اولین چیزی که با ساعت به ذهنم می رسد
شعر ساعت پنج عصر لورکاست
رانی و شاخی در ساعت پنج عصر
ساعت پنج عصر بود
و تمامی ساعت ها پنج عصر بود
دومین ساعت
ساعت پدر بزرگ
که چند روز قبل از مرگش به من داده بود
ساعت طلایی با بند مشکی
که جاهای دست خورش
از بین رفته بود
اما بچه های محله ی فقیر نشین ما
آن را گران قیمت فکر می کردند
سومین ساعت
ساعت " دون آستوریا آلارکن " ساعت ساز
در بندر" والپارایزو"
که این یک شعر بلند از پابلو نروداست
که او " دون آستوریا " را
قهرمان باستانی دقیقه ها قلمداد می کند
واو کسی است
که به عقربه ها دقت عمل و مسؤولیت می بخشد
و نرودا
از میان تمام ساعت ها
به صدای تیک تاک ساعت " دون آستوریا " گوش می کند
در حالی که خود از این واقف نیست
و ساعت ها را پشت سر گذاشته
و زندگی را ترک گفته است
چهارمین ساعت
ساعت غزاله ی علیزاده
که ساعت ها بعد از مرگ صاحبش
بر مچ مرده ی او کار می کرد
آن بینی خوش تراش
و چشم های کشیده
وقتی نتوانند حمایت خون و اکسیژن را
با خود داشته باشند
به چه شکلی در می آیند ؟
خون مانده از قرمز به قهوه ای
و از قهوه ای به سیاه تبدیل می شود
مثل خون دختری که
در یکی از همین عصرها
در کنار دکه ی مطبوعاتی میدان آرژانتین
رگش را زده بود
و خونش مانند ریشه های نازک درخت ها
همان ها که قرمز و قهوه ای هستند
در میان انگشتانش پیچ خورده بود
ساعت پنجم
ساعت موزه ی پست و تلگراف و تلفن
که هفتاد و پنج سال پیش
در انگلیس ساخته شده بود
و هفتاد و پنج سال پیش
در انگلیس به الفبای فارسی نوشته شده بود
و هفتاد و پنج سال پیش
در انگلیس می دانستند که چه کار می کند
ساعت ششم
ساعت مسجد ارگ تهران
که عباس سلیمی نمین
در هفته نامه ی کیهان هوایی
صاحب آن کارخانه را
یهودی معرفی کرد
و موجب شد آن ساعت از دیوار مسجد برداشته شد
اما از جاهای دیگر برداشته نشد
و این یعنی این که
بعضی چیزها
بعضی وقت ها
مهم است
یا به عبارتی ارزش هم در درون خودش
موقتی زندگی می کند
ساعت هفتم
ساعت اولین قرار ملاقات من
با شهلا
که منجر به هشت سال
یا به عبارتی
هفتاد و دو هزار و هشتاد ساعت
دوستی و زندگی می شود
و این نوشته در ساعت دو و چهل دقیقه ی بامداد
در خانه ی مشترک
نوشته می شود
هشتمین ساعت
این نوشته در چه ساعتی خوانده می شود ؟