تبليغاتX
منصور ملکی

منصور ملکی

درباره ی ادبیات و هنرهای دیگر

گفت و گو با منصوره حسینی : توکا ملکی

نقاش نیستم ، بیماری نقاشی دارم


از سوي فرهنگستان هنر، نمايشگاه «مروري بر آثار منصوره حسيني» در گالري صبا برپا شده است. اين دومين نمايشگاه مرور بر آثار اين هنرمند است که پس از نمايشگاه «پيشگامان هنر نوگراي ايران» (سال 83 - موزه هنرهاي معاصر تهران) برگزار مي شود. منصوره حسيني متولد 1305، دانش آموخته نقاشي از دانشکده هنرهاي زيباي تهران و آکادمي هنرهاي زيباي رم است. براي نخستين بار در سال 1328 آثارش به نمايش درآمد و از آن پس در نمايشگاه هاي متعددي در ايران و ديگر کشورها شرکت کرده است. در سال هاي دانشجويي در رم، آن هنگام که در نمايشگاه ها، موفقيت هايي را کسب کرده بود، «لئونللو ونتوري» هنرشناس و منتقد برجسته ايتاليايي را ملاقات کرد. اين ديدار نقطه عطفي در زندگي منصوره جوان بود. ونتوري او را تشويق مي کند به خوشنويسي ايراني نگاهي دوباره کرده و با بهره گيري از آن، به نقاشي انتزاعي بپردازد. همين دريافت تازه، راه منصوره حسيني را تغيير داد. نخست ملهم از خطوط کوفي آثاري را پديد آورد. کم کم به امکانات بياني و نه کارکرد تزييني حروف و کلمات، دلبسته شد و کلمات جاي خود را به غوغا و موسيقي رنگ ها و حرکات قلم دادند. منصوره حسيني سال ها با نام مستعار «دکتر اسد» در روزنامه اطلاعات نقدهايي مي نوشت. از او داستاني با عنوان «پوتين گلي» منتشر شده است. از سال 1352 محل سکونت خود را تبديل به گالري براي نمايش آثار خودش و ديگر هنرمندان ساخت. گفت وگو با منصوره حسيني در يک صبح جمعه در خانه اش که زماني گالري نيز بود، انجام شد. همه آثار را براي نمايشگاه برده بودند و ديوارها خالي بود. فقط وجود يک بوم سفيد آماده، نشان مي داد منصوره حسيني هنوز با شور و عشق کار مي کند.

---

- اين نمايشگاه چگونه شکل گرفت؟


اين پيشنهاد سال گذشته از سوي فرهنگستان هنر مطرح شد. من از سال 83، بعد از نمايشگاهي که موزه هنرهاي معاصر تهران برگزار کرد، ديگر نمايشگاهي نداشتم. از سال 85 هم که به بيماري ذات الريه مبتلا شدم، فعاليت هاي نمايشگاهي گالري خودم تعطيل شد. البته در نمايشگاه هاي گروهي حضور داشتم. خود دست اندرکاران آن نمايشگاه ها يا يک دوستي مي آمد کاري را مي برد و مي ماند دو تا زنجير روي ديوار. در اين مدت نقاشي هم کردم اما نمي توانم بگويم فعال بودم.

- پس بعد از نمايشگاهي که در موزه هنرهاي معاصر تهران داشتيد، نمايشگاه انفرادي ديگري نداشتيد؟

چرا، همان زمان در اصفهان نيز نمايشگاهي برپا شد. رئيس وقت موزه هنرهاي معاصر تهران، از من خواست در ششمين دوسالانه نقاشي که پيش از نمايشگاه مرور بر آثارم برگزار مي شد، شرکت نکنم چون مايل بود کارهايم براي اولين بار در نمايشگاه موزه ديده شود. در حالي که منهاي چند تا، باقي آثار چندين بار پيشتر ديده شده بودند. البته يک تعدادي اتود پرتره داشتم که پيشتر ديده نشده بود. آثاري که در اصفهان به نمايش درآمد با نمايشگاه تهران تفاوت داشت. يک چيزهايي اضافه و تعدادي هم کم شد. از سالي که اين ساختمان ساخته شد، سالي يک بار براي خودم نمايشگاه مي گذاشتم، که در اين چند سال اخير نشد.

-عنوان نمايشگاه گالري صبا هم مثل نمايشگاه موزه هنرهاي معاصر تهران «مروري بر آثار» است. چه تفاوتي ميان اين دو نمايشگاه وجود دارد و چه تعداد اثر در صبا به نمايش درآمده است؟

به جز چند اثري که متعلق به خودشان بود يا از جاهاي ديگر به امانت گرفته شده، باقي کارها به ديوار آتليه بود. در پوشه يي هم مقداري اتود بود. پوشه را در حضور اين بزرگواران باز کرديم. گفتم کدام را براي نمايشگاه انتخاب مي کنيد؟ آنها همه را انتخاب کردند. اکثر اتودها روي کاغذ است، حتي رنگ و روغن روي کاغذ. خب، زحمت شان زياد شد. مجبور شدند همه را قاب کنند. مي دانيد، من از اتودهايم خجالت نمي کشم. آخر من که نقاش نيستم، بيماري نقاشي دارم. هر جا مي روم، يک جعبه آبرنگ در کيفم دارم که دو تا اتود بزنم. چه اشکالي دارد اگر کارهايم انتزاعي است؟ اما دوست دارم اتود طبيعت هم بزنم. خلاصه آنکه در ميان اين اتودها، اتود پرتره هم بود، حتي تعدادي اتود گواشي و البته تعدادي هم کارهاي کهنه و پاره در ميان شان بود.

- آيا از مجموعه داران خصوصي هم آثاري در اين نمايشگاه به نمايش درآمده است؟

تعدادي از آثار متعلق به گنجينه موزه هنرهاي معاصر و مجموعه صباست. آثار يک مجموعه دار هم در نمايشگاه هست. پرتره هاي اصلي نزد صاحبان شان بود و وقتي به يکي از آنها گفتم کار را براي نمايش امانت بده، درخواست چهار ميليون تومان کرد، گفتم جالب است، من آن موقع تابلو را به تو هديه داده بودم،

- برگرديم سراغ آثار. به نظر مي رسد شاخص ترين آثار شما آن مجموعه يي باشد که در فضايي انتزاعي و متاثر از خوشنويسي پديد آمده اند. گاهي اوقات اين خطوط و نوشته ها، پررنگ تر و بارزتر شده اند مثل تابلوي «اناالحق»، که قابل خواندن است و خيلي وقت ها تنها نحوه حرکت هاي خطوط در فضايي عاري از صور طبيعي قابل مشاهده است.

دقت تان نوعي رضايت به من مي دهد. از اينکه با ظرافت بررسي مي کنيد، متشکرم. من از خط به عنوان نت موسيقي استفاده مي کنم. من با ريتم و آفرينش آن کار دارم. من نگارنده و خط نگار نيستم که مثلاً کلمه را از يک سو بنويسم، بعد آن را کج کنم و از سوي ديگر بنويسم که يکنواخت نشود. نه، اين کاره نيستم. اصرار دارم و مساله ام اصلاً اين است که با سکوت بازي کنم، با نوانس رنگ ها بازي کنم. با اکسان ها حرف دارم بزنم. در عين حال مراقب ترکيب بندي، هماهنگي و گام رنگم هم هستم. ضمناً در وراي اين فضاي انتزاعي مي خواهم حرفم را بزنم، اما اينکه اين حرف ها چه هستند، اگر خودخواهي نباشد «من»ام. جزيياتم را نمي توانم براي شما آناليز کنم. برايم مشکل است. غيرممکن نيست ولي براي آنچه نيست، واژه آفريدن، سخت است. چه جور بگويم؟ تو خدا را نمي تواني لمس کني اما مي داني هست. با واژه مي توانيم يک جوري به هم بفهمانيم. اما کل و تماميت را نمي توان فهماند. آن منم که بايد خود کشف کنم. از اين قياس مع الفارق بگذريم و به نقاشي ها برگرديم. در «اناالحق» من عمد دارم که توي بيننده کلام را بخواني و تازه نمي تواني به راحتي و درستي بخواني.

- چون برعکس نوشته شده است؟

بله و ضمناً خط نگاري هم نکرده ام. حتي ممکن است ادعا کني از نظر املايي غلط نوشته ام. چون حرف «ح» دو بار تکرار شده است. خلاصه آنکه من خطاطي نمي کنم.

- من احساس مي کنم در مجموعه خط ها با آنکه شاخصه کار شما آن آثاري است که نوشته در آن قابل خواندن نيست، ولي شما دلبستگي خاصي به «اناالحق» داريد. اين دلبستگي از کجا مي آيد؟ چه اتفاقي در شما رخ مي دهد که حتي بعد از خلق اثر، نسبت به آن اينقدر حساسيد؟

خيال مي کنم خودت هم وقتي داستان منصور حلاج را شنيده يا خوانده باشي، چنين حالي مي شوي. خود موضوع، آدم را مي گيرد، چه بخواهي و چه نخواهي. ممکن است به طرزي اغراق آميز هيجان زده شوي. وقتي حافظ مي گويد «گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند/ جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد» يا شاعر ديگري که مي گويد «حلاج وار گر که برندت به پاي دار...»، حتماً آنها هم يک چيزي شان شده که من نمي دانم؟ ببين، نمي توانم برايت توضيح دهم. بي توضيح است،

- آيا در القاي آن حالات، احساسات و انديشه هايي که مي گوييد نمي توانيد به کلام آوريد، موفق بوده ايد؟

فضا را بايد خودت تفسير کني. اثر را بايد جلويت بگذاري. خودت بايد بروي و ببيني. خودت بايد برايم بگويي چه ديدي، چه کردم. من مي توانم بگويم «اين را گفته ام»، نمي توانم بگويم «توانسته ام». گفتن «توانستن» آن با بيننده است. «توانستن» به اين نيست که بگويم من مبتکرم، من چنين و چنانم، بشتابيد، بياييد، مجسمه ام را بسازيد. لوريس چکناواريان آهنگساز، نکته قشنگي مي گفت. با او درد دل کردم که من در بچگي موسيقي را بيشتر دوست داشتم. همه آرزويم اين بود که ملودي هاي کوچکي بنويسم، خودم بنوازم، شعرهايش را خودم بگويم و خودم بخوانم. اما نشد. به لوريس گفتم حالا شما حسرت مرا اجرا کرده ايد. او اول، حرف بامزه و طنزآلودي زد. او گفت؛ آن وقت من از گشنگي مي مردم، بعد گفت؛ تو اين همه سمفوني ساخته يي، احساس او اين بود که موسيقي در اين نقاشي ها وجود دارد. کنسرتو دارم، سمفوني دارم، باله دارم و حتي سکوت دارم. مي دانيد، من هيچ وقت سفارشي نقاشي نکرده ام. من عطش نقاشي دارم. ببينيد، همين ديروز آمده اند و کارها را براي نصب برده اند و خانه خالي شده است. من اول از همه بوم هاي سفيد جديد را درآورده ام. رنگ هايم هم آماده است. يعني اگر با شما قرار نداشتم و کمتر خسته بودم، شروع مي کردم به نقاشي.

