تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

نوشته ای تازه از : منصور ملکی

 

 اگر به آنان بگویم : سلام

 

بعد :

سیل دمادم از جای می کندم

مرا می برد تا ته دره های غربت

 

و بعد :

 چندین و چند شاخه ی شکسته ام

 بر سطح آب 

  به این جا و آن جا می روند

و می خورند به صخره ها  

و تکه تکه می شوند

 

و بعد :

 فقط یکی دو سه نام می ماند

گاهی نام هم نمی ماند

 

و بعد :

چهره هایی که منجمدشان کرده ام

تا در سال های بعد

حتی در حضورشان

آنان را نیابم .

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1384ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

کوتاه ترین یادداشت عاشقانه

 

ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

گاهی فکر می کنم که ...

 

آنچه می بینم نمی خواهم

آنچه می خواهم نمی بینم

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1384ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

عجبا !

 

                                                  برای فرزین شرفی که طنز را دوست دارد

۱:

از تلویزیون شنیدم ( در حالی که باید می دیدم و می شنیدم ! ) :

" کنگره ی سهراب سپهری ، مسابقه ی والیبال برگزار می کند " .

 

۲ :

در برگ راهنمایی مسافران یک تور گردشگری به یکی از کشورهای عربی آمده است :

" قیمت اشیایی که در مینی بار اتاق های هتل است ، گران تر از بیرون است " .

 کلمه ی " اشیا " در این جمله ایهام دارد .

فکر کردم اگر این کلمه قرارمی بود در شعر شاعران گذشته ی ما استفاده بشود ، چه می شد ؟

مثلا در رباعیات " خیام " می خواندیم :

" من بی اشیای ناب زیستن نتوانم .... " .

 

و یا در دیوان حافظ می خواندیم که :

" بیا ساقی آن اشیا که حال آورد

کرامت فزاید کمال آورد

به من ده که بس بی دل افتاده ام

وزین هر دو بی حاصل افتاده ام .... " .

 

و یا سعدی می فرمود :

" من آن نی ام که حلال از حرام نشناسم

اشیا باتو حلال است و آب بی تو حرا م .... " .

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1384ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

ساعت ها : اردشیر رستمی

 

اولین چیزی که با ساعت به ذهنم می رسد

شعر ساعت پنج عصر لورکاست

رانی و شاخی در ساعت پنج عصر

ساعت پنج عصر بود

و تمامی ساعت ها پنج عصر بود

 

دومین ساعت

ساعت پدر بزرگ

که چند روز قبل از مرگش به من داده بود

ساعت طلایی با بند مشکی

که جاهای دست خورش

از بین رفته بود

 اما بچه های محله ی فقیر نشین ما

آن را گران قیمت فکر می کردند

 

سومین ساعت

ساعت " دون آستوریا آلارکن " ساعت ساز

در بندر" والپارایزو"

که این یک شعر بلند از پابلو نروداست

که او " دون آستوریا " را

قهرمان باستانی دقیقه ها قلمداد می کند

واو کسی است

که به عقربه ها دقت عمل و مسؤولیت می بخشد

و نرودا

از میان تمام ساعت ها

به صدای تیک تاک ساعت " دون آستوریا " گوش می کند

در حالی که خود از این واقف نیست

و ساعت ها را پشت سر گذاشته

و زندگی را ترک گفته است

 

چهارمین ساعت

ساعت غزاله ی علیزاده

که ساعت ها بعد از مرگ صاحبش

بر مچ مرده ی او کار می کرد

آن بینی خوش تراش

و چشم های کشیده

وقتی نتوانند حمایت خون و اکسیژن را

با خود داشته باشند

به چه شکلی در می آیند ؟

خون مانده از قرمز به قهوه ای

و از قهوه ای به سیاه تبدیل می شود

مثل خون دختری که

در یکی از همین عصرها

در کنار دکه ی مطبوعاتی میدان آرژانتین

رگش را زده بود

و خونش مانند ریشه های نازک درخت ها

همان ها که قرمز و قهوه ای هستند

 در میان انگشتانش پیچ خورده بود

 

ساعت پنجم

ساعت موزه ی پست و تلگراف و تلفن

 که هفتاد و پنج سال پیش

در انگلیس ساخته شده بود

و هفتاد و پنج سال پیش

در انگلیس به الفبای فارسی نوشته شده بود

و هفتاد و پنج سال پیش

در انگلیس می دانستند که چه کار می کند

 

ساعت ششم

ساعت مسجد ارگ تهران

که عباس سلیمی نمین

در هفته نامه ی کیهان هوایی

صاحب آن کارخانه را

یهودی معرفی کرد

و موجب شد آن ساعت از دیوار مسجد برداشته شد

اما از جاهای دیگر برداشته نشد

و این یعنی این که

بعضی چیزها

بعضی وقت ها

مهم است

یا به عبارتی ارزش هم در درون خودش

موقتی زندگی می کند

 

