده است. سابقا، شايد سابقا، دلش مي خواسته باشد، اما اثري ازش ما نديديم. با همه علاقه و محبتي که من براي او داشته ام، چه در وقتي که حبس اش کرده بودند، چه در وقتي که در دستگاه من کارمند بود و کاري نمي کرد و چه بعد که يک ترجمه را سه بار يا دو بار " گم "کرد تا به اسم مترجم آن کتاب زخم خورده باشد. گفتن ندارد . فکرش کجا بود ؟در هر حال، هيچ کاري براي من در اين مدت دو سالي که با من بود، يا نکرده يا من يادم نيست، که دليل روشنفکري او باشد. "
اين ها تنها بخشي از حرف هاي گلستان درباره نجف دريا بندري بود، پس بهتر است براي شنيدن حرف هاي دريابندري به عنوان اولين سئوال در گفتگو با نجف دريابندري بگوييم:
*آقاي دريابندري ! کتاب" نوشتن با دوربين" را خوانده ايد ؟
- بله ، ولي قصدي ندارم که جوابي بدهم.چون مطلبي نيست که آدم بخواهد جوابي به آن بدهم.اين آدم حالا ديگر پير شده است .هشتاد و سه چهار سال دارد.آدمي هم که پير مي شود يک چيز هايي مي گويد.بنده هم همينطور، يواش يواش پير مي شوم. معني ندارد که مشکلات خودم را با او مطرح کنم. مثل اينکه در دو سه جاي کتاب از من اسم برده است ؟
* بيشتر مطالب از صفحه 143 تا 146 است، در اين صفحات ماجراي پيوستن شما به موسسه انتشارات فرانکلين هست، به روايت آقاي گلستان شما بعد از همکاري با او و عدم موفقيت در اين همکاري، به سفارش رييس سازمان امنيت (پاکروان) به آقاي همايون صنعتي زاده بنيان گذار موسسه انتشارات فرانکلين معرفي مي شويد و به سفارش پاکروان وارد اين موسسه انتشاراتي مي شويد. چه طور وارد موسسه شديد ؟
- بنده به سفارش و توصيه هوشنگ پيرنظر به فرانکلين آمدم و ايشان را قبل از رفتن به زندان مي شناختم. بعد به سفارش آقاي ...
(نجف دريابندري نام اين دوستش را به خاطر نياورد و پس از مکثي طولاني ادامه داد )
من به دنبال کار بودم و به صورت اتفاقي به همين دوستم که نام او را فراموش کرده ام برخوردم. او در شرکت نفت آبادان بود و بعد ها به تهران آمد و رييس حقوقي شرکت نفت شد. او به من گفت چرا پيش گلستان نمي روي ؟ من هم گلستان را از آبادان مي شناختم. از او پرسيدم مگر گلستان کاري براي من دارد. او گفت که اخيرا گلستان دستگاهي درست کرده و عده اي را استخدام مي کند. گفت که ممکن است به تو هم احتياج داشته باشد. بالاخره پيش گلستان رفتم و گفتم:"من از زندان در آمدم و به دنبال کار هستم." او هم گفت:" فکر بسيار خوبي کرده اي که پيش من آمدي و گفت که ما اينجا براي تو کار داريم. بدين ترتيب در دستگاه گلستان استخدام شدم. گلستان قبلا کارمند شرکت نفت بود. او به توصيه يکي از روساي شرکت از شرکت نفت استعفا کرد و دستگاهي براي فيلم برداري و اين چيز ها راه انداخت. همه اين کارها بعد از ملي شدن صنعت نفت انجام شده بود. از کشور هاي مختلف به ايران آمده بودند و يکي از اين ها همان کسي است که گلستان در کتاب از او ياد کرده است. اين آدم يک فرانسوي بود که در واقع گلستان به توصيه او دستگاه خود را با راه انداخته بود. بنده هيچ وقت او را نديدم ولي بعد ها شنيدم که در فرانسه خود کشي کرده است. به هر حال من در دستگاه گلستان استخدام شدم. هفت هشت ماهي هم در آنجا کار کردم. کار من در آنجا عبارت بود از تر جمه متون فيلم و چيز هايي راجع به فيلم.