- من متاسفم که مانع لحظه خلق يک هنرمند شده ام، خانم حسيني، نقاشي از گل ها از کجا و چه زماني شروع مي شود؟

من باغباني و گل را دوست دارم. به طرف نقاشي از گل ها کشيده شدم. مثلاً در دانشکده براي نقاشي طبيعت بي جان گاهي هم گل مي گذاشتند، يا از باغچه دانشکده گل مي چيدم و شروع مي کردم به نقاشي. در روزهاي اوليه اقامتم در رم که هنوز زبان نمي دانستم، از دکه هاي گل فروشي گل مي خريدم. گاهي هم از گل هايي که از نرده ساختمان ها بيرون زده بود، مي دزديدم و نقاشي مي کردم. همان سال ها دو نقاشي گل به مسابقه يي فرستادم. يکي فروش رفت و ديگري برنده جايزه شد. چندين بار در نمايشگاه هاي ديگر با گل ها شرکت کردم. لابد من و گل ها رابطه يي داشتيم. راستش، خيلي دلم مي خواهد در همين سن و سال بتوانم برگردم به کودکي و ببينم که بوده ام، چرا اين جوري بوده ام. دوست دارم در خودم کنجکاوي کنم.

- نقاشي هايي که در دوران دانشجويي از گل ها کشيده ايد، فرع بر آثار ديگر شما بوده است و حتماً بيشتر نقاشان علاوه بر هر موضوعي، گل هم کشيده اند. شما حتي در سال 1344 نمايشگاهي با عنوان «دو گل در سي پرده» برگزار کرديد که تحول يک موضوع را در چندين پرده نشان مي داد، اما آيا توجه جدي شما به موضوع گل ها، مربوط به سال هاي جنگ نيست؟

بله، درست است. من در سال هاي جنگ و بمباران هاي تهران از اينجا بيرون نرفتم و در همين شهر و خانه ام ماندم. فکر مي کردم اگر قرار است سفال هايي که ساخته ام، نقاشي هايي که کرده ام، ساختماني که با دست هاي خودم ساخته ام، نوشته ها و کتاب هايم همه بميرند، من بي آنها مي خواهم چه کار کنم؟ ما با هم ديگر هستيم. ما با هم قوم و خويش هستيم. من با آجر ديوارم، با گلداني که کاشته ام، قوم و خويشم. پس اگر قرار بود برويم، بايد با هم مي رفتيم. آن روزها در حياط باغباني مي کردم و باغچه آن سال عجب گلي داد، همه خانه غرق رز و زنبق و گل هاي عجيب و غريب بود. بعد مي آمدم، شاخه گلي را در گلدان مي گذاشتم و پشت شيشه پنجره مي نشستم به نقاشي کردن از آن. کريم امامي و دکتر اسد بهروزان اصرار کردند گل هاي اين دوره را در يک نمايشگاه مستقل نشان دهم. من به دکتر بهروزان خيلي اعتقاد داشتم. گفتم اين گل ها خيلي طبيعي شده اند و از کارهاي مدرن دورند.

- خيلي از منتقدان به سهراب سپهري شاعر خرده مي گيرند که او به مسائل اجتماعي اطرافش بي تفاوت بود و نسبت به تحولات اجتماعي زمان خودش متعهد نبود که فقط از گل و طبيعت مي گفت. نگاه ديگر اين است که شايد اين آرمان يا خواست آدمي است که در يک شرايط سخت، آن را آرزو مي کند. از اين مثال مي خواهم به اينجا برسم که کشيدن گل ها در شرايط جنگ، براي شما بازتاب کدام نگاه است؟

مدل هميشه چيز خيلي محقري براي يک نقاش است. اگر تو به يک گل آنچنان بتواني نگاه کني که گل و خشم و عشق و تمام احساسات انساني در هم ادغام شوند، ديگر گل، گل نيست. در هم مستحيل مي شويد. گل فقط بهانه مي شود. تو از گل مي تواني به درد برسي؛ به درمان هم مي تواني برسي. از گل هم مي تواني نهايت خشونت را بنماياني و هم مي تواني به مهرباني و لطافت دعوت کني. مي گفتند گل هايي که من کار کرده ام، ترس خورده اند. با تمام شکوفايي شان حس مي کردي خطر در کمين شان است. مثلاً گلي داشت از چارچوب بيرون مي رفت. خشم و خون و دلتنگي در تابلوها محسوس است. شايد اشکالم اين است که نقاشي ام زود رس نيست. اين طور نيست که در يک نگاه خوشت بيايد. در يک نگاه تو را نمي گيرد. متاسفم. اما اگر شش ماه نگاه کردي، بيشتر خوشت مي آيد. بايد چشمت بکاود. در خود تابلو دقيق شوي. اگر پيدا کردي، آن وقت دوستش خواهي داشت. اگر خيلي پيدا کردي، ممکن است عاشقش شوي. درست مثل زيبايي ظاهري افراد. بعضي ها چنان زيبايند که در نگاه اول چشم ها را خيره مي کنند. برخي ديگر نه. وقتي مدتي به آنها نگاه کنيد، تازه درمي يابيد چه دقت و ظرافتي در خلق ايشان به کار رفته است.

- گفتيد حالا که ديوارهاي خانه خالي شده، بوم سفيدي را آماده گذاشته ايد. مي خواهم بدانم آيا هنوز کار مي کنيد؟

آخرين تابلويي که براي نمايشگاه بردند، هنوز خيس بود. گرچه اين روزها تنم خسته است، اما فردا هم مي خواهم يک بوم تازه سفارش بدهم،

چاپ شده در روزنامه اعتماد - چهارشنبه ۳۰ اردی بهشت ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

شاگرد شش ساله ی کمال الملک : منصور ملکی

                

                                                                                                                     

« دکتر آیت اللهی شاگرد کمال الملک » ، این روتیتر کادر راست صفحه ی اول یکی از روزنامه های صبح است ، در تاریخ شنبه 29 فروردین ماه 88 و تیتر هم این است : « خدا گفت باش و شد » و روزنامه خواننده را دعوت کرده است که به صفحه ی « فلان » مراجعه کند و مطلب را بخواند .

در آن صفحه ،متوجه می شویم که مطلب ، گفت و گویی است با استاد دکتر حبیب آیت اللهی ، مدرس و نقاش و چهره ی آشنای حوزه ی هنرهای تجسمی . دراین صفحه روتیتر و تیتر همان است ، اما بسیار درشت تر . مطلب هم گفت و گویی به صورت پرسش و پاسخ نیست . پرسشگر جواب ها را به صورت گزارش آورده و جای به جای عین گفته های استاد را آورده است . «میان تیترها» یی هم مطلب را به بخش هایی تقسیم کرده است ، چون : « خاطرات کودکی » ، « نوجوانی » ، « دانشکده ی هنرهای زیبا » ، « کتاب اجاره ای » ، « شاگردی کمال الملک » و ...

در بخش « شاگردی کمال الملک » می خوانیم :

« این عضو هیأت علمی پژوهش هنر دانشکده ی هنر شاهد درباره ی استادانش می گوید : مدتی نزد صدرالدین شایسته ی شیرازی درس نقاشی فراگرفتم . او نقاشی بود که به شیوه ی شخصی نگارگری می کرد . مدتی نیز شاگرد کمال الملک بودم و با روش واقع گرایی او آشنا شدم و ...»

عجبا ! با یک حساب سر انگشتی هم می توان دریافت که استاد آیت اللهی در شش سالگی ، همزمان با مرگ کمال الملک شاگرد او بوده است و « با روش واقع گرایی » کمال الملک آشنا شده است . ( کمال الملک در1227 متولد شده و در 1319 درگذشته است و استاد آیت اللهی– عمرشان دراز باد– در 1313 به دنیا آمده است ) .

به روزنامه زنگ می زنم و دبیر سرویس فرهنگی – هنری را می خواهم . ایشان یا همکارشان می گویند مطلب به آن ها ربطی ندارد ، مربوط است به بخش « سرویس اجتماعی » . عجبا ! اگر سرویس اجتماعی می تواند در حوزه ی هنرهای تجسمی فعالیت کند ، بعید نیست سرویس فرهنگی و هنری هم در حوزه ی حوادث ، اقتصادی و ورزشی مطلب تهیه کند .

آن روزگاری که  در روزنامه ها دبیر سرویس فرهنگی – هنری بودم ، حدود ساعت 8 شب در اتاق مدیر مسؤول ، همه ی دبیران سرویس ها جمع می شدند و درباره ی مطالب صفحه شان حرف می زدند و سردبیر تیترها را تأیید می کرد یا پیشنهاد می داد تغییر کند . به هرحال حرف آخر را سردبیر می زد . نمی دانم در این روزنامه ، سردبیرچه طور شیفته ی این روتیتر شده است ؟ آیا سردبیر محترم چه قدر در حوزه ی فرهنگ و هنر و به اخص هنرهای تجسمی آگاهی دارد ؟

آیا نقل قول از استاد آیت اللهی که شاگرد کمال الملک بوده است ، توهین به ایشان نیست که مطلب کذب و غیر قابل قبولی را به ایشان نسبت می دهند ؟ آیا این گونه اطلاعات دادن توهین به شعور خوانندگان روزنامه نیست ؟

من مطمئن هستم که این بیان استاد نیست . این گفت وگو یا دستی نوشته شده یا به روی نوار ضبط شده است و بی شک استاد وقتی می گوید : « مدتی نزد صدر الدین شایسته ی شیرازی درس نقاشی فرا گرفتم » برای پرسشگر توضیح داده است که « صدر الدین شایسته ی شیرازی » شاگرد کمال الملک بوده است ، و پرسشگر که بی شک در حوزه ی هنرهای تجسمی ناآگاه بوده ، فکر کرده است آیت اللهی شاگرد کمال الملک بوده است . به عبارتی دیگر کسی که نوار را پیاده کرده پرت بوده است ،  یا یادداشت های پرسشگر پرت ثبت شده است . اما این ها دلیل نمی شود که سردبیراز روی رو تیتر سرسری بگذرد .

جالب است که در کنار همان کادر آیت اللهی در صفحه ی اول ، کادر دیگری است که خوانندگان را دعوت می کند تا به گفت و گویی با علی اکبر قاضی زاده ، سردبیر روزنامه ی « پول » ، استاد دانشگاه و نویسنده و روزنامه نگار قدیمی  توجه کنند . تیتر گفت وگو با « قاضی زاده » چنین است : « مردم حق دارند روزنامه تان را نخوانند » .

همین طور است که جناب قاضی زاده می گویند .  