ساعت هفتم

ساعت اولین قرار ملاقات من

با شهلا

که منجر به هشت سال

یا به عبارتی

هفتاد و دو هزار و هشتاد ساعت

دوستی و زندگی می شود

و این نوشته در ساعت دو و چهل دقیقه ی بامداد

در خانه ی مشترک

نوشته می شود

 

هشتمین ساعت

این نوشته در چه ساعتی خوانده می شود ؟ 

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1384ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

ابرها : زنده یاد کیوان قدر خواه

 

من با خواهرم گنجه ای مشترک داشتیم

گنجه ای که گنج هایمان را در آن پنهان می کردیم

خوراکی هایی که دوست می داشتیم

و خرت و پرت هایی که این جا و آن جا می یافتیم

و مهم تر از همه بال های کاغذیمان را

که هیچ کس از آن خبر نداشت

و ما با آن ها پرواز می کردیم .

بال های خواهرم صورتی بود

و بال های من بنفش .

کنار هم دراز می کشیدیم

و آرام آرام از زمین جدا می شدیم .

کفش های خواهرم سپید و خاکستری بود

و من پابرهنه بودم .

آخرین بار خواهرم گفت :

من آن بالا می مانم .

خوراکی ها را قسمت کردیم

و از هم جدا شدیم ،

اما هنوز ، پس از این همه سال

گه گاه برق بال های صورتی اش را

در پشت ابرها می بینم .

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

هشت شعر : حسین مصطفوی

 

۱ :

چرا خدا

ماه و خورشید آفریده ؟

مادرم

همه ی دنیا را روشن می کند

 

۲ :

 خوش به حال خدا

که اگر مادرم بمیرد

او را در بهشت می بیند

 

۳ :

مادر !

اگر تو نبودی

تمام پنبه های نرم بالش

برای من سفت بود

و من شب ها نمی توانستم بخوابم

 

۴ :

مادرم را دوست دارم

نه به خاطر آن که عاشقش هستم

و یک روز که نباشد می میرم

مادرم را دوست دارم

چون عینکش دکور نیست

فقط دو تا شیشه ی ساده است مثل آینه

و رنگ لبش همیشه ، رنگ لب خودش است

 

۵ :

مادر جان تو از گل ها هم طبیعی تری

چون آن ها بوی عطر می دهند

اما تو فقط بوی خودت را می دهی

 

۶ :

مورچه ها خیال می کنند

آدم ها بزرگند

و آدم ها خیال می کنند

مورچه ها کوچکند

بالاخره آدم ها بزرگند

یا مورچه ها کوچکند ؟

 

۷ :

خرس

خودش می داند خرس است

آدم

خودش نمی داند آدم است

چون دروغ می گوید

 

۸ :

من در مدرسه

بهترین دوستم ، خودم هستم

و از هیچ کس نمی پرسم چرا به دنیا آمده ام

و چرا باید یک روز بمیرم ؟

حتی نمی خواهم بدانم که آخرین مرده ی دنیا را

چه کسی خاک می کند

فقط یک سؤال مهم دارم :

چرا خدا آدم آفریده

که هم هواپیما اختراع کند

و هم قفس بسازد ؟

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1384ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

بگذار تا بگریم ....

 

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

 

درپی شاهرخ مسکوب ، فریدون ناصر ی و هنوز او را به خاک نسپرده ، کریم امامی هم رفت .

دلم برای مرتضی ممیز شور می زند .

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

ده شعر : صوفی مصطفوی

 

۱ :

کاش خانه ها آن قدر بلند نبودند

و آفتاب هرروز

خسته نمی شد از نفس نفس زدن

و این همه طبقه را

بالا رفتن

 

۲ :

ای کاش هیچ وقت همدیگر را گم نکنیم

اما توی هم گم بشویم

 

۳ :

می دانی چرا شب ها خوب است ؟

چون تو می آیی

 

۴ :

آه خدایا !

چه خوب شد که مرا شاعر آفریدی

وگر نه من زیر این همه برف

که توی تابستان هم آب نمی شوند

چه کار می کردم ؟

 

۵ :

ای معلم !

روز معلم ، تو گناهکاری

چون ما را توی صف نگه می دارند

و زیاد حرف می زنند

و من احساس بدی دارم

انگار یک جا خوابیده ام

و هیچ وقت بیدار نمی شوم

 

۶ :

از مهمانی

فقط ته مانده ی غذاها مانده است !