دو سال بعد از اين به عنوان معاون کارگرداني انگليسي به نام الن پندري به جنوب رفتم. اين کارگردان براي شرکت نفت فيلم مي ساخت.من دو بار به جنوب رفتم، براي بار دوم که به آنجا رفتم گوشم درد گرفت و برگشتم. بعد از آن ديگر به سفر نرفتم.بعد ها به اين نتيجه رسيدم که در دستگاه گلستان کار به درد بخوري براي من نيست. استعفا کردم و به توصيه آقاي پير نظر به فرانکلين رفتم و با آقاي صنعتي صحبت کردم. اين داستان ... اين کسي که اسمش را گفتم ... مال سازمان امنيت بود ...
*سرهنگ فرزين ؟
- نه من چنين کسي را نمي شناسم .همين که الان گفتيد ، همين که در جريان انقلاب محاکمه و اعدام شد ...
*پاکروان ؟
- بله ، پاکروان. آفاي صنعتي گفت که شما چون زندان بوديد، طبعا گرفتاري هايي داريد و ممکن است ممنوع از کار باشيد. قرار بر اين شد که آقاي صنعتي زاده از سازمان امنيت بپرسد. اين ها نامه اي به سازمان امنيت نوشتند. پاکروان در آن زمان رئيس سازمان امنيت بود، شايد معاون سازمان امنيت بود. او هم در جواب گفت که اشکالي براي کار کردن ايشان در موسسه فرانکلين نيست.دخالت پاکروان در اين حد بود که اجازه داد من کار بکنم. ولي من به توصيه آقاي پيرنظر به فرانکلين رفتم.
*آقاي گلستان مي گويد که کتاب وداع با اسلحه را به شما داد تا ترجمه کنيد، و اين در واقع پاسخي به در خواست شما بود که از او خواسته بوديد کتابي براي ترجمه به شما بدهد . شما کتاب را "گم" کرديد ؟
( در کتاب کلمه" گم" به همين صورت داخل گيومه آمده است )
- بنده کتاب وداع با اسلحه را از ابراهيم گلستان گرفتم چون که گلستان چند داستان از همينگوي را ترجمه کرده بود و مقدمه اي هم بر آن نوشته بود که در آن زمان به نظر من جالب بود. اين کتاب فقط يک بار چاپ شد. ولي به هر حال اين نشان مي داد که گلستان با ادبيات امريکا و به خصوص همينگوي آشنا است. قبل از زندان در انتشارات شرکت بودم و در آنجا گلستان را ديدم. من چيز هايي از همينگوي خوانده بودم ولي وداع با اسلحه را نديده بودم.گفتم:" خواهش مي کنم اين کتاب را به من بده تا بخوانم. "او هم در کتاب هايش گشت و پيدا کرد و به من داد. از وداع با اسلحه خيلي خوشم آمد. فکر کردم به اين که وداع با اسلحه را ترجمه کنم. پس دست به کار شدم و اين کار هشت الي ده ماه طول کشيد. بعد ها کتاب را به آقاي گلستان بر نگرداندم. اين کتاب پيش من بود تا کتاب چاپ شد. بعد از اين هم به زندان افتادم و نفهميدم که کتاب چه شد." از بين رفت" .
*شما از طرف حزب کسي را به آقاي گلستان معرفي کرديد؟ چون در کتاب نوشته شده " يک روزي من ديدم يک کسي اومد اداره. گفتم اين را کي آورده دوستان گفتند: دريابندري. گفتم چرا ورداشتيش آوردي اين جا ؟ چون اون پسره را مي شناختم .حالا نمي خواهم اسمشو ببرم .مرده . گفت والله تقصير من نيست .حزب به من گفته اينو بيارم. گفتم غلط کردين، هم تو هم حزب، اين جا خونه ننه که نيست. "
- اين ها دروغ است عزيز من.به کلي دروغ است. من چنين صحبت و مذاکره اي با گلستان نداشته ام.من وقتي به اداره انتشارات شرکت نفت رفتم هيچ کاري با ابراهيم گلستان نداشتم. آن زمان دکتر نطقي رييس اداره انتشارات بود و من هم نزد او رفتم.گلستان هيچ صحبتي با من نداشت. اين ها خيالات اوست، يا اينکه از خودش در آورده است.باطل است. هيچ چي نيست.