 

چاپ شده در : روزنامه ی اعتماد - شنبه پنجم اردی بهشت ۸۸  

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1388ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

گفت و گو با پری ملکی- سرپرست گروه موسیقی خنیا

 

وقتی ساز را پشت گلدان پنهان می کنند

 گفت و گو کنندگان :امير اکبري - زهره نيلي

آبان ماه 1330 در تهران به دنيا آمده، سال 1358 رديف هاي آوازي را نزد نصرالله ناصح پور امير پايور و علي جهاندار فراگرفته و نخستين زني است که پس از انقلاب با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، به برگزاري کنسرت در تالار وحدت پرداخته و از آن روزگار تا به امروز براي بانوان سرزمينش از عشق و شور و مستي خوانده و کوشيده است با انتخاب شعرهاي درست، آنها را با فرهنگ غني شان آشنا کند.

---

سرپرست گروه خنيا در آغازين روزهاي بهار با ما از موسيقي سنتي و اهميت ثبت و ضبط رديف هاي آن، همچنين ضرورت ساخت موزه يي براي نگهداري آلات و ادوات موسيقايي سخن گفته است. او دوره ساساني را برجسته ترين دوران موسيقي ايراني مي داند و بر اين باور است گفت:

موسيقي دوره ساساني، بسيار درخشان بوده و در کتاب ها، نام هاي زيادي از موسيقيدان ها و الحان موسيقي اين دوره آورده شده، همچنين سندها و تصاويري از اين دوران باقي مانده که نشانگر پيشرفت و وجود آن در زندگي روزمره مردم عادي بوده است. ما براي هفت روز هفته، 30 روز ماه و به عبارتي براي تمام سال، ملودي داشته ايم و اين توجه به موسيقي موجب مي شود شاپور دوم پادشاه ساساني از نوازنده هاي هندي هم دعوت کند تا به ايران بيايند و براي شادي مردم بنوازند، حتي بعضي پژوهشگران بر اين باورند که کوليان امروز، بازماندگان همان موسيقيدان هاي هندي هستند.

-اما بيشتر به دوره قاجار و موسيقيدان هاي اين دوران توجه شده است.

بي گمان برجسته ترين و مردمي ترين دوران موسيقي ما به روزگار ساساني برمي گردد، اما دانسته هاي ما از اين دوره بسيار اندک است، به اين معني که آثار مکتوب از بين رفته اند و آنچه باقي مانده يا نقش برجسته ها و تصاويري است که در طاق بستان و بيشاپور يافت شده يا آن چيزي است که سينه به سينه نقل شده و به ما رسيده است. اما در ارتباط با دوره قاجار، وضعيت به گونه ديگري است چرا که در اين روزگار استادان فن به گردآوري رديف هاي موسيقي پرداختند و آنچه تا آن زمان، سينه به سينه نقل شده بود را ثبت و ضبط کردند.

-با توجه به گفته هاي شما، موسيقي امروز ما متاثر از دوره قاجار است، در حالي که بعضي معتقدند الحان ما همان است که در روزگار ساساني نيز وجود داشته است.

نمي توان گفت الحان موسيقي ما همان است که در دوره ساساني وجود داشته اگرچه تاثير اين روزگار را بر موسيقي ايراني مي توان يافت. خيلي از گوشه ها از بين رفته يا دچار دگرگوني شده است. براي مثال ما سه گاه، چهارگاه و پنج گاه داريم، پس به طور قطع يک گاه و دو گاه هم داشته ايم که به مرور از بين رفته اند.

-سازمان ميراث فرهنگي به ثبت رديف هاي موسيقي پرداخته، اين اقدام و فعاليت هاي مشابه تا چه اندازه به حفظ مقام هاي موسيقايي مي انجامد؟

اگرچه ثبت يک اثر، به تنهايي به دوام و بقاي آن نمي انجامد اما همين که مديران ميراث فرهنگي به اين درجه از آگاهي رسيده اند که ميراث فرهنگي، فقط در بناهاي تاريخي خلاصه نمي شود و موسيقي، صنايع دستي، ادبيات عاميانه و... را هم دربرمي گيرد، خود اتفاق خوشايندي است. به راستي که مي تواند بگويد تصنيف زيبا و ماندگار «مرغ سحر» جزء ميراث فرهنگي ما نيست و مي توان ناديده اش گرفت؟،

- پس ثبت يک اثر، تنها به آن جنبه موزه يي مي دهد، نه چيز ديگر.

ببينيد محمدرضا درويشي يکي از کساني است که براي موسيقي محلي ما زحمت بسيار کشيده است. تلاش هاي شخصي اگرچه خوب و درخور تحسين است اما راه به جايي نمي برد. ما براي حفظ موسيقي مقامي و سنتي خود به پشتيباني هاي همه جانبه دولتي احتياج داريم. لازم است سازمان ميراث فرهنگي همان گونه که پژوهشکده يي را به باستان شناسي، مردم شناسي يا زبان و گويش اختصاص داده، مکاني را هم براي پژوهشگران موسيقي در نظر بگيرد تا به تحقيق در اين زمينه بپردازند و آلات و ادوات موسيقي را در آن به نمايش بگذارند.

-موسيقي مجردترين هنر با زباني جهانشمول است، اما موسيقي مقامي و سنتي ايراني با وجود پيشينه يي هزاران ساله هنوز نتوانسته در دل مخاطبان جهاني راه پيدا کند، در صورتي که کسي چون فاتح علي خان جهاني را زيرپا گذاشته است.

ما به کمک ريتم هاي ساده مي توانيم مردم دنيا را با موسيقي خود آشنا کنيم. در دنياي امروز، سادگي حرف اول را مي زند و اين ويژگي در موسيقي ما کمتر به چشم مي خورد. از سوي ديگر موسيقيدان هاي ما پيله يي غيرقابل نفوذ به دور خود تنيده اند و دلشان نمي خواهد با انديشه هاي تازه آشنا شوند. يک موسيقيدان خوب بايد کتاب بخواند، فيلم ببيند، به تئاتر برود، موسيقي روز بشنود و...

-تغييرات خواسته و ناخواسته يي در موسيقي ما پديد آمده از جمله استفاده از سازهاي جديد در کنار آلات و ادوات قديمي. اين مساله تا چه اندازه موجب ساده تر شدن موسيقي ايراني شده است؟

اضافه شدن سازهاي جديد، به ويژه سازهاي کوبه يي به موسيقي سنتي ما باعث ايجاد تنوع و ريتم بيشتر در اين نوع موسيقي شده است که آن را براي شنوندگان جذاب کرده است.

-تکرار يکي از ويژگي هاي موسيقي مقامي است. براي مثال بسياري از خوانندگان مقام «نوايي» را با پيروي از يک الگوي واحد اجرا کرده اند.

ويژگي موسيقي مقامي تکرار يک ملودي در چند بند با اشعار مختلف است، اما آنچه کار گروهي چون «کامکار»ها را متفاوت مي سازد اين است که آنها ملودي هاي تازه و متنوعي براي فواصل بندهاي تکرارشونده مي سازند که آن قطعه يا مقام را از يکنواختي درمي آورد. اين راهي است که مي تواند موسيقي محلي را براي مردم جذاب و شنيدني و در ميان مخاطبان شور و هيجان ايجاد کند.

-کميته ميراث معنوي در سال 1383 تشکيل شد تا به ثبت ميراث ناملموس فرهنگي از جمله موسيقي بپردازد. چگونه مي توان به ثبت موسيقي مقامي و فولکلور، همان گونه که هست پرداخت، در حالي که يکي از ويژگي هاي بارز فولکلور، نقل سينه به سينه و به روز شدن آن است؟

ريشه بسياري چيزها که در موسيقي سنتي ما وجود دارد، به موسيقي مقامي برمي گردد، اما مردم امروز آن گونه که بايد و شايد با اين نوع موسيقي ارتباط برقرار نمي کنند، پس موسيقي سنتي ما بايد به موسيقي جهان و دگرگوني هاي آن توجه کند. من نمي گويم بايد موسيقي سنتي يا محلي را ناديده گرفت، اما اين گونه از موسيقي با همه اهميتش جنبه موزه يي پيدا کرده و کساني مي توانند از آن بهره ببرند که در پي آموختن موسيقي و فراز و فرودهاي آن در ادوار مختلف هستند.

يکي از عوامل تاثيرگذار بر موسيقي محلي، شرايط جغرافيايي است. براي مثال موسيقي خراسان کاملاً متفاوت با مازندران است. به اين معني که مردم شمال در زميني سرسبز و پرباران زندگي مي کنند و از تغذيه يي سالم و طبيعي برخوردارند، بنابراين موسيقي مردم اين منطقه شادتر و زنده تر است برعکس مردمي که در کوير به سر مي برند، نوع تغذيه، تارهاي صوتي، موسيقي و... شان متفاوت با مردم شمال است و کساني که به گردآوري اين گونه از موسيقي مي پردازند بايد به ويژگي هاي اقليمي هر منطقه توجه کنند.

-لالايي ها، بخش مهمي از موسيقي فولکلور و ادبيات زنانه ما را تشکيل مي دهند؛ گونه يي که کمتر به آن پرداخته ايد.

کساني چون پري زنگنه به گردآوري لالايي هاي ايران و جهان پرداخته اند، شايد من هم روزي چنين کنم اما بيش از لالايي ها، به پيش پرده خواني، نغمه هاي عاشورايي و امثالهم علاقه مندم و دلم مي خواهد به پژوهش درباره چيزي بپردازم که موسيقي آييني ناميده مي شود. به طور کل علاقه چنداني به اجراي موسيقي محلي ندارم گرچه گاهي هم بنا بر ضرورت به اجراي قطعات محلي پرداخته ام. من دوست دارم سبک هاي مختلف را تجربه کنم اما خوب است وزارت فرهنگ و ارشاد، سازمان ميراث و ديگر متوليان فرهنگي، زمينه را براي رشد و گسترش موسيقي محلي و مقامي فراهم کنند.

-بعضي بر اين باورند که موسيقي سنتي ما نتوانسته خود را با جامعه امروز که با شتابي بي منطق جلو مي رود، هماهنگ کند، به همين خاطر است که جوان امروز با اين نوع موسيقي ارتباط نمي گيرد.

شنيدن موسيقي درست نيازمند وقت، حوصله و دقت است. جوان امروز به دنبال چيزي نيست که او را به فکر وادارد؛ دلش مي خواهد خود را تخليه کند و يک لحظه از شر دغدغه هاي روزمره رهايي يابد. به اين خاطر است که به سمت موسيقي بي هويتي کشيده مي شود که به قول معروف از آن سوي آب ها آمده است. از طرف ديگر وقتي صدا و سيماي ما با 70 ميليون بيننده، سازهاي سنتي را پشت گلدان و منظره پنهان مي کند، چطور مي توان از جوانان انتظار داشت به سمت موسيقي سنتي بروند؟ مگر ما تا چه اندازه به آنها خوراک داده و روح شان را با اين نوع موسيقي که جدي و تفکربرانگيز است ،سيراب کرده ايم؟، واقعاً چه اشکالي دارد برنامه هاي ارکستر ملي يا ارکستر سمفونيک از تلويزيون پخش شود؟،

-اما خانم ها در سال هاي اخير به موسيقي سنتي علاقه نشان داده اند.

