تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر


 ابوالحسن نجفي، عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسي، درباره خط و زبان فارسي در يادداشتي می نویسد:
 چشم عادت كرده كلمات را تصويري ببيند. خواندن با چشم، با خواندن با زبان از نظر زماني تفاوت بسيار دارد. اگر متني را مطالعه كنيد حداقل يك سوم زماني را صرف مي‌كنيد كه آن متن را با صداي بلند بخوانيد. با توجه به اين نكته آيا در نگاه ما كه از روي خطوط رد مي‌شود، به تمام جزئيات توجه مي‌كنيم؟ همه كساني كه بر جدانويسي اصرار مي‌ورزند، دو استدلال دارند: يكي آن كه خواندن (به اضافه تلفظ) با نوشتن مطابقت پيدا كند و ديگر آن كه شاگردان درس را آسان‌تر ياد بگيرند. اما من ترديد دارم كه اگر جدا بنويسيم شاگردان بهتر بفهمند. ممكن است در آغاز براي دانش‌آموز اول ابتدايي كمي چسباندن «ها»ي جمع مشكل باشد. اما وقتي ياد گرفت و چشمش به اين صورت ديد، ديگر مشكلي ندارد. شايد ابتدا كمي زحمت و زمان ببرد. آيا براي اين كه لقمه را بجويم و در دهان شاگرد بگذاريم، بايد رسم‌الخط خود را عوض كنيم و سنت خود را زير پا بگذاريم؟
نجفي در ادامه يادداشت خود با بيان اينكه ما سنت رسم‌الخط داشتيم، ادامه مي‌دهد: اين رسم‌الخط در متون قديمي هست و مي‌توانيم ببينيم. اختلافاتي هست اما اختلاف در همان حد چسباندن يا جدا كردن «تر» صفت تفضيلي است، يا استفاده از شكل نوشتاري «ي» به عنوان صامت ميانجي به جاي همزه، مثلا در «نامه‌ي پدرم». اما اين اختلافات به اندازه اختلاف امروزي نيست. رسم‌الخط امروز يك بلبشوي واقعي است. تفاوت ميان اختلاف جزئي و كلي است. اگر ما يك اختلاف جزئي ميان دو رسم‌الخط داشته باشيم تا اين كه به كلي دو رسم‌الخط متفاوت باشد، خيلي فرق مي‌كند.
 اين اختلاف مانع از مطالعه مي‌شود. خود من با همه علاقه‌اي كه به مطالعه رمان و داستان دارم، نمي‌توانم نوشته‌هاي امروز را بخوانم و مدت‌هاست هيچ رمان و داستاني نخوانده‌ام، مگر آن كه تكليفي بر عهده‌ام باشد و اظهار‌نظري از من خواسته باشند. واقعا خواندن اين رسم‌الخط برايم شكنجه است. ما با اجازه‌اي كه داديم كه در رسم‌الخط دخالت شود، هر كس حق خود مي‌داند كه دخالت و اجتهاد كند كه چطور بايد نوشت. نتيجه آن‌كه دو نفر مثل هم نمي‌نويسند و رسم‌الخط‌ واحدي نداريم. كساني كه قصدشان خدمت بود، چه خدمتي كردند؟ كساني كه مي‌خواستند خط فارسي را اصلاح كنند، آن را خراب‌تر از آنچه بود، كردند. اصلا يك نكته كلي‌تر بگويم: اين خط فارسي اصلاح پذير نيست.
وي ادامه مي‌دهد: اين خط اشكالات اساسي دارد. مثلا حروف «ب» و «ر» را در نظر بگيريد. «ب» به حرف قبل و بعد از خود مي‌چسبد. «ر» به حرف قبل از خود مي‌چسبد، به حرف بعد از خود نمي‌چسبد. در اين ميان، همزه را هم داريم كه در بعضي موارد به حرف قبل از خود نمي‌چسبد و به حرف بعد از خود مي‌چسبد. رسم‌الخطي كه از اول هيچ منطقي جز قرارداد بر آن حاكم نيست و با غيرمنطق سر و كار دارد را مي‌خواهيم منطقي كنيم. آيا امكانش هست؟ آيا آن را خراب‌تر نمي‌كنيم؟
 «كتاب من» از سه واحد معنايي تشكيل شده: كتاب، حرف اضافه و من. «كتابم» از دو واحد معنايي: كتاب و ضمير متصل فاعلي اول شخص مفرد، و ديگر حرف‌اضافه ندارد. وقتي «كتابم» را «كتاب‌ام» بنويسيم، مرتكب يك اشتباه مي‌شويم و يك همزه را در تلفظ وارد مي‌كنيم و مي‌خوانيم: ketab_ am. در حالي كه همزه‌اي در اين كلمه وجود ندارد و «ب» در كتاب به am مي‌چسبد. فرق اين دو از نظر تلفظي يك همزه است. مقايسه كنيد با «رفتم» و «رفته‌ام» كه فرقشان از نظر تلفظي يك همزه است اما دو زمان مختلف و دو معناي مختلف را بيان مي‌كنند. با وارد كردن اين همزه، اشتباه تلفظي ايجاد شده است. مثال ديگري مي‌آورم: وقتي «كتابمان» را «كتاب‌مان» بنويسيم، سه واحد معنايي به جاي دو واحدي كه در اصل بايد باشد، ايجاد مي‌كنيم: كتاب + كسره اضافه+ مان. مقايسه كنيد با «كتاب‌ ما» كه از سه واحد معنايي تشكيل شده: كتاب + كسره اضافه + ما.در حالي كه «مان» ضمير متصل است و كسره اضافه پيش از آن ندارد. در اين جا با اضافه كردن كسره اضافه، دچار اشتباه نحوي مي‌شويم و كسره اضافه‌اي را وارد مي‌كنيم كه علامت مضاف و مضاف‌اليه است. در حالي كه «مان» در كتابمان مضاف‌اليه نيست. ضمير متصل فاعلي اول شخص جمع است و بسياري موارد ديگر.
به عقيده من، كساني كه از تغيير خط صحبت مي‌كنند، با سابقه زبان آشنايي ندارند. مثلا «زندگي» را «زنده‌گي» مي‌نويسند و استدلال مي‌كنند كه چون از «زنده» ساخته شده و «هـ» به «گ» تبديل شده، بايد «ه» آن را حفظ كرد. در حالي كه در اينجا تبديلي صورت نگرفته. zindag در زبان پهلوي، به صورت «زنده» به فارسي امروز رسيده و zindagih پهلوي هم با حفظ «گ» مستقيما از پهلوي به فارسي امروز رسيده است. اين جا وارد كردن «ه» با سابقه زبان همخواني ندارد.
البته كساني كه اين نظر را دارند، به سابقه زبان توجهي ندارند و استدلال مي‌كنند كه ما وقتي «زنده» را به شاگرد ياد داديم، شاگرد متوجه نمي‌شود كه اين كلمه با «زندگي» ارتباط دارد. پس چه دليلي دارد «ه» را برداريم. و همه استدلالشان اين است كه شاگرد مدرسه‌اي زودتر بفهمد. گويي ما بايد رسم‌الخط خود را بر مبناي درك دانش‌آموزان مدرسه ابتدايي استوار كنيم.
 اما حرف ما اين است كه اگر يك بار شاگرد ياد گرفت «زنده» و «زندگي» را چگونه بنويسد، ديگر نه اشتباهي برايش پيش مي‌آيد و نه گرفتاري. فقط ممكن است ابتدا كمي تعجب كند. همان‌طور كه خود ما هم ياد گرفتيم. آيا بچه‌ها اين قدر ابلهند كه نتوانند بفهمند «زنده» و «زندگي» ريشه‌اي مشترك دارند و ما بايد حتما لقمه را بجويم و در دهانشان بگذاريم؟ در مورد «ها»ي جمع هم همين استدلال را دارند. بله. اگر «كتاب‌ها» بنويسيم، شاگرد فورا مي‌فهمد؛ اما «كتابها» را بلافاصله نمي‌فهمد، بعد از اندكي تفكر مي‌فهمد. همه ما هم همين‌طوري ياد گرفتيم. حالا چرا نگذاريم دانش‌آموز اندكي تفكر كند و ياد بگيرد؟ مضافا بر اين كه وقتي با چشم مي‌خوانيم، اجزاء را اين چنين از هم جدا نمي‌كنيم. شكل كلمه را مي‌بينيم و چشممان ياد گرفته كه مثلا اين كلمه را «كتابها» بخواند.
+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