*جريان بازداشت شما براي ترجمه کتاب " وداع با اسلحه " چه بود؟ آيا سازمان امنيت شما را از حاضر شدن سر صحنه فيلم " موج و مرجان و خارا " باز داشته بود چون آقاي گلستان درباره اين اتفاق و ديداري که براي رفع اين مشکل داشته، مي گويد :" يک آقايي تلفن کرد که بيايد خيابان ايرانشهر، يک جايي بود . رفتيم اون جا.يه آقايي بود به نام سرهنگ فروزين يا سرهنگ فرزين. يک همچو اسمي داشت.خيلي هم مودب بود.رشتي هم مثل اينکه بود. قد کوتاهي داشت.گفت نمي شه اين آقا کار بکنه.گفتم اين کاره اي نيست و ...." که انتهاي اين موضوع هم مربوط به پيوستن شما به موسسه فرانکلين است.
- هيچ هم چنين چيزهايي نيست .اگر هم بوده، اگر بوده، بنده اطلاعي ندارم. درباره اين چيز ها صحبتي با من نشد.من از اينکه سازمان امنيت چه سئوالي از ابراهيم گلستان پرسيده بي اطلاع هستم. گمان نمي کنم که اصلا تماسي با او داشته باشند.
*چه سالي با ابراهيم گلستان آشنا شديد ؟
- سال 32، در آبادان.
*آقاي گلستان مي گويد " نجف دريا بندري توي شرکت نفت،اداره انتشار زير دست من کار مي کرد "
- اين به يک نحوي درست است. وقتي که به اداره انتشار شرکت نفت رفتم انگليسي ها از آبادان رفته بودند. اداره انتشارات هم دست ايراني ها بود. رييس اداره انتشارات دکتر نطقي بود. من پيش ايشان رفتم و ايشان هم مرا سر کار ي فرستاد. وقتي که انگليسي ها از شرکت نفت رفتند او هم رفت. ابراهيم گلستان در آن اداره يک ميز داشت. اتفاقا ميز او هم در اتاق پزشک نيا بود. او هيچ وقت پشت آن ميز نبود. به هر حال هيچ دخالتي در کار اداري بنده نداشت. بنده هم زير دست ايشان نبودم. من زير دست دکتر نطقي کار مي کردم. حالا ايشان چه کاره بود ؟ يادم نمي آيد واقعا چه کاره بود
ظاهرا معاون دکتر نطقي بود ؛ ولي اصلا در اداره پيدايش نمي شد. چيز هاي که اينجا گفته چرت است.اين ها مطالبي نيست که آدم بخواهد طرح کند.حالا فرض کنيد که بنده زير دست ايشان بودم،اين چه مسئله اي است.ولي واقعيت اين است که در آنجا ايشان را خيلي به ندرت مي ديدم.
*آقاي گلستان در جايي از کتاب درباره شاملو ...
- اين هم دروغ است ، مطلقا دروغ است.
*مي گويد که شما شاملو را به گلستان معرفي کرديد تا فيلم بسازد.اين طور بود ؟
- من اصلا آقاي احمد شاملو را پيش آقاي گلستان نبردم.با شاملو دوست بودم ولي او را پيش گلستان نبردم.
*حتي براي فيلم ساختن ؟
- من اصلا نبردم.احتمالا اين چيز ها در ذهن گلستان قاطي پاطي شده. تا آن موقع که من بودم اين کار را نکردم.هفت هشت ماه با گلستان کار کردم در آن مدت که او را نبردم.با شاملو در تماس بودم ولي او هيچ وقت از من نخواست که او را پيش گلستان ببرم.اين به کلي ساختگي است.ولي ميناسيان را من به گلستان معرفي کردم. من و ميناسيان در زندان داخل يک اتاق بوديم. او پسر بسيار با استعدادي بود. وقتي پيش گلستان آمدم به او گفتم که تو هم بيا اينجا و پيش گلستان کار کن. او آمد و شاگرد فيلم بردار گلستان شد. فيلم بردار گلستان هم از انگليس آمده بود. او مدتي آنجا شاگردي کرد تا فيلم بردار شد.خيلي با استعداد بود. بعد از دستگاه گلستان بيرون آمد و خودش دستگاه جدا گانه اي درست کرد. فيلم هاي تبليغاتي و چند فيلم داستاني ساخت. به نظر من فيلم هاي تبليغاتي خوبي ساخت اما فيلم هاي داستاني او چيزي نبودند. الان هم انگليس است .
*خانم ژانت لازاريان در پاسخي به ابراهيم گلستان مطالبي را درباره فحاشي به فروغ فرخزاد عنوان کردند. مي خواستم از خودتان بپرسم آيا خانم لازاريان به خاطر شما به فروغ فرخزاد فحاشي کرده بود ؟
( نجف دريا بندري بلند بلند مي خندد،مکث مي کند و باز هم بلند بلند مي خندد !)
- اين مسائل بچه گانه است، من نمي خواهم در اين کارها دخالت کنم.فروغ که مرده، آقاي گلستان هم که رفته و آنجا نشسته و براي خودش حرف مي زند.نوشته خانم لازاريان را هم ديدم. به هر حال من در اين بحث هيچ دخالتي نمي کنم.اما اينکه گلستان گفته که من پيش او گريه کردم و عذر خواستم ، درست نيست. اصل قضيه اين است که من ديدم با اين بحث ميان خانم لازاريان و آقاي گلستان همکاري من با او امکان پذير نيست. يادداشتي به آقاي گلستان نوشتم و از او بابت همکاري در اينجا تشکر کردم و گفتم که با اين اتفاق درست نمي دانم که کارم را در اينجا ادامه بدهم.بعد گلستان آمد و در حاليکه يادداشت در دستش بود گفت :" چرا مي خواهي بروي؟ ، کجا مي خواهي بروي ؟" گفتم يک جايي مي روم، کار هم که قحط نيست. گفت :" نه مسئله اي نيست، همين جا باش " من هم در واقع قبول کردم. ولي ديدم که با توجه به اين شرايط وجود من آنجا معني ندارد. پيرنظر در آبادان دوست قديمي من بود،او به من توصيه کرد که موسسه فرانکلين بروم، گفت که آنجا به درد تو مي خورد؛من اصلا نمي دانستم موسسه فرانکلين چي هست. او به صنعتي زاده تلفن زد صنعتي زاده هم مرا مي شناخت. او گفت که من از زندان مرخص شدم و دنبال کار مي گردد.يک روز صبح نزد صنعتي زاده رفتم ،او هم جلسه داشت و گفت برو فردا يا پس فردا بيا . پس فردا که رفتم همان ماجراي تماس صنعتي زاده با سازمان امنيت پيش آمد که قبلا گفتم. ولي مثل اينکه نامه موافقت با کار کردن من در فرانکلين را همين پاکروان امضا کرده بود .
*رفتار گلستان در زماني که با او همکاري مي کرديد چگونه بود ؟آيا گلستاني که در اين کتاب مي شناسيم همان گلستان سال هاي گذشته است که شما آن را از نزديک ديده ايد و با او کار کرده ايد ؟
- آن موقع که من گلستان را مي شناختم اين طور نبود. من پنجاه سال پيش او را مي ديدم و مي شناختم.آن زمان سي و دو سه سال داشت، يعني حدود پنجاه سال پيش. او به مصاحبه کننده هم پرخاش مي کند، ظاهرا ديگر پير شده است. اين ها به خود آقاي گلستان مربوط است.ولي گلستاني که من مي شناختم اين شکلي نبود.
*گلستان را حالا پس از گذشت سال ها دوست خود مي دانيد و يا همکار خود ؟
- گلستان حدود هفت يا هشت سال از من بزرگتر است. اين سن الان که حساب بکنيد زياد مهم نيست.من حالا هفتاد و پنج سال دارم، گلستان هشتاد و سه چهار سال دارد. اگر همديگر را ببينيم مي توانيم بنشينيم و با هم صحبت کنيم. ولي زماني که من بيست و يکي دو سال داشتم،گلستان سي و يکي دو ساله بود،تفاوت سن ما زياد بود.ما رفاقت نداشتيم، آشنايي هم نداشتيم. البته کتاب او در باره همينگوي را خوانده بودم.خيلي هم خوشم آمده بود چون اولين کسي بود که در ايران درباره همينگوي چيزي نوشت.بعدا او را در اداره شرکت نفت ديدم که گفتم به ندرت در اداره ديده مي شد. راجع به امور اداري و کار اين طور چيز ها هيچ تماسي با هم نداشتيم.سر و کار من با دکتر نطقي بود .
من اطلاع ندارم که راجع به من ، بين گلستان و دکتر نطقي چه صحبت هايي شده است. شايد صحبت هايي شده باشد من نمي دانم. در آنجا ارتباط من با گلستان گرفتن کتاب وداع با اسلحه بود. بعد از اينکه کتاب را ترجمه کردم در باز گرداندن آن کوتاهي کردم.ولي در آن زمان گرفتار پليس شدم و کتاب هم" از بين رفت". ارتباط من با ابراهيم گلستان همين بود.
*دوست داريد الان ابراهيم گلستان را ببينيد ؟
(نجف دريا بندري خنديد و با لبخند ادامه داد )
- نه بدم نمي آيد او را ببينم ! اگر انگليس بروم بعيد نيست او را ببينم،بگويم آخه اين ها چيه نوشتي.گلستان با اين دوست من که اول مصاحبه گفتم که اسمش را فراموش کرده ام، براي مذاکره با خارجي ها زياد به انگليس مي رفت.حالا من پيش خودم گفتم که اگر انگليس بروم و او هم انگليس باشد مي روم و از او مي پرسم اينها چيه نوشتي ؟ البته اين اتفاق پيش نخواهد آمد چون اين دوست من ديگر کمتر به انگليس مي رود.بنده هم همين طور.
+ نوشته شده در چهارم شهریور 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
|
" جام تهي " کنار آمدن شعر امروز و موسِقی ایرانی در اثری درخشان |
|
|
....................................................................................................... |
|
|
موسیقی ایرانی ،در دستگاه هایش، نمي تواند از شعر امروز استفاده کند ، این دو نمی توانند با هم جور شوند، ترکیب شوند، کنار بیا یند، با هم باشند .
تلاش هایی گاه مضحک و گاه بی ثمر شده است . می توانید به آن چه به عنوان یک تصنیف است با صدای " حسین قوامی و شعر " نیما یوشیج" (تو را من چشم در راهم) گوش کنید ، یا همین شعر را با صداهای دیگر . اصلا دل ای دل تار ، یا سه تار با شعر امروز نمی تواند جور در بیاید. اصلا نمی شود "شعر امروز " را _ به اخص در تکاملش _ در دستگاه های موسیقی ایران خواند . مگر که چه بشود ، تا این دو ، تا اندازه ای با هم ، اثری را قابل تحمل و شنیدن کنند . " این که مگر چه بشود"، یکی از راه هایش استفاده از ارکستری است که درش سازهای غربی هم باشند .
به نظرم در تلاش های گاه مضحک و گاه بی ثمر ، یکی دو اثر موفق
بوده اند . از جمله "داروگ"ساخته محمد رضا لطفی ، با صدای محمد
رضا شجریان و با تنظیم فرهاد فخرالدینی ، که خود فخرالديني هم رهبر
ارکستر بوده است. "داروگ" شعری از نیما یوشیج ، شعری است
اجتماعی- سیاسی ، با شگرد های نیما ، که "شعر" را از " شعار "دور
می كند .