عده يي فکر مي کنند اگر موسيقي بدانند، مي توانند بچه هاي بهتري تربيت کنند، بعضي ديگر بر اين باورند که موسيقي بر روح و روان شان تاثير مي گذارد و در اين ميان کساني هم هستند که صداي خوبي دارند و دل شان مي خواهد موسيقي را به طور جدي و آکادميک فرابگيرند. اما حقيقت اين است که زمان برگزاري کنسرت براي خانم ها به سر آمده و اجراها بيشتر محفلي شده. در اين گونه کنسرت ها نه مخاطب جدي وجود دارد نه منتقدي. در هر حال من بر اين باورم که ذات هنر، حد و مرزها را در هم مي شکند و به سرشت حقيقي انسان ها دست پيدا مي کند. چه تفاوتي ميان صداي زن و مرد وجود دارد، مگر نه اينکه شعر و موسيقي خوب، جداي از اينکه خواننده آن کيست، انسان را به تعالي مي رساند؟ موسيقي، آواي دوست را به گوش ما مي رساند، همان گونه که مولانا گفت؛ «خشک سيمي، خشک چوبي، خشک پوست/ از کجا مي آيد اين آواي دوست». بگذاريم هر که دلش مي خواهد آواي خوش دوست را به گوش من و شما برساند چرا که از هر دل به او راهي هست.

به نقل از : روزنامه ی اعتماد - سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

نو روز و عیدتان مبارک

 

به چند دوست و آشنا که شاید این نوشته ها را

می خوانند :

سوم اسفند به بیمارستان رفتم تا جراح مسیحا دمی

( دکتر محراب مرزبان ) در مرکز قلب تهران قلبی که

عمری به عشق تپیده بود و مشکلاتی داشت بهبودی

دهد .

چند روز مانده به سال جدید به خانه آمدم .

 تا فرصت مناسب تر که توان نوشتن داشته باشم

خواستم سال جدید و نوروز و عید را تبریک بگویم .

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

زنان آواز خوان ایران هر روز بیشتر می شوند

 

گفت و گوی محمد صفریان باپری ملکی

 به مناسبت اجرای گروه موسیقی خنیا در لندن

 

 

 

‏ خانم پري ملکي و گروه خنيادر بخش دوم کنسرت موسیقی ایرانی در لندن  قطعاتي را در آواز اصفهان و دستگاه چهارگاه اجرا کردند. در این اجرای گروه خنيا، سازهاي دف و سنتور و تنبک و پيانو صداي پري ملکي را همراهي کردند. خانم ملکي ‏که در تمام سالهاي فعاليتش بيشتر به شعر و ترانه ي معاصر روي خوش نشان داده است اين بار نيز در ساخته ي ‏جديدش، مثنوي "مرداب" فروغ را در مايه ي آواز اصفهان اجرا کرد تا ريتم شاد موسيقي و حزن بالذات شعر ‏فروغ باعث اجماع نقيضين در اين اثر شود.  

 


‎خانم ملکي، در ابتدا لطفاً کمي از پيشينه ي گروه خنيا براي ما بگوييد.‏‎
گرو خنيا از سال 1373 تاسيس شده است که در سالهاي نخستين ما تنها براي بانوان برنامه اجرا مي کرديم و از ‏سال 79 توانستيم برنامه را براي همگان اجرا کنيم و آقايان هم به گروه ما اضافه شدند. البته هنوز هم در ‏شهرستانها اجرا براي بانوان را داريم.‏

‎شما اولين خواننده ي زن ايراني بوديد که موفق به دريافت مجوز اجرا شديد، امروز احوال اين راهي ‏که شما آغاز کننده اش بوديد چگونه است؟‎
بر تعداد زنان آواز خوان ايراني روز به روز افزوده مي شود. تعداد هنرمنداني که اجرا مي کنند هم هر روز ‏بيشتر مي شوند. جوان هاي ما فوق العاده شده اند در طي اين سالها. نمونه اش همين مهسا و مرجان که امروز ‏کارشان را ديديد و من واقعاً اميدوارم که اين روند همين طور ادامه پيدا کند و موسيقي سنتي ايران به بهترين نحو ‏به کارش ادامه دهد.‏

‎شما هم به عنوان آموزنده ي موسيقي فعاليت داشته ايد و هم به عنوان اجرا کننده ي آن، مي خواستم ‏بدانم چه فرق هايي بين اين دو زمينه ي فعاليت وجود دارد؟‎
فرق که بسيار زياد است. من بيست و چند سال است که مدرس موسيقي ام و خيلي ها را تعليم دادم که امروز ‏خواننده شده اند يا معلم موسيقي. البته کمتر هستند مدرسيني که اجرا هم بکنند ولي من هميشه فکر کرده ام که بايد ‏در هر دو زمينه تبحر داشت چرا که در هر اجرا نکات و تجربيات ارزنده اي نصيب هنرمند مي شود که مي تواند ‏آنها را در اختيار دانش آموزانش قرار دهد. اما الزاماً هر مدرس خوبي اجرا کننده ايي خوب نيست.‏

‎و در باره ي موسيقي اي که جوانهاي امروز بيشتر گوش مي کنند. آيا درست است که موسيقي سنتي از ‏اولويت جوانان خارج شده است؟‎
نمي شود اين نکته را دقيق اعلام کرد. من قبل از پاسخ دادن به سوال شما بگويم که به نظر من براي رشد موسيقي ‏بايد تمام انواع آن وجود داشته باشند. در کشور ما هم. هر موزيسين بايد به همه نوع موسيقي گوش بدهد و دگم ‏نباشد. نمونه اش خود من. من به موسيقي متال، راک، پاپ و... گوش مي کنم و به کنسرت هاشان هم مي روم. همه ‏ي اينها به تکميل موسيقي کمک مي کنند. موسيقي سنتي ما هم از بين نرفته است...‏

‎و از بين هم نخواهد رفت..‏‎

يقيتاً. موسيقي سنتي ما از بين نخواهد رفت چرا که هر هنرمندي بايد ابتدا آن را دوره کند، حتي اگر بخواهد در ‏سبک هاي ديگر فعاليت کند.‏

‎و اين اجراي لندن، از ارتباط مخاطب با موسيقي راضي بوديد؟‎
من در هر جاي اروپا که برنامه داشتم، توانستم بسيار خوب با مخاطب ارتباط برقرار کنم. ‏

‎فکر مي کنيد حضور ساز غربي در گروه به سهولت برقرار شدن اين رابطه کمک کرده ‏است؟‎
بنا به شرایط موجود و حضور پیانیست در لندن این ساز به گروه اضافه شد . من قبلا هم اجراهایی با پیانوی آقای بردیا صدر نوری داشته ام .

‏‎‎اگر ناگفته اي باقي مانده...‏‎
آرزو مي کنم شما ها که بيرون هستيد، از موزيسين هاي ايراني حمايت کنيد و بگذاريد که راهشان به خوبي پيش ‏برود تا هنر موسيقي ما هم زنده و با صلابت باقي بماند

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1387ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

نغمه‌های روح‌بخش زنان ايرانی در لندن: پرویز جاهد

شب چهار شنبه، يازدهم فوريه، ايرانيان ساکن بريتانيا در هوايی سرد و بارانی در تالار مجلل و باشکوه کدوگن لندن گرد آمدند تا به نغمه‌های زيبا و دل‌انگيزی گوش بسپارند که از گلوی خواننده ی زن ايرانی برمی‌خاست.

اگرچه بعد از دوم خرداد و بازتر شدن فضای فرهنگی کشور، شرايطی فراهم شد که زنان خواننده ايرانی بتوانند در ملا عام برای بانوان برنامه اجرا کنند يا به همخوانی با مردان بپردازند، اما هيچ‌گاه شرايط طبيعی و برابر برای آوازخوانی زنان در ايران حتی در حوزه موسيقی سنتی و اصيل ايرانی، وجود نداشته است.

از اين رو اجرای برنامه‌هايی از اين دست در خارج از کشور نه تنها اين امکان را فراهم می‌آورد تا صدای واقعی و تحريف نشده اين خوانندگان زن شنيده شود، بلکه فرصتی برای نقد و بررسی کار آنان به وجود آيد.

موسسه «برعکس» که با هدف گسترش موسيقی آلترناتيو ايرانی در زمينه‌ها و ژانرهای مختلف به وجود آمد (اين را پانته آ مديری همکار سابق راديو زمانه و از مسئولان اين موسسه و مجری برنامه، قبل از اجرای کنسرت اعلام کرد)، با برگزاری اين کنسرت، نخستين قدم را در اين راه برداشته است.

 پری ملکی  با لباس رنگارنگ و زيبای محلی ايرانی به همراه گروه خنيا به روی صحنه آمد و تعدادی از تصنيف‌های دل‌انگيز اما مهجور و تقريبا فراموش شده ايرانی را اجرا کند.

کاری که خانم ملکی در طی چند سال گذشته انجام داده و بسياری از ترانه‌ها و تصنيف‌های قديمی و کمتر شنيده شده ايرانی از ساخته‌های آهنگسازان برجسته ايران را بازسازی و با تنظيم جديد اجرا کرده است.

اجرای تصنیف‌هايی قديمی و خاطره‌انگيز از ساخته‌های آهنگسازان کلاسيک برجسته ايرانی مثل مرتضی نی داوود، مجيد وفادار، عبدالله دوامی و کلنل علينقی خان وزيری، بخشی از برنامه خانم ملکی در اين کنسرت بود.

پری ملکی از سرشناس‌ترين خوانندگان زن امروز ايران است که صدايی گرم و دلنشين دارد . وی از سال ١٣٧٣ فعاليت آوازخوانی‌اش را آغاز کرد و به همراه گروه خنيا که خود تاسيس کرده و رهبری آن را به عهده دارد، کنسرت‌های بسياری در داخل برای بانوان (و به صورت همخوانی برای عموم) و در خارج از کشور  برگزار کرده است.

گروه خنيا اما هر بار بسته به شرايط و موقعيت، تغيير کرده و ترکيب‌بندی سازها در آن، شکل متفاوتی به خود گرفته است.

اين بار ارکستر خنيا، متشکل از سازهای پيانو، سنتور، ضرب و دوایر کوکی و کوزه بود و فقدان برخی سازهای سنتی مهم چون تار و سه تار و نی و کمانچه در آن کاملا حس می شد. سنتور نيز عملا به خاطر وجود پيانو که ساز اصلی و مسلط گروه بود، عملا منفعل مانده بود.