به نقل از وبلاگ « توکای مقدس » - خرداد ماه ۸۷

شماره ی 125 دوهفته نامه ی "تندیس" را که ورق زدم دو مقاله ی خواندنی پیدا کردم: یک مصاحبه از "توکا ملکی" با "هومن مرتضوی" به بهانه ی نمایشگاه آخر هومن در گالری اثر و دیگری نقدی فوق العاده از "احمدرضا دالوند" درباره ی نقاشی های "ایران درودی".

کسانی که پست "اندر خوشبختی سالیاری بودن" را خوانده اند به یاد دارند که من به شخصه بسیار به هومن مرتضوی و آثارش علاقه دارم؛ اگر می خواهید بیشتر با او آشنا بشوید حتماً این گفتگو را بخوانید. می خواهم بر دوستانی که هم نامی من و توکا ملکی برایشان سؤال برانگیز خواهد شد پیش دستی کنم و توضیح بدهم که خانوم توکا ملکی دختر یکی از روزنامه نگاران و نویسندگان قدیمی مطبوعات است و شاید بعد از من- که قدیم ترین توکای مذکرم- قدیم ترین توکای مؤنث ایران باشد. آقای ملکی، که از دوستان پدرم بود، بعد از تولد دخترش به دیدن منوچهر نیستانی آمد و اطلاع داد که می خواهد اسم نوزاد را توکا بگذارد و منوچهر نیستانی هم که اصولاً به هیچ چیز اهمیت نمی داد تولد توکا را به ملکی تبریک گفت و این سرآغازی شد بر ورود توکاهای مؤنث بعدی تا جایی که جنسیت این نام زیر سؤال قرار بگیرد.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1387ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

 پری ملکی (سرپرست و خواننده گروه )

 گروه خنیا

 آوا ایوبی و جلال امیر پور سعید

 نیما نیک طبع و سینا خشک بیجاری

 فاروق کسمایی و پری ملکی و یاسمن کاظمی و نیما رحمانی و آزاده شمس و بهرنگ آزاده

 نیما رحمانی و آزاده شمس و بهرنگ آزاده

 فاروق کسمایی و پری ملکی و یاسمن کاظمی

عکس پایین : سینا خشک بیجاری و بامداد ملکی

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

 

به احترام کنسرت گروه خنیا ، چندین و چند روز در این صفحه ، فقط خبر کنسرت را نگه داشته بودم . بالاخره اجرای سه روزه کنسرت « خنیا » به سرپرستی « پری ملکی » در شور وهیجان و با موفقیت و درخشندگی گروه به پایان رسید . این کنسرت حواشی هم داشت که برای ثبت ، هر چه قدر به یادم مانده باشد ، می نویسم : اول آن که دوستی خاله خرسه ، برنامه های اطلاع رسانی ما را به هم زد . خبرگزاری «ایسنا » زودتر ار وقت ، خبر برگزاری کنسرت را با اغلاط فروان به روی سایت خود برد .بامراجعه به آرشیوشان نام نوازندگان و همخوانان کنسرت قبلی را در خبر آورده بودند . من البته عکس العملی تند نشان دادم و با فکس ، شکایت به مدیر ایسنا بردم .خبر زود هنگام و غلط ، روز بعد در اکثر نشریه های معتبر آمده بود . کار از کار گذشته بود . قرار شد در زمان مناسب خبری را که ما ، خود تنظیم می کنیم یک بار دیگر روی سایت خبرگزاری برود. اما مضحک تر آنچه بود که « مجید رئوفی » ( نویسنده و خبرنگار بخش موسیقی هفته نامه ی «شهروند امروز » ) در این نشریه نوشت. که نمی دانم این خبرنگاران بی اطلاع و پر مدعا و کم سواد را از کجا جمع کرده اند . اگر می گویم «پر مدعا » قصد توهین ندارم . وقتی به او تلفن کردم و اشتباهاتش را یاد آور شدم ، گفت که معمولا او خبرهای اجرای ارکسترها را نمی زند و او لطف کرده ( لطفی که ما نیازمندش نبودیم ) اما در باره ی« بی اطلاعی » و « کم سوادی » اش ، بهتر است اول نوشته ی او را بخوانید . منبع من هفته نامه ی « شهروند امروز » شماره ی 52 است :

« و اما پیشنهاد دوم ما که آقایان می توانند نخوانند، چون نمی توانند در آن شرکت کنند.کنسرت گروه خنیا با صدای پری  ملکی در تهران برگزار می شود. سرپرست گروه خنیا پری ملکی است که طی چند سال گذشته ، کنسرت هایی برای بانوان ایران برگزار کرده . کنسرت او  و گروهش روزهای 20تا 22 تیر ماه جاری در تالار وحدت اجرا می شود می توانید برای تهیه بلیت های این کنسرت به تالار وحدت مراجعه کنید نکته جالب درباره گروه خنیا این است که نوازندگان این گروه خانم نیستندو چند نوازنده مرد این گروه را همراهی می کنند . جلال امیر پور سعید  با رباب و کوزه، آوا ایوبی با تارباس ، پویا سرایی با سنتور ، مسلم علیپور با کمانچه ، میلاد علیپور با تار، بامداد ملکی باتنبک، نیما نیک طبع با دف و دایره نوازندگان گروه هستند و همخوانان نیز ، فاروق کسمایی ، حمیرا مظاهری ، نیما نیک طبع  و آوا ایوبی هستند این گروه یکی از  اولین گروه های موسیقی بانوان است که توانسته میان بانوان علاقه مند موسیقی به نام مطرحی تبدیل شود قیمت بلیت های این کنسرت هم 10 هزار تومان اعلام شده است» .

می فرمایند : « نکته جالب درباره گروه خنیا این است که نوازندگان این گروه خانم نیستند و چندنوازنده مرد این گروه را همراهی می کنند . » !!

به این خبر می گویند « عسس مرا بگیر » !

آقای رئوفی اصلا نمی داند فرق« گروه کنسرت بانوان » و گروه های همخوان و همنواز چیست ؟ معلوم است یک بار هم به دیدن کنسرت ها ی « همخوانی و همنوازی » نرفته اند .

