و تنها یک واژه بر پشت او نشست
که بال هاش به دُور افتاد
در هوای آبی
با چرخی چند در آسمان های کوتاه
تا فرود
بر گلبرگ خواب بستر آب
پایان انتظار .
و نیمکت جو کنار شاعر
آغاز شعر با واژه ی سنجاقک
انبوه ناپیدای مداد های رنگی
و انبوه مدادهای رنگی که یر بالای کاغذ سفید
خواهد درخشید .
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
در باره ی شأن نزول ! این شعر :
من معلمم و معلمی را دوست دارم . چهل سال است معلمم .
اوایل کار – یعنی تا انقلاب - از راه معلمی زندگیم می گذشت – بعد ، از این رو همچنان معلم ماندم که فکر کردم همین چند ساعت تدریس هم غنیمتی است که نگذارم آدم های بیسوادی را بفرستند سر کلاس .
حالا فقط دوروزی به مدرسه ها وقت می دهم . خیلی هم راضیم ، و آنچه دوست دارم در لابه لای مزخرفات کتاب های درسی ، به شاگردانم درس می دهم .
مهم تر از همه " آدم بودن " را و اگر شعورشان برسد ( که هر سال در هر کلاس و در هر مدرسه ای چندتایی چنین هستند ) ادبیات و زبان فارسی را . نمی خواهم کله ی شاگردانم را از مزخرفاتی که دیگران به آن
" ادبیات فارسی " می گویند پر کنم . از همین رو شاگردانم را به ادبیات جدی علاقه مند می کنم . این ادعا نیست ، واقعیت است . تا به امروز بسیاری شان شاعر یا نویسنده یا منتقد ادبی شده اند .
شاگردانم را در حد نوه هایم ( که ندارم ) دوستشان دارم .
وقتی چند روزی در سال های پیش بستری بودم ، شاگری به من تلفن کرد و حالم را پرسید . بعد ها وقتی شعر به سراغم آمد ، این شعر را نوشتم .
تنها
دلجویی تو را می خواستم
صدایی از آن سوی سیم
که به مهربانی می پرسد :
- خوبی ؟
- خوبم
باتو خوبم
در تب
تو در آینه ها تکرار شده بودی
میان آینه ها می دویدم
از تو عبور می کردم
ماه را می بوییدم
گل را می چیدم
و با صدای چهاده سالگی ام
آوازی قدیمی را زمزمه می کردم :
-" عیادت می کنی بیمار خود را
مرا این آرزو بیمار کرده " ...
تنها
دلجویی تو را می خواستم
صدایی از آن سوی سیم
که به مهربانی می پرسد:
- خوبی ؟
- خوبم
با تو خوبم
+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1384ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
در سالیان پیش
پاییز فصل سفر بود
تمامی تابستان
دوست بود
کوچه باغ بود
و سایه های خنک
و سایه های دوست
پاییز فصل سفر بود
پاییز که دوست می رفت
از روستای من ( ییلاق او ) به شهر
پاییز فصل سفر بود
در سالیان پیش
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
گفتند : چرا محبت را به بلا مقرون کردند ؟
گفت : تا هر سفله ای دعوی محبت نکند .
+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی
هی ! دوست !
دیده ای که ما درختانی شاعریم
و عشق دارکوبی است
بر تنه ها ؟
+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی
آقا منصور عزیز
بی هیچ دلیل و سابقه ای راه پر مشغله ی عمرت را کج کردی و آمدی و به ما یک تکه نان ، یک گل
میخک ، یک لبخند با چشم های گرم زندگی کرده ات تعارف کردی و رفتی . رفتیم . شاید هم دیگر هیچ وقت به هم نرسیم .