بامداد ملکی، فرزند خانم ملکی که نوازنده ضرب است، نيز در اين کنسرت او را همراهی می‌کرد.

پری ملکی ابتدا با همراهی پيانوی ايمان بشری نوازنده چيره دست ايرانی، قطعاتی آوازی در دستگاه اصفهان و چهارگاه را اجرا کرد که بسيار به دل حاضران نشست.

اما توانايی‌های خانم ملکی در تصنيف خوانی، بسيار برجسته‌تر و محسوس‌تر بود. تصنيف «ماه من» ساخته مرتضی نی داوود با شعر پژمان بختياری، نخستين تصنيفی بود که پری ملکی با همراهی گروه خنيا اجرا کرد.

به دنبال آن خانم ملکی به اجرای آهنگی به نام «مرداب» پرداخت. آهنگی که خود بر اساس شعری از فروغ فرخزاد ساخته بود.

تصنيف‌های «من شادم» و «شب‌های تهران» از ساخته‌های مجيد وفادار، «دخترک ژوليده» ساخته علينقی وزيری، تصنيف قديمی «نگارا» به روايت عبدالله دوامی و تصنيف «آسمان» با تنظيم ابوالحسن خان صبا، آهنگ‌های ديگری بود که پری ملکی در اين شب خاطره‌انگيز و فراموش‌نشدنی اجرا کرد.

در پايان اين برنامه، خانم ملکی و گروه خنيا، بعد از مواجه‌ شدن با تشويق‌ها و کف‌زدن‌های پرشور و ممتد حاضران در سالن، دوباره بر صندلی‌های خود نشستند و اين بار تصنيف زيبای «نوبهار دلنشين» ساخته روح الله خالقی و شعر بيژن ترقی را که قبلا با صدای گرم بنان شنيده بوديم، اجرا کردند که بسيار مورد توجه قرار گرفت.

برگرفته از سایت رادیو زمانه

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

پری ملکی در سالن کادوگان لندن

 

کنسرت پری ملکی خواننده ی ایرانی، چهارشنبه شب(11 فوریه) با عنوان "صدای زنان ایرانی" در سالن کادوگان در مرکز شهر لندن، برگزار شد.

سالن کادوگان با ظرفیت حدود 900 نفر، تقریبا پر شده بود و تنها ایرانی ها نبودند که برای شرکت در این کنسرت به این سالن آمده بودند بلکه در میان تماشاچیان، افراد با ملیت های مختلف حضور داشتند.

کتی، زن میانسال بریتانایی درباره انگیزه خود از حضور در این کنسرت گفت این که خوانندگان زن از ایران برای اجرای برنامه به خارج از کشور سفر کرده اند، موضوع جذابی است. او گفت بسیار کنجکاو است که درباره موسیقی ایرانی بیشتر بداند به ویژه این که سفیران این موسیقی زنان ایرانی باشند.

در برنامه ی گروه خنیا پری ملکی، قطعاتی را در اصفهان و چهارگاه اجرا کرد. خانم ملکی، برنده جایزه تلاش مستمر در عرصه موسیقی از سوی جشنواره بین المللی موسیقی فجر در ایران است.

در این گروه که اجرای خود را با تصنیف قدیمی"ماه من" ساخته مرتضی نی داوود، آغاز کردند، ایمان بشری، نوازنده پیانو، سینا خشک بیجاری نوازنده دوایر کوکی و کوزه، نیما نیک طبع، نوازنده دف و سنتور و بامداد ملکی نوازنده تنبک بود.

دوایر کوکی و کوزه در سال های اخیر بیشتر در ترکیب سازهای گروه های موسیقی ایرانی دیده می شوند. دوایر کوکی از لحاظ ظاهری شباهت هایی با دف دارند با این تفاوت که پوست ساز را می توان با تنظیم میزان کشیدگی، کوک کرد و صدای مورد نظر را از آن شنید.

کوزه هم که اساسا از سازهای محلی برخی نواحی جنوبی ایران به شمار می رود، صدایی شبیه به ساز طبلای هندی دارد. نوازندگان کوزه، برای تولید صدا هم از بدنه سفالی آن استفاده می کنند هم با گرفتن و رها کردن دهانه آن هوای داخلش را متراکم می کنند و صدای دلخواه را از این ساز می گیرند.

برگرفته از یک سایت خبری

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

گفت‏وگو با دکتر علیرضا سمیع‏آذر: توکا ملکی

 

 به مناسبت انتشار کتاب «تاریخ هنر معاصر جهان»:

علیرضا سمیع‏آذر، متولد 1340 در تهران، در سال 1369 در رشته معماری از دانشگاه تهران فارغ‏التحصیل شد و در سال 1375 در همین رشته دكترای خود را از دانشگاه مركزی لندن دریافت کرد. سميع‏آذر تا سال 1383 رياست موزه هنرهای معاصر تهران را بر عهده داشت و هم اكنون بیشتر وقت خود را به تدريس و تألیف می‏گذراند. پیشتر نشر نظر دو کتاب «مفاهیم و رویکردها در آخرین جنبش‏های هنری قرن بیستم» و «جهانی شدن و هنر جدید» (هر دو از نوشته‏های ادوارد لوسی اسمیت) را به ترجمه او منتشر کرده است. این روزها علیرضا سمیع‏آذر کار مفصلی را در دست گرفته که تألیف کتاب «تاریخ هنر معاصر جهان» در چندین مجلد است. جلد اول این کتاب را این روزها می توانید بخوانید اما برای باقی قسمت ها احتمالاً باید چند سالی منتظر بمانید. علیرضا سمیع‏آذر در سال گذشته نشان افسری نظام هنر و ادبيات دولت فرانسه را دریافت کرد.

 

آقای سمیع‏آذر! داشتن یک نشان نظامی در عرصه فرهنگ و هنر چه احساسی دارد؟

خیلی خوب است! حالا می‏فهمم چرا نظامی‏ها اینقدر از موقعیتی که برای خودشان دارند، خرسند هستند و نگاه جاه‏طلبانه‏ای به دنیا دارند.

حالا شما نظامی قدرتمندی هستید یا نه ؟

نه! هیچ نظامی‏ای نمی‏تواند زیاد به قدرتش مطمئن باشد، مخصوصاً اگر آن قدرت، نشانی بیش نباشد. به هر حال این جایزه هیچ تعریف و مابه‏ازای مشخصی که بعداً در زندگی آدم تأثیر بگذارد، ندارد. فقط یک گونه‏ای از قدردانی است.

این قدردانی بابت کدام بخش از فعالیت‏های شما بوده‏است؟

فکر می‏کنم در مجموع به دورۀ مشخصی از فعالیت‏هایی که در موزه هنرهای معاصر داشتم، توجه دارد؛ و البته تلاش‏هایی که آن موقع انجام شد، به نام من تمام شد اما به همت یک گروهی انجام شد که آن گروه بخشی از همکاران من در موزه بودند به اضافۀ بخش وسیعی از هنرمندان که حقیقتاً در این مدت با حمایت‏ها و حتی به عهده گرفتن برخی کارها و مسؤولیت‏ها، همفکری و تشریک مساعی داشتند. آنها در هیچ فرصتی از حمایت و پشتیبانی من و مجموعه موزه هنرهای معاصر تهران و مرکز هنرهای تجسمی دریغ نکردند. فکر می کنم اگر مفهوم این نشان، نوعی قدردانی است، این قدردانی حتماً متوجه مجموعه تلاش‏هایی است که گروه وسیعی انجام دادند و الآن هم من می‏بایستی این افتخار را با همه آنها شریک باشم.

آقای سمیع‏آذر! سراغ بحث اصلی‏مان برویم که انتشار مجموعه کتاب «تاریخ هنر معاصر جهان» است. این کتاب، دومین کتاب تألیفی شما بعد از کتابی درباره مدارس ایران است؟

بله، بله. منظورتان «تاریخ تحولات مدارس در ایران» است. البته من یک کتاب دیگر هم در همان زمینه تحت عنوان «محیط تعلیم و تربیت» نوشته‏ام که به دلیل مشکلی که با ناشر دولتی‏ام داشتم، تصمیم گرفتم آن کتاب منتشر نشود.

تجربه نوشتن با تجربه ترجمه چه تفاوت هایی دارد؟ بخصوص اینکه شما موضوع مشترکی را در این کتاب‏ها دنبال می‏کنید که همان «هنر معاصر جهان» است.

حداقل در حوزه‏ای که من کار کردم یعنی بازخوانی تاریخ هنر معاصر، تألیف با ترجمه تفاوت فاحشی دارد. اگر خیلی مختصر بخواهم بگویم، در ترجمه نگاهی مستقیم و خطی برای برگردان مطالب به زبان فارسی وجود دارد. مطالبی خیلی مشخص که شما به عنوان مترجم اصلاً نمی‏بایست احاطه خیلی وسیعی روی آن داشته باشید و یا نسبت به جهت‏گیری کل مطالب و کیفیت آنها دقت نظر خیلی زیادی داشته باشید. شما فقط باید سعی کنید مطالب به بهترین نحوی در زبان فارسی هم فهمیده شود و بس. مسؤولیت سطح پایین یا بالا بودن مطالب، دقیق بودن یا نبودن آنها، روزآمد بودن یا نبودنشان، دقت تحلیل‏ها و عمق بررسی‏ها بر عهده نویسنده است و شما هیچ مسؤولیتی از این بابت ندارید. یک مترجم خوب همان طوری که خوبی‏های یک متن را برمی‏گرداند و برجسته می‏سازد، ممکن است نقص‏‏های آن را هم نشان دهد. مترجم هیچ ابایی از این ندارد که مطلب از قدرت، استحکام و عمق کافی برخوردارند یا نه. فقط کتابی را انتخاب کرده یا به او پیشنهاد شده‏است. اما تمام این دغدغه‏ها به هنگام تألیف یک کتاب وجود دارد. شما می‏بایست مطمئن باشید که بررسی‏هایتان جامع است؛ یقین داشته باشید، تحلیلی که ارائه می‏دهید، تحلیل عمیق و دقیقی است و اطمینان حاصل کنید که یک موضوع از جوانب مختلف بررسی شده و در نهایت مطمئن باشید، آن بحثی که ارائه می‏دهید، بحث معتبر و موثقی است. بنابراین نوشتن مطلب در این زمینه، تلاش، دقت نظر و در عین حال توجه و تعمق بیشتری را اقتضا می‏کند. می‏توانم اینطور بگویم، وقتی یک کتاب ترجمه می‏کنم، فقط یک کتاب ترجمه می‏کنم ولی وقتی یک کتاب می‏نویسم، ده‏ها کتاب را ترجمه کرده‏ و در عین حال آنها را با هم مقایسه کرده‏‏ام. ضمناً از ذهنیت و همه دانش و اندوخته‏های خودم هم برای این مقایسه تحلیلی و بررسی تطبیقی استفاده می‏کنم.

همان طور که گفتید، برای تألیف این کتاب، منابع زیادی را درباره هنر معاصر دنیا مطالعه کرده‏اید. حالا دارید درباره هنر جایی قضاوت می‏کنید که دور از ماست و محققان و نویسندگان آنجا، خودشان مطالب زیادی در این باره نوشته‏اند. نگاه شما چه تفاوتی با دیگر منابع موجود دارد؟

تشخیص این که نگاه من با نگاه دیگران چه تفاوت‏هایی دارد، بر عهده دیگران است. خود من نمی‏توانم با احاطه کامل به این پرسش پاسخ دهم. در واقع هیچ آدمی نمی‏تواند در نقد خودش به خوبی دیگران باشد. منتقدان و مخاطبان می‏بایست کتاب را بخوانند و آن را با مراجع خارجی مورد قیاس قرار دهند. آن چیزی که الآن می‏توانم بگویم، این است که این کتاب با نمونه‏های مشابه آن، قطعاً متفاوت است. به ندرت می‏توانید کتابی پیدا کنید که نگاهش به تاریخ هنر دنیا از همین مجرا باشد. لااقل من مهم‏ترین منابع موجود را خوانده‏ام و می‏دانم که هیچ کدام از آنها به این شکل نگاه نکرده‏اند. اگرچه بحث‏های من به استناد تحلیل‏هایی است که آنها ارائه داده‏اند اما در کل بحث من شبیه بحث آنها نیست.

و این تفاوت در کجاست؟

آنچه که برای من خیلی مهم بود، این است که ما در جهان غرب قرار نداریم و ما با محفوظات و اندوخته‏های خودمان داریم به هنرش نگاه می‏کنیم. به عبارت دیگر ما خارج از دنیای غرب ایستاده‏ایم و در آن واحد هم داریم کل این دنیا را می‏بینیم، هم هنرش را و هم هنرش را در پسزمینه این دنیا می‏بینیم. این امری است که برای یک غربی، هرگز صورت نمی‏گیرد. چون آن آدم درون غرب است و برای نگاه به هنر غرب از جهان خود نمی‏تواند بیرون بیاید. فکر می‏کنم همین اتفاق می‏تواند برای کسی بیفتد که بخواهد راجع به هنر معاصر ایران بنویسد. اگر که او ایرانی نیست و مدت زیادی را هم در ایران به سر نبرده، سعی می‏کند ایران، ایرانی بودن، تاریخ معاصر ایران و همه تحولات اجتماعی و سیاسی آن را از دریچه هنر مورد توجه قرار بدهد. پس نوشته او حتماً با نوشته هر ایرانی‏ای که بخواهد از هنر روزگار خودش صحبت کند،‏ متفاوت خواهد بود.

من فکر می‏کنم نوع نگاه شما به هنر معاصر دنیا همیشه متکی بر تأثیر زمینه‏های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بر هنر بوده است.

قطعاً همین طور است.

آیا این ویژگی هنر معاصر است که این نوع نگاه را می‏طلبد یا شما ترجیح می‏دهید از این مجرا نگاه کنید؟ اگر درباره تاریخ سده‏های گذشته هم بررسی کنید، همین نگاه را خواهید داشت؟

به طور کلی هنر در هیچ زمانی مستقل از شرایط تاریخی، سیاسی و اجتماعی خودش نیست و هیچ هنرمندی منتزع از شرایط زیستی و تاریخی خودش، اثر هنری نمی‏آفریند. حتی اگر آن هنرمند احاطه کامل به وضعیت و شرایط خودش نداشته باشد، به طور ناخودآگاه حتماً متأثر از این شرایط است. بنابراین یک بررسی هنری در هر عصری از تاریخ هنر حتماً بایستی با نگاه به شرایط تاریخی، سیاسی و اجتماعی صورت بگیرد اما این تأثیرگذاری در دوره معاصر (مشخصاً بعد از جنگ جهانی دوم به این سو) خیلی بیشتر شده است. به عبارت صریح‏تر، هنر در این دوره خیلی سیاسی‏تر شد، خیلی بیشتر با زندگی عمومی مردم پیوند برقرار کرد و خیلی زیاد با تحولات اجتماعی و تاریخی این دوران همزیستی پیدا کرد. بنابراین تحلیل هنر در این مقطع بیشتر از هر مقطع دیگری مستلزم نگاه به تحولات سیاسی، اجتماعی و تاریخی است. این کتاب دقیقاً با همین جمله شروع می شود: «هنر و سیاست بیش از هر زمان دیگری در سال‏های پس از جنگ جهانی دوم در هم تنیده بودند».

در نوشتن این کتاب برای ثبت اسامی چه الگویی را معیار قرار دادید و یا خودتان الگوی تازه‏ای را پیشنهاد کرده‏اید؟

عناوین اشخاص به طور کامل به زبان فارسی و معادل انگلیسی آن هم در پانویس آمده‏است. اگر اشخاص انگلیسی یا امریکایی نبوده‏اند، مثلاً آلمانی یا فرانسوی بوده‏اند، سعی کرده‏ام به تلفظ زبان خودشان نوشته شوند. در مورد عناوین سبک‏ها و جریان‏ها چنانچه این عناوین در دنیای هنر تثبیت شده باشند، من عین آن عنوان را آورده‏ام مثلاً مینی‏مالیسم یا فمینیسم. اینها عناوینی هستند که در سطح جهانی پذیرفته شده‏اند و فکر می‏کنم اگر شما در خارج از دنیای غرب حتی در چین یا هند هم بگویید «مینی‏مالیسم»، آنهایی که در حوزه هنر یا طراحی هستند، این واژه را به خوبی می‏شناسند. در مواردی هم امکان ترجمه بخشی از چنین اصطلاحاتی وجود داشت که به فهم بیشتر آنها کمک می‏کرد و معادل فارسی‏شان هم معادل پذیرفتنی‏ای بود، مثلاً جریانAbstract Expressionism که ما می‏توانیم از آن با عنوان «اکسپرسیونیسم انتزاعی» یاد کنیم. این کلمه در زبان فارسی جا افتاده و معادل مناسبی است و خیلی راحت می‏تواند مصطلح باشد. کتاب من، کتاب فرهنگ یا معرفی واژگان و اصطلاحات هنری نیست. این یک کار تخصصی دیگری است که در تخصص من هم نیست. بنابراین من در این قلمرو وارد نشدم و سعی نکردم همزمان با بررسی تحلیلی هنر معاصر، یکسری اصطلاحات جدید هم در زبان فارسی اختراع کنم و آنها را جایگزین معادل انگلیسی‏شان بکنم. این کار کسانی است که به زبان فارسی احاطه دقیق و کامل دارند، تا بتوانند ساختار کلمه را خیلی خوب شکل بدهند و کلمه مناسبی را برای آن پیشنهاد بکنند. در این زمینه من یا به آنچه در نزد جامعه هنری مصطلح است اکتفا کرده‏ام یا به منابعی که از نظر خود من نسبتاً موثق هستند. در دوره هنر معاصر اکثر واژه‏ها کمتر وارد زبان فارسی شده‏اند. شاید در دوره‏های گذشته فرصت کافی وجود داشته‏است تا در دانشکده‏های هنری معادلی برای اسامی خارجی پیدا شود و یا تصمیم گرفته بشود که اصل همان واژه به‏کار برود. اما جریانی که حدود بیست سال بیشتر از عمرش نمی‏گذرد، هنوز فرصت کافی پیدا نکرده تا در ادبیات ما رخنه کند یا معادل فارسی برای خودش دست و پا بکند. بنابراین من فکر کردم این فرصت در آینده به اندازه کافی هست، اجالتاً من به بحث خودم بپردازم.

آقای سمیع‏آذر! بسیاری از کتاب‏هایی که در سال‏های اخیر درباره هنر یا فلسفه هنر ترجمه یا نوشته شده‏اند، به همین دلیل تأکید در پیدا کردن معادل‏های فارسی، تبدیل شده‏اند به یکسری متونی که خواندنشان واقعاً سخت است. برخی نویسندگان با به‏کارگیری واژه‏ها و جمله‏بندی‏های ابداعی، ساختار متن را خیلی پیچیده و سخت کرده‏اند. من خیلی مواقع وقتی دارم این متون را می‏خوانم، مدام دنبال پانویسی هستم تا ببینم این لغت به جای کدام کلمه انگلیسی گذاشته‏شده است. گاهی انگلیسی آن واژه یا اصطلاح را که می‏خوانم، خیلی راحت تر متوجه می‏شوم! به نظرم متن کتاب شما، خیلی روان است و خواننده درگیر کلنجار رفتن با کلمات و جمله‏های پیچیده نمی‏شود.

من در این زحمتی که متحمل شده‏اید حتماً با شما همدردی می‏کنم! من هم بارها متنی را خوانده‏ و متأسف شده‏ام که فارسی را نمی‏فهمم و برای درک این اصطلاحات باید به معادل انگلیسی‏اش مراجعه کنم. اتفاقاً انگلیسی آن اصطلاحات معمولاً آن قدر پیچیده نیستند و درک آنها احتیاج به سواد وسیعی ندارد. ولی کسی به دلیل علاقه زیادی که به معادل‏سازی فارسی داشته‏است، خواندن مطلب را بر ما دشوار کرده‏ و معادل خیلی جالبی هم پیشنهاد نکرده‏است. به همین خاطر من سعی کردم در کتاب خودم هرگز چنین زحمتی را که خودم متحمل شده‏ام به خواننده‏هایم ندهم. البته همه مردم وقتی که معادل فارسی خوب داشته باشند، ترجیح می‏دهند که از فارسی استفاده کنند. مردم ما زبان فارسی را دوست دارند چون زبان فرهنگ و تاریخ و افتخاراتشان است. کسانی که به خودشان اجازه می دهند واژه‏سازی کنند و اتفاقاً واژه‏سازی دقیقی هم انجام نمی‏دهند، به نظرم خیلی هم به زبان فارسی خدمت نمی‏کنند. بلکه بیشتر موضع زبان فارسی را در چالش با زبان‏های دیگر، تضعیف می‏کنند و در واقع نشان می‏دهند که فارسی از هضم معادل‏های فرهنگی یا هنری معاصر ناتوان است. در حالی که در طول تاریخ این‏گونه نبوده‏است. زبان فارسی پر است از واژه‏هایی که از خارج از تمدن ایرانی وارد شده و ما هیچ وقت نسبت به پذیرش اصطلاحات دیگر متعصب نبودیم. در این دوره هم نباید این‏گونه باشد. بخصوص وقتی داریم از تاریخی صحبت می‏کنیم که خارج از فضای تمدنی ما به وقوع پیوسته، اصطلاحات آن هم می‏تواند عیناً در زبان فارسی مورد استفاده قرار بگیرد.

این کتاب چرا در پنج جلد منتشر می شود و آغاز و انجام آن کجاست؟

کتاب از جایی شروع و به جایی ختم نمی شود. بارها در طول بحث‏ها به جلو و عقب برمی‏گردیم. چون کل دوره کمتر از نیم قرن است و ممکن است در بررسی یک جریان هنری، یکباره به سال 2000 برسیم و در بحث بعدی به چهل سال قبل بازگردیم. به طور طبیعی هر چه به جلو می آییم به زمان معاصرتر بیشتر نزدیک می‏شویم. به طور کلی سیر کتاب‏ها بر مبنای جریان‏ها و جنبش‏های مختلف هنری است.

این کتاب برای چه گروه از مخاطبانی نوشته‏شده‏است؟

تلاش من این بوده که افراد متفاوت با سطح سواد یا حوزه تخصصی مختلف بتوانند از این کتاب استفاده کنند. نخواسته‏‏ام آن را منحصر کنم به عده خاصی که الزاماً در رشته‏های هنری، آن هم در سطوح بالا تحصیلات دانشگاهی دارند. ولی بدون شک آنها بیشتر از همه از این کتاب استفاده می‏کنند. این کتاب در وهله اول برای فارغ‏التحصیلان مقاطع عالی رشته‏های هنرهای تجسمی و معماری است. اما فکر می‏کنم کسانی که در حوزه‏های دیگر هنر یعنی هنرهای نمایشی، موسیقی و سینما یا حتی در حوزه وسیع‏تر علوم انسانی مطالعاتی دارند، هم می‏توانند این کتاب را بخوانند و از تحولاتی که در دنیا اتفاق افتاده، چنانچه اندک علاقه‏ای به فعالیت‏های فرهنگ و هنر معاصر جهان داشته‏باشند، بهره گیرند. اما بدون شک کسانی که زمینه و آگاهی قبلی دارند و بخصوص کسانی که با هنر مدرن آشنایی دارند بهتر کتاب را درک می‏کنند.

آیا لازمه خواندن این کتاب، آشنایی کامل با جریانات هنر مدرن است؟

به نظر من خواندن این کتاب در صورتی که ما نسبت به تحولات هنر مدرن آگاهی داریم، بسیار مفیدتر خواهد بود. اگر ما هنر مدرن را به خوبی نمی‏شناسیم، یعنی از تحولاتی که بعد از امپرسیونیسم‏ها تا جنگ جهانی دوم (ظهور جریان‏های پست‏امپرسیونیسم، کوبیسم، اکسپرسیونسیم، فوویسم، کنستراکتیویسم، سوررئالیسم و دادایسم) در جهان هنر به وقوع پیوست چیز زیادی نمی‏دانیم از این کتاب بهره کمتری خواهیم برد. چون هنر معاصر نوعی واکنش به جریان هنر مدرن بود. در عین حال این کتاب نوری را به گذشته هنر (حداقل از اواخر قرن نوزدهم تا نیمه نخست قرن بیستم) می‏اندازد، یعنی زمانی که هنر با مرکزیت پاریس در دنیا تبشیر می‏شد. به عنوان نویسنده تلاش نکرده‏ام طوری برخورد کنم که اگر کسی آن آگاهی‏های قبلی را نداشت، از این کتاب چیزی نفهمد. بنابراین هر از گاهی توضیحات یا اشاراتی ولو مختصر به ماسبق هنر مدرن کرده‏ام که این در جلدهای بعدی هم همچنان ادامه پیدا می‏کند.

چرا کتاب در پنج جلد منتشر می‏شود؟

روزی که شروع کردم به مطالعه و نوشتن برای این کتاب، فکر می‏کردم که یک کتاب حجیم یک جلدی خواهد شد ولی هرچه بیشتر جلو رفتم دیدم حجم کتاب خیلی زیاد خواهد بود؛ قطعاً بیشتر از هزار صفحه و این برای یک کتاب بسیار سنگین است و خواندن آن را دشوار می‏کند. خیلی از خواننده‏ها برای شناخت یک دوره، یک سبک یا یک هنرمند خاص به این کتاب مراجعه می‏کنند و در این صورت مجبورند یک کتاب بسیار حجیم را برای خواندن مطلبی که فقط چند صفحه است، در دست بگیرند. بنابراین با همفکری برخی دوستان از جمله ناشر، تصمیم گرفتیم این کتاب در مجلدهای مختلف بر اساس تقسیم‏بندی جریان‏های مختلفی که در این دوره به ظهور می‏رسند، ارائه شود.

جلد اول از اکسپرسیونیسم انتزاعی آغاز می‏شود. باقی مجلدها چه مسیری را دنبال می‏کنند؟

همان طور که می‏دانید، عنوان کل مجموعه «تاریخ هنر معاصر جهان» است. این مقطع از هنر عمدتاً به جریان‏های بعد از جنگ جهانی دوم یعنی زمانی که پایتخت هنر از پاریس به نیویورک منتقل شد و تحولات عمیقی در هنر به وقوع پیوست را دربر می‏گیرد. البته در عالم موزه‏ها و فعالیت‏های هنری، هنر معاصر به هنری که بعد از جنبش هنر مدرن به ظهور رسید و در بعضی بحث‏ها از آن به عنوان جریان‏های «پست‏مدرن» یاد می‏شود، اطلاق می‏شود.

ولی شما از اصطلاح پست مدرن استفاده نکرده‏اید.

نه. من این عنوان را نگذاشتم. اما وقتی می‏گوییم هنر معاصر یعنی از جریان‏های بعد از مدرنیسم صحبت می‏کنیم. من از اوج مدرنیسم شروع کردم. چون تا مدرنیسم را خوب توضیح ندهیم نمی‏توانیم به خوبی درک کنیم، جریان‏هایی که علیه مدرنیسم به پاخاستند با چه نیات و انگیزه‏هایی صورت گرفت. پس ما اول باید مدرنیسم را بشناسیم تا بتوانیم جریان‏های معارض با آن را به خوبی تحلیل کنیم. در نتیجه من مدرنیسم را از اوج آن یعنی زمانی که در نیویورک به شکوفایی رسید بررسی می‏کنم و در ادامه جریان‏هایی که از سر ستیز با تفکر و زیبایی‏شناسی مدرنیستی و هنر مدرن برآمدند را مورد اشاره قرار می‏دهم. بخصوص در مجلد های بعدی هرکدام از این جریان‏ها را به طور عمیق‏تر تحلیل می‏کنم.

مضامین جلدهای دیگر چیست؟

جلد دوم به جریان‏های هنری معارض با مدرنیسم که در دهه 1960 به ظهور رسیدند اختصاص دارد یعنی جریان‏هایی که بعداً ذیل عنوان کلی پست‏مدرن شناخته ‏شدند. در این جلد به طور مشخص به هنر مفهومی یا کانسپچوال آرت پرداخته می‏شود و شاخه‏های مختلف هنر پست مدرن و ریشه‏های نظری شکل‏گیری تفکر پست مدرن در حوزه هنر مورد بررسی قرار می‏گیرد. به عنوان مثال تأثیری که نشانه‏شناسی در هنر دارد و یا تأثیر تفکرات فلسفی معاصر و فلاسفه پست مدرن در هنر معاصر و همین طور بررسی آثار هنرمندان شاخص جلوه‏های نوین هنر پس از مدرن. جلد سوم به طور مشخص به معرفی سه جریان عمده پست مدرن اختصاص پیدا می‏کند، مینی‏مالیسم که بیشتر یک جنبش یا دستگاه زیبایی‏شناختی بود. هنر پاپ که یک جریان نسبتاً محافظه‏کار ولی مغایر با منویات زیبایی‏شناختی مدرنیستی بود و بالاخره فمینیسم که آن هم به صورت یک جنبش هنری در طلیعه جهان بعد از مدرن به ظهور پیوست. هر سه با وجود رویکردهای مختلفی که نسبت به هنر و رسانه هنری داشتند اما از جهت ضدیت با هنر مدرن با هم اشتراک موضع دارند.

و جلد چهارم؟

جلد چهارم به بازگشت نقاشی و تجدید حیات هنر تصویری و همین طور چیزی که از آن با عنوان «نئوفیگوراتیو» یاد می‏شود، اختصاص پیدا می‏کند. نقاشی در طول دو دهه 60 و 70 خاموش بود. و تقریباً از اوایل دهه 80 مجدداً قد برافراشت. در طول آن دو دهه از «مرگ نقاشی» بسیار صحبت شد و حتی وقتی که اولین نمایشگاه نقاشی در اوایل دهه 80 برپا شد، خیلی‏ها فکر کردند این یک نمایشگاه ارتجاعی است؛ نقاشی مرده و آنها دارند نبش قبر می‏کنند، اما بعداً معلوم شد که نقاشی در طی این سال‏ها به حیات خودش ادامه داده و در تجدید حیاتش هم کیفیت‏های نوینی گرفته است که گاه از آن به عنوان نقاشی پست مدرنیستی یاد می‏شود. در کشورهای مختلف رویکردهای مختلفی به نقاشی پست مدرنیستی وجود داشت، در آلمان، ایتالیا، امریکا، انگلستان و حتی در فرانسه (که البته کمتر از اینها حامل جریانات بازگشت نقاشی بود). جریان نئوفیگوراتیو در آلمان، ترانس‏آوانگارد در ایتالیا و نقاشی فیگوراتیو جدید در امریکا، همه در جلد چهارم مورد بررسی قرار خواهند گرفت. و بالاخره جلد پنجم به جریان‏های آوانگارد معاصر اختصاص دارد. جریان‏هایی که هم از جهت محتوا و هم از جهت ساختار هنری کاملاً متفاوت‏اند. در این دوره هنرمندان نسبتاً جوانی به عالم هنر معرفی شدند که امروز سرآمد چهره‏های پیشروی هنری جهان هستند. از جمله گروه موسوم به وای. بی. اِی (Yong British Artists) و یا چهره‏های شاخصی که در امریکا بخصوص نیویورک به ظهور رسیدند و چهره‏های هنری دیگری که در اروپا یا در کشورهای نوعاً غیر غربی به ظهور رسیدند و الان آوانگارد معاصر یا هنر پیشرو امروز دنیا را شکل می‏دهند. در این دوره ما کمتر به سبک‏ها و جریان‏ها و بیشتر به تکچهره‏ها و مجموعه هنرمندانی که در کشورهای مختلف خارج از حیطه ملی خودشان به ظهور رسیدند، می‏پردازیم و در واقع جلد پنجم اختصاص دارد به آنچه که جهان هنر پیشرو را امروز دربر می‏گیرد.

آیا این پنج جلد به هم پیوسته است یا هر جلد به طور مستقل هم می‏تواند خوانده شود؟

نه فقط هرکدام از این جلدها می‏تواند به طور مستقل خوانده شود، بلکه هر بخش از یک جلد هم می‏تواند جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد. من متوجه بودم که بسیاری از دانشجویان هنر برای تحقیقات خودشان ممکن است به این کتاب مراجعه کنند. بنابراین در عین پیوند و بستگی‏ای که مطالب مختلف یک جلد یا جلدهای مختلف با هم دارند، مطالعه مستقل یک هنرمند یا یک جنبش هم میسر است.

از چه منابعی استفاده کرده‏اید؟

منابع بسیار گسترده‏ای را مورد مطالعه قرار داده‏ام و تقریباً همه به زبان انگلیسی، تعداد معدودی هم به زبان فرانسه. هیچ منبع فارسی در این کتاب مورد استفاده قرار نگرفته‏است. همیشه تلاشم این بوده که در هر مبحث آنجا که پایه استدلالی بحثم را به منبعی متکی می‏کنم، آن منبع قطعاً موثق بوده‏باشد مگر اینکه صرفاً نقل قول ساده‏ای از یک هنرمند یا منتقد باشد که در آن صورت هر منبعی می‏توانست مورد استفاده قرار گیرد. در هر زمینه سعی کرده‏ام بهترین نظریه‏پردازانی را که متخصص آن جریان هنری یا آن هنرمند خاص هستند پیدا کنم. فرض بفرمایید در بررسی اکسپرسیونیسم انتزاعی که در مجلد اول می‏آید، بهترین نظریه‏پردازان کلمنت گرین برگ، مایکل فرای و میر شاپیرو هستند و من سعی کردم عمده بحثم در تحلیل آثار و جریانات، مستند به نظریات و گفته های اینان باشد. همچنین تلاش کرده‏ام این نظریات را با هم مقایسه کنم و از بررسی تطبیقی نظریات مختلف بتوانم استدلال یا تحلیل خودم را دقیق‏تر ارائه بدهم. تلاشم این بوده، اتکای اصلی بحثم را بر مبنای نظریات افرادی که با شخص هنرمند مراوده شخصی داشته‏اند بگذارم و نه افرادی که اثر هنرمند را دورادور دیده و بر مبنای آن تحلیلی را ارائه کرده‏اند.

یکی از خصیصه‏های هنر معاصر، جهانی بودن آن است. جای هنرمندان ایرانی معاصر در کتاب شما کجاست؟

همان طور که به اواخر قرن بیستم نزدیک می‏شویم در اثر گشایشی که در فضای پست مدرنیستی به وجود آمد، هنرمندانی خارج از قلمرو سنتی هنر غرب در تاریخ هنر وارد شدند، در موزه‏ها و مراکز مهم هنری حضور پیدا کردند و در نتیجه در تاریخ هنر مورد اشاره قرار گرفتند؛ هنرمندانی از خاورمیانه، افریقا، امریکای جنوبی یا شرق اروپا. وقتی به دوره معاصر می‏رسیم بر اسامی هنرمندان غیر غربی افزوده می‏شود. این تمایل همچنان بیشتر و بیشتر می‏شود و من پیش‏بینی می‏کنم 20، 30 سال دیگر تعداد اسامی هنرمندان مناطق یاد شده بیش از هنرمندانی باشد که جوامع سنتی غرب یعنی امریکا و اروپای غربی هستند.

یکی از دشواری‏هایی که در نگارش کتاب‏ها یا مقالات هنر معاصر، در ایران وجود دارد، این است که خیلی مواقع تصویر آثار یا قابل انتشار نیست یا به سبب نوع مدیوم اثر هنری اصلاً تصویر مشخص و گویایی از آن وجود ندارد. مورخ غربی با توجه به احاطه‏ای که مخاطبش نسبت به این آثار دارد، تحلیل خود را می‏نویسد اما ما در فارسی درباره اثری می‏خوانیم که هنوز تصویر روشنی از آن نداریم. شما به عنوان مؤلف این بخش از تاریخ هنر در وهله اول با این مشکل چگونه برخورد می‏کنید و آیا به جز تحلیل اثر، بخشی را به توصیف آن اثر نیز اختصاص داده‏اید؟

بله. همین طور است که می‏گویید. بخصوص در مجلدهای بعدی بیشتر با این مسئله مواجه هستیم. واقعیتش این است که ما تمامی آثار مهمی را که این سال‏ها مطرح بوده‏اند، نمی‏توانیم به لحاظ تصویری ارائه کنیم. بعضی از این آثار قطعاً سرنوشت‏ساز و واجد تأثیرات بلاشک و تردیدی بوده‏اند و بنابراین حتماً باید مورد اشاره قرار بگیرند. نشان دادن جزییاتی از آن تصویر می‏تواند تا حدی به درک بیشتر ما کمک کند. گاه حتی آن جزییات هم غیر قابل ارائه است و بنابراین می‏بایست صرفاً به نوشته‏ای درباره آنها اکتفا کنیم. البته این یک معضل جدی نیست. به هرحال وقتی شما در حوزه هنر کتاب می‏نویسید با مشکل نمایش برخی تصاویر به دلیل شئونات ملی و دینی ما روبه‏رو هستید اما این مسئله آنقدر فراگیر نیست. در مواردی می‏توان راه حل‏های ابتکاری هم پیدا کرد. البته من شخصاً فکر می‏کنم برای کتاب‏های تخصصی، علمی و دانشگاهی باید یک حد ویژه‏ای قائل شد. همان طور که در حیطه پزشکی می‏توان برخی از تصاویر را برای متخصصان نشان داد، در حوزه هنر هم باید چنین اتفاقی بیفتد و بدانیم یک اثر هنری صرفاً به خاطر یک بررسی علمی و تاریخی مورد تحلیل قرار می‏گیرد و نه هرگونه استفاده دیگری. امیدوارم به جایی برسیم که چتر سانسور مانع زیادی برای رسیدن نور آگاهی و دانش هنری ایجاد نکند.

آقای سمیع‏آذر! تا چه زمانی باید منتظر انتشار کامل مجموعه پنج جلدی «تاریخ هنر معاصر جهان» باشیم؟

تلاش من این است که اگر لطف خدا شامل حالم بشود، هر یک سال در میان یک جلد آن را منتشر کنم که البته خیلی کار سنگینی است.

+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1387ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط منصور ملکی 

زمستان با خُنیا در لندن

  گروه موسیقی خنیا به سرپرستی پری ملکی، به دعوت مجامع فرهنگی - هنری برای اجرای برنامه‏ای در زمستان 1387 به لندن می‏رود.

 پس از برنامه‏های موفق گروه موسیقی سنتی خنیا در آبان ماه امسال در کشورهای آلمان، سوییس و بلژیک، این گروه بار دیگر برای اجرای برنامه‏ای به لندن می رود.

گروه خنیا در تاریخ 23 بهمن 87 (11 فوریه 2009) در سالن مجلل و تاریخی کادوگان در لندن به اجرای کنسرت می پردازد.

در این سفر نیما نیک طبع (سنتور،دف وسازهای کوبه ای)، سینا خشک بیجاری (دایره های کوکی وسازهای کوبه ای)، بامداد ملکی (تنبک و دایره های کوکی) و ایمان بشری (پیانو) پری ملکی را همراهی می کنند.

لازم به یادآوری است که پیش از این در این سالن، گروه آوا به سرپرستی مجید درخشانی به همراه محمد رضا شجریان و گروه دستان به همراه همایون شجریان نیز به اجرای برنامه پرداخته اند.

اطلاعات بیشتر را می توانید از سایت های زیر دریافت کنید.

www.cadoganhall.com

www.bar-ax.com

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی 

یادداشتی درباره کنسرت درویشی، علیزاده:پری ملکی

اجرای هر کنسرتی، اتفاق خوشایندی است.

اجرای آثاری از حسین علیزاده و محمدرضا درویشی، با اجرا و همراهی ارکستر سمفونیک ناسیونال اکراین به رهبری ولادیمیر سیرنکو در روزهای 6 و 7 دی ماه 1387، در تالار بزرگ کشور، یکی از آن اتفاق‏های خوشایند است.

این اجرا که شامل قطعات: «کلیدر» ساخته‏ی محمدرضا درویشی و «عصیان»، «نی نوا» و «ترکمن» ساخته‏ی حسین علیزاده و معرفی هوشیار خیام (پیانیست) و پاشا هنجنی، وفا مصباحی تکنوازان نی و نیز همکاری حسین علیزاده، بهداد بابایی و مسعود شعاری بود، یکی از آن اتفاق‏های خوشایند است.

احتمالاً از دیدگاه برخی از اهل موسیقی و یا منتقدان، این ماجرا حرف و حدیث هم دارد، یکی بهره‏گیری از ارکستر سمفونیک ناسیونال اکراین، که طبیعی است اعضای ارکستر، نمی‏توانند حس و حال یک موسیقی ایرانی را به شنوندگان ایرانی منتقل کنند، اگر حتی مو به مو اجرایی منطقی و مطابق خواست و میل سازندگان موسیقی (درویشی و علیزاده) ارائه کرده باشند.

ساختن موسیقی برای و یا درباره‏ی و یا تعریف موسیقایی از یک داستان بلند (رمان) ایرانی، کار تازه‏ای است، که می‏تواند در ادامه به تجربیاتی بینجامد و در نتیجه باب تازه‏ای را در موسیقی ایرانی و جهانی بگشاید. انتخاب رمان «کلیدر» از نویسنده‏ی نامدار ایران محمود دولت آبادی در قالب سوییت برای ارکستر زهی، اتفاق خوشایندی است.

شنیدن «عصیان» (قطعه‏ای برای پیانو، ارکستر زهی و سازهای کوبه‏ای)، گرچه پیش از این اجرای دیگری از آن را در آلبوم «آوای مهر» شنیده‏ایم و همچنین «نی نوا» که هنوز تأثیرگذارترین ساخته‏ی علیزاده از «روزگاری سخت که بر مردم این شهر گذشت» می‏باشد و قطعه‏ی «ترکمن» که نخستین بار اجرایی برای سه‏تار آن را به نوازندگی ماهرانه‏ی علیزاده شنیده بودیم، همگی اتفاق خوشایندی است و اگر صاحب این قلم – که خود سالیان درازی است در زمینه‏ی موسیقی ایرانی در مقام خواننده و سرپرست یک گروه تلاش بی‏وقفه‏ای برای داشتن سهم کوچکی از موسیقی بزرگ ایران داشته است به تکرار این اجرا را «اتفاق خوشایندی» می‏نماید، از آن روست که شرایط برای موسیقی ایران گاه بیمناک می‏نماید. باید از هر سازی، نوایی به گوش رسد و از هر حنجره‏ای آوازی تا ما ملتی بی‏ترانه نباشیم. ملتی که موسیقی جزء لاینفک زندگی‏اش می‏باشد، بازتابی از احساس، اندیشه و فرهنگش.

                                چاپ شده در ماهنامه ی نسیم . شماره ی ۳۷  بهمن ۸۷

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1387ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط منصور ملکی