در « گروهای موسیقی بانوان » ، همه ی اعضا ( نوازندگان و خواننده ) و حتی عوامل صحنه از نور پرداز گرفته تا صدا بردار تا کنترل کننده بلیت ، همه و همگی خانم ها هستند . حتی این اواخر شیشه های سالن انتظار تالار وحدت راهم با پرده می پوشانند !

در گروه هایی که به نام « همخوانی و همنوازی » معروف شده اند در ارکستر ( نوازندگان ) می توانند هم خانم ها و هم آقایان باشند . فقط تعداد خوانندگان ( زن و مرد ) طبق مقررات مرکز موسیقی مشخص می شود و اجرا به گونه ای است که صدای تکخوانی زن به گوش نرسد .

حالا آقای رئوفی آن اطلاعات را از کجا آورده اند . خدا می داند و اهل مطبوعات می دانند یک « گاف » کوچک ، چه حساسیت هایی در جامعه ایجاد می کند . من البته با مسؤولان بالاتر « شهروند امروز » صحبت کردم و بالاخره در دو شماره ی بعد اصلاحیه زدند . 

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

گروه موسیقی «خنیا» به سرپرستی «پری

ملکی» در روزهای ۲۰، ۲۱ و ۲۲تیر ماه ۸۷

کنسرتی به صورت همخوانی و همنوازی در

تالار وحدت اجرا خواهد کرد.

ساعت : ۲۱:۳۰

هم آوایان : فاروق کسمایی . پری ملکی . یاسمن کاظمی . نیما نیک طبع .بامداد ملکی

نوازندگان : بهرنگ آزاده . جلال امیر پورسعید . آوا ایوبی . سینا خشک بیجاری . نیما رحمانی . آزاده شمس .بامداد ملکی .نیما نیک طبع

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

 

 

 ۱ :كنسرت روز اول «محمدرضا شجريان» با گروه شهناز در تالار بزرگ كشور حواشي‌هاي زيادي را به دنبال داشته است. 

گردانندگان خبرگزاری فارس  « حواشی » خود جمع است .  دیگر لزومی ندارد با « ها » جمع بسته شود . 

۲ :دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه ای تازه گل از اين
بيشتر كن... بيشتر كن... بيشتر كن

مرغ عاشق شرح حجران... مختصر... مختصر كن

گرداننگان خبرگزاری ایسنا  « حجران » را « هجران » می نویسند و نیز « مرغ عاشق » نیست ٬ « مرغ بی دل »  است .

  :۳ مربوط به تهيه‌ي بليط کنسرت

گردانندگان خبرگزاری ایسنا  

بهتر است بلیت بنویسید

 

۴ :اين موضوع طبعاً نمي‌تواند به‌خاطر ضيغ وقت باشد

گردانندگان خبرگزاری ایسنا درست این کلمه ضیق است

+ نوشته شده در  یکم تیر 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

 

شنبه 21 دسامبر 1991

نادر ابراهيمي گرامي

احمدرضا كه آمد نامه ترا براي من آورد، چيزي كه پيش بيني آن از خيال نگذشته بود، تا آن روز. ازآن روز زيرو رو ميكردم آيا بايد يك چند كلمه پاسخي بنويسم، كه اگربنويسم بايد ازفقط براي سپاس ازمحبتت باشد، يا پاسخ به خواهشت يا واكنش به حرفهاي توي آن نامه. درهرحال باز از خيال هرگز نميگذشت كه من بنشينم، يك روز، و نامه‌اي براي تو بنويسم. حالا چيزهائي كه هرگزازخيال نگذشته بوده‌اند در هر زمينه اتفاق ميافتد. پايان دوره هزاره است و حادثات زيرورو كننده پيش ميآيند. اين هم يكيش. چه بايد كرد؟

نامه توبا، اولا، خطاب حضرت وخان به من شروع ميشود كه يك اداي قديميپسندي است و من هرگز به آنها نه براي خودم و نه براي هيچ كس ديگر موافق نبوده‌ام وهرگز آنهارا به كار نبرده‌ام و ازآنها مبرا و مصفا هستم، و ثانيا با يك شعرپرازحسرت ازگذشته شروع ميشود كه ميگوئي «ياد باد آن روزگاران ياد باد / گرچه غيراز درد سوغاتي نداشت.» كه اين پرسش را پيش ميآورد كه اگرجز درد سوغاتي ازآن روزگار نگرفته‌اي چرا حسرت آن را داري؟ و بهر حال چرا حسرت گذشته را داري، و بهرحال درد سوغاتي كدام است و كجاست؟

آن وقت شروع ميكني به گفتن اينكه نميتواني بفهمي و حس كني – و "هرگز هم نخواهم توانست" – كه چگونه ممكن است درآنجا كه ميهن فرهنگي، عاطفي و تاريخي انسان نيست، به انسان خوش بگذرد. دشواري سر نفهميدن است البته، و نفهميدن، يا دستكم معين نكردن اينكه ميهن فرهنگي وعاطفي و تاريخي انسان كجاست و چگونه خوشي به انسان دست ميدهد بيرون از اين مدارها. اين نكته‌ها را بنشين يا بنشينيم و بسنجيم و ببينيم لولهنگ اين نكته‌ها چقدر آب ميگيرد. از خوشي شروع كنيم.

پرتغال خوردن، بيماري را شفا دادنِ، [...]، به صفاي ذهن و با صفاي ذهن نماز خواندن، [...]، خوابيدن، خواب ديدن، دويدن به قصد ورزيدن و بهتر نفس كشيدن، حافظ و سعدي و رومي و شكسپير را خواندن، بهار "بوتيچلي" و "عذراي صخره" لئوناردو و"تعميد" دلا فرانچسكا و" تازيانه خوران" دلافرانچسكا را و رامبراندت‌ها وسلطان محمدها و رضا عباسي‌ها و دوهررها و كاراواجوها و سزان‌ها و ماتيس‌ها و پيكاسوها را ديدن، جان فوردها و ويسكونتي‌ها و رنوارهاي اصلي را تماشا كردن، و صداي ضبط شده جيلي، قمر، پاوارتي، عبدالعلي وزيري، كالاس، كابايه را شنيدن و مبهوت و بيصدا و پاك و خلص و خالص شدن درپيش كارهاي موتسارت و باخ و بتهوون، ديدن غروب و برف و آسمان و طلوع و شكوفه و درياي آبي مرجاني – و هي بگويم وبنويسم هرچند شايد كه فكر كني دارم برايت معلومات پشت هم قطار ميكنم، تمامي اينها كجايشان به يك مكان براي درك خوشي بستگي دارند؟

وقتي كه جدول ضربي به كار ميبري، يا اصول هندسه‌اي كه اقليدس ساخت، يا نجوم بابلي‌ها را يا فيزيك نيوتن و بعد اينشتين را، طب بقراطي و كشف گردش خون بيش از دو تا هزاره بعد از او، پاستور را، جيمزوات را اينها را كه فرهنگ‌اند ميخواني يا ورق ميزني آيا جزئي ازفرهنگ "خويش" ميداني؟ بختيشوع ازيوناني وسرياني به يك زبان كه زبان قادرفرهنگي بود ترجمه ميكرد آيا او را كه آسوري يا كلداني بود، يا آن زبان‌هاي اصلي را يا آن زبان كه اينها به آن ترجمه ميشد، اينها را جزئي از فرهنگ خويش ميداني؟ بختيشوع را ايراني بخوان كه مختاري. اما بود؟