بچه کوچولویی هفت – هشت ساله از اقوام زنم را به یک شیرینی – چایی پپسی فروشی تر و تمیز بردیم ، به اسم " دونات " که انواع کیک و بساط دارد ( سلف سرویس است ) و خیلی مورد علاقه ی بچه هاست ، با ریخت در و دیوارو بساطش . این بچه ( که مقیم شهرستان است و گاهی نزد ما می آید ، ما خودمان بچه نداریم ) بزنم به تخته ، بچه ی شاد و خندانی هست و به این کافه که می رود که دیگر حظ می کند . ( هی هم تکرار می کند - چند کلمه انگلیسی یاد گرفته – تکرار می کند : I am a happy child )
پریروز که با او به این کافه قنادی رفته بودیم و من شاهد شادی او بودم و باز این جمله را تکرار کرد
بهش گفتم : " برای تو خوشحالم ، ولی من در بچگی به خلاف تو ، بچه ی شادی نبودم و افسرده و غمگین بودم " به سرعت گفت : " برای این بود که پدر و مادرت تو رو به دونات نمی بردند . "
مادرم می گفت : " کرم ابریشم آمد ، نیامد دارد . " کبوتر هم آمد نیامد داشت . برای همین هم پدرم
که مرد کبوتر ها آزاد کردیم . اقلا برای کبوتر " آمد " داشت . خیلی کرم ابریشم نگاه می داشتیم ، و قشنگ بود روز به روز تعقیب این پیله بافتن آن ها ، که به تدریج بدون کرم در مه زرد رنگ یا صورتی کمرنگی که غلیظ و غلیظ تر می شد ناپدید می شد . قشنگ بود .
" توکا " برگ توت از کجا گیر می آورد ؟ در گذرها هنوز درخت توت هست ؟ وقتی که بخواهی بکنی
نمی زنند ؟
این نامه برای رؤیت خودت و محبانت بماند .
+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
سرتراشیده ، دامن در شلوار کرد تا نه بی جا که بجا در سکوهای جنسیت بنشیند !
پدر در آینه نگاهش کرد ، دختر چه مردی شده بود برای میدان های مردانه .
توپ می چرخید و " بهناز " می چرخید :
- هورا ایران ! هورا وطن !
آه ... دنیای پسرانه چه زیباست ، کنار مردان در سکوهای الفت نشستن و پرچم های وحدت چرخاندن و میدان ها را با شعار عاطفه پر شور کردن .
- هورا ایران ! هورا وطن !
همپای کریمی ها و هاشمیان ها و مهدوی کیا ها و دایی ها پا به پا در میدان بودن چه زیباست .
زندگی در کت و شلوار مردانه است ، چه آسان می توان در سکوهای سرد ، گرم شد و فوتبال را در گرمای میدان ها به فریاد کشید .
- هورا ایران ! هورا وطن !
در گلوی زخم خورده ی " بهناز " ایران هچنان ایران است و " بهناز " های دیگر در پشت حصار میدان ها جا مانده هایی به تقصیر ، به تقصیر از جنسیت خویش که تا
شلوار به پا نکنی و کت نپوشی مرد نیستی ، مرد میدان ها و مرد دیدن مردان وطنت در میدان ها !
پرده می افتد ، بازی تمام می شود و صحنه خالی و " بهناز " که مرد ترین مرد میدان است بر زیر پای هزاران مرد له می شود .
یکی بود یکی نبود . دختری بود سیزده ساله که می خواست فوتبال را در میدان ها ببیند ، درها بسته بود ، پدر با سر قیچی قفل ها را باز کرد ، گیسوی دختر را برید و شلوار به پایش کرد و از درها گذشت .
نود دقیقه از سیزده سال زندگی چه شیرین بود و در پایان سنگینی دلهره بر قلب رنجور پدر .
نه دیگر توپی و نه میدانی و نه هیاهویی . " بهناز " در اغماست ، همین و تمام .
+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی
+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
با تاب قامت تو در پیچ و تاب
رقص در فضا
بی وزنی تا لحظه ی سقوط
سقوط به ناگاه
سقوط در مغاک
بی وزنی تا ابد
با تاب قامت تو در پیچ و تاب
رقص در فضا
و دیدار با رنگین کمان چشم تو
آشنایی با باد
باد که گیسوی تو را می آشوبد
تپش قلب
رقص در فضا
ابدیت مغاک
من از تاب طره های تو تابانم
+ نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی
تا شکوفه ی سیب
تازیانه ای به دست باد دید
ریخت
نازنین چه زود رنجه می شود .
محمد زهری
+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی