تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

فرانسوی جماعت !

 

توکا در پاریس است . تلفنی صحبت می کنیم . می گوید :

- بابا ٬ فکر می کنی آژیر آمبولانس یا ماشین آتش نشانی برای چیست ؟

می گویم :

- برای آن که ماشین های دیگر راه را باز کنند .

می گوید :

- خب ٬ ساعت سه بامداد ٬ مگر در پاریس ترافیک است ؟

می گویم :

- فکر نمی کنم در آن وقت ترافیکی باشد .

می گوید :

- ساعت سه بامداد ٬ آمبولانسی یا ماشین آتش نشانی آژیر کشان مرا از خواب پراند .

می گویم :

- خب ٬ نتیجه آن که فرانسوی جماعت خیلی خرند !

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

شعری از : محمد ابراهیم جعفری (نقاش)

                                 خطاب به انجمن هنرمندان نقاش ایران
 
رویش سبزه ی تازه به چمن
شوق سرشاری تو
 در دل من
مهربانی٬کار٬باور و امید
و همین ...
انجمن یعنی این ...
+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1384ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

شعری از : منصور ملکی

                                                                         برای : محسن اکبر زاده ساکن شهرک اکباتان

نه کوچه ای

نه دریچه ای

نه هشتی

نه پلکانی به پشت بامی

نه حوضی

نه دار و درخت

نه دری

نه دیواری

نه کوچه ای که روزی به ناگاهان

چشم در چشم تو افتد

تو در پیچ کوچه گم شوی

و بوی تو در کوچه بماند

و آن گاه

هر روز در آن کوچه به انتظار ظهور تو بمانم

 

نه کوچه ای که شب ها دریچه های خانه ها را بشمرم

بر درخت هایش دو قلب کنده به یادگار بماند

و بر دیوارهایش حرف اول ناممان را بنویسم

نه کوچه ای که کنار دریچه ای به بوی گم شده ی تو بایستم

نه کوچه ای که در آن آواز بخوانم

بگریم

 

نه دری که به ناگاهان در ظهور تو به بهشت باز شود

نه حوضی که ماهیان به نوازش انگشتانت به سطح آب بیایند

نه دیواری که گلی یا نامه ای بدان سوش پرتاب کنم

نه هشتی

نه پلکانی به پشت بامی که به تابستانی

در به ناگاهان سبز شدن تو در تنگنای پیچ

نفس در نفس بیازماییم

 

تو در شهرکی

شهر بی کوچه بی درخت بی دریچه

بی هشتی بی پلکان

 

چه گونه در شهرک باید عاشق شد ؟

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1384ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

شعر تازه ای از : آرنگ علم شاهی ( شاعرترین شاعر خرد سال )

 

ساعت نه و نیم شب . آرنگ تلفن می کند . مدتی است از او بی خبرم . سلام و علیک و احوالپرسی .

 و بعد می گوید شعر تازه ای نوشتم . می گویم : برایم فکس کن . می گوید : شعر کوتاهی است ،

 می خوانم ، بنویسید .

 می گویم : چشم .

و او این شعر زیبا را می خواند . آفرین بر او .

 

عو ... 

عو ...

گرگ بو می کشد

چوپان خسته است و می خوابد

گرگ به سمت گله می آید

گله شعر بع بع مع مع می خواند

چوپان از خواب می پرد

از گرگ روی تپه خبری نیست

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

شش شعر تازه از : یاسمن کاظمی

 

۱ :

تقصیر من نیست

اگر هر شب

خواب بادبادک می بینم

و هر روز

روی زمین بیدار می شوم

 

۲ :

دستانم را

به ابدی نبودن گرمای دستانت

عادت خواهم داد!

من

که تو را

ابدی می خواهم

 

۳ :

آرام نوای تو را می شنوم

که می پرسی :

" آخر شاهنامه ی تو چه شد " ؟

 

۴ :

دلم که می گیرد ،

به ازدحام بی تمام آدم ها فرار می کنم

و در غربت نگاه های خالی پیاده رو

آشنای تو را می جویم

 

۵ :

می دانم

چیزی به پایان رویای شیرین با تو بودنم باقی نیست

باید بیدار شد

 

۶ :

مثل بیابانی

که سراب را جای آب می نماید ،

قطره قطره

حضورم را انکار می کنی

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1384ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

هزار باده ی ناخورده ...

 

امروز از دبیرستان غیر انتفاعی " شهریار " برایم فکسی فرستادند  مبنی بر آن که : امسال نمی توانیم برای شما تدریسی منظور کنیم . آقای فراهانی ( برادر مدیر مدرسه ) تمام ساعات ادبیات کلاس ها را تدریس خواهند کرد . ( وجود ایشان بر شاگردان این مدرسه مبار ک باد ) .

محض اطلاع شاگردانم عرض شد .

اما من همچنان در جاهایی دیگر تدریس خواهم کرد . چرا که :

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1384ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

شعر تازه اي ، از : آتسا بهمني

 

چون حس نوازش

باد

تنها ترين برگ باغ را

آهسته برد

و به اميد پرواز

او را ميهمان شب كوچه هاي زمان كرد

معناي زندگي را از او ربود

و بعد از آن ديگر نور نيامد

و ديگر هيچ عاشقي

به باغ نگاه نكرد

باغ ، قاب عكسي شد :

در خانه ي نور .

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

كم كمك آمدي ... شعري از : محمد رفيع جنيد ( شاعر افغاني )


 

کم کمک آمدی به بر زلف کجک کجک کجک

" محمد رفیع جنید " متولد 22 اردیبهشت 1354 در شهر "هرات" افغانستان است .
 اين شعر به نقل از سايت " آتي بان " در اين وبلاگ مي آيد .

زود: ولی چه دورتر زلف کجک کجک کجک
کم کمک آمدی به بر زلف کجک کجک کجک

می روی ونمی روی . نه ، می روی – نمی روی
نمی دهی خبر خبر زلف کجک کجک کجک

لااقل استعاره ای ، یا رصد ستاره ای
قبل سفر سفر سفر زلف کجک کجک کجک

باز شبی ... شبی قمر ، باز کجک کجک قمر
باز قمر قمر قمر زلف کجک کجک کجک

عین عیان « آن » شدی ؛ عین شدی عیان شدی
عین شرر شررشرر زلف کجک کجک کجک

فاصله ي وجود ما – فاصله شد وجود ما
فاصله ازمیان ببر زلف کجک کجک کجک

هی هی ، هی عدم بیا . هی هی باز هم بیا
هی هی هی همین قدر زلف کجک کجک کجک

هی هی پیچ و تاب شو ؛ تارگ جان ما برو
تا ، تا قرمز جگر زلف کجک کجک کجک

جان تلف و جگر تلف . بی تو تلف تلف تلف
بی تو هدر هدر هدر زلف کجک کجک کجک

گفتمش عقربی کجی ، زلفی کاملا" کجی
گفت کجک :« نیم دگر زلف کجک کجک کجک»
+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1384ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

شعری از : سارا نصرتی ( بیست و دو ساله )

 

توی قالیچه ی من یک باغ پر گل است

و در آن گنجشک و بلبل است

توی این قالی زیبا ولی کوچک

دنیایی سبز و قشنگ است

با هزاران گریه

که نشان زحمت دخترک قالی باف است .

سارا نصرتی این شعر را به پست الکترونیکی من فرستاده است . نمی دانم او کیست . یا حالا

نمی توانم کسی را با این نام و نشان به یاد بیاورم . به هرحال از او متشکرم .

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1384ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

چند نکته ی دیگر درباره ی حافظ

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1384ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

مطالب قدیمی‌تر