تاريخ تو كدامش هست؟ آنهائي را كه هرودت و گزنفون برايت به يادگار گذاشتند تا بيست و چند قرن بعد كه حسن پيرنيائي بيايد و آنها را برايت به ترجمه درآورد يا آنهائي كه دبيران ساساني به جعل نوشتند و بعد‌ها حكيم ابوالقاسم فردوسي كه من نميدانم اين حكيمي وحكمت در كجايش بود آنها را به نظم درآورده است؟ از دويستسال بعد ازتاريخ جعلي و بي‌كوچكترين سند ازتولد مشكوك "حضرت عيسي" تا هفتادسال پيش ازهمين امروزاين اجداد پرافتخارحضرتعالي را هيچيك ازافراد ميهن مقدس ما نشناخت، ونام يا نشاني از آنان برزبان نميآورد. و من نميدانم پيش از به روي كارآمدن اردشير ساساني، و حذف كاركرد پنج قرني اشكانيان آيا آن دوران "پرشكوه طلائي" را در قلمرو پارتي‌ها كسي به جاي ميآورد يا نميآورد. از آن اثر يا اطلاع نداريم، يا من نميدانم. يا اشكانيان چگونه كورش و دارا را به ياد ميآوردند، اگر ميآوردند. هيچ اطلاعي از اين امور در اختيار حضرتعالي نيست، با كمال تاسف.

حالا بگو كه فردوسي تاريخ و همچنان زبان برايت به مرده ريگ گذاشته است، مختاري. اما اين چه جور تاريخ است يا حتي چه جور اسطوره است؟ اسطوره‌اي كه جهان پهلوان آيت مردانگيش سر نوجوان بيگناه كلاه ميگذارد تا با خنجر جگر اورا بدراند بعد مينشيند به گريه سردادن. يا كاوه‌اش تحمل كرد بيش از بيست فرزندش را خوراك ماربسازند، و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست و چندمين فرزند آنوقت پاشد علم برداشت. از قصه‌هاي كودكانه فقط مغزهاي كودكانه راضي‌اند. بدتر، از قصه‌هاي كودكانه مغزها كودكانه ميمانند. كه مانده است و ميبينيم.

 

تازه، اين "ما" كيست؟ آيا "بني طرف" و "شادلو"، "هزاره"، "شاهسون"، "ممسني"، "كهگيلويهاي"، "تالشي"، كوهستاننشين دامن البرز، گيلك، لر، چهارلنگه، شيباني و قشقائي، و هي بشمار... اين‌ها تمام از يك نژاد و يك خوناند؟ اصلا نژاد و خون در جائي كه چهارراه رفت و آمد هرايل و ايلغار بوده است مطرح يا قابل قبولاند؟ حالا بگذر از اين كه تجربه‌هاي دقيق علمي اين ادعاها را ميتكاند و ميپاشاند، يك نگاه بينداز به شكل و قد و قواره و رنگ و زبان ولهجه و آداب وخورد و خوراك و لباس مردمي كه دراين بازماندۀ خاكي كه ازشكست‌هاي فتحعليشاهي به اسم ايران ماند زندگي دارند، اين "ما"، حالابگو كه نه از روي قصد لذت گرفتن از حوادث بيرون از حدود عادي و امثال جيمزباند يا حسين كرد ودارتانيان، از اين "سوپرمن"‌هاي امروزي تا گردان ميز گرد آرتورشاه، و گيو و توس و اشكبوس و رستم و اسفنديار، نه، به حسب "مليت"، به حسب "همخوني" چه جور آن كس كه دركرانه درياي فارس بر رسم زنگبار "زار" ميگيرد، يا دركردستان پاي برهنه روي آتش خلواره ميگذارد و آرام ازآن گذر ميكند، يا در بلوچستان فعلا فراري بي‌پاسپورت را ميرساند به پاكستان و ازآن جاهروئين قاچاق ميآورد براي "هم ميهن" در "سرزمين اجدادي" اينها چگونه رستم را به صورت اجداد "ملي" خود بايد بستايند درمشاركت به آنكه فرارش داد يا هروئين برايش آورد، يا در پيچ گردنه لختش كرد؟ و يا تو حق ميدهي به يك چنين ستودن همخوني و "اصالت ملي" و"وحدت قومي" بي‌آنكه شيشكي براي خودت ول دهي؟ آيا نميخواهي يكبارهم از ابزاري كه ترا ازديگر آفريده‌ها ممتاز ميسازد - يا ميگوئي كه ميسازد - استفاده‌اي ببري تابه نيروي آن بينديشي كه اين قاطيغورياس‌هاي ارثي كه مثل لهجه‌هاي محلي درتو رشد كرده‌اند تا چه اندازه ارزشي دارند. بيش از دوازده قرن دراين زبان فارسي–دري كه درواقع تنها پايه‌اي براي خاص كردن اين فرهنگ است اسمي ورسمي از "وطن"، "ميهن" وحتي "ايران" برايت نيست، و هيچ شاعر و گوينده‌اي ازآن به صورت يك قطعه خاك مشخص مركب از زادگاه‌هاي گوناگون شاعران گوناگون كه گوينده دراين زبان هستند به هيچ وجه ذكر و نشانه‌اي نداده است، جز همين حكيم فردوسي، آن هم براي دوره گذشته اسطوري آن هم بي‌جا دادن بلوچستان، خوزستان، كردستان، محال خمسه و غيره درآن. آن هم درقبال آنچه سعدي و رومي و حافظ و خيام گفته‌اند – كه جمله ناقض اين برداشت، ناقض اين فكراند. اجداد تو در اين هزار و سيصد سال – يا بگير دويست – "ميهن" نداشتند؟ تا وقتي كه از شكست احمقانه قاجاري اين چهارگوش گربهشكل شد ايران. و اقتضاي اقتصادي، و دراين ميانه آمدن تلگراف و راه وحمل و نقل موتورداراين تكه‌هاي بازمانده را به هم چسباند، و باز از اقتضاي يك چنين چسبي ميهن، آن هم همپالكي با خدا و شاه، كه البته شاه رضاشاه مقصود اصل كاري بود، پيدا شد؟ آن وقت مرحوم كسروي شروع كرد به دشنام بر ضد سعدي و رومي، و گوينده افسانه‌هاي "اساطيري" شد پرچمدار "ميهن" موجود و "خاك" و "خون" و "افتخارهاي باستاني".

 

اماميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بي‌گفت‌وگوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"‌اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد. يك جا ميگوئيم ماهمه ايراني فلان و فلان هستيم، اما به هركسي كه دراين قطعه خاك، كه گفتم، با آن زبان كه از بچگي فقط با آن نفس كشيده، زر زده، انديشيده، خنديده، گريه كرده – با آن زبان سخن بگويد كه اين طبيعي و درحد قدرت او هست، و اين زبان "تركي" هست، [...]اما همان زبان را "لهجه" ميخوانيم. "ميگوئيم لهجه محلي آذري". امااين لهجه محلي درفارس هم هست. و بعد با كمال پرروئي ميخواهي همچنان با تو يكي باشد. بعد هم قيقاج ميزني، و نادرشاه را كه ترك بوده و حوصله مهملات ترا هم نداشت ميستائي چون رفت هند غارت كرد، ميستائي هرچند بر حسب آن سنت او را نبايد داراي هوش و فكر بداني. بهترين اشعار رزمي وبزمي را برايت مردي از گنجه آورده است. حالا بگو كه اين زبان تركي چندصدسالي بعد از اورسيد به گنجه يا تبريز. [...] دستوردار از اين نارو. دست ورداريم ازاين فريب به خود دادن. تقسيمبندي جغرافيائي، زباني، خوني، نژادي را بريز دور. عرب هم ترا "عجم" خوانده است. يعني گنگ. ما گنگيم، پرحرفترين مردمها؟ گنگ چون وقتي كه زيرپرچم اسلام با حرف برادري و يكساني اما با حرص غارت و تاراج، يك ضربه آمد نظام ورشكسته ساساني را فرو پاشيد، عينا مانند همين اتفاق همين چند سال پيش، ازهرحيث زبانت را نميفهميد و تو هم زبانش را نميفهميدي، البته. اما آيا تو گنگ و بي‌زبان بودي، و هنوز هم هستي؟ صدام هم كه ترا رسما امروز با پشه و مگس دريك رديف ميداند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از اين حيث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزديك خود را نديدن و نزديك خود نديدنِِ اين‌ها اما انتساب اين صفات به همسايه، بي‌لطفيست. انتخاب اين كه چه كس قوم و خويش توست نيز با بي‌لطفي زياد اتفاق ميافتد. عينا مانند بذل محبت به هركسي كه فكر ميكني با توهمراه است. تعريف‌ها وتحسين‌ها، بزرگداشت‌ها و كرنش‌ها وقتي كه يك نتيجه از اندازهگيري عيني نيست، وقتي كه روي پيشداوريها هست در حد هيچ هم نميارزد. خطرناك هم هست. اگر طلا بيفتد درچاه مستراح همچنان طلاي بي‌زنگ است [...] ازقاب و حلقه طلا سنده چيز ديگري نميتواند شد. جنس از زور قاب هرگز عوض نخواهد شد. لابد اين زبان كه من به كار بردم از ادب دور است دراين حساب‌هاي ظاهرساز [...]. راستي و راست ازاين ادب دور است. انسان به اين ادب احتياج ندارد. آدم يعني صريح، ساده، راست، بي‌پرده، پاك، روشن، و جستجوكننده درستي و پاكي. رنج درست و رنج درستي را درست فهميدن شرط اساسي رفع شكنجه و درد پليدي است، چيزي كه از زيور به خود بستن به دست نميآيد، چيزي كه از تخيل بي‌سنجش به دست نميآيد، چيزي كه ازادعا به دست نميآيد. اين جور ادعا و خطاهاي توخالي تنها پناهگاه بي‌پاهاست، يك جورعصا و سنگر"مظلومي" و بي‌زوري است.

بگذار برگردم به اين درازگوئي درباره "ملت". اين "ملت بازي" منحصر به ما‌ها نيست چون ضعف آدم‌ها منحصر به خون و نژاد وازاين چيزها نيست. يك امربيشتر فرهنگي است و اكتسابي ازآب و هواي انساني، از اقليم انساني. افغان‌ها ترا قبول ندارند ميگويند اين زبان تو ازآنهاست، و غزنه بود كه قدرت به اين زبان "دري" داد. همسايه‌هاي آن وري، عربها، هم، اما عرب هم خودش حرفي ست، ها. درسراسر دنيا زباني كمتر به اين قرابت و هم ريشه بودن عربي با عبري سراغ نميتواني كرد. وقتي عمر به فلسطين رفت يك عده را مسلمان كرد. اين‌ها شدند عرب، مابقي يهودي ماند. ازآن طرف بربرهاي شمال آفريقا، كارتاژيها كه همان قرطاجنه‌اي باشند، قبطي، سوداني، فينيقي، تمام به زبان عرب درآمدند چون اقتضاي دين و حكومت، كه واحد بود، اينچنين ميشد. حالا اين‌ها تمام ميگويند ماعرب هستيم. اما يهودي يهود ماند، نه فلسطيني. [...] مسيحي لبناني خدا را "الله" ميگويد چون در زبان او لغت براي خدا همين الله است. [...] پس اين اختلاف ربطي ندارد به مذهب و آئين. اما ما كه خود را مسلمان ميدانيم با فلسطين عرب موافقيم و با يهودي نه، درحاليكه از لحاظ مذهبي كه به آن غرهايم ما با يهود نزديكيم و از عيسوي واقعا به كلي دور، چون عيساي عيسوي با عيساي قرآني اصلا نميخواند. عيساي عيسوي فرزند و " گوشتمندي" خداست كه اين بيگمان شرك است. هفدهبار درهرروز درنماز بايد خواند "بگوئيد كه خدا يكتاست... زائيده نشد و نزائيد... " اما هرچه را كه قانون موسوي است پذيرفتهايم، (ومن به حد كوچك حساس خود وقتي ميرسم به جائي كه ميگويد "پس كفشت را درآر كه در دشت پاك طوي هستي" ازاين زيبائي صريح تر، و ازاين جلال در مقابله جنبانندهتر، سادهتر نمي‌بينم، درهيچ چيز.) حالا اينها را كنار بگذار و نگاهي بكن به يهودي، كه همين بامبول را به جور ديگري درآورده ست ميگويد اين ارض موعود است و هديه خداست به قومي كه برگزيده او هست. حالا چرا خدا يك قوم را انتخاب بفرمايد – اين در استدلالشان نميآيد، از حد استدلال بيرون است.

از سوي ديگر ميبيني "مراكشي - مغربي - بربر"، "كارتاژي - تونسي"، "قبطي - يوناني - مصري"، "ايلامي- كلداني- آسوري"، "دروز- كرد- فينيقي" تمامشان از بيخ عرب گشته‌اند با رنگ و قامت هرچه قاطي و درهم. و بازباني كه نحوش را سيبويه ساخت، مردي كه گورش همسايه است باخانه‌اي كه درآن من تشريف آورده‌ام به اين دنيا، و اولين يادهايم ازآن جاهست، در محله سنگ سياه درشيراز. [...] اين اقوامي كه من شمردم اگر بايد به ضرب زبان عرب، عرب باشند، امروزه هندي‌ها، استراليائي‌ها و نيوزيلندي‌ها، و كليه كسان از هرطرف رسيده به آمريكا را بايد "انگليسي" خواند؟ يا از سكوتوره تا مردم جزائر آنتيل را اعقاب "ورسن ژتوريكس" و شارل مارتل و ديگر بزرگمردان اهل "هكساگون" كه فرانسه است؟ اين مهملگوئيها منحصر به منطقه جغرافيائي واحد نيست. نافهمي حدود و مرزندارد. درهرجاي اين دنيا اگر قدم بگذاري به كافه‌اي كه صاحبش از حدود يونان است بپا كه "قهوه ترك" نخواهي اگر نميخواهي گيرنده آنيترين فحش‌ها، اگرنه ضربه چاقو، قراربگيري چون با انتساب قهوه به تركيه بايد انتقام پنج قرن سلطه عثماني بر يونان را پس بدهي، آنا، جا درجا. حالا بگو بابا قهوه ازاصل تركي نيست. بيفايده ست. يوناني عقيده دارد كه "كفتاديس" خوراك ملي است و از زمان همربوده است و سقراط آن را ميخورانده است به افلاطون، و قسعلي ذلك، بي‌آنكه ازهمر يا ازسقراط و افلاطون چيزي بداند، اما مباد بگوئي كه "كفتاديس" همان "كوفته" است كه درتركيه گفته‌اند "كفته" وازآنجا دراين پانصدسال راه پيدا كرده است به يونان. تركها هم كه افتخار ميكنند ازيك طرف به اينكه سلطان محمد بيزانس را مالاند درعين حال ميگويند چون ما امروزدراين شبهجزيره آناتولي هستيم پس حتي هيتي‌ها درهزاره دوم قبل از مسيح، وهمچنين تمام آن تمدن يوناني – مسيحي – ارمني – درآسياي كوچك، تمام ترك بوده‌اند ونشانه قديم بودن تاريخ ترك. كردهاشان هم كه "تركهاي كوهي"‌اند، البته. و البته داستان بلزن ومايدانك و داخاو و آشويتز و بوخنوالد راهم كه ميداني. امروز هم تيترهاي خبرهاي روز جنگ در يوگوسلاوي است.