از چند شاعر امروز ، که شعرشان مورد مهر و بی مهری موسیقی ایرانی بوده است، می توان از نیما ،اخوان ثالث ،شاملو ، فروغ و شفیعی کدکنی نام برد. "اخوان ثالث"به دلیل پای بندی اش به وزن نیمایی ، طبعا بیشتر مورد پسند آهنگسازان بوده است . هر چه قدر کار درویشی روی شعر " زمستان " ، اخوان دلپذیر است ، خواندن شعر "خانه ام آتش گرفته" با صدای شجریان، خراب کردن شعر اخوان بوده است،
از این "مگر چه بشود ها" تلاش فوق العاده موفق ،متین موقر و قابل قبولی است ، در اثری با نام "پر کن پیاله را " ساخته "فریدون شهبازیان" با صدای "محمد رضا شجریان " که این روزها با نام روز پسند ! "جام تهی "به بازار عرضه شده است.
به راستی چه گونه می توان با شعری متوسط از "فریدون مشیری" اثری جاودانه ساخت ؟
این کاری است کارستان که فریدون شهبازیان کرده است . "پر کن پیاله را " باصدای محمد رضا شجریان از این رو که از دهه پنجاه تا امروز تازگی خود را از دست نداده است جاودانه می شود . هنوز این اثر ، دلت را می لرزاند . هنوز به هنگام شنیدن، وقتی شجریان می خواند: "این جام ها که در پی هم می شوند تهی"، تکیه کلامش روی کلمه"تهی"، اشکت را سرازیر می کند .
هنوز ، وقتی در اجرای ارکستر، مضراب های سنتور ، به جا و به اندازه بر روی سیم های سنتور ، می خورد (می آید و می رود ) از هماهنگی سازها به شوق می آیی . پر کن پیاله را" یادگار دهه پنجاه است، سال هایی که موسیقی ایرانی به همت هوشنگ ابتهاج (ه. ا .سایه) در برنامه "گلچین هفته" به شکوفایی می رسد . "گلچین هفته"، با کمترین وقت از وقت های رادیو ،در هر جمعه ، در آن سال ها که رادیو مروج ابتذال در موسیقی ایران بود، برای اهل موسیقی تنفسگاهی بود.
پر کن پیاله را" گر چه به ظاهر " شعر" امروز است ، اما از تمام قرار دادهای شعر سنتی برای ادای مقصود کمک می گیرد . به کار بردن " کاین" به جای "که این"، "ره "، به جای "راه" و استفاده از ضمایر شخصی پیوسته به صورت "ملکی" و "مفعولی" چون : "حال خرابم=حال خراب من"، "آبم نمی برد =آب مرا نمی برد"،"بستر خوابم =بستر خواب من "،"آن جا ببر که شرابم نمی برد=آن جا ببر که شراب مرا نمی برد" ،"به سرابم نمی برد=به سراب مرا نمی برد" و نیز به کار بردن فعل در جای جای جمله (عدم رعایت ترتیب اجزای جمله" به جای :"پر کن پیاله را"٬ "پیاله را پر کن"،"دریای آتش است که ریزم به کام خویش"به جای "دریای آتش است که به کام خویش ریزم" و ... شعر را بیشتر به شعر سنتی نزدیک می کند تا شعر امروز ، به اخص که مشيري اصرار دارد آن را در وزن نيمايي (تقطيع وزن عروضي)بسرايد .