 

۷ :

ای کاش مشق من هر روز

فقط از روی یک کلمه بود :

پرواز

 

۸ :

وقتی دروغ می گویم

خیلی ناراحت می شوم

احساس می کنم

از جای بلندی پرت شده ام

 

۹ :

روز چه قدر شب است

و شب چه قدر روز ؟

کی باید بیدار شویم

و کی باید بخوابیم ؟

 

۱۰ :

بابا که می رود اداره

من همه ی دیوارها را به هم می ریزم

و خودم هم له می شوم

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1384ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

در معرفی صوفی و حسین مصطفوی

 

صوفی و حسین مصطفوی خواهر و برادر هستند .

من کمی دیر، با معرفی محمد حقوقی با شعرهای صوفی و حسین آشنا شدم . محمد حقوقی در گفت و گویی خصوصی به من گفت که در سالی که داور جایزه ی کتاب سال جمهوری اسلامی بوده است . کتاب شعر آن ها جزو ده کتاب شعری بوده است که به مرحله ی انتخاب نهایی رسید . اما هیئت داوران جایزه را به کتاب منوچهر آتشی دادند .

صوفی و حسین هر دو  کتاب دارند به نام : " شاعر قاصدک ها ( از : صوفی ) و راوی آینه ها ( از : حسین )اما در یک جلد ، کتابی است مشترک . در بخش اول آن ، شعر ها و یادداشت های روزانه و قصه های کوتاه صوفی را می خوانیم و در بخش دوم شعر ها و قصه های کوتاه حسین را .

کتاب در سال ۱۳۷۷ چاپ شده است . آن هنگام حسین هشت ساله بوده است و کتاب می گوید : شعر ها و نوشته های صوفی در فاصله ی پنج سالگی تا ده سالگی سروده و نوشته شده است .

کتاب را خواندم . شگفت زده شدم از شعرها ( می دانستم محمد حقوقی بی خودی چیزی را معرفی نمی کند) شعرها در عین سادگی بسیار زیبا بودند . سرشار از جوهر شعری و معصومیت گویندگانشان، با نگاهی متفاوت از همسالانشان به جهان پیرامونشان .

چون از بس بچه ها را بچه دیده ایم که فقط بچه هستند و یا دوست داشتنی هستند و یا غیر قابل تحمل و در هر دو صورت پرت از عالم ادبیات و هنر، کار صوفی و حسین در آن سن و سال  شگفت آور بود .

گزیده ای از شعرهاشان را فتو کپی کردم و سر کلاسم بین شاگردانم پخش کردم تا بچه ها بدانند که می توانند چون صوفی و حسین شعر بگویند ، آن ها هم مثل من متعجب بودند و بعضی شان باور نمی کردند .

 

امروزکه این یادداشت را می نویسم ، هر دو بزرگ تر شده اند .

صوفی سخت به زبان و فرهنگ ژاپن علاقه مند شده است و همه اش به فکر این است که خانواده را وادار کند که او را به ژاپن بفرستند . حسین اما به سینما می اندیشد . چندین فیلمنامه نوشته است . ( عموی بچه ها فرید مصطفوی است که فیلمنامه نویس معتبری است در سینمای ایران ، همکار دیرین و همیشگی خانم رخشان بنی اعتماد ) و حالا حسین علاوه برسینما ، شب و روزش را با شاهنامه ی فردوسی می گذراند .

به فکرم رسید : من که در این وبلاگ ، شعر امیر حسین محبی و امیر حسین قائم مقامی و آرنگ علم شاهی و یاسمن کاظمی را آورده ام چه خوب است به گذشته برگردم و گزیده ای از شعر این دو شاعر را هم بیاورم .

 

 شاید برایتان جالب باشد که بگویم هم فرید مصطفوی وهم رشید مصطفوی ( پدر صوفی و حسین ) روزی روزگاری در دبیرستان مرجان شاگردان من بوده اند ! فرید را می شناختم و باهم محشور بودیم ، اما پدر بچه ها را در همان زمان که به دیدن بچه ها رفتم ، دیدم و او خود گفت که شاگرد من بوده است . داستان آشنایی من با خانواده مصطفوی و صوفی و حسین هم برای من خاطره ای خوش است . وقتی در روزنامه ی همشهری در ستون " بهارستان " شعرهای کوتاهی از شاعران معاصر ایران را چاپ می کردم ، از صوفی و حسین هم شعرهایی آوردم . خانم فرید مصطفوی ( مادر بچه ها ) زنگ زده بود و سراغگیری کرده بود . گفته بودند این انتخاب ها کار فلانی است و این هم تلفن و آدرسش . خانم مصطفوی در تماسی بامن از این که شعرهای بچه ها را جدی گرفته ام تشکر کرد . همین سبب آشنایی شد و رفتن من به دیدنشان .

خب ، مطلب دارد طولانی می شود . مثل سریال های تلویزیونی ، همین جا قطع می کنم .

 شما را در هیجان " چه می باشد آن شعرها " می گذارم تا در نوشته ای دیگر در این وبلاگ شعرهایشان را بیاورم !

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1384ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

مطالب قدیمی‌تر