اينها هستند حاصل وبرآمد اين حرف‌هاي حامل جرثومه‌هاي هول، اين‌ها هستند حاصل و برآمد ازياد بردن خود انسان وبعد درجعبه آينه‌هاي هزارپيشه‌اي ازآن قبيل كه فرموده‌اي قراردادن اين دسته دسته كردن وتقسيم انساني، يا درواقع غيرانساني – اگر كه آدميت باشد آن كه سعدي گفت. بهتراست بگوئيم تقسيمبندي انسان به وجه غيرانساني. نه. نه، دوست من نادر. ما نيستيم. ما ازاين قماش نخواستيم و نمي‌خواهيم. گرماي انساني، خوش بودن ازمحبت و ازمهر وپاكي و صراحت و انديشه ميآيد نه از تقلب و حسد و جعل و نافهمي، نه ازدسته بندي و از مافيابازي. دردسته بندي ناپاك‌ها نرفتن و با خيلي احمق‌ها نجوشيدن مردمگريزي نيست. مليتبازي و توجه به اين دستهبندي‌ها خواه موذيانه باشد خواه معصوم يا نفهميده، در هرحال، تبديل ميشود به تصادم، راه پيدا ميكند به تجاوز، نقب ميزند به كار و نيروي انساني را به خدمت حرص شروردرآوردن، به خركردن براي تجاوز، و خر شدن در آرزوي تجاوز. اين انديشه روي پايه تملك است كه پيدا شده است، و جانبداري ازآن به روي همين پايه است كه مرسوم است. وقتي براي پس زدن اين چنين شرارت مغفول فكري دليل ميگوئي ميگويند آقا، آخر حتي حيوانات هم از بيشه و مكان و لانه‌اي كه درآن زندگي دارند پاس ميدارند. اين بي‌آنكه خود ملتفت باشند در واقع چه ميگويند يعني بيا به پائين تا حد حيوانات، تا حد غازكه كنراد لورنزميل تجاوزآن را مطالعه كرده است. بيچاره تازگي‌ها مرد. غاز نه، كنراد لورنز البته. اين‌ها نمي‌بينند اين دفاع تنها مقابله‌اي با تهاجم است. تهاجم را كه برداري "دفاع" لازم نخواهد ماند. بي‌اين جور انديشه‌ها انسان بهتري هستي، انساني. انسان اگر باشي عضوي مفيدتربراي مردم و همسايه‌هاي خود هستي. تاريخ ميگويد، و يك نگاه به هر روز و دوروبرهايت نشان ميدهد وسيعترين تهاجم‌ها يك امر روزانه، يك واقعيت مداوم لاينقطع بوده است – نه از سوي "خارجي" و بيگانه‌هاي برونمرزي، نه گاهگاه و ادواري، نه، بلكه پيوسته از سوي آن "خودي" كه آدميت معيوب داشته ست، كه زور ميگفته. هجوم‌هاي ايلي و"قومي" هيچ‌اند درقياس با تهاجم هرروزي مداوم همگاني، ازخوني كه هردقيقه قطره قطره ازتن هركس مكيده ميشود، زهري كه هردقيقه قطرهقطره ميدهند به خون وبه فكريكديگر، از خانهات بگيرتاخودت، هر روز. ازآجدان بگير تا افسرراهنمائي، از مامور تامينات تا مامور ماليات، تا تاجر، تا درس معلم و دشنام "آي نفسكش" بگوي كوچه‌هاي سيداسماعيل يا گودهاي پشت خيابان شوش يا روي تپه‌هاي حصارك. هركس به حد خود از روي حرص خود دنبال ديد تنگ دودهگرفته لجنبسته پيوسته زور ميگويد، زهر ميپاشد – ميگفته است و پاشيده است. و از هرهزاربار نهصد ونود و نه بار دور از چيزي كه "عاطفه" ميخوانيش، اما به ضرب يا به اسم آنچه در رديف يا ازانواع عاطفه‌ها هستند. اسم گذاشتن به روي هرچيز آسان است. سيسال پيش در گفتار يك فيلم اين جمله بود كه "خودكامه‌اي فريفت و برحرص خويش نام نجيب پاكي پوكي زد." چقدر از اين نام‌هاي نجيب و پاك امٌِا پوك به خورد ما دادهاند؟ اين‌ها را شعار ميگويند. شعار آسان است. شعاردادن برحسب پيشداوري، غريزه، عادتها. وقتي شعار مكرر شد ميشود عادت، ميشود باور، ميشود سنت، ميشود ارثي. گاهي هم "با ذوق"ها آن را ميآرايند – گاهي براي خودنمائي و گفتن كه با ذوقيم، گاهي براي مزد با چشم پوشيدن از شعور و شرافت، گاهي به گمراهي، گاهي چون خود دست دركاراند. اين، درجاي باز كردن واصلش رادرست ترديدن برشاخ و برگ ميافزايند. حتي اصل گاهي ميشود بهانه براي همان شاخ و برگ كشيدن‌ها، براي زورآزمائي حرفي، براي كرسي نهم آسمان به زيرپاي الب ارسلان گذاشتن‌ها. اين‌ها براي روي شرارت لعاب رنگي شيرين كشاندن است. لعاب آب ميشود شرارت اثر ميكند آدمي ميشود ناخوش. اگر كه حتي قصدت چنين نبوده باشد در اصل. از روي يك نفهمي دنبال رسم رفتهاي، و آنچه به ذهنت نشانده‌اي تكرار كرده‌اي – به صورت معصوم – هرچند هوش را به كار نبردن گناه كبيره است و ذنب لايغفر. قانون پاولف ترا كشيده است به بدكاري هرچند ميخواستي شيرين بكاري و حرفهاي گنده گنده بگوئي، يادست خودت نبود و فقط رسم روز بود. دراين ميانه هم يك دسته فرمولساز ميشوند براي جنبه‌هاي جوربجور همان اعمال، اما خود ازتمام بي‌بخارتر، ولي پرگوي بيجاتر ولي پرازجنجال، از جاي خود نجنبنده پشت ميز كافه نشينِ عرقخورِ دودي-سوزني، داراي ادعاي روشنائي چيزي كه هيچ نزدشان نميبيني. دنياي تنگشان را به وسعت دنياي واقعي، حتي به وسعت كيهان بي‌حساب ميانگارند. خود را روشنفكر ميخوانند بي‌آنكه نزدشان اصلا فكري يا فكركي باشد چه بكر چه آلوده. شعر ميگويند، فيلم ميسازند، نقاداند، و همچنين به ترجمه رو ميكنند بي‌دانستن زبان اولي يا زبان خود، حتي؛ و مافياي مفنگي كه با همانند‌هاي خود دارند تضمين ادعاشان است كه مانند پمپ با باد يكديگر را پروار مينمايانند، يكديگررا بهم حقنه ميكنند. به ناحقِ.

بايد فرمان ايست به خود داد، مطلب‌هاي سپرده به ذهن وگرفته به عادت را زيروروئي كرد تا حالا كه آنقدر شعور و شرف‌داري كه به ديگران ميانديشي راهي كه راه باشد بيابي و بيهوده دور ورنداري تا تنگ چشم و بي‌حساب بيفتي به كوره راه يا در مانداب درمانده ولجن گرفته بماني. اينست كارروشنفكر نه ساختن يا تكرار حرفهاي مثل ورد سحر فريبنده – چيزهائي كه متكي به سنت است نه برعقل. حرفت بايد از حساب و تجربه باشد، از محك زدن به سنت‌ها نه از اطاعت آنها، نه ازعادت. اين هارا براي تو ميگويم اما، از تو نيست كه ميگويم اين‌ها را درجواب تو ميگويم اما درباره تو نيست كه ميگويم. حرفت مرا به حرف آورده، و حرفت بايد تاحدي كه ميتواني نه به حسب حساب‌هاي شخصي و محدود ودمدمي باشد بلكه با جا دادن درمتن منظره روزگار – نه يك روز– كامل بگوئي و چيزي از جا نيندازي. اينست انگيزه اين صفحه‌ها سياه كردن من از براي تو.

با ارادت بسيار و با آرزوي روشن شدن

 

به نقل از هفته نامه شهروند امروز -شماره ۵۰- یک شنبه ۲۶    خرداد ۸۷

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

 

 با یاد « نادر ابراهیمی »

چقدر نزديک بوديم، گاه از پنجره يکديگر را صدا مي کرديم. چقدر دور شديم، از هم دور شديم. گهگاه به تصادف به هم برخورد مي کرديم. اگر حوصله داشتيم. يادي از گذشته ها مي کرديم.

چقدر دور شديم، اصلاً همديگر را نمي ديديم.

براي خودش «نامي» بود و «يلي» بود در کاري که مي کرد و من « يل بودنش» را در مقداري که مي نوشت مي ديدم. در حيطه قصه کودکان که اول خوش درخشيد، نامي بود، در سينما نامي بود، در ميان صدها نام.

اين آشنايي و قضاوتي بود که در آن سال هاي دور از او داشتم؛ سال هاي خيابان « اميرآباد شمالي»، خيابان« گردآفريد».

خانه هامان روبه روي هم بود. رفت و آمدمان بيشتر بود. در حقيقت او بود که وقتش را هدر مي داد. همسرش خانم معلم بود. با هم درباره مدرسه و بچه ها حرف مي زديم و با او درباره قصه ها.

به او مي گفتم که سر کلاس سه تا از قصه هاي او را خوانده ام، قصه هاي آن مرد که عاشق و شيفته ورزشکاران بود. قصه انشاهاي يک شاگرد مدرسه که بسيار حزن آور بود، وقتي مي خواندم گهگاه بغض گلويم را مي گرفت و قصه گستاخانه از زن و شوهري که زن حامله بود و مي دانستند بچه مشکل به دنيا مي آيد و مرد به اصرار اطرافيان گوش نمي داد که به دعا متوسل شود. قصه هاي ديگر او را مي خواندم، کار تلويزيوني اش را دنبال مي کردم، ميان آن همه يل و نامي در سينما او تنها بود. او به دنبال سينمايي بود که دست نيافتني بود. از بلد نبودن سينما نبود، از بلد نبودن ساخت«فيلمفارسي» بود.

روزگار مي چرخيد، رفت و آمد داشت. هيچ گاه نديدم که به من بگويد دارم قصه يي تازه مي نويسم و بخواهد قسمتي از قصه اش را بخواند. هيچ گاه کتاب هاي منتشرشده اش را به من تقديم نمي کرد. من خودم آنها را تهيه مي کردم. گويي روال زندگي جدا از روابط بود.

به نظرم ساده و پاک مي آمد. آنقدر ساده که حرف هايش منطقي نبود. هنوز از خيزش مردم خبري نبود، زندگي روال گذشته اش را داشت. روزي به او گفتم؛«نادر، اگر روزي جنگ بشود چه کنيم؟» گفت؛ « اين طرف کوچه و آن طرف کوچه را با گوني هاي پر از شن مي بنديم. واقعاً به همين سادگي،»

من در تمام مدت جنگ تحميلي او را نديدم. ما از خانه اميرآباد رفته بوديم و آنها هم رفته بودند.

چقدر نزديک بوديم و نمي دانم چرا اينقدر دور شديم.

اين سال ها چقدر آدم ها را از دست داد م. به قولي آشنايان آن طرف بيشتر از آشنايان اين طرف هستند.

وقتي به ياد مي آورم که بعد از انقلاب ظاهراً معاون وزير کار شده بود در شگفت بودم. عکس را به ديوار اتاقش زده بود که بيلي در دست داشت و عنوانش(معاون وزير کار) را نوشته بود.

پس با انقلاب همراه شده بود.

به ياد آوردم سال هزار و سيصد و پنجاه را روزي که او را به مدرسه ام دعوت کردم تا براي شاگردانم از ادبيات حرف بزند. از او خواسته شد درباره آخرين کارش که کار عاشقانه يي بود حرف بزند. در ميان جمع شاگردان، پسرک جسوري بود. وقتي نادر از زيبايي هاي کوچه هاي اوين و درکه حرف مي زد آن شاگرد وسط حرفش پريد و گفت در آنجاها.( * )

نادر مدت ها ساکت ماند، در سکوت او خواندم هزاران حرف دارد، اما ترجيح داد در لفافه حرف بزند.

چقدر دور شده ايم...

چقدر نزديک بوديم...

کم کم دور شديم

و براي هميشه دور شديم.
 
 
* روزنامه اعتماد به من زنگ می زند و از من نوشته ای درباره ی نادر ابراهیمی می خواهد . می نویسم و آن را فاکس می کنم . وقتی روزنامه در روز پنج شنبه ۲۳ خرداد ۸۷منتشر می شود . متوجه می شوم قسمتی از آن حذف شده .
البته حذف قسمتی از نوشته در نشریات چیز تازه ای نیست ولی حذف نوشته من کمی خنده دار می آید :
من نوشته بودم :

به  ياد آوردم سال هزار و سيصد و پنجاه را روزي که او را به مدرسه ام دعوت کردم تا براي شاگردانم از ادبيات حرف بزند. از او خواسته شد درباره آخرين کارش که کار عاشقانه يي بود حرف بزند. در ميان جمع شاگردان، پسرک جسوري بود. وقتي نادر از زيبايي هاي کوچه هاي اوين و درکه حرف مي زد آن شاگرد وسط حرفش پريد و گفت در آنجاها بوی گوشت سوخته نشنیدید ؟

 

آنچه آن پسرک در سال ۱۳۵۰ می گوید اشاره به شکنجه های دوران پهلوی است در زندان اوین . برای من این پرسش پیش می آید که روزنامه اعتماد انتقاد یا اعتراض (حتی درحد غلو  شاعرانه و در ایهام و استعاره« بوی گوشت سوخته  نشنیدید ؟ »را برای رژیم ستمشاهی سانسور می کند ؟

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

 

 

گفت‏و‏گو با هومن مرتضوی، به مناسبت نمایشگاه «جعبه‏ها»، گالری اثر، 3 تا 13 خرداد 1387

 

 

 

 

گل شازده کوچولو، فقط یک گل سرخ نیست. گل او با همه گل‏های سرخی که در باغ زمین دیده بود فرق می‏کند. روباه به شازده کوچولو می‏گوید گل او در دنیا یگانه است چون شازده کوچولو آن را اهلی کرده است و او، شازده کوچولو را. شازده کوچولو به گل‏های سرخ داخل باغ زمین می‏گوید: «شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‏توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می‏ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‏ام، فقط او را زیر حباب بلورین گذاشته‏ام، فقط او را پشت تجیر پناه داده‏ام، فقط کرم‏های او را کشته‏ام، چون فقط به شکوه و شکایت او، به خودستایی او، و گاه نیز به سکوت او گوش داده‏ام. زیرا او گل سرخ من است».

همه آن خرده ریزهایی که هومن مرتضوی در جعبه‏هایش جمع کرده‏است، شاید برای یک رهگذر عادی، بی‏ارزش و نامربوط به نظر برسند، اما اینها، قصه‏ها، روایت‏ها و احساس‏های اوست (و شاید بسیاری از ما) که برای او که آنها را اهلی کرده و آنها هم هومن مرتضوی را، چیزی بیشتر از مشتی خنزر پنزر هستند. او می‏گوید: «عین داستانی است که از تعریف یک ماجرا یا کلام یا برخورد در لحظه اول داری. مثل فلان عشق زندگی‏ات یا فلان دشمنت. اول در لحظه برایشان یک تعریف دارم. هفته دیگر، هم موضوع و هم تعریف آن کهنه شده‏است و هم نظرم عوض شده و هم اهمیت ماجرا کمرنگ شده‏است. فقط طرح گنگ و محوی باقی می‏ماند. مثلاً اگر بخواهی تولد چهار سالگی‏ات را تعریف کنی، فقط یکسری تک فریم‏ها، بوها، صداها و حس‏هایی جمع می‏شوند که به کلمه در نمی‏آیند. اگر بخواهی به کلمه بیان کنی فقط می‏شود: «تولد چهار سالگی خیلی خوش گذشت. تولد را خیلی دوست داشتم». آن «خیلی» جای تعریف‏های دقیق، حس‏ها یا جملاتی را که در همان لحظه اول می‏توانستی بیان کنی می‏گیرد».

*

هومن مرتضوی را نسل جوان گرافیست‏ها شاید نشناسند، همان‏هایی که خودشان را «نسل پنجم» می‏نامند. این به خاطر سن و سال هومن مرتضوی نیست که چندان هم پیر نیست. امیدوارم به علت کم دانشی نسل جوان هم نباشد که بیشتر به سبب فراموش‏کاری این نسل است. اما آدم‏های همسن و سال من یعنی هم نسل مرتضوی، روی جلدهای مجله‏های آدینه، مفید، فیلم، صنعت حمل و نقل و بهکام را با نقاشی‏های عجیب و غریب او به خاطر دارند. همیشه تصویر یک کارت دعوت نمایشگاه در ذهن من مانده بود که تعدادی کبریت‏های سوخته را نشان می‏داد. فکر می‏کردم، کبریت‏های سوخته هم مگر ارزش نقاشی کردن دارد اما شاید هومن مرتضوی و تعدادی از دوستان نقاشش این نگاه دقیق به اطراف را از کلاس‏های آیدین آغداشلو یاد گرفته باشند.

در معرفی هومن مرتضوی نمی‏دانم باید بنویسم: نقاش، گرافیست، کاریکاتوریست، مجسمه ساز؟ شاید همه اینها یکی است. صورت ظاهری از اندیشه‏ها، باورها، تجربه‏ها و زندگی یک هنرمند.

فقط بگویم که نمایشگاه او در گالری اثر، دوازدهمین نمایشگاه انفرادی او از سال 1366 تا کنون است.

*

نکته آخر: پیاده کردن گفت‏و‏گوی هومن مرتضوی کار مشکلی بود. چون این گفت‏و گو مثل خود جعبه‏های او، همراه با ساوند افکت و اکشن است!

 

آقای مرتضوی! در جایی گفته‏اید، جعبه‏های این نمایشگاه طی دوازده سال گذشته کار شده‏اند. این جعبه‏ها با جعبه‏های نمایشگاه‏های قبلی چه تفاوتی دارند؟

فرق زیادی نمی‏کنند، دنباله آنها هستند.

 

یعنی هیچ کدام پیشتر به نمایش درنیامده بودند؟

چرا. یکی یا دو تای آنها. تفاوت اساسی اینها با جعبه‏های قبلی در مکانیسمی است که در آنها به کار رفته‏است. جعبه‏های قبلی خیلی استاتیک و ساکن بودند و یا حداکثر لایه‏ای داشتند. گاهی لازم بود بیننده به آن دست بزند. ولی بیشتر ویژوال بودند. جعبه‏های جدید بیشتر مکانیکال هستند، کوک می‏شوند، آهن ربا دارند، خنزر پنزر دارند.

 

اصلاً چطور شد که شروع به ساختن جعبه‏ها کردید؟

از بد روزگار! مجموعه‏ای از عوامل سبب شد. شرایط آن سال‏های جنگ بود. امکانات تقریباً صفر بود و همه چیز مهم‏تر از این کارهایی بود که ما می‏کردیم. دوستی داشتیم به اسم شاهرخ غیاثی، رفیق دیوانه جوب‏گَرد. نقاش بود و سر صحنه بازی در یک فیلم سینمایی در اثر حادثه مرد. او می‏رفت بیرون از خانه و مثلاً با استخوان کله پاچه بر می‏گشت تو و آن را می‏گذاشت روی تاقچه‏اش. ساعت‏ها مجبور بودی آن را نگاه کنی. در زمانی که ارزش‏گذاری ما داشت تعریف می‏شد، یکسری آت و آشغال‏ها برایمان جذابیت پیدا کرد. عکس پاره، دستخط مچاله شده، کارهای شلخته و نه البته بدون حساب و کتاب ولی بدون در نظر گرفتن مقدماتی که برای کار هنری لازم است. مثل این که رنگ مرغوب باشد، بوم فلان جنس یا این قلم‏مو بهتر از آن یکی است. که آن موقع هیچ کدام از اینها نبود. موجودی آن سال‏ها برای نقاش‏ها، رنگ پلاستیک در و دیوار بود و قلم‏موی چینی نامرغوب و کاغذ کاهی. نفس کار کردن، بدون وابستگی به متریال، اتفاقی است که برای نسل ما به اجبار افتاد.

 

دیگر چه عواملی در ساختن جعبه‏ها مؤثر بود؟

من به طور اتفاقی از کلاس آیدین آغداشلو سر در آوردم. در موقعی که هیچ خبری در جامعه هنری نبود و دانشگاه‏ها هم تعطیل بود، آیدین کلاس تاریخ هنر برایمان می‏گذاشت. بلد بود چیزی که بتواند یاد بدهد؛ استاد خوبی هست ب