اما حرف وحديث"پر کن پياله را" از اندوهي جانکاه و هميشگي حکايت مي کند، از دوراني که شاعرمي داند: که کاين آب آتشين هم ديري است ره به حال خرابش نمي برد ، از دوراني که مي دانيم کان و کاين آب آتشين ره به حال خرابمان نمي برد. "پرکن پياله را" صميميت و صفا و سادگي فريدون مشيري را دارد، اما در شعر امروز شعر متوسطي است که هرگز به گرد پاي "تو را من چشم در راهم" و "داروگ " نيما يوشيج نمي رسد و موضوع بحث ما را درباره ي جور نبودن موسيقي ايراني و شعر امروز ، منتفي مي کند. از سوي ديگر، با همه ي شرح و تفصيلي که از شعر دادم ،"پر کن پياله را" شعر سنتي هم نيست. شايد اين موقعيت در موفقيت شهبازيان بي تاثير نباشد. ارکستر اثري را به شور انگيزترين وجه با درآميختگي ساز ها مي نوازد. شجريان در دستگاه ماهور شش سطر (دوبند) از شعر را همراه با ارکستر مي خواند. استفاده ي به جا از صداي گوينده (آذر پژوهش) کمک مي کند که اثر قطعه ، قطعه شود و آن گاه صداي جادويي و سحر انگيز ويلن حبيب الله بديعي است که همه ي بار اثر را به دوش مي کشد . شجريان دوباره از آغاز شعر ، شعر را تکرار مي کند : پر کن پياله را / کاين آب آتشين / ديري است ره به حال خرابم نمي برد...قطعه اي جدا، اما به طرز ماهرانه اي پيوسته با قطعه ارکستري اول .
اوج و فرودها و تحريرهاي زيباو به اندازه ي شجريان و نيز تلفظ درست کلمه ها، تو را وا مي دارد که يک شعر متوسط فريدون مشيري را همراه با خواننده زمزمه کني، شعري با تصاوير و ايماژ هاي کليشه اي(عقاب عشق،سمند سرکش و جادويي شراب، و يک مورد استثنايي: ترکيب وصفي بديع وزيباي "انديشه هاي گرم ").
شجريان همراه با صداي جادويي ويلن بديعي تا آخرين سطر شعر مشيري را مي خواند و باز ارکستر به همان طرز ماهرانه دو قطعه را به هم وصل مي کند. قطعات ارکستري در آغاز و پايان چون حلقه هاي زنجير، قطعه ي مشکل آوازي وسط را محکم نگه مي دارند تا در زنجيره ي اثر ، کل اثر را به يکي از درخشان ترين ساخته هاي موسيقي ايراني بدل کند.
بنابر آن چه درباره ي شعر مشيري گفته شد، شايد آوردن دو قطعه ي بي کلام "راپسودي براي سنتور و ارکستر "و"راپسودي براي تار وارکستر "(و هر دو در ماهور) و افزودن ساخته ي ديگر شهبازيان بر اساس آهنگي از محمدرضا لطفي، با غزلي از هوشنگ ابتهاج به نام "در کوچه سار شب" براي ارايه کاست و سي دي "جام تهي " بي مناسبت نباشد.
در کوچه سار شب " از معدود غزل هاي خوب اجتماعي- سياسي هوشنگ ابتهاج است که در اشاره ها و کنايه هاي بديع شرايط خفقان رژيم گذشته را به روايت مي کشاند. غزلي که اذن دخول گرفته است تا در کتاب فارسي دوم دبيرستان هم بيايد.
در اجراي شجريان، جايي شجريان سه کلمه ي "عزيز"،"عزيز "و"عزيزان" را به غزل سايه افزوده است، چنان که چنگ در جگرت بيفکند، بس که غم انگيز مي خواند.
انتشار "جام تهي" قدم مبارکي است براي ادامه ي اين کار پسنديده تا آثار به جا مانده و کمتر يا اصلا پخش نشده از راديو و تلويزيون ، دوباره با کيفيت خوب در دسترس نسل جواني باشد که با موسيقي ايراني و شعر امروز (نيمايي و سنتي )يا بيگانه است يا احساس غربت مي کند .
همت مجري طرح (مرکز موسيقی بتهوون) در آشفته بازار موسيقي قابل قدرداني است. |
|
|
|
اين مطلب اولين بار در روزنامه ي "باني فيلم" چاپ شده و بعد بر روي سايت "بتهوون" آمده است. |
+ نوشته شده در دوم شهریور 1